روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۸, ۵:۰۰ ب.ظ
16 مهر ماه سالگرد شهادت نادر مهدوي و همرزمانش/1
روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس
خبرگزاريفارس:در جريان "عمليات شهادتطلبانه " در 16 مهر1366عليه هلىكوپترهاىآمريكايى، اكثر اعضاى "ناو گروههاى قرارگاه نوح نبى " به شهادت رسيدند.آن چه مىخوانيد روايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عملياتاستشهادى " كه به تقدير الهى جان بر برد .

سال1366، سال آغاز اولين دور از جنگهاى دريايى ميان قواى نظامى ايران اسلامىو ناوگان متجاوز خارجى بود. اين جنگ در ادبيات سياسى با نام "جنگ اولنفتكشها " شناخته مىشود. مسؤوليت اصلى عملياتى در اين ميدان، بر عهدهنيروى دريايى سپاه پاسداران بود و روش عملياتى سپاه بر استفاده ازقايقهاى كوچك تندرو موسوم به "عاشورا " و "طارق " تكيه داشت. نقطه اوجاين جنگ، طرح ناكام حمله به بندر نفتى "رأس الخفجى " و عمليات موفق سرنگونساختن هلىكوپترهاى نيروى دريايى آمريكا بود كه توسط "ناو گروههاىقرارگاه نوح نبى " به فرماندهى شهيد "نادر مهدوى " به اجرا درآمد. البتهدر جريان "عمليات شهادتطلبانه " در 16ذ مهر 1366عليه هلىكوپترهاىآمريكايى، اكثر اعضاى اين ناو گروه به شهادت رسيدند. آن چه مىخوانيدروايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عمليات استشهادى " كه به تقديرالهى جان بر برد و به اسارت نيروهاى آمريكايى درآمد. جريان بازجويى او وچند همرزم ديگرش را به دليل حجم بالاى طلب، به زمان ديگرى واگذار كرديم.روحشان شاد
*درجلسه خيلى محرمانه اي شركت كرديم . در آن جلسه اعلام كردند كهمىخواهيم به جايى [در عربستان] حمله كنيم و آن جا را بزنيم. [نام محلمورد نظر بندر رأس الخفجى ]بود. قرار بود به سواحل آنجا حمله كنيم وچاههاى نفتش را كلاً منهدم كنيم و به آتش بكشيم. [اين عملياتبه تلافىكشتار حاجيان ايرانى در عربستان سعودى و انهدام اسكلههاى نفتى ايران توسطناوگان آمريكا طراحى شده بود] علاوه بر ما، بچههاى تيپ اميرالمؤمنين براىاين مانور آمده بودند. جمعى از بسيجىهاى بوشهرى نيز بودند. هياهوى عجيبىبر پا شده بود. به ما تذكر داده بودند كه اين عمليات بايد كاملاً محرمانهباقى بماند. بعد از دو ماه كار و فعاليت مداوم، روز موعود فرا رسيد. بعداز ظهر بود كه از حوضچه زديم بيرون. بيش از سيصد فروند قايق در اين عملياتشركت داشت. همه شهادتين خود را گرفته و با وضو حركت كرده بوديم. شب قبل بهما گفته بودند كه بعيد است كسى از اين حمله جان سالم بدر ببرد، به همينعلت هم نام عمليات را "مانور شهادت " گذاشته بودند. عنوان "مانور " را بهاين علت گذاشته بودند كه دشمن نداند ما قصد "حمله عملى " داريم.
ناوهاى آمريكايى در سرتاسر منطقه حاضر بودند و همه حركات ما را زيرنظر داشتند، به همين علت، بازگشت امكان نداشت. هيجان عجيبى همه ما راگرفته بود و از اين كه چند ساعت ديگر به شهادت مىرسيم دل در دلمان نبود.قرار بود نيروها خود را به منابع و چاههاى نفتى [رأس الخفجى] برسانند،خيلى سريع مواد منفجره را بگذارند و سپس قايقها مواضع را زير آتش بگيرند.همگى تا "سكوى سروش " رفتيم. قرار بود در آنجا ما را سازماندهى نهايىبكنند و به طرف مقصد حركت كنيم. همه قايقها كنار هم پهلو گرفته بودند.يكى شام مىخورد، ديگرى نماز مىخواند و ديگرى گريه و دعا مىكرد، آنديگرى با دوستانش وداع مىكرد. منظره عجيبى بود و همه حال غريبى داشتيم.هوا كمكم خراب شد و موج دريا، قايقها را به شدت تكان مىداد. در اينهنگام اعلام كردند كه حمله لو رفته است.
در اين ميان، چند قايق هم خراب شد. به ما گزارش دادند كه كل منطقه بهمحاصره ناوهاى آمريكايى درآمده است. ناچار حمله لغو شد و ما از "سكوى سروش" به طرف خارك كه نزديكترين مكان به ما بود، حركت كرديم. قايقهايى را همكه خراب شده بود، يدك كشيديم.
من و مهدوى و بيژن گرد با ناوچهاى از سكوى سروش عبور كرديم تا ببينيم جريان چيست.
گفتم: نادر، معلوم است حمله لو رفته و آمريكايىها هم آن را لو دادهاند. نگاه كن ناوهاى آمريكايى دور تا دورمان حلقه زدهاند.
نادر گفت: مىدانم؛ اما مىخواهم از نزديك ببينم!
گفتم: حالا كه اينطور است، هر جا كه تو رفتى، ما هم مىآييم.
شب بود. سه چهار كيلومتر از سكوى سروش دور شديم. رادار كشتى را خاموشكرده بوديم؛ چون نيروهاى آمريكايى مستقر در خليج فارس ممكن بود از روىرادار پى به هويت ما ببرند و شناسايىمان كنند. البته هر از چند گاهىرادار را روشن مىكرديم. رادار را كه روشن مىكرديم، آنچه كه مىديديم،وحشت مىكرديم. صفحه رادار پر بود از ناوها و كشتىهاى آمريكايى كه درحالت آماده باش كامل بودند. وضعيت چنان خراب بود كه نمىشد در منطقه ماند.از اينرو، "نادر مهدوى " فرمان داد كه ما هم به عقبه نيروها بپيونديم.رفتيم به خارك و تا صبح در جزيره استراحت كرديم.
همه حالت عجيبى داشتيم. از طرفى، از آن همه برنامهريزى، تداركات،زحمات و تلاشها كه چنين به هدر رفت، ناراحت بوديم و از طرف ديگر، ازاينكه در يك درگيرى از پيش لو رفته تار و مار و نابود نشده بوديم، خوشحالبوديم. رضايت داديم به رضاى الهى.
فردا صبح، كل نيرو به بوشهر بازگشت.
******************
در بازگشت از خارك، "نادر مهدوى " به من گفت:
- فلانى، يك مأموريت كوچك داريم... خودت و قايقت را آماده كن.
به "بيژن گرد " هم همين را گفت. ما حرفش را سرسرى گرفتيم. گفتيم حتمامثل هميشه گشت دريايى است يا ترابرى. با اين وجود هر دو اعلام آمادگىكرديم. صددرصد آماده باشيد. فردا عصر خبرتان مىدهم. ضمنا برويد و دو ساعتديگر بياييد، كارتان دارم.
من رفتم و قايق را آماده كردم. دو ساعت ديگر برگشتم؛ اما نادر براىشركت در جلسهاى رفته بود. هر جور بود، با او تماس گرفتم. گفت: برويدخانه، استراحت كنيد؛ اما آماده باشيد تا خبرتان كنم.
رفتم منزل. هنوز كاملاً استراحت نكرده بودم كه "بيژن گرد " آمد درمنزلمان و گفت: آماده باش... ظاهرا مىخواهيم امروز بعدازظهر برويم جايى.
گفتم: من يا منزلم، يا زمين فوتبال!
در دلم تعجب مىكردم كه چطور ميان آن همه نيرو، دست روى منگذاشتهاند. درست است كه من در گروه مهدوى بودم؛ اما در "عملياتهاىمقابله به مثل "، ما كارهاى تداركاتى را انجام مىداديم و در خود عملياتشركتى نمىكرديم. بيژن اين را هم گفت: آقاى مهدوى گفت كه به مظفرى بگو جمعما جمع است و فقط تو كمى.
گفتم: آخر تيممان بازى دارد!
گفت: نه، نادر گفته حتما بايد بيايى.
"گرد " با يك سرباز آمده بود. سوار ماشين شديم و رفتيم منزل آقاىحسنزاده. آبى خوردم و يك عدد انار خيلى بزرگ برداشتم. انار را نخوردم وبا خودم بردم. اين انار، ماجراى جالبى دارد كه بعدا آن را نقل مىكنم.
وقتى كه به مقر رسيدم، ديدم بله... جمع، جمع است. بعدازظهر 15 مهرماه1366 بود. علاوه بر خودم، اين عده آماده حركت بودند: "نادر مهدوى "، "بيژنگرد "، "آبسالان "، "نصرالله شفيعى "، "توسلى "، "باقرى "، "مجيد مباركى "و "حشمت رسولى ".
9 نفر بوديم. معلوم شد دو نفر ديگر هم هستند كه بايد به ما بپيوندند.وضعيت را كه ديدم، احساس كردم كه بايد مأموريت بسيار مهمى باشد؛ اما بهروى خودم نياوردم و چيزى نگفتم.
دو قايق "بعثت " و يك ناوچه "طارق " آماده حركت بود و اين نه نفر در قايقها و كشتى بودند. انار را كه دست من ديدند، گفتند:
- چى دارى؟
- اناره از خونه يكى از دوستان برداشتم.
- بايد تقسيمش كنى و به همه بدهى.
به شوخى گفتم:
- تو بهشت كه نيستيم. اين انار مال منه. مال شما كه نيست.
نادر گفت:
- تقسيمش كن... شايد رفتيم بهشت.
انار را بين 9 نفر تقسيم كردم. گفتم:
- بخوريد پدر صلواتيا... ميوه بهشتى است.
نادر گفت:
- چه معلوم كه همين ميوه بهشتى نباشه!
- خيلى خوب، بخوريد... ميوه بهشتيه.
در قايقهايمان كه نشسته بوديم، جلسهاى گرفتيم. نادر كه فرمانده ما بود، گفت:
- از اينجا مىرويم جزيره فارسى. از جزيره فارسى به آن طرف هم كارهايىداريم كه انشاءالله بعدا و در بين راه به شما مىگويم. مىخو اهم مثلبرنامه سروش پيش نيايد. فقط ما دوازده نفر مىدانيم.
من گفتم:
- ما نه نفريم... پس آن سه نفر ديگر كجا هستند؟در اين موقع، يك سربازديگر هم آمد و شديم ده نفر؛ اما دو نفر ديگر هنوز نيامده بودند. همينموقع، نادر، سربازى را صدا زد و گفت: برو به آقاى "كريمى " و "محمديا "بگو بيايند. ما آماده رفتنايم.
به نادر گفتم: اينها كى هستى؟
- بچههاى تهران هستن. آمدن تو دريا ديد بزنند.
- دست از شيطونى بردار. آمدن دريا را ديد بزنن يا كارى دارن؟
تا آن موقع نمىدانستم جريان چيست؛ ولى "بيژن گرد " مطلع بود؛ چون مهدوى هركارى كه مىكرد، بيژن را در جريان مىگذاشت.
از بيژن پرسيدم: جريان چيست؟
گفت: من يه چيزايى مىدونم؛ اما الان نمىتونم بگم؛ چون قول دادم به كسى نگم.
- باشه...نگو. حتما دستوره ديگه!
لنج با مهمات و آذوقه حركت كرد و رفت جلو.
در قايق هم آقاى "آبسالان " و "مجيد مباركى ". در قايق ديگر، يكسربازى بود كه اسمش از يادم رفته ما هم، همه در ناوچه جمع شديم. "شفيعى "،"مهدوى "، "توسلى "، "گرد "، "كريمى "، "محمديا " و من.
به نادر گفتم: نگفتى اين دو نفر كى هستن؟
آن دو نفر هم كنار من نشسته بودند.
نادر گفت: خيلى مشتاقيد بدونيد اينا كى هستن؟
- هم مشتاقيم بدونيم كى هستن و هم مشتاقيم بدونيم چه كار هستن؟
- شما حوصله نداريد؟
- نه، از حوضچه كه رفتيم بيرون، بايد بگى.
از حوضچه كه خارج شديم، نادر گفت:
- حالا كه اين همه اصرار داريد، مىگم. آقاى "كريمى " و "محمديا "، ازبچههاى خوب تهران هستن. بچههاى موشكى هستن. اينها يك وسيلهاى دارند كهمخصوص زدن هلى كوپتره.
- چطورى؟
- يك موشكى است به اسم موشك "استينگر ". كارش ردخور نداره. اگه هدف در تيررساش باشه، حتما به هدف مىخورد.
به شوخى گفتم: اين موشك گوشىاش چيه؟ اينطورى كه شما مىگى، بايد صداى انفجار زيادى داشته باشه. پس بايد گوشى خوبى داشته باشه..
"محمديا " به "كريمى " گفت: بگو گوشىاش چيه؟
- گوشىيى دارد كه حتى وقتى خودت هم صحبت مىكنى، نمىتونى صدات رو بشنوى! گوشىاش آمريكاييه؛ بهترين گوشى دنيا!
- نشون بده...بينم
- نه، وقتى كه كار با موشك انجام شد، گوشى رو به شما مىديم.
اگر گوشى آب بخوره، خراب مىشه!
باورم شد. با خوشحالى گفتم:
- آقا كريمى، نمىشه ببينمش.
- بابا شما چند ماهه دنيا آمدن؟ لااقل بذاريد برسيم.
- نه، ما حالا بايد گوشى را ببينيم.
- حالا كه اينطور شد، اصلاً پيش من چيزى نيست! همه چيز داخل لنج است كه رفته جلو.
در همين موقع ناهار آوردند كنسرو بود. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود بهنادر گفتم: با اين همه دنگ و فنگ داريم به اين ماموريت مهم مىريم و موشك"استينگر " هم داريم؛ اما هنوز بايد ناهار كنسرو بخوريم؟!
-بخوريد. به جز كنسرو، نان خشك هم داريم!
ناهار كه خورديم گفتيم: دسر چيست؟!
چند تا كمپوت آوردند كه آن را هم زديم تو رگ. در حينى كه مىخورديم،شروع كرديم با آن دو نفر تهرانى شوخى كردن. يكى از بچهها كمپوت يكى ازآنان را كش رفت. طرف گفت:
- درسته كه بسيجى هستيد؛ اما قرار نبود به كمپوت ما هم رحم نكنيد!
عمدا با آنان شوخى مىكرديم تا صميميتى بين ما ايجاد شود و در طولماموريت بتوانيم باهم درست كار كنيم. "مهدوى " يا "نصرالله شفيعى " - درستيادمه رفته بوديم منزل "بيژن گرد " كه تازه بچهدار شده بود. يادم هستباهم. نوزاد يكى دو روزه را بغل گرفت و بوسيد و باهم به راه افتاديم. منبه بيژن گفتم:
- من دو تا بچه دارم و بچههام رو ديدم... خاك بر سر تو كه بچهات يك روز بيشتر نداشت و درست آن را نديدى.
بيژن گفت: من حداقل بچهام را ديدم و لمس كردم.
"شفيعى " يا "مهدوى " - درست يادم نيست كدامشان - كه همسرش پا به ماه بود گفت:
- واى به حال من كه بچهام را نديده كشته مىشوم!
در اين ميان "مجيد مباركى " گفت:
- من چه كنم كه حتى زن نگرفته مىميرم!
به جزيره فارسى رسيديم. نادر فورا گفت:
- ديگه صحبتها قطع. از اينجا به بعد، صحبت موشك و هلىكوپتره شوخى رو هم بذاريد كنار.
اخلاق خاصى داشت. در هنگام شوخى، مرد شوخى بود؛ اما به محض پيش آمدنكار، به مردى جدى مبدل مىشد. كنار لنجى كه قبلا به فارسى آمده بود،رسيديم و وسايل و لوازم داخلى لنج را به ناوچه و قايقهاى خود منتقلكرديم. قايق من شد قايق موشكى. آقاى كريمى گفت:
- من دوست دارم با تو باشم. مىخوام اون گوشى ناز و بىنظير رو به تو بدم.
كريمى، محمديا وحشمتالله رسولى كه مسوول فيلمبردارى از گروه عملياتبودند، در قايق من جا گرفتند. در قايق ديگر هم "آبسالان " و "نصراللهشفيعى " بودند. در ناوچه نيز "بيژن گرد "، "نادر مهدوى "، "مجيد مباركى "و "توسلى " بودند.
مغرب كه شد، همگى پياده شديم و كنار ساحل نماز مغرب و عشايمان راخوانديم. پس از نماز نادر مهدوى سخنرانى كوتاهى كرد. بعد باهم روبوسىكرديم. من گفتم: نادر! معلومه مىخواى به كشتنمان بدى!
- نه، طبق مأموريت پيش مىرم.
- خدا رحم كنه... چه خوابى برايمون ديدى معلوم نيست!
نصرالله هم گفت: ببينم مىتونى كارى كنى كه امروز جسدمون رو برگرداونن بوشهر.
در دل همه چيزى بهمان الهام شده بود. تا آن روز آن همه ماموريت آمدهبوديم؛ اما كسى اين قدر درباره مرگ صحبت نكرده بود. در اين وقت، آقاى"محمدشاهى " - ناخداى لنج - شربتى برايمان درست كرد. بچهها گفتند:
- بخوريد كه شربت "شهادت " مىخوريد!
شب ساعت هفت بود كه مهدوى فرمان حركت داد. چندى قبل از اين هواپيماهاىعراقى به جزيره فارسى حمله كرده و رادار جزيره را زده بودند. از اين نظراز جزيره فارسى كه دور مىشديم، ديگر خدا بود و خودمان. هيچگونه ارتباط مارادارى با بوشهر يا جزيره فارسى نداشتيم.
مقصد، دوازده مايلى پشت جزيره فارسى بود. آنجا آبراه بينالمللى بودو كشتىهاى خارجى كه براى دولتهاى عربى كالا مىبردند از آنجا نفت بارمىزدند. به كنار اولين "بويه " كه رسيديم، مهدوى برايمان جلسه توجيهىگذاشت.
- اينجا "بويه " است. اينجا جزيره عربى است. اينجا هم عربستان و كويتاست. اگر در راه مشكلى پيش آمد بايد به جزيره فارسى برگرديم. اگرنتوانستيم، بايد به طرف سكوى "فروزان " يا سكوهاى ديگر برويم.
حركت كرديم و به منطقه رسيديم. دوباره نادر گفت: جمع شيد، كارتون دارم.
جمع كه شديم نادر گفت: قايق موشكى به سمت بويه برود، ناوچه، وسط است وقايق شفيعى آخر باشد. شما را با رادار چك مىكنم و باهاتون ارتباط دارم.
سپس گفت: هلى كوپترهاى آمريكايى در اينجا مرتب در حال پرواز هستن.غالبا جزيره يا كشتىهاى ما رو مىزنن ما اين ماموريت بايد اين هلىكوپترها رو بزنيم و بندازيم.
تازه آن موقع بود كه فهميديم براى چه كارى آمدهايم. من تا آن وقت درحملات زمينى زيادى شركت كرده بودم. همچنين از نزديك شاهد بمبارانهاىفراوانى در خارك بودم. اما اين اولين بارى بود كه در چنين ماموريتى شركتشركت مىكردم؛ ماموريتى رو در رو با هلىكوپترهاى آمريكايى؛ رو در روىشيطان.
حركت كرديم و از هم جدا شديم. در اين وقت بود كه من براى اولين بار موشك "استينگر " را با چشمان خود ديدم. فورا گفتم: گوشى؟
كريمى گفت: تو كه جيگر منو خون كردى! صبركن.
- بابا، گوش من خرابه. گوشى لازم دارم. راستش يكى از گوشم رو تو عمليات از دست دادم.
- صبر كن شليك بكنم، بعد مىدهمات.
- بعد از مردن سهراب، دواى بيهوشى رو مىخوام چه كار؟
- آقاى محمديا به بچهها گوشى بده.
من ديدم محمديا موشكانداز استينگر را از كارتناش بيرون آورد، يك تكه ابرار پاره كرد و به دست من داد و گفت: اين هم گوشى!
با تعجب گفتم: اين چيه؟
- گوشى؟
- اين چه جور گوشيه ديگه؟
- تو بذار داخل گوشت. اين آمريكايى اصل است!
به شوخى گفتم: اگر مىفهميدم اين گوشى رو مىخواهيد بديدم، همان بوشهر پيادهتان مىكردم!
-الان هم دير نشده. مىخواهى پياده كن.
- نه، كارت رو بكن.
ابر را داخل گوشم چپاندم. در اين وقت نادر تماس گرفت و گفت: آمادهايد؟
- تو رادار چيزى مىبينم. داريم مىريم به طرفش.
حركت كرديم و حدود يك كيلومتر از نادر جدا شديم. با دوربين ديد در شبنگاه كردم و ديدم چند فروند هلىكوپتر آمريكايى دارند در منطقه پروازمىكنند. كار "استينگر " چنين بود كه تا آماده مىشد، به مجرد آنكه هدف رادر تيررس خود مىديد، به صورت اتوماتويك شليك مىكرد و گلوله به طرف هدفمىرفت. البته با دست هم مىشد شليك كرد. هوا گرم بود و شب بر سر تا سردريا حكمرانى مىكرد. آسمان ظالمانى بود. با "نصرالله شفيعى " تماس گرفتمو گفتم:
- در چه حالى؟
- در خدمتيم! شما چطورى؟
- ما داريم مىريم سمت هدف، اما "استينگر " جواب نمىدهد. هدف در تيررساش نيست.
در همين حال، يك فروند هواپيما از بالاى سرمان عبور كرد. به كريمى گفتم: ظاهرا هلى كوپتره.
- نه، اين هواپيماى مسافربرى يا جنگيه.
نادر تماس گرفت و گفت: چى شد؟
- هيچى، هدف دم به تله نمىده.
در بىسيم، من و نادر و نصرالله همديگر را به اسم كوچك صدا مىزديم وهميشه همين سه نام بود كه مرتب در بىسيمها تكرار مىشد؛ غافل از اينكهآمريكايىها و ناوهاى آنها، مكالمات ما را ضبط مىكنند و گوش مىدهند.البته اين را بعدها فهميدم.
نادر گفت: كريم! چه كار كرديد؟
- نادر، "استينگر " نمىگيرد، فاصله دوره.
تا هلىكوپتر را مىديديم، به طرفش مىرفتيم و چون موفق به زدنشنمىشديم، سر جاى اولمان باز مىگشتيم. دايم هلى كوپترها در آسمان منطقهدر حال پرواز بودند. مرتب مىآمدند و مىرفتند. ظاهرا بو برده بودند كه ماآنجا هستيم. به طرف هلىكوپترى مىرفتيم مسيرش را تغيير مىداد و به جاىديگرى مىرفت.
بار ديگر نزد نادر برگشتيم. نادر گفت:
مىدونيد جريان چيه؟ ظاهرا مىدونن ما چى كار مىخوايم بكنيم. شما بايد بريد تو مسيرى كه تا هلىكوپتر از ناو بلند شد بتونيد بزنيدش.
من در سمت چپ ناوچه نادر بودم و نصرالله در سمت راست. اين دفعه البتهطناب نبسته بوديم؛ بلكه همينطور كنار هم پهلو گرفته بوديم. آب به طرف پشتجزيره فارسى جريان داشت. ما كم كم از "بويه " داشتيم فاصله مىگرفتيم.حدود صد الى دويست متر فاصله داشتيم. ساعت حدود 9 شب بود. شفيعى در قايقشدراز كشيده بود و استراحت مىكرد. نادر روى نقشه كار مىكرد. من هم بهناوچه تكيه داده بودم و بيژن را نگاه مىكردم بيژن داشت "رادار " را نگاهمىكرد. رسولى هم با دوشكا ور مىرفت. كريمى و محمديا هم موشك را روى دوشگذاشته و آماده عمليات بود. "استينگر " برخلاف آرپى جى بود. وقتى موشك آنشليك مىشد بايد دوباره مىرفت مركز و پر مىشد، و يكى ديگر از كارتنبيرون مىآوردند.ناگهان صداى خفيفى مثل صداى ويز ويز زنبور به گوشم خورد.بلافاصله به بيژن گفتم: بيژن، يه صداى ويزوويزى داره مىآد.
- پشه است!
- شوخى ندارم. سرتون رو بالا كنيد ببينيد اين صداى چيه؟
از بيژن پرسيدم:
- نگاه كن تو رادار، ببين كسى از طرف جزيره به سمت ما مىآد؟
- نه.
- به هر حال يك صدايى مىآد.
- من تو رادار چيزى ندارم.
- تو رادار نبايد هم داشته باشى. رادار ما سطحيه.
به نادر گفتم: بلند شو، صدايى داره مىآد.
وقتى همه باهم بلند شديم تا ببينيم چه خبره، صدا شديدتر شد. هنوز چندلحظه بيشتر سپرى نشده بود كه ناگهان هلىكوپتر بزرگى را روى سرمان ديديمكه موشكى به طرفمان پرتاب كرد. موشك آمد و خورد به قايقى كه نصرالله شفيعىدر آن بود. من با آرنج دسته موتور را فشار دادم عقب و از ناوچه جداشديم.علاوه بر موشك، هلى كوپتر شروع كرد به تيرباران ما. موشك دوم از روىسر ما رد شد. و داخل آب فرو رفت. به دنبال آن بوديم كه هلى كوپتر رابزنيم. آنقدر هيجان زده بودم كه حتى نگاه نكردم كه چه بر سر قايق نصراللهآمده. به كريمى گفتم: على يارت.
كريمى سريع چرخيد و موشك را شليك كرد. در كمال ناباورى و شگفتى، موشك"استينگر " به هلى كوپتر آمريكايى خورد و آن را در هوا منفجر كرد. نورناشى از انفجار، همه جا را روشن كرد و صداى مهيبى برخاست و قطعات متلاشىشده هلى كوپتر مثل باران باريد روى آب.
ناخودآگاه از ته حلق، فرياد صلوات و "الله اكبر " همه بلند شد. ازترس و شادى، بدنمان مثل بيد مىلرزيد. "توسلى " و "گرد " فرياد زدند:دومى.
داشتيم استينگر بعدى را آماده مىكرديم كه قايق ما از چند طرف موردحمله قرار گفت. قايق مان يك عدد دوشكا داشت.ديدم كه قايق شفيعى شعلهوراست و دارد مىسوزد. در اين وقت ناوچه نادر بادوشكا به طرف هلىكوپترتيراندازى كرد. در اين غوغا "حشمتالله رسولى " نيز داشت از صحنه درگيرىفيلمبردارى مىكرد و "محمديا " زير بغل كريمى را گرفته بود تا كريمى شليككند. هنوز كريمى موشك "استينگر " دوم را شليك نكرده بود كه موشكى از طرفهلىكوپتر بعدى آمد و به سينه قايق ما اصابت كرد. قايق نصف شد و هركس بهجايى پرت شد و داخل آب افتاد و خودم ديدم كه آقاى "محمديا " در جا شهيدشد. كريمى بر اثر موج انفجار به داخل آب افتاد؛ رسولى هم همينطور. من هنوزدر گودى جايگاه سكان بودم. در قايق حدود چهارصد - پانصد ليتر بنزين اضافىبود. يك گلوله به باك بنزين اصابت كرد و آن را به اطراف پاشيد. من ديدمكشتى شعله ور شد. شعله از زير پايم شروع كرد به زبانه كشى. آتش تمام بدنمرا فرا گرفت. فقط تلاش كردم آتش را از صورتم دور كنم. من، بيژن ، نادر وآبسالان حتى جليقه نجات نيز نپوشيده بوديم. يادم آمد كه چقدر مسوولانتاكيد مىكردند كه از حوضچه كه بيرون مىرويد حتما جليقه نجات بپوشيد؛ اماما سهلانگارى كرده و نپوشيده بوديم. در آن موقع با خودم فكر مىكردم كهدفعه بعد به جاى يكى، سه تا مىپوشم!
لحظه به لحظه بر شدت آتش افزوده مىشد و من با دست تلاش مىكردم آتشرا از صورتم دور كنم. نفسم داشت مىگرفت و حال كسى را داشتم كه دارد خفهمىشود. از ميان سه قايق، فقط قايق تندرو "مهدوى " سالم مانده بود ومىتوانست به راحتى از مهلكه بگريزد و جان سالم به در برد. عدهاى ازبچههاى قايق شفيعى هم خود را به "قايق طارق " مهدوى رسانده و سوار بر آنشده بودند. مىدانستم كه نادر مهدوى تا همه زخمىهاى شناور در آب را جمعنكند، از سرجايش تكان نخواهد خورد. مهدوى همينطور كه سعى مىكرد در آبافتادهها را نجات دهد، با دوشكا بدون هدف به آسمان شليك مىكرد.
هلىكوپترهاى آمريكايى تقريبا بى صدا بودند و تشخيص آنها تا زمانى كهبالاى سر آدم قرار نداشتند، مشكل بود. با اين وجود، نادر براى دور كردنآنها، مدام به طرفشان شليك مىكرد.
هر لحظه دود و آتش بيشتر مىشد. ناچارا خودم را از قايق جدا كردم وبه دريا انداختم. به اين خيال بودم كه جليقه نجات پوشيدهام؛ اما تا توىآب افتادم، رفتم زير آب. خود را بالا كشيدم و شروع كردم به شنا كردن. دراين وقت ديدم ناوچه دارد به طرفم مىآيد. آبسالان از بيرون خودش را بهكنار ناوچه آويزان كرده بود و حسابى هم وحشتزده مىنمود.
ناوچه به سرعت به طرفم مىآمد. فهميدم كه "بيژن گرد " كه سكانداربود، مرا روى آب نديده و عن قريب است كه ناوچه مرا زير بگيرد. داد و فريادكردم؛ اما صداى ناوچه و به خصوص تيراندازى دوشكا به اندازهاى زياد بود كهكسى صدايم را نشنيد. بيژن تلاش مىكرد هلىكوپترهاى آمريكايى را كه به طرفهرچيزى در آب شليك مىكردند دور كند تا بتواند ما را نجات دهد. وقتى وضعرا چنين ديدم، شتابان و با زحمت زياد شناكنان خود را از مسير ناوچه دوركردم.
وقتى از ناوچه دور شدم، به خودم نگاه كردم. ديدم تنها يك شورت وزيرپيراهن تنام است. بنزين قايق خودم روى آب ريخته و دور تادورم آتش بود.با صداى بلند فرياد زدم:
- كمك! يكى كمكم كنه. دارم غرق مىشم.
دست، سينه، گردن و صورتم در ميان شعلههاى آتش سوخته بود. آب شور دريانيز سوزش آن را بيشتر مىكرد. شده بودم مصداق واقعى ضربالمثل معروف "نمكروى زخم كسى پاشيدن ". تمام بدنم مىسوخت. مدام فرياد مىزدم و كمكمىخواستم. در اين ميان، "حشمتالله رسولى " و "كريمى " كه آنان نيز بهدريا افتاده بودند، صداى مرا شنيدند و فرياد زدند:
- بيا طرف ما. اينجا يه چيزى هست. بيا!
شروع كردم به طرف آنها شنا كردن. بالاى سرم يك يا دو هلى كوپتر آمريكايى مدام مانور مىداند و با تير و موشك مرتب شليك مىكردند.
همينطور كه در آب شنا مىكردم، احساس كردم دستهايم سنگين و چشمانمكوچك مىشود. ديد چشمم، خيلى ضعيف شده بود. به هر زحمتى بود، خودم را بهآن دو نفر رساندم. وقتى رسيدم، ديدم حشمتالله رسولى، تير خورده و كمىبدنش سوختگى دارد. كريمى نيز تير خورده و دستانش سوخته بود. ديدم كارتنموشكهاى "استينگر " روى آب شناور است. شناكنان رفتم و روى كارتن خوابيدم.متوجه شدم تيرهايى كه از هلى كوپترها شليك مىشدند، در اطراف من فرودمىآيند. فهميدم كه كارتن را ديدهاند، ناچار قطعهاى كائوچو را زيرپيراهنم پنهان كردم تا روى آب بمانم و در ضمن دشمن مرا نبيند و ازكارتنها فاصله گرفتم. به آن دو نفر گفتم: برويم!
- كجا؟
- به طرف بويه، جاى خوبيه، مىتوانيم تا فردا صبح اونجا بمونيم.
رسولى گفت: نمىتونم. هم تير خوردم و شناى درست و حسابى بلد نيستم.
كريمى هم همين حرف را تكرار كرد. گفتم: شما جليقه داريد. هر طورى كهشده بايد از اين منطقه پرآتش دور بشيم. اگه اينجا بمونيم، يا مىسوزيم ياگلوله مىخوريم.
همين طور كه داشتم با آن دو نفر صحبت مىكردم، ناگهان ناوچه نادرمهدوى مورد اصابت يك فروند موشك قرار گرفت. با اينكه قايق مورد اصابتمستقيم موشك قرار گرفته بود، اما هنوز تيربارش كار مىكرد و به طرفآمريكايىها شليك مىكرد. در فاصله چند لحظه، سه موشك ديگر هم به ناوچهاصابت نمود كه آن را كاملاً متلاشى كرد. شعله بلندى از انفجار ناوچه وپيتهاى ذخيره بنزين ايجاد شد. هنوز از شوك انهدام ناوچه بيرون نيامدهبودم كه صداى فرياد و نالهاى از طرف ناوچه بلند شد. دور تا دور ناوچه راحلقه شديد آتش فرا گرفته بود. صدا مرتب به گوش مىرسيد.
- كمك...كمك...كمك...
شايد پنج - شش بار كمك خواست.دقت كه كردم، ديدم صداى "بيژن گرد " است.شعله به اندازهاى زياد بود كه كسى نمىتوانست به ناوچه در حال غرق شدننزديك شود. چند لحظه بعد صداى بيژن قطع شد و ديگر صدايى نيامد.
در اين ميان، باقرى را ديديم كه شناكنان كمك مىطلبيد. با فرياد به طرف خودمان هدايتش كرديم. بعد بلند فرياد كشيدم:
- هر كسى صداى منو مىشنوه به طرف بويه حركت مىكنه!
آقاى كريمى گفت:
رفيق ما كه پريد. من خودم جسد "محمديا " را ديدم كه روى آب شناور بود.
همين طور كه با سر و بدن سوخته و ناتوان به طرف بويه حركت مىكردم،شروع كردم با خدا حرف زدن و در واقع گله كردن. با صداى بلند داد مىزدم،گريه مىكردم به خودم كه آمدم، به بچهها گفتم: اينجا باهم موندن خطرناكهبايد از هم جدا شيم.
در اين حال براى اين كه به همراهانم روحيه بدهم، شروع كردم با صداىبلند، نوحه بوشهرى خواندن. رسولى گفت: تو هم حالا وقت گير آوردهاى؟
هلى كوپترها هنوز در آسمان مانور مىدادند، اما ديگر به طرفمان شليك نمىكردند.
حدود دويست متر با بويه فاصله داشتيم. با شنا همچنان پيش مىرفتيم. درخودم احساس سنگينى عجيبى مىكردم. ساعت حدود 20/9 شب بود. طورى شده بودمكه انگار وزنه سنگينى به دست و پاهايم بستهاند. تمام بدنم تاول زده بود.تاولهاى درشت و بزرگ كه در نور آتش ناوچه كاملا قابل ديدن بود. رسولى گفت:بايست...كمكمان كن...تير خوردهايم.
- من نمىتوانم. شما جليقه داريد، بياييد طرف بويه. اگر باهم به طرف بويه برويم، بهتر است.
از آن تعداد فقط من، باقرى، رسولى و كريمى از احوال هم خبر داشتيم. از سرنوشت بقيه اطلاعى نداشتيم.
با هر سختى و جان كندنى بود خودم را به بويه رساندم. در راه بارهاهلىكوپترها هم به طرفمان موشك و گلوله پرتاب كردند؛ اما به خواست خدا بهما اصابت نكرد. تا هلى كوپترها را مىديدم، نفس مىگرفتم و مىرفتم زيرآب. چند بار كه زير آب بودم، احساس كردم كه شكمم از موج انفجار موشك بادمىكند و مىخواهد بتركد. با اين همه سرانجام خود را به بويه رساندم .وقتىبه بويه رسيدم، ديدم كه گسار (نوعى خزه دريايى سنگ شده) سرتاسر پايه بويهرا در خود پوشانده است. پايههاى گسار بسته بويه را كه لمس كردم، مثل كسىبودم كه معشوقش را در آغوش مىكشد. به هر سختى بود خودم را روى بويهكشاندم. يك دفعه احساس سرما و سوزش وحشتناكى كردم. در بين راه زير پيراهنمرا هم درآورده و دور انداخته و تنها با يك شورت بودم. هوا گرم بود؛ اما ازترس يا سرما مىلرزيدم. داخل بويه، محفظهاى بود كه چند نفر در آن جامىگرفتند. خم شدم تا در آن را باز كنم ، اما هر قدر زور زدم، بى فايدهبود و در بويه باز نشد. در اين حيص و بيص ديدم اطرافم روشن شد. چشمانمچنان سوخته بود كه تقريبا جايى را نمىديدم ؛ اما احساس كردم دورم چندفروند ناوچه دور مىزنند. هلىكوپترها هم تيراندازى را قطع كرده بودند وفقط از بالا به طرف ما، روى آب نورافكن مىانداختند تا ناوچهها، ديدبهترى داشته باشند.
هر ناوچه فقط يك نفر را سوار كرد؛ يعنى سه فروند ناوچه، رسولى، باقرىو كريمى را سوار كردند. فقط من روى بويه مانده بودم. ناوچهها، آنها را ازسطح آب جمع آورى كرده بودند.دليلش را نمىدانستم. سوار كردن آن سه نفر نيزچنين بود كه هلى كوپتر، شبنماهايى را در سطح آب انداخته بود. آنها همشبنماها را برداشته و تكان داده بودند و ناوچهها نيز به طرفشان رفته وسوارشان كرده بودند.
***
وقتى نورافكن قوى روى بويه و من افتاد "اشهد "ام را خواندم و دستانمرا بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به گلوله ببندند و شهيد كنند .درآن لحظه، افكار متناقضى با سرعت در ذهنم عبور كردند: فكر بقيه بچههايىبودم كه اثرى از آنها نبود، فكر همسر و و دو فرزندم بودم و با خودم فكرمىكردم كه آنها با شنيدن خبر شهادتم چه واكنشى نشان خواهند داد، پدر وبرادرانم چه مىكنند؟ همسرم حسابى داغدار خواهد شد.
ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم. ديدم يك فروند ناوچهايستاده و نورافكنش را به طرفم انداخته است. در اين وقت، هلى كوپتر دور شدو رفت.
از طريق بلندگو شروع كردند به انگليسى صحبت كردن كه البته من يككلمهاش را هم نفهميدم؛ اما متوجه شدم كه نزديكتر نمىشوند و از چيزى هراسدارند. زير پايم را نگاه كردم ديدم كائوچوى كارتن استينگر كه با آن خود رابه بويه رسانده بودم، افتاده است. فهميدم از همان تكه كائوچو مىترسند.همينطور كه دستانم بالا بود، با پايم يواش يواش آن را داخل آب انداختم.وقتى آب چند مترى آن را از بويه دور كرد، ناوچه آمد نزديك بويه. دستى بهطرفم دراز شد كه من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنيا آمدهاى بلندكردند و داخل ناوچه بردند.تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روى "دك "خواباندند. سطح دك آسفالت بود و زبر.فورا دست و پايم را با طناب بستند.احساس تشنگى زيادى مىكردم. هر چه فرياد زدم: "آب...به من بدهيد...سردماست "، كسى نشنيد يا ندانست چه مىگويم: با اينكه دست و پايم را بستهبودند، سه چهار نفر سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابىتو نخ من بودند كه تكان نخورم. كسى نزديك نمىشد. با خود گفتم: خدايا! منجز يك شورت كه چيز ديگرى ندارم، از چه مىترسند؟ دست كم يك ليوان آب همنمىدهند بخورم.
لحظه به لحظه بر سوزش بدنم افزوده مىشد. با اينكه بارها فرياد زدمكسى نفهميد چه مىگويم. انگليسى كه نمىدانستم؛ اما مىدانستم آب به اينزبان چه مىشود .اين بود كه گفتم: Water
مثل اينكه فهميدند. رفتند و ليوان آبى آوردند و يك مترى من گذاشتند واشاره كردند كه بخورم. دستم را هم باز كردند. تا به طرف ليوان آب حركتكردم، شروع كردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختى وپوست كلفتىاى بود، آن يك متر را طى كردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ ولگد، به ليوان آب رسيدم و آن را سر كشيدم.
نصف ليوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به كمر انداختندمروى زمين. زبرى و خشنى آسفالت تاولهاى كمر و دستانم را تركاند و سوزشوحشتناكى تمام تنم را فرا گرفت. يك "چشمبند " هم آوردند و چشمانم رابستند. ديگر دستان، پاها و چشمانم بسته بود و به پشت روى آسفالت انداختهبودندم. سرم را نيز داخل كيسهاى كردند و پايين كيسه را هم بستند. با خودمفكر مىكردم حتما مىخواهند اعدامم كنند. وقتى از جا بلندم كردند و حركتمدادند، يقين كردم كه مرا براى اعدام مىبرند. ناوچه حركت كرد. اين را ازبادى به بدنم مىخورد، فهميدم. پس از مدتى به جايى رسيديم. مرا از ناوچهخارج كرده، به مكان ديگرى بردند. سرم در كيسه بود و روى چشمانم نيزچشمبند بود و فقط حس مىكردم با من چه رفتارى مىكنند.
ويژه نامه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس(59)
ادامه دارد...
روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس
خبرگزاريفارس:در جريان "عمليات شهادتطلبانه " در 16 مهر1366عليه هلىكوپترهاىآمريكايى، اكثر اعضاى "ناو گروههاى قرارگاه نوح نبى " به شهادت رسيدند.آن چه مىخوانيد روايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عملياتاستشهادى " كه به تقدير الهى جان بر برد .

سال1366، سال آغاز اولين دور از جنگهاى دريايى ميان قواى نظامى ايران اسلامىو ناوگان متجاوز خارجى بود. اين جنگ در ادبيات سياسى با نام "جنگ اولنفتكشها " شناخته مىشود. مسؤوليت اصلى عملياتى در اين ميدان، بر عهدهنيروى دريايى سپاه پاسداران بود و روش عملياتى سپاه بر استفاده ازقايقهاى كوچك تندرو موسوم به "عاشورا " و "طارق " تكيه داشت. نقطه اوجاين جنگ، طرح ناكام حمله به بندر نفتى "رأس الخفجى " و عمليات موفق سرنگونساختن هلىكوپترهاى نيروى دريايى آمريكا بود كه توسط "ناو گروههاىقرارگاه نوح نبى " به فرماندهى شهيد "نادر مهدوى " به اجرا درآمد. البتهدر جريان "عمليات شهادتطلبانه " در 16ذ مهر 1366عليه هلىكوپترهاىآمريكايى، اكثر اعضاى اين ناو گروه به شهادت رسيدند. آن چه مىخوانيدروايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عمليات استشهادى " كه به تقديرالهى جان بر برد و به اسارت نيروهاى آمريكايى درآمد. جريان بازجويى او وچند همرزم ديگرش را به دليل حجم بالاى طلب، به زمان ديگرى واگذار كرديم.روحشان شاد
*درجلسه خيلى محرمانه اي شركت كرديم . در آن جلسه اعلام كردند كهمىخواهيم به جايى [در عربستان] حمله كنيم و آن جا را بزنيم. [نام محلمورد نظر بندر رأس الخفجى ]بود. قرار بود به سواحل آنجا حمله كنيم وچاههاى نفتش را كلاً منهدم كنيم و به آتش بكشيم. [اين عملياتبه تلافىكشتار حاجيان ايرانى در عربستان سعودى و انهدام اسكلههاى نفتى ايران توسطناوگان آمريكا طراحى شده بود] علاوه بر ما، بچههاى تيپ اميرالمؤمنين براىاين مانور آمده بودند. جمعى از بسيجىهاى بوشهرى نيز بودند. هياهوى عجيبىبر پا شده بود. به ما تذكر داده بودند كه اين عمليات بايد كاملاً محرمانهباقى بماند. بعد از دو ماه كار و فعاليت مداوم، روز موعود فرا رسيد. بعداز ظهر بود كه از حوضچه زديم بيرون. بيش از سيصد فروند قايق در اين عملياتشركت داشت. همه شهادتين خود را گرفته و با وضو حركت كرده بوديم. شب قبل بهما گفته بودند كه بعيد است كسى از اين حمله جان سالم بدر ببرد، به همينعلت هم نام عمليات را "مانور شهادت " گذاشته بودند. عنوان "مانور " را بهاين علت گذاشته بودند كه دشمن نداند ما قصد "حمله عملى " داريم.
ناوهاى آمريكايى در سرتاسر منطقه حاضر بودند و همه حركات ما را زيرنظر داشتند، به همين علت، بازگشت امكان نداشت. هيجان عجيبى همه ما راگرفته بود و از اين كه چند ساعت ديگر به شهادت مىرسيم دل در دلمان نبود.قرار بود نيروها خود را به منابع و چاههاى نفتى [رأس الخفجى] برسانند،خيلى سريع مواد منفجره را بگذارند و سپس قايقها مواضع را زير آتش بگيرند.همگى تا "سكوى سروش " رفتيم. قرار بود در آنجا ما را سازماندهى نهايىبكنند و به طرف مقصد حركت كنيم. همه قايقها كنار هم پهلو گرفته بودند.يكى شام مىخورد، ديگرى نماز مىخواند و ديگرى گريه و دعا مىكرد، آنديگرى با دوستانش وداع مىكرد. منظره عجيبى بود و همه حال غريبى داشتيم.هوا كمكم خراب شد و موج دريا، قايقها را به شدت تكان مىداد. در اينهنگام اعلام كردند كه حمله لو رفته است.
در اين ميان، چند قايق هم خراب شد. به ما گزارش دادند كه كل منطقه بهمحاصره ناوهاى آمريكايى درآمده است. ناچار حمله لغو شد و ما از "سكوى سروش" به طرف خارك كه نزديكترين مكان به ما بود، حركت كرديم. قايقهايى را همكه خراب شده بود، يدك كشيديم.
من و مهدوى و بيژن گرد با ناوچهاى از سكوى سروش عبور كرديم تا ببينيم جريان چيست.
گفتم: نادر، معلوم است حمله لو رفته و آمريكايىها هم آن را لو دادهاند. نگاه كن ناوهاى آمريكايى دور تا دورمان حلقه زدهاند.
نادر گفت: مىدانم؛ اما مىخواهم از نزديك ببينم!
گفتم: حالا كه اينطور است، هر جا كه تو رفتى، ما هم مىآييم.
شب بود. سه چهار كيلومتر از سكوى سروش دور شديم. رادار كشتى را خاموشكرده بوديم؛ چون نيروهاى آمريكايى مستقر در خليج فارس ممكن بود از روىرادار پى به هويت ما ببرند و شناسايىمان كنند. البته هر از چند گاهىرادار را روشن مىكرديم. رادار را كه روشن مىكرديم، آنچه كه مىديديم،وحشت مىكرديم. صفحه رادار پر بود از ناوها و كشتىهاى آمريكايى كه درحالت آماده باش كامل بودند. وضعيت چنان خراب بود كه نمىشد در منطقه ماند.از اينرو، "نادر مهدوى " فرمان داد كه ما هم به عقبه نيروها بپيونديم.رفتيم به خارك و تا صبح در جزيره استراحت كرديم.
همه حالت عجيبى داشتيم. از طرفى، از آن همه برنامهريزى، تداركات،زحمات و تلاشها كه چنين به هدر رفت، ناراحت بوديم و از طرف ديگر، ازاينكه در يك درگيرى از پيش لو رفته تار و مار و نابود نشده بوديم، خوشحالبوديم. رضايت داديم به رضاى الهى.
فردا صبح، كل نيرو به بوشهر بازگشت.
******************
در بازگشت از خارك، "نادر مهدوى " به من گفت:
- فلانى، يك مأموريت كوچك داريم... خودت و قايقت را آماده كن.
به "بيژن گرد " هم همين را گفت. ما حرفش را سرسرى گرفتيم. گفتيم حتمامثل هميشه گشت دريايى است يا ترابرى. با اين وجود هر دو اعلام آمادگىكرديم. صددرصد آماده باشيد. فردا عصر خبرتان مىدهم. ضمنا برويد و دو ساعتديگر بياييد، كارتان دارم.
من رفتم و قايق را آماده كردم. دو ساعت ديگر برگشتم؛ اما نادر براىشركت در جلسهاى رفته بود. هر جور بود، با او تماس گرفتم. گفت: برويدخانه، استراحت كنيد؛ اما آماده باشيد تا خبرتان كنم.
رفتم منزل. هنوز كاملاً استراحت نكرده بودم كه "بيژن گرد " آمد درمنزلمان و گفت: آماده باش... ظاهرا مىخواهيم امروز بعدازظهر برويم جايى.
گفتم: من يا منزلم، يا زمين فوتبال!
در دلم تعجب مىكردم كه چطور ميان آن همه نيرو، دست روى منگذاشتهاند. درست است كه من در گروه مهدوى بودم؛ اما در "عملياتهاىمقابله به مثل "، ما كارهاى تداركاتى را انجام مىداديم و در خود عملياتشركتى نمىكرديم. بيژن اين را هم گفت: آقاى مهدوى گفت كه به مظفرى بگو جمعما جمع است و فقط تو كمى.
گفتم: آخر تيممان بازى دارد!
گفت: نه، نادر گفته حتما بايد بيايى.
"گرد " با يك سرباز آمده بود. سوار ماشين شديم و رفتيم منزل آقاىحسنزاده. آبى خوردم و يك عدد انار خيلى بزرگ برداشتم. انار را نخوردم وبا خودم بردم. اين انار، ماجراى جالبى دارد كه بعدا آن را نقل مىكنم.
وقتى كه به مقر رسيدم، ديدم بله... جمع، جمع است. بعدازظهر 15 مهرماه1366 بود. علاوه بر خودم، اين عده آماده حركت بودند: "نادر مهدوى "، "بيژنگرد "، "آبسالان "، "نصرالله شفيعى "، "توسلى "، "باقرى "، "مجيد مباركى "و "حشمت رسولى ".
9 نفر بوديم. معلوم شد دو نفر ديگر هم هستند كه بايد به ما بپيوندند.وضعيت را كه ديدم، احساس كردم كه بايد مأموريت بسيار مهمى باشد؛ اما بهروى خودم نياوردم و چيزى نگفتم.
دو قايق "بعثت " و يك ناوچه "طارق " آماده حركت بود و اين نه نفر در قايقها و كشتى بودند. انار را كه دست من ديدند، گفتند:
- چى دارى؟
- اناره از خونه يكى از دوستان برداشتم.
- بايد تقسيمش كنى و به همه بدهى.
به شوخى گفتم:
- تو بهشت كه نيستيم. اين انار مال منه. مال شما كه نيست.
نادر گفت:
- تقسيمش كن... شايد رفتيم بهشت.
انار را بين 9 نفر تقسيم كردم. گفتم:
- بخوريد پدر صلواتيا... ميوه بهشتى است.
نادر گفت:
- چه معلوم كه همين ميوه بهشتى نباشه!
- خيلى خوب، بخوريد... ميوه بهشتيه.
در قايقهايمان كه نشسته بوديم، جلسهاى گرفتيم. نادر كه فرمانده ما بود، گفت:
- از اينجا مىرويم جزيره فارسى. از جزيره فارسى به آن طرف هم كارهايىداريم كه انشاءالله بعدا و در بين راه به شما مىگويم. مىخو اهم مثلبرنامه سروش پيش نيايد. فقط ما دوازده نفر مىدانيم.
من گفتم:
- ما نه نفريم... پس آن سه نفر ديگر كجا هستند؟در اين موقع، يك سربازديگر هم آمد و شديم ده نفر؛ اما دو نفر ديگر هنوز نيامده بودند. همينموقع، نادر، سربازى را صدا زد و گفت: برو به آقاى "كريمى " و "محمديا "بگو بيايند. ما آماده رفتنايم.
به نادر گفتم: اينها كى هستى؟
- بچههاى تهران هستن. آمدن تو دريا ديد بزنند.
- دست از شيطونى بردار. آمدن دريا را ديد بزنن يا كارى دارن؟
تا آن موقع نمىدانستم جريان چيست؛ ولى "بيژن گرد " مطلع بود؛ چون مهدوى هركارى كه مىكرد، بيژن را در جريان مىگذاشت.
از بيژن پرسيدم: جريان چيست؟
گفت: من يه چيزايى مىدونم؛ اما الان نمىتونم بگم؛ چون قول دادم به كسى نگم.
- باشه...نگو. حتما دستوره ديگه!
لنج با مهمات و آذوقه حركت كرد و رفت جلو.
در قايق هم آقاى "آبسالان " و "مجيد مباركى ". در قايق ديگر، يكسربازى بود كه اسمش از يادم رفته ما هم، همه در ناوچه جمع شديم. "شفيعى "،"مهدوى "، "توسلى "، "گرد "، "كريمى "، "محمديا " و من.
به نادر گفتم: نگفتى اين دو نفر كى هستن؟
آن دو نفر هم كنار من نشسته بودند.
نادر گفت: خيلى مشتاقيد بدونيد اينا كى هستن؟
- هم مشتاقيم بدونيم كى هستن و هم مشتاقيم بدونيم چه كار هستن؟
- شما حوصله نداريد؟
- نه، از حوضچه كه رفتيم بيرون، بايد بگى.
از حوضچه كه خارج شديم، نادر گفت:
- حالا كه اين همه اصرار داريد، مىگم. آقاى "كريمى " و "محمديا "، ازبچههاى خوب تهران هستن. بچههاى موشكى هستن. اينها يك وسيلهاى دارند كهمخصوص زدن هلى كوپتره.
- چطورى؟
- يك موشكى است به اسم موشك "استينگر ". كارش ردخور نداره. اگه هدف در تيررساش باشه، حتما به هدف مىخورد.
به شوخى گفتم: اين موشك گوشىاش چيه؟ اينطورى كه شما مىگى، بايد صداى انفجار زيادى داشته باشه. پس بايد گوشى خوبى داشته باشه..
"محمديا " به "كريمى " گفت: بگو گوشىاش چيه؟
- گوشىيى دارد كه حتى وقتى خودت هم صحبت مىكنى، نمىتونى صدات رو بشنوى! گوشىاش آمريكاييه؛ بهترين گوشى دنيا!
- نشون بده...بينم
- نه، وقتى كه كار با موشك انجام شد، گوشى رو به شما مىديم.
اگر گوشى آب بخوره، خراب مىشه!
باورم شد. با خوشحالى گفتم:
- آقا كريمى، نمىشه ببينمش.
- بابا شما چند ماهه دنيا آمدن؟ لااقل بذاريد برسيم.
- نه، ما حالا بايد گوشى را ببينيم.
- حالا كه اينطور شد، اصلاً پيش من چيزى نيست! همه چيز داخل لنج است كه رفته جلو.
در همين موقع ناهار آوردند كنسرو بود. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود بهنادر گفتم: با اين همه دنگ و فنگ داريم به اين ماموريت مهم مىريم و موشك"استينگر " هم داريم؛ اما هنوز بايد ناهار كنسرو بخوريم؟!
-بخوريد. به جز كنسرو، نان خشك هم داريم!
ناهار كه خورديم گفتيم: دسر چيست؟!
چند تا كمپوت آوردند كه آن را هم زديم تو رگ. در حينى كه مىخورديم،شروع كرديم با آن دو نفر تهرانى شوخى كردن. يكى از بچهها كمپوت يكى ازآنان را كش رفت. طرف گفت:
- درسته كه بسيجى هستيد؛ اما قرار نبود به كمپوت ما هم رحم نكنيد!
عمدا با آنان شوخى مىكرديم تا صميميتى بين ما ايجاد شود و در طولماموريت بتوانيم باهم درست كار كنيم. "مهدوى " يا "نصرالله شفيعى " - درستيادمه رفته بوديم منزل "بيژن گرد " كه تازه بچهدار شده بود. يادم هستباهم. نوزاد يكى دو روزه را بغل گرفت و بوسيد و باهم به راه افتاديم. منبه بيژن گفتم:
- من دو تا بچه دارم و بچههام رو ديدم... خاك بر سر تو كه بچهات يك روز بيشتر نداشت و درست آن را نديدى.
بيژن گفت: من حداقل بچهام را ديدم و لمس كردم.
"شفيعى " يا "مهدوى " - درست يادم نيست كدامشان - كه همسرش پا به ماه بود گفت:
- واى به حال من كه بچهام را نديده كشته مىشوم!
در اين ميان "مجيد مباركى " گفت:
- من چه كنم كه حتى زن نگرفته مىميرم!
به جزيره فارسى رسيديم. نادر فورا گفت:
- ديگه صحبتها قطع. از اينجا به بعد، صحبت موشك و هلىكوپتره شوخى رو هم بذاريد كنار.
اخلاق خاصى داشت. در هنگام شوخى، مرد شوخى بود؛ اما به محض پيش آمدنكار، به مردى جدى مبدل مىشد. كنار لنجى كه قبلا به فارسى آمده بود،رسيديم و وسايل و لوازم داخلى لنج را به ناوچه و قايقهاى خود منتقلكرديم. قايق من شد قايق موشكى. آقاى كريمى گفت:
- من دوست دارم با تو باشم. مىخوام اون گوشى ناز و بىنظير رو به تو بدم.
كريمى، محمديا وحشمتالله رسولى كه مسوول فيلمبردارى از گروه عملياتبودند، در قايق من جا گرفتند. در قايق ديگر هم "آبسالان " و "نصراللهشفيعى " بودند. در ناوچه نيز "بيژن گرد "، "نادر مهدوى "، "مجيد مباركى "و "توسلى " بودند.
مغرب كه شد، همگى پياده شديم و كنار ساحل نماز مغرب و عشايمان راخوانديم. پس از نماز نادر مهدوى سخنرانى كوتاهى كرد. بعد باهم روبوسىكرديم. من گفتم: نادر! معلومه مىخواى به كشتنمان بدى!
- نه، طبق مأموريت پيش مىرم.
- خدا رحم كنه... چه خوابى برايمون ديدى معلوم نيست!
نصرالله هم گفت: ببينم مىتونى كارى كنى كه امروز جسدمون رو برگرداونن بوشهر.
در دل همه چيزى بهمان الهام شده بود. تا آن روز آن همه ماموريت آمدهبوديم؛ اما كسى اين قدر درباره مرگ صحبت نكرده بود. در اين وقت، آقاى"محمدشاهى " - ناخداى لنج - شربتى برايمان درست كرد. بچهها گفتند:
- بخوريد كه شربت "شهادت " مىخوريد!
شب ساعت هفت بود كه مهدوى فرمان حركت داد. چندى قبل از اين هواپيماهاىعراقى به جزيره فارسى حمله كرده و رادار جزيره را زده بودند. از اين نظراز جزيره فارسى كه دور مىشديم، ديگر خدا بود و خودمان. هيچگونه ارتباط مارادارى با بوشهر يا جزيره فارسى نداشتيم.
مقصد، دوازده مايلى پشت جزيره فارسى بود. آنجا آبراه بينالمللى بودو كشتىهاى خارجى كه براى دولتهاى عربى كالا مىبردند از آنجا نفت بارمىزدند. به كنار اولين "بويه " كه رسيديم، مهدوى برايمان جلسه توجيهىگذاشت.
- اينجا "بويه " است. اينجا جزيره عربى است. اينجا هم عربستان و كويتاست. اگر در راه مشكلى پيش آمد بايد به جزيره فارسى برگرديم. اگرنتوانستيم، بايد به طرف سكوى "فروزان " يا سكوهاى ديگر برويم.
حركت كرديم و به منطقه رسيديم. دوباره نادر گفت: جمع شيد، كارتون دارم.
جمع كه شديم نادر گفت: قايق موشكى به سمت بويه برود، ناوچه، وسط است وقايق شفيعى آخر باشد. شما را با رادار چك مىكنم و باهاتون ارتباط دارم.
سپس گفت: هلى كوپترهاى آمريكايى در اينجا مرتب در حال پرواز هستن.غالبا جزيره يا كشتىهاى ما رو مىزنن ما اين ماموريت بايد اين هلىكوپترها رو بزنيم و بندازيم.
تازه آن موقع بود كه فهميديم براى چه كارى آمدهايم. من تا آن وقت درحملات زمينى زيادى شركت كرده بودم. همچنين از نزديك شاهد بمبارانهاىفراوانى در خارك بودم. اما اين اولين بارى بود كه در چنين ماموريتى شركتشركت مىكردم؛ ماموريتى رو در رو با هلىكوپترهاى آمريكايى؛ رو در روىشيطان.
حركت كرديم و از هم جدا شديم. در اين وقت بود كه من براى اولين بار موشك "استينگر " را با چشمان خود ديدم. فورا گفتم: گوشى؟
كريمى گفت: تو كه جيگر منو خون كردى! صبركن.
- بابا، گوش من خرابه. گوشى لازم دارم. راستش يكى از گوشم رو تو عمليات از دست دادم.
- صبر كن شليك بكنم، بعد مىدهمات.
- بعد از مردن سهراب، دواى بيهوشى رو مىخوام چه كار؟
- آقاى محمديا به بچهها گوشى بده.
من ديدم محمديا موشكانداز استينگر را از كارتناش بيرون آورد، يك تكه ابرار پاره كرد و به دست من داد و گفت: اين هم گوشى!
با تعجب گفتم: اين چيه؟
- گوشى؟
- اين چه جور گوشيه ديگه؟
- تو بذار داخل گوشت. اين آمريكايى اصل است!
به شوخى گفتم: اگر مىفهميدم اين گوشى رو مىخواهيد بديدم، همان بوشهر پيادهتان مىكردم!
-الان هم دير نشده. مىخواهى پياده كن.
- نه، كارت رو بكن.
ابر را داخل گوشم چپاندم. در اين وقت نادر تماس گرفت و گفت: آمادهايد؟
- تو رادار چيزى مىبينم. داريم مىريم به طرفش.
حركت كرديم و حدود يك كيلومتر از نادر جدا شديم. با دوربين ديد در شبنگاه كردم و ديدم چند فروند هلىكوپتر آمريكايى دارند در منطقه پروازمىكنند. كار "استينگر " چنين بود كه تا آماده مىشد، به مجرد آنكه هدف رادر تيررس خود مىديد، به صورت اتوماتويك شليك مىكرد و گلوله به طرف هدفمىرفت. البته با دست هم مىشد شليك كرد. هوا گرم بود و شب بر سر تا سردريا حكمرانى مىكرد. آسمان ظالمانى بود. با "نصرالله شفيعى " تماس گرفتمو گفتم:
- در چه حالى؟
- در خدمتيم! شما چطورى؟
- ما داريم مىريم سمت هدف، اما "استينگر " جواب نمىدهد. هدف در تيررساش نيست.
در همين حال، يك فروند هواپيما از بالاى سرمان عبور كرد. به كريمى گفتم: ظاهرا هلى كوپتره.
- نه، اين هواپيماى مسافربرى يا جنگيه.
نادر تماس گرفت و گفت: چى شد؟
- هيچى، هدف دم به تله نمىده.
در بىسيم، من و نادر و نصرالله همديگر را به اسم كوچك صدا مىزديم وهميشه همين سه نام بود كه مرتب در بىسيمها تكرار مىشد؛ غافل از اينكهآمريكايىها و ناوهاى آنها، مكالمات ما را ضبط مىكنند و گوش مىدهند.البته اين را بعدها فهميدم.
نادر گفت: كريم! چه كار كرديد؟
- نادر، "استينگر " نمىگيرد، فاصله دوره.
تا هلىكوپتر را مىديديم، به طرفش مىرفتيم و چون موفق به زدنشنمىشديم، سر جاى اولمان باز مىگشتيم. دايم هلى كوپترها در آسمان منطقهدر حال پرواز بودند. مرتب مىآمدند و مىرفتند. ظاهرا بو برده بودند كه ماآنجا هستيم. به طرف هلىكوپترى مىرفتيم مسيرش را تغيير مىداد و به جاىديگرى مىرفت.
بار ديگر نزد نادر برگشتيم. نادر گفت:
مىدونيد جريان چيه؟ ظاهرا مىدونن ما چى كار مىخوايم بكنيم. شما بايد بريد تو مسيرى كه تا هلىكوپتر از ناو بلند شد بتونيد بزنيدش.
من در سمت چپ ناوچه نادر بودم و نصرالله در سمت راست. اين دفعه البتهطناب نبسته بوديم؛ بلكه همينطور كنار هم پهلو گرفته بوديم. آب به طرف پشتجزيره فارسى جريان داشت. ما كم كم از "بويه " داشتيم فاصله مىگرفتيم.حدود صد الى دويست متر فاصله داشتيم. ساعت حدود 9 شب بود. شفيعى در قايقشدراز كشيده بود و استراحت مىكرد. نادر روى نقشه كار مىكرد. من هم بهناوچه تكيه داده بودم و بيژن را نگاه مىكردم بيژن داشت "رادار " را نگاهمىكرد. رسولى هم با دوشكا ور مىرفت. كريمى و محمديا هم موشك را روى دوشگذاشته و آماده عمليات بود. "استينگر " برخلاف آرپى جى بود. وقتى موشك آنشليك مىشد بايد دوباره مىرفت مركز و پر مىشد، و يكى ديگر از كارتنبيرون مىآوردند.ناگهان صداى خفيفى مثل صداى ويز ويز زنبور به گوشم خورد.بلافاصله به بيژن گفتم: بيژن، يه صداى ويزوويزى داره مىآد.
- پشه است!
- شوخى ندارم. سرتون رو بالا كنيد ببينيد اين صداى چيه؟
از بيژن پرسيدم:
- نگاه كن تو رادار، ببين كسى از طرف جزيره به سمت ما مىآد؟
- نه.
- به هر حال يك صدايى مىآد.
- من تو رادار چيزى ندارم.
- تو رادار نبايد هم داشته باشى. رادار ما سطحيه.
به نادر گفتم: بلند شو، صدايى داره مىآد.
وقتى همه باهم بلند شديم تا ببينيم چه خبره، صدا شديدتر شد. هنوز چندلحظه بيشتر سپرى نشده بود كه ناگهان هلىكوپتر بزرگى را روى سرمان ديديمكه موشكى به طرفمان پرتاب كرد. موشك آمد و خورد به قايقى كه نصرالله شفيعىدر آن بود. من با آرنج دسته موتور را فشار دادم عقب و از ناوچه جداشديم.علاوه بر موشك، هلى كوپتر شروع كرد به تيرباران ما. موشك دوم از روىسر ما رد شد. و داخل آب فرو رفت. به دنبال آن بوديم كه هلى كوپتر رابزنيم. آنقدر هيجان زده بودم كه حتى نگاه نكردم كه چه بر سر قايق نصراللهآمده. به كريمى گفتم: على يارت.
كريمى سريع چرخيد و موشك را شليك كرد. در كمال ناباورى و شگفتى، موشك"استينگر " به هلى كوپتر آمريكايى خورد و آن را در هوا منفجر كرد. نورناشى از انفجار، همه جا را روشن كرد و صداى مهيبى برخاست و قطعات متلاشىشده هلى كوپتر مثل باران باريد روى آب.
ناخودآگاه از ته حلق، فرياد صلوات و "الله اكبر " همه بلند شد. ازترس و شادى، بدنمان مثل بيد مىلرزيد. "توسلى " و "گرد " فرياد زدند:دومى.
داشتيم استينگر بعدى را آماده مىكرديم كه قايق ما از چند طرف موردحمله قرار گفت. قايق مان يك عدد دوشكا داشت.ديدم كه قايق شفيعى شعلهوراست و دارد مىسوزد. در اين وقت ناوچه نادر بادوشكا به طرف هلىكوپترتيراندازى كرد. در اين غوغا "حشمتالله رسولى " نيز داشت از صحنه درگيرىفيلمبردارى مىكرد و "محمديا " زير بغل كريمى را گرفته بود تا كريمى شليككند. هنوز كريمى موشك "استينگر " دوم را شليك نكرده بود كه موشكى از طرفهلىكوپتر بعدى آمد و به سينه قايق ما اصابت كرد. قايق نصف شد و هركس بهجايى پرت شد و داخل آب افتاد و خودم ديدم كه آقاى "محمديا " در جا شهيدشد. كريمى بر اثر موج انفجار به داخل آب افتاد؛ رسولى هم همينطور. من هنوزدر گودى جايگاه سكان بودم. در قايق حدود چهارصد - پانصد ليتر بنزين اضافىبود. يك گلوله به باك بنزين اصابت كرد و آن را به اطراف پاشيد. من ديدمكشتى شعله ور شد. شعله از زير پايم شروع كرد به زبانه كشى. آتش تمام بدنمرا فرا گرفت. فقط تلاش كردم آتش را از صورتم دور كنم. من، بيژن ، نادر وآبسالان حتى جليقه نجات نيز نپوشيده بوديم. يادم آمد كه چقدر مسوولانتاكيد مىكردند كه از حوضچه كه بيرون مىرويد حتما جليقه نجات بپوشيد؛ اماما سهلانگارى كرده و نپوشيده بوديم. در آن موقع با خودم فكر مىكردم كهدفعه بعد به جاى يكى، سه تا مىپوشم!
لحظه به لحظه بر شدت آتش افزوده مىشد و من با دست تلاش مىكردم آتشرا از صورتم دور كنم. نفسم داشت مىگرفت و حال كسى را داشتم كه دارد خفهمىشود. از ميان سه قايق، فقط قايق تندرو "مهدوى " سالم مانده بود ومىتوانست به راحتى از مهلكه بگريزد و جان سالم به در برد. عدهاى ازبچههاى قايق شفيعى هم خود را به "قايق طارق " مهدوى رسانده و سوار بر آنشده بودند. مىدانستم كه نادر مهدوى تا همه زخمىهاى شناور در آب را جمعنكند، از سرجايش تكان نخواهد خورد. مهدوى همينطور كه سعى مىكرد در آبافتادهها را نجات دهد، با دوشكا بدون هدف به آسمان شليك مىكرد.
هلىكوپترهاى آمريكايى تقريبا بى صدا بودند و تشخيص آنها تا زمانى كهبالاى سر آدم قرار نداشتند، مشكل بود. با اين وجود، نادر براى دور كردنآنها، مدام به طرفشان شليك مىكرد.
هر لحظه دود و آتش بيشتر مىشد. ناچارا خودم را از قايق جدا كردم وبه دريا انداختم. به اين خيال بودم كه جليقه نجات پوشيدهام؛ اما تا توىآب افتادم، رفتم زير آب. خود را بالا كشيدم و شروع كردم به شنا كردن. دراين وقت ديدم ناوچه دارد به طرفم مىآيد. آبسالان از بيرون خودش را بهكنار ناوچه آويزان كرده بود و حسابى هم وحشتزده مىنمود.
ناوچه به سرعت به طرفم مىآمد. فهميدم كه "بيژن گرد " كه سكانداربود، مرا روى آب نديده و عن قريب است كه ناوچه مرا زير بگيرد. داد و فريادكردم؛ اما صداى ناوچه و به خصوص تيراندازى دوشكا به اندازهاى زياد بود كهكسى صدايم را نشنيد. بيژن تلاش مىكرد هلىكوپترهاى آمريكايى را كه به طرفهرچيزى در آب شليك مىكردند دور كند تا بتواند ما را نجات دهد. وقتى وضعرا چنين ديدم، شتابان و با زحمت زياد شناكنان خود را از مسير ناوچه دوركردم.
وقتى از ناوچه دور شدم، به خودم نگاه كردم. ديدم تنها يك شورت وزيرپيراهن تنام است. بنزين قايق خودم روى آب ريخته و دور تادورم آتش بود.با صداى بلند فرياد زدم:
- كمك! يكى كمكم كنه. دارم غرق مىشم.
دست، سينه، گردن و صورتم در ميان شعلههاى آتش سوخته بود. آب شور دريانيز سوزش آن را بيشتر مىكرد. شده بودم مصداق واقعى ضربالمثل معروف "نمكروى زخم كسى پاشيدن ". تمام بدنم مىسوخت. مدام فرياد مىزدم و كمكمىخواستم. در اين ميان، "حشمتالله رسولى " و "كريمى " كه آنان نيز بهدريا افتاده بودند، صداى مرا شنيدند و فرياد زدند:
- بيا طرف ما. اينجا يه چيزى هست. بيا!
شروع كردم به طرف آنها شنا كردن. بالاى سرم يك يا دو هلى كوپتر آمريكايى مدام مانور مىداند و با تير و موشك مرتب شليك مىكردند.
همينطور كه در آب شنا مىكردم، احساس كردم دستهايم سنگين و چشمانمكوچك مىشود. ديد چشمم، خيلى ضعيف شده بود. به هر زحمتى بود، خودم را بهآن دو نفر رساندم. وقتى رسيدم، ديدم حشمتالله رسولى، تير خورده و كمىبدنش سوختگى دارد. كريمى نيز تير خورده و دستانش سوخته بود. ديدم كارتنموشكهاى "استينگر " روى آب شناور است. شناكنان رفتم و روى كارتن خوابيدم.متوجه شدم تيرهايى كه از هلى كوپترها شليك مىشدند، در اطراف من فرودمىآيند. فهميدم كه كارتن را ديدهاند، ناچار قطعهاى كائوچو را زيرپيراهنم پنهان كردم تا روى آب بمانم و در ضمن دشمن مرا نبيند و ازكارتنها فاصله گرفتم. به آن دو نفر گفتم: برويم!
- كجا؟
- به طرف بويه، جاى خوبيه، مىتوانيم تا فردا صبح اونجا بمونيم.
رسولى گفت: نمىتونم. هم تير خوردم و شناى درست و حسابى بلد نيستم.
كريمى هم همين حرف را تكرار كرد. گفتم: شما جليقه داريد. هر طورى كهشده بايد از اين منطقه پرآتش دور بشيم. اگه اينجا بمونيم، يا مىسوزيم ياگلوله مىخوريم.
همين طور كه داشتم با آن دو نفر صحبت مىكردم، ناگهان ناوچه نادرمهدوى مورد اصابت يك فروند موشك قرار گرفت. با اينكه قايق مورد اصابتمستقيم موشك قرار گرفته بود، اما هنوز تيربارش كار مىكرد و به طرفآمريكايىها شليك مىكرد. در فاصله چند لحظه، سه موشك ديگر هم به ناوچهاصابت نمود كه آن را كاملاً متلاشى كرد. شعله بلندى از انفجار ناوچه وپيتهاى ذخيره بنزين ايجاد شد. هنوز از شوك انهدام ناوچه بيرون نيامدهبودم كه صداى فرياد و نالهاى از طرف ناوچه بلند شد. دور تا دور ناوچه راحلقه شديد آتش فرا گرفته بود. صدا مرتب به گوش مىرسيد.
- كمك...كمك...كمك...
شايد پنج - شش بار كمك خواست.دقت كه كردم، ديدم صداى "بيژن گرد " است.شعله به اندازهاى زياد بود كه كسى نمىتوانست به ناوچه در حال غرق شدننزديك شود. چند لحظه بعد صداى بيژن قطع شد و ديگر صدايى نيامد.
در اين ميان، باقرى را ديديم كه شناكنان كمك مىطلبيد. با فرياد به طرف خودمان هدايتش كرديم. بعد بلند فرياد كشيدم:
- هر كسى صداى منو مىشنوه به طرف بويه حركت مىكنه!
آقاى كريمى گفت:
رفيق ما كه پريد. من خودم جسد "محمديا " را ديدم كه روى آب شناور بود.
همين طور كه با سر و بدن سوخته و ناتوان به طرف بويه حركت مىكردم،شروع كردم با خدا حرف زدن و در واقع گله كردن. با صداى بلند داد مىزدم،گريه مىكردم به خودم كه آمدم، به بچهها گفتم: اينجا باهم موندن خطرناكهبايد از هم جدا شيم.
در اين حال براى اين كه به همراهانم روحيه بدهم، شروع كردم با صداىبلند، نوحه بوشهرى خواندن. رسولى گفت: تو هم حالا وقت گير آوردهاى؟
هلى كوپترها هنوز در آسمان مانور مىدادند، اما ديگر به طرفمان شليك نمىكردند.
حدود دويست متر با بويه فاصله داشتيم. با شنا همچنان پيش مىرفتيم. درخودم احساس سنگينى عجيبى مىكردم. ساعت حدود 20/9 شب بود. طورى شده بودمكه انگار وزنه سنگينى به دست و پاهايم بستهاند. تمام بدنم تاول زده بود.تاولهاى درشت و بزرگ كه در نور آتش ناوچه كاملا قابل ديدن بود. رسولى گفت:بايست...كمكمان كن...تير خوردهايم.
- من نمىتوانم. شما جليقه داريد، بياييد طرف بويه. اگر باهم به طرف بويه برويم، بهتر است.
از آن تعداد فقط من، باقرى، رسولى و كريمى از احوال هم خبر داشتيم. از سرنوشت بقيه اطلاعى نداشتيم.
با هر سختى و جان كندنى بود خودم را به بويه رساندم. در راه بارهاهلىكوپترها هم به طرفمان موشك و گلوله پرتاب كردند؛ اما به خواست خدا بهما اصابت نكرد. تا هلى كوپترها را مىديدم، نفس مىگرفتم و مىرفتم زيرآب. چند بار كه زير آب بودم، احساس كردم كه شكمم از موج انفجار موشك بادمىكند و مىخواهد بتركد. با اين همه سرانجام خود را به بويه رساندم .وقتىبه بويه رسيدم، ديدم كه گسار (نوعى خزه دريايى سنگ شده) سرتاسر پايه بويهرا در خود پوشانده است. پايههاى گسار بسته بويه را كه لمس كردم، مثل كسىبودم كه معشوقش را در آغوش مىكشد. به هر سختى بود خودم را روى بويهكشاندم. يك دفعه احساس سرما و سوزش وحشتناكى كردم. در بين راه زير پيراهنمرا هم درآورده و دور انداخته و تنها با يك شورت بودم. هوا گرم بود؛ اما ازترس يا سرما مىلرزيدم. داخل بويه، محفظهاى بود كه چند نفر در آن جامىگرفتند. خم شدم تا در آن را باز كنم ، اما هر قدر زور زدم، بى فايدهبود و در بويه باز نشد. در اين حيص و بيص ديدم اطرافم روشن شد. چشمانمچنان سوخته بود كه تقريبا جايى را نمىديدم ؛ اما احساس كردم دورم چندفروند ناوچه دور مىزنند. هلىكوپترها هم تيراندازى را قطع كرده بودند وفقط از بالا به طرف ما، روى آب نورافكن مىانداختند تا ناوچهها، ديدبهترى داشته باشند.
هر ناوچه فقط يك نفر را سوار كرد؛ يعنى سه فروند ناوچه، رسولى، باقرىو كريمى را سوار كردند. فقط من روى بويه مانده بودم. ناوچهها، آنها را ازسطح آب جمع آورى كرده بودند.دليلش را نمىدانستم. سوار كردن آن سه نفر نيزچنين بود كه هلى كوپتر، شبنماهايى را در سطح آب انداخته بود. آنها همشبنماها را برداشته و تكان داده بودند و ناوچهها نيز به طرفشان رفته وسوارشان كرده بودند.
***
وقتى نورافكن قوى روى بويه و من افتاد "اشهد "ام را خواندم و دستانمرا بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به گلوله ببندند و شهيد كنند .درآن لحظه، افكار متناقضى با سرعت در ذهنم عبور كردند: فكر بقيه بچههايىبودم كه اثرى از آنها نبود، فكر همسر و و دو فرزندم بودم و با خودم فكرمىكردم كه آنها با شنيدن خبر شهادتم چه واكنشى نشان خواهند داد، پدر وبرادرانم چه مىكنند؟ همسرم حسابى داغدار خواهد شد.
ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم. ديدم يك فروند ناوچهايستاده و نورافكنش را به طرفم انداخته است. در اين وقت، هلى كوپتر دور شدو رفت.
از طريق بلندگو شروع كردند به انگليسى صحبت كردن كه البته من يككلمهاش را هم نفهميدم؛ اما متوجه شدم كه نزديكتر نمىشوند و از چيزى هراسدارند. زير پايم را نگاه كردم ديدم كائوچوى كارتن استينگر كه با آن خود رابه بويه رسانده بودم، افتاده است. فهميدم از همان تكه كائوچو مىترسند.همينطور كه دستانم بالا بود، با پايم يواش يواش آن را داخل آب انداختم.وقتى آب چند مترى آن را از بويه دور كرد، ناوچه آمد نزديك بويه. دستى بهطرفم دراز شد كه من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنيا آمدهاى بلندكردند و داخل ناوچه بردند.تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روى "دك "خواباندند. سطح دك آسفالت بود و زبر.فورا دست و پايم را با طناب بستند.احساس تشنگى زيادى مىكردم. هر چه فرياد زدم: "آب...به من بدهيد...سردماست "، كسى نشنيد يا ندانست چه مىگويم: با اينكه دست و پايم را بستهبودند، سه چهار نفر سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابىتو نخ من بودند كه تكان نخورم. كسى نزديك نمىشد. با خود گفتم: خدايا! منجز يك شورت كه چيز ديگرى ندارم، از چه مىترسند؟ دست كم يك ليوان آب همنمىدهند بخورم.
لحظه به لحظه بر سوزش بدنم افزوده مىشد. با اينكه بارها فرياد زدمكسى نفهميد چه مىگويم. انگليسى كه نمىدانستم؛ اما مىدانستم آب به اينزبان چه مىشود .اين بود كه گفتم: Water
مثل اينكه فهميدند. رفتند و ليوان آبى آوردند و يك مترى من گذاشتند واشاره كردند كه بخورم. دستم را هم باز كردند. تا به طرف ليوان آب حركتكردم، شروع كردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختى وپوست كلفتىاى بود، آن يك متر را طى كردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ ولگد، به ليوان آب رسيدم و آن را سر كشيدم.
نصف ليوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به كمر انداختندمروى زمين. زبرى و خشنى آسفالت تاولهاى كمر و دستانم را تركاند و سوزشوحشتناكى تمام تنم را فرا گرفت. يك "چشمبند " هم آوردند و چشمانم رابستند. ديگر دستان، پاها و چشمانم بسته بود و به پشت روى آسفالت انداختهبودندم. سرم را نيز داخل كيسهاى كردند و پايين كيسه را هم بستند. با خودمفكر مىكردم حتما مىخواهند اعدامم كنند. وقتى از جا بلندم كردند و حركتمدادند، يقين كردم كه مرا براى اعدام مىبرند. ناوچه حركت كرد. اين را ازبادى به بدنم مىخورد، فهميدم. پس از مدتى به جايى رسيديم. مرا از ناوچهخارج كرده، به مكان ديگرى بردند. سرم در كيسه بود و روى چشمانم نيزچشمبند بود و فقط حس مىكردم با من چه رفتارى مىكنند.
ويژه نامه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس(59)
ادامه دارد...
