صفحه 1 از 3
سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۲ ق.ظ
توسط misam5526
قدرت تصوير در چنبره اختاپوس صهيونيستي
قبل از تشكيل دولت صهيونيستي، كارگردان صهيونيست از اوايل قرن حاضر تاكنون ده ها فيلم در داخل و خارج ساخته اند. فيلم هايي چون ((زندگي يهوديان در سرزمين موعود)) (1912) و لشكر ((لشكر يهوديان)) (1923) به كارگرداني ژاكوب ين دوف كه پس از انقلاب سال 1905 روسيه از آن كشور مهاجرت كرد. منظور از لشگر يهوديان در فيلم ژاكوب گروه هايي از يهوديان است كه در جنگ جهاني اول در كنار انگلستان با آلمان جنگيدند. وي در اين فيلم به شكلي وقيحانه تاريخ را تحريف كرده و مي خواهد اين گونه تلقين كند كه يهوديان اكثريت جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند و قوي ترين ارتش را در اختيار داشتند. اين در حالي است كه يهوديان در سال 1811 تنها 8% جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند. نكته ديگر اين كه لشگر خيالي يهود در واقع گروه هاي تروريستي بودند كه به منظور تهديد ساكنان عرب فلسطين زير نظر انگلستان و سازمان هاي صهيونيستي آموزش مي ديدند. ديگر فيلم ها عبارتند از ((اورد)) ساخته ((ناتان آلسفورد)) (1932) كه در مورد مزارع و كشتزارهاي يهوديان و به زبان عبري بود. فيلم اين ((سرزمين توست)) ساخته ((باروخ اجداتي)) (1932) درباره سرزمين يهوديان، فيلم ((صابرا)) (1933) از كارگردان صهيونيست لهستاني ((الكساندر فورد)) درباره مهاجرت يهوديان اروپا به فلسطين از جمله آثار يهوديان در مورد بازگشت به سرزمين موعود است. در همين سال ها بود كه چاپلين كه آفريننده نقش مرد آواره ولگرد مظلوم بي خانماني بود مورد نظر هاليوود و چهره محبوب سينمايي در آمريكا بود.
در سال 1947 سه فيلم توسط سه كارگردان صهيونيست در خاك فلسطين فيلمبرداري شد كه عبارتند از:
((هاملري ادما)) كه درباره يك جوان يهودي است كه از بازداشتگاه هاي نازي ها فرار كرد و بيماري روحي اش تنها در سرزمين موعود بهبودي مي يابد! ((خانه پدرم)) از هربرت كلين كه شباهت زيادي به فيلم ((سرزمين)) دارد. اين فيلم درباره يك جوان يهودي است كه از بازداشتگاه هاي آلمان نازي فرار كرد و به دنبال پدرش مي گردد و سرانجام او را در سرزمين اجدادي خود يعني فلسطين پيدا مي كند! لازم به ذكر است فيلم هاي صهيونيستي زيادي در خارج از فلسطين فيلمبرداري شده اند. مانند فيلم ((خانواده روچيلر)) از فردوركر (1934) با بازيگري جرج اوليس، اوريتا يونگ، ادريس كارلوف و رابرت يونگ. روچيلدها از سرمايه داران بزرگ يهود بودند كه نسبتشان به آلمان در قرن شانزدهم مي رسيد. در همين سال ها در ايالت متحده امريكا نوعي سينماي صهيونيستي به نام سينماي ((يديشي)) به وجود آمد كه در آن لهجه جنوب آلمان يعني لهجه يهوديان شرق اروپا استفاده مي شد. برخي از اين فيلم ها عبارتند از: مازل توف(1924)، دل هاي شكسته (1925)، بخش شرقي(1929) كه اين آخري را سيدني گلدوين كارگرداني كرده است. در دهه سوم قرن بيستم حدود 100 فيلم داستاني بلند و 35 فيلم سينمايي كوتاه ساخته شد كه اكثر آنها امريكايي و برخي لهستاني يا اروپايي بودند.
از سال 1948 ميلادي كه صهيونيست هاي متجاوز گام در خاك فلسطين نهادند؛ سازمان ها و سرمايه داران صهيونيست و يهودي حمايت گسترده خود را از اين صنعت رونقي تازه بخشيدند.
در اين سال ها، هاليوود با ساختن پروژه هاي عظيم سينمايي (بن هور و ده فرمان) در صدد احياي پيشينه يهود و مشروعيت بخشيدن به حق و حقوق يهوديان در سرزمين موعود بر آمد.
رويكرد سينمايي صهيونيستي در اين زمان اينگونه بود:
1- تشويق يهوديان خارج از فلسطين اشغالي به مهاجرت به اين سرزمين
2- سوء استفاده از سينما براي جمع آوري حمايت هاي مالي از حكومت نظامي صهيونيستي
3- توليد فيلم با سرمايه صهيونيست ها و حمايت امريكا براي توجيه جنايات هاگانه عليه روستاييان و شهروندان عربب جهش واقعي سينماي صهيونيستي به دوران پس از جنگ پنجم ژوئن سال 1967 ميلادي باز مي گردد كه طي آن رژيم غاصب صهيونيستي مقدار بيشتري از اراضي اعراب را اشغال كرد از اين رو ماموريت توجيه اين اشغال در برابر افكار عمومي جهان و به تصوير كشيدن اسراييل به عنوان سرزميني افسانه اي و بسيار زيبا براي جذب تعداد بيشتري از صهيونيست ها به اين صنعت سپرده شد.
مهمترني فيلم هاي صهيونيستي در اين زمان عبارتند از:
1- فيلم (تپه42) :از ((نورولد ويكسون)) كه به تمجيد از دلاوري ها . انسان دوستي سربازان صهيونيست مي پردازد!
2- فيلم (شتر): به كارگرداني ((اوسامرنا كاهاس))، فيلمبرداري: ((يوشيو مانيا))، تهيه كنندگي: ((بابالي)). هدف از ساختن اين فيلم نمايش عقب ماندگي اعراب و مدنيت و تمدن بالاي يهوديان بود.
3- فيلم (كن لايل در تل آويو): درباره يك يهودي 80 ساله به همين نام است كه يكي از پيشكسوتان فولكلور مردمي يهود به شمار مي رود. اين فرد كه ميليون ها دلار ثروت دارد به پسرانش وصيت مي كند كه با دختران يهودي ازدواج كرده و در فلسطين اشغالي ساكن شوند. اين فيلم در واقع دعوت صريح و آشكار از يهوديان براي مهاجرت به فلسطين است .
4- فيلم (ديويد): داستان يك خانواده يهودي است كه مورد ظلم و ستم نازي ها قرار مي گيرند. در اين فيلم به طور مستقيم از افكار عمومي جهان خواسته شده ظلم و ستم نازي ها عليه صهيونيست هاي بي گناه را محكوم كنند! صهيونيست ها با توليد اين فيلم كه توليد مشترك اسراييل و آلمان است توانستند جايزه اول جشنواره كن فرانسه را به دست آورند. البته اين جهش و به عبارت بهتر نهضت سينمايي رژيم صهيونيستي در سال 1967 ميلادي صورت گرفت اما دوره طلايي آن از دهه ي 70ميلادي آغاز شد كه مي توان اين علت ها را براي آن ذكر كرد:
1- ثبات نظامي منطقه و ادامه اشغال مناطق عربي توسط صهيونيست ها
2- بهبود اوضاع سينما در اسراييل و ايجاد دو كارگاه ساخت فيلم هاي سينمايي رنگي
3- ساخت شهرك سينمايي
4- افزايش تعداد شركت هاي فيلم هاي سينمايي در اين مدت به طوري كه شمار شركت هاي توليد فيلم به 15 و شركت هاي خدمات توليد فيلم به 25 سركت رسيد.
همچنين در اين دوره تاسيسات زير نيز ايجاد شد:
1- دو كارخانه فيلم سازي كه يكي از آنها تحت مالكيت شركت ((كابينال فيلم)) مي باشد كه دفتر آن در قدس واقع است.
2- شركت ((بيوكي بايته همريز))
3- شركت هاي توليد فيلم از جمله ((اسرافيلم)) كه دفتر آن با نام ((ساويلسون فيلم)) در لندن واقع است. سينماي صهيونيستي در دهه80 ميلادي قله هاي هاليوود را فتح كرد و توانست بسياري از سينماگران صاحب نام جهان را جذب و با اكثر كشورهاي غربي قراردادهاي سينمايي منعقد كرد و جوايز زيادي را به سبب فيلم هاي نژادپرستانه اش به دست آورد. فيلم هاي توليد شده توسط اين سينما، بر مهاجرت به فلسطين اشغالي و حمايت از اسراييل در برابر ددمنشي عرب ها تاكيد شده است.
در سال1980 ميلادي 12 فيلم توسط سينماي صهيونيستي بر پرده سينماها آمد كه مهمترين آن ها عبارتند از:
1- ((5+5)) از شموئيل اعيرمان
2- ((آخرين دريا)) از حييم نحوري، 100 دقيقه
3- ((ستاره صبح) از الكفا بركن، 90دقيقه
4- ((برونه ديف)) از اموسي موگاردي
5- ((خانواده شناسنامه اي من)) از ايتان كرين
يكي ديگر از مهمترين اين فيلم ها ((ازدواج در راخ تل آويو)) است كه سناريوي آن به طرز زيركانه اي از نمايشنامه ((خسيس)) اقتباس شده است. در اين فيلم يهوديان خواسته شده با انباشت ثروت توانايي مالي خود را در كشورهايي كه در آن سكونت دارند، بالا ببرند.
در طول سال هاي 1981 و 1982 ميلادي نيز فيلم هاي زيادي ساخته شد كه از مهمترين آن مي توان به اين موارد اشاره كرد:
1- (زنان...زنان) از آلفرد مستينهارد
2- (لينا) درباره زني كه براي آزادي همسرش از زندان هاي روسيه تلاش مي كند اما ديري نمي پايد كه به اسراييل باز مي گردد و با يك يهودي ازدواج كرده و افراد زنداني در روسيه را به فراموشي مي سپارد. اين فيلم در واقع به شكل خزنده به ارتباط ميان صهيونيست ها و فلسطين اشغالي به عنوان سرزمين موعود مي پردازد.
موسسات سينمايي رژيم صيهونيستي:
1- ((آكادمي فيلم اسراييل)) كه در اواخر دهه 70 ميلادي تاسيس شد و سهم زيادي در اعطاي كمك هاي مالي به توليد فيلم هاي نژادپرستانه دارد. اين مركز سالانه براي ساخت 5 تا 7 فيلم صهيونيستي برنامه ريزي مي كند و اخيراً نيز دانش آموزان مدارس ابتدايي و راهنمايي را وارد جرگه سينما كرده است.
2- ((آرشيو فيلم اسراييل)): مسئوليت آرشيو و قراردادن فيلم در اختيار دست اندر كاران امور سينما از وظايف اين شركت است.
3- ((مركز فيلم اسراييل)): اين مركز كه زير نظر وزارت خانه هاي بازرگاني و صنعت فعاليت مي كند به طور مستقيم عهده دار مسئوليت صنعت سينما در رژيم صهيونيستي است. همچنين يك شركت سينمايي در تل آويو نيز مسئول جست و جو براي يافتن كادرهاي مختلف سينمايي و ارائه كمك هاي مادي و معنوي است. يكي از افرادي كه توسط اين شركت كشف . بعدها به يكي از بزرگترين سينماگران رژيم صهيونيستي شد ((آلي ينشنبر)) كارگردان فيلم 94 دقيقه اي ((ترسوها)) است. برنامه شركت ياد شده مبتني بر توليد سالانه 4 تا 5 فيلم است و همزمان درباره سينماي صهيونيستي كتاب نيز منتشر مي كند.
در حال حاضر صهيونيست ها شركت عمد ي توليد فيلم و اغلب ستارگان سينما و دستگاه هاي تبليغاتي را در اختيار داشته و هنرمندان را در جهت تبليغ صهيونيزم به خدمت گرفته اند. اين امر به جشنواره هاي جهاني فيلم از جمله ((جشنواره كن)) در فرانسه و ((برلين)) در آلمان سرايت كرده و فيلم هاي زيادي درباره مظلوميت يهوديان در اين جشنواره به نمايش در مي آيد.
آخرين دهه قرن بيستم با ساخت فيلم ((فهرست شنيدلر)) استيون اسپيلبرگ قضيه هولوكاست دوباره به صورت جدي مطرح شد. اين فيلم در سال 1994 جايزه اسكار را دريافت كرد. فيلم ((زندگي زيباست)) روبرتونبيني در جشنواره كن مورد استقبال گرفت و جايزه ويژه هيئت داوران را دريافت كرد. اين فيلم داستان يك خانواده يهودي در اردوگاه هاي نازي است و كارگردان آن بلافاصله پس از دريافت جايزه جشنواره كن از سوي شهردار اورشليم به اسراييل دعوت شد.
از انصاف نبايد گذشت كه امثال روبرتونبيني و خصوصاً اسپيلبرگ به ابزار سينما اشراف خيلي خوبي دارند و حرف و پيام خود را با ابزار قوي سينما و با توجه به اقتضائات آن خوب بيان مي كنند.
با نزديك شدن به پايان هزاره دوم و آغاز سال 2000 ميلادي، فعاليت هاي خاص مسيحيت صهيونيستي و آماده شدن بستر فكري و اجتماعي در غرب، هاليوود مسير ديگري رل در كنار آنچه ذكر شد، پيمود. امگا كد(2)، دستور، آرماگدون و ... فيلم هاي ساخته شده از اين دست است كه در كنار پروژه ي اسلام ستيزي و معرفي اسلام به عنوان آنتي كريست بحث تفصيلي ديگري را مي طلبد.
منابع:
1- سينماي صهيونيستي و تحريف تاريخ/ شمس الدين العجلاني/ نداء قدس/ سال پنجم ش 78
2- سينماي صهيونيستي، سينماي زر و زور/ مجله البلاد/ ش 372
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۳ ق.ظ
توسط misam5526
هاليوود و تروريسم:
بمبي در يكي از شهرهاي آمريكا منفجر ميشود، نخستين كسي كه مقصر شناخته ميشود، كيست؟ هنگامي كه واژههاي «تروريستهاي متعصب»، «بنيادگرا» و «افراطي» مورد استفاده قرار ميگيرند، نخستين نامي كه بيشتر به ذهن ميآيد، چيست؟ «بنياد گرايان»، «تروريستها» و «افراد افراطي» ممكن است به مسلمانان، مسيحيان، يهوديان، هندوها، شيطان پرستان يا ديگر آيينها تعلق داشته باشند، اما اين واژهها به سادگي با كدام يك پيوند ميخورد؟ آيا مجسم كردن يك مسلمان از تصور كردن يك عضو ارتش جمهوري خواه ايرلند آسان تر نيست؟ يك مسلمان افراطي يا يك فرد مخالف سقط جنين؟ يك بنياد گراي اسلامي اهل خاورميانه يا يك بنياد گراي آمريكايي انگليسي تبار مسيحي عضو جناح راست؟ به چه دليل مقصر قلمداد كردن «حماس» و «حزبالله» از مقصر شناختن حزب «بهاريتا جاناتا» يا «كاچ» ساده تر است؟ زنان در طول سدهها توسط پيروان تمام سنتها، معتقدان به كنفوسيوس، بوداييها، هندوها، يهوديان، مسيحيان، مسلمانان و سيكها در جهان ناديده گرفته و سركوب شدهاند؛ متون مقدس همواره طوري تعبير شده اند تا زن ستيزي را توجيه كنند. بدين ترتيب، چرا براي غربيان عموما آسان تر است كه اسلام را در مورد اين جنايات مقصر قلمداد كنند؟
بسياري از اهالي آمريكاي شمالي، مسلمانان را نه از روي تجربه شخصي، بلكه توسط نمادهايي كه ذهن ما را با تصاوير منفي تخريب ميكند، بازميشناسند.» پندارهاي قالبي راجع به مسلمانان به وسيله سياستهاي بينالمللي تقويت ميشوند و رسانههاي گروهي، هم به طور بصري و هم در متنها، آن را تداوم ميبخشند و آمريكاييها از «مارك تواين» تا «والت ديزني» در ادبيات و فيلم از آن حمايت كرده اند. افرادي كه در آمريكا زندگي ميكنند، همچنان با تصاويري از تعصب، خشونت، ستيزه جويي، عقب ماندگي و فقر، زن ستيزي كه با مسلمانان و سنت اسلامي پيوند ميخورد، بمباران ميشوند. صداي اذان را در كنار تصويري از چند زن كه در هاله اي سياه پوشيده شدهاند و از مقابل دوربين به سرعت ميگذرند، قرار دهيد، به اين تصاوير، دو تبهكار با چشمان وحشي و ريش سياه و ابروهاي كلفت اضافه كنيد كه قصد دارند عليه امنيت آمريكاييان انگليسي تبار معصوم يا شجاع، توطئهچيني كنند! بدين ترتيب طرحي خواهيد داشت كه دنياي خود را دارد. براي مخاطبان آمريكايي به توضيحي احتياج نخواهيد داشت؛ به هيچ شرح تاريخي، جغرافيايي، سياسي - يا بدتر مردم شناختي - نيازي نيست. از مساله ديگر، تهديد نيز آگاهيم، تشخيص آن آسان است؛ نيازي به مقدمه چيني نيست؛ دنياي غرب ميتواند با قدرت با اين تهديد رو به رو شود.
گفتن اينكه مسلمانان و عربها، چه به عنوان تامين كنندگان نفت و چه به عنوان تروريستهاي بالقوه، ذاتا بحثانگيز و رعب آورند، كمي اغراقآميز است. حتي گروهي كه حرفه آنها گزارش دادن از جهان اسلام است، جزئيات بسيار اندكي درباره تراكم جمعيت و شور و هيجان زندگي عربهاي مسلمان ميدانند. چيزي كه وجود دارد، مجموعههايي محدود از كاريكاتورهاي ناشيانه و كلي از جهان اسلام است كه به شيوه اي ارائه شده اند كه گويي ميكوشند آن دنيا را در مقابل تجاوز نظامي آسيب پذير جلوه دهند. در اين باره انديشيده ميشود كه چگونه توليدات پر بيننده هاليوود نظير «دروغهاي حقيقي»، «تصميم اجرايي»، «بدون دخترم هرگز»، «عمليات كندر» و «صلح ساز» در ارائه تصوير از جهان اسلام و مسلمانان در دنياي غيرمسلمان سهيم هستند؛ آسيب پذير در مقابل نفرت، تعصب، خشونت و تعرض.
در اين مقاله ديگر انگاري مسلمانان و عربها در فيلمهاي غربي بررسي مي شود. به كليشههاي اصلي مسلمانان در فيلمهاي غربي نگاهي خواهد شد و اين تصاوير كليشهاي با شيوه ارائه خود مسلمانان در فيلمهاي اسلامي مقايسه خواهد شد. اين موضوع، مسائل بسياري را در باره هويت مطرح خواهد كرد كه در پايان مختصرا به آن اشاره خواهد شد.
عربها لزوما مسلمان نيستند. گرچه عموما با اين عنوان در هاليوود شناخته ميشوند. با اين وجود به تصاوير هاليوود از عربهاي غيرمسلمان نيز اشاره خواهيم كرد. مهم ترين نقص تصاوير مربوط به مسلمانان در فيلمهاي هاليوودي، تك بعدي بودن آن است. روي هم رفته، ويژگيهاي معمولي خاصي بي چون و چرا با مسلمانان و اعراب رابطه دارند؛ عمومي ترين خصيصهها عبارتند از: قساوت، خشونت و خطرآفريني. تهديد سياسي، ستيزه جويي و نفرت؛ تعصب و بي منطق بودن در مذهب، مرد سالاري و نوكر صفتي در ميان زنان، فقر و عقب ماندگي و فقدان ظرافت و فرهيختگي. نگرش منفي عاملي نيست كه تنها به تصاوير مسلمانان در هاليوود محدود شود. گرچه، در حالي كه انحراف جنسي و فساد در فرامين مربوط به راهبان، اغلب توسط هاليوود زير پوشش قرار ميگيرد (كشيش)، تصاوير مثبت از مسلمانان تقريبا عملا در فيلمهاي هاليوود ديده نميشود. يافتن يك عرب مهربان و قهرمان از هر جهت در فرهنگ عوام همان قدر دشوار است كه يافتن سوزني در ميان تودهاي از شن. در ميان فيلمهاي قديمي، تعدادي فيلم ميبينيم كه به عربها، ارزشها و عادات كمتر منفي نسبت ميدهند و با اين حال آنها همچنان با معيارهاي تمدن اروپايي و آمريكايي مخالفند. «داگلاس فرنبكس» در «دزد بغداد»، تنبل اما جذاب است.
والنتينو در فيلم «شيخ» گرچه اساسا شرافتمند است، اما تندخو و شهوت پرست نيز نمايانده ميشود. به نظر ميرسد عربها در نخستين سالهاي پيدايش سينما در آمريكا، آميزهاي هستند از اساطير مردماني كه در طبيعت زندگي ميكنند و دو نقطه غايي در موردشان صدق ميكند؛ بدوي اصيل از ديدگاه روسو و وحشي از ديدگاه هابز كه در شخصيت ابتدايي منفردي تركيب شدهاند. گرچه، اين تصوير بالقوه دلنشين و بدجنس اما دوست داشتني، تصوير عمده ارائه شده در فيلمهاي هاليوودي نيست.
رايج ترين و عميق ترين تصوير از مسلمانان، تروريست و متعصب بودن آنهاست. در فيلمهاي «نيروي دلتا»، «راهي به سوي بهشت»، «عمليات كندر»، «فكهاي دريايي»، «به سوي خورشيد» «بيابانهاي مرگبار»، «دروغهاي حقيقي»، «تصميم اجرايي» و بسياري ديگر، مسلمانان و ساكنان خاورميانه تروريستند. ظواهري همچون رنگ پوست تيره، ابروهاي كلفت، ريشهاي سياه، پوشش سر عربي و الفباي عربي، به كرات به سوي بينندگان روانه ميشوند كه با ديگر انگاشته شدن مسلمانان و تهديد سياسي پيوند مييابند. تروريست اصلي فيلم «تصميم اجرايي»، ظاهرا مسلماني مومن تصور ميشود كه براي توجيه تروريسم از قرآن نقل قول ميكند و خداوند را به اين دليل كه «شمشير الله» را به او بخشيده، ستايش ميكند - شمشير الله اسلحه ويرانگر او محسوب ميشود - كه «عميقا به قلب فرد كافر اصابت ميكند.» هنگامي كه در ميانه عمليات هواپيماربايي نيايش ميكند، سجده او به تجسم نمادين وحشت مبدل ميشود. همنشيني مكرر عمل تروريستي متعصبانه و به جا آوردن تكاليف مسلماني مانند عبادت، خواندن قرآن، كتاب مقدس اسلام و صحبت كردن به زبان عربي.
فيلم «خيابانهاي مرگبار» درباره يك سرباز نيروي دريايي است كه فلسطينيها او را گروگان گرفته اند و قتل عام بعدي بسياري از فلسطينيان ناشناس، در حالي كه «به سوي خورشيد» ماجراي نظامي ديگري است كه پيرامون كشتار ناموجه عربهاي تروريست ساخته شده است. شليك تصادفي مسلسل توسط جيمي، گروهي از عربهاي تروريست را به هلاكت ميرساند و در همان حال تماشاگران سينماي فيلادلفيا كشتار تبهكاران عرب را با فرياد و شادماني تاييد ميكنند (دروغهاي حقيقي.) اين تصاوير، سنت بحث استعماري را تقويت ميكنند كه ميتواند در گفتههايي از يك سناتور آمريكايي اهل نبراسكا بازگو شود؛ «زندگي در دنياي عرب، به اندازه زندگي در دنياي غيرعرب، مهم نيست.» اين تصاوير به تماشاگر آمريكايي كمك ميكند كه به خاطر داشته باشد دشمن جايي در خارج قرار دارد. در فيلم «صلح ساز»، هواپيمايي سلاحهاي هسته اي را ربوده و به ايران ميبرد، گرچه دشمن عقيدتي در فيلم يك مسلمان اهل سارايوو است كه تصميم گرفته به منهتن حمله كند و انتقام مرگ همسر و دخترش را از گروهي كه در سازمان ملل براي ايجاد صلح در آن منطقه ميجنگيدند، بگيرد. دانشمند ديوانه فيلم يك پاكستاني دانشآموخته دانشگاه هاروارد است. «راهي به سوي بهشت» داستان ناگفته بمباران مركز تجارت جهاني، ادعا ميكند كه وقايع پشت پرده اين حمله را روايت ميكند. كارگردان اين فيلم «لري ويليام» ميگويد چالش اصلي او در ساختن اين فيلم اين بود كه داستاني را به فيلم تبديل كند كه در آن هفت يا هشت مرد با ريش و نامهايي مشابه حضور دارند و آنان را متمايز سازد. پليسها و ماموران FBI در فيلم به مسلمانان با عناويني چون «حرامزاده»، «عوضي» وا اشاره ميكنند. گرچه مديران، از فيلم با گفتن اين نكته كه فيلم «درباره تفاوتهاي فرهنگي است» دفاع ميكنند، رهبران مسلمان معتقدند كه فيلم تصويري كليشه اي از مسلمانان به دست ميدهد و شرايطي مي آفريند كه در آن انزجار از تبهكاري مسلمانان به امري عادي بدل ميشود. اين فيلم تمام مسلمانان را به تروريسم در آمريكا و اسلام را به خشونت ارتباط ميدهد و تاكيد ميكند كه ايمان، نفرت را در ميان غيرمسلمانان پرورش ميدهد، مسلمانان و اعراب را افراد مقصر در خشونتورزي ميپندارند نه به عنوان قرباني، به ويژه نه به عنوان قرباني تروريسم دولتي كه در «كرانه غربي» مشاهده ميشود. هيچ تصويري از اعرابي كه سلاح شان در هم شكسته ميشود، خانههايشان منفجر ميشود و تظاهر كنندگاني كه به آنها شليك ميشود و كشته ميشوند، وجود ندارد. تصاويري از افراد بي علاقه به سياست ديده نميشود. تماشاگران، مادران عرب را نميبينند كه براي كودك شان آواز ميخوانند. دكتر عربي را نميبينند كه از يك بيمار مراقبت ميكند، معلم عربي كه درس جبر ميدهد وا يك مرد عرب هرگز همسرش را در آغوش نميگيرد. خانوادهها جمع نميشوند كه به مسجد يا كليسا بروند. حتي آواز ملودي اصلي فيلم علاء الدين چنين ميگويد؛
«جايي كه در آن به اين دليل كه صورتت را دوست ندارند، گوشت را ميبرند. وحشيانه است، اما هي، اينجا وطن است.»
بدون دخترم هرگز (1991) همچون بسياري فيلمهاي ديگر، به «ديگري بودن» مذهبي و فرهنگي ميپردازد - اسلام و نمونه اصلي ديگران. در بررسي اين فيلم، «مايلز» از كوشش هاليوود در ارائه «ديگري بودن» انتقاد ميكند. با اين وجود، اين فيلم در هفته نخست نمايش، بيش از 14 ميليون دلارفروش كرد و به ابزار اصلي ارائه اسلام و مسلمانان در آمريكا مبدل شد.
بتي محمودي، يك زن آمريكايي، از شوهر ايراني اش، كتك ميخورد و منزوي ميشود. بتي و دخترش، مهتاب، جدا نگاه داشته و تهديد ميشوند، گويي خانواده بنياد گراي مودي، آنها را به دادگاه احضار كرده اند. از آنجا كه هيچ نمايش متضاد ديگري از زنان آمريكايي در ايران وجود ندارد، به نظر ميرسد كه داستان بتي، نمونه اصلي محسوب ميشود. فيلم كليشه شخصيت اهريمني ايراني را مورد استفاده قرار ميدهد. فيلم يك شكست تمام و كمال هنري است و وابستگي اش به كليشههاي فرهنگي انگيزه غالب است. بينندگان، تعصب را خصيصه شخصيت ملي ايرانيان ميپندارند. به گفته يك پروفسور ايراني - آمريكايي، دكتر توحيدي، فيلم «از تمايز قائل شدن ميان دولت و مردم بازميماند.» چرا فيلم، داستان زني آمريكايي است؟ بتي، زني است كه در فرهنگي خاورميانه اي گير افتاده است، هيچ زن خاورميانه اي در وضع مصيبت بار مشابهي به نمايش درنميآيد. يك آمريكايي، «خاورميانه ايهاي وحشي» را به چالش ميطلبد.
مردي مشابه در فيلم «پدر عروس: قسمت دوم» يافت ميشود، جايي كه همسايه اي رذل، آقاي حبيب، بر سر همسر فرمانبردارش به زبان عربي فرياد ميكشد و استيو مارتين را تهديد ميكند كه اگر نتواند حقوقش را بپردازد، خانه اش را خراب خواهد كرد. در «شكوفايي بچه»، زني مسلمان كه از سر تا پا پوشيده است، زني آمريكايي را مطمئن ميكند كه به دخترش خواهد آموخت كه چگونه از يك مرد اطاعت كند.
هدف اين كليشه اين نيست كه «بيگانگان» را مطمئن سازد چيزي با عنوان مرد مسلمان طرفدار مرد سالاري وجود ندارد - به هيچ وجه - مقصود آن مطمئن ساختن مردان مسلمان از استانداردهاي مساوات طلبانه رفتاري شان نيز نيست. اين كليشه صرفا اين مساله را بيان ميكند كه مردان مسلمان - همچون مردان مسيحي، يهودي، هندو و بي دين - ممكن است طرفدار مرد سالاري باشند يا نباشند و زنان مسلمان - همچون زنان مسيحي، يهودي، هندو و بي دين - ممكن است «ستمديده»، «برده وار»، مستقل يا طيفي ديگر از خصيصهها باشند. نسبت دادن خصلتي مشخص به آنها به شكلي پيوسته، مغرضانه نماياندن اين مساله است.
صنعت فيلمسازي غرب در نزديك شدن به مسلمانان و دنياي عرب، سنت نيرومند شهوتراني را همواره مد نظر داشته است. دنياي عرب «از دريچه تصوير تكراري زن محجبه به صورت جنسي تعبير ميشود»، اين زن عموما بيشتر از آنكه از انظار، پنهان نگاه داشته شود، در معرض ديد قرار ميگيرد. اين جريان در معرض ديد قرار دادن، يا به معناي واقعي كلمه، عرياني زني كه پوست تيره دارد، به شكلي تمثيلي قابليت استفاده از سرزمينهاي شرقي براي دانش و ثروت عميق غربي را بيان ميكند. در تصاوير نخستين عربها در سينماي آمريكا، عربها با قانون شكني، خشونت و تمايلات جنسي پيوند مييابند.
فيلمهاي «شيخ» و «پسر شيخ» ملودرام هاي ماجراجويانه نامتعارضي را به تصوير ميكشند كه در صحرا ميگذرد. در فيلمهاي «رقص»، «لا ابالي» و «صحرا»، هاليوود اجازه داشت كه پيكر را در معرض ديد قرار دهد و داستانهاي خيالي شرقي از رابطه جنسي و خشونت را به كار گيرد. در فيلم مراكشي «دري به بهشت»، در حالي كه تمايلات جنسي ژان فيليپ مرد جوان بيمار، سپاسگزاري ظريفي تلقي ميشود، باز هم «ناديا» از چشمهاي دوربين يا شخصيتي مذكر مورد بررسي قرار نميگيرد. هنگامي كه خانه مرد بيمار را ترك ميكند، دوربين نگاه ثابت او را دنبال مي نمايد. در فيلم «روياهاي هند و كامليا» هنگامي كه ايد، هند را اغوا ميكند، ما از حقيقت استثمار و رنجي كه اين صحنه تلويحا به آن اشاره ميكند، آگاهيم. در شيوه اي كه به علاقه افراطي هاليوود به رقص باله، پوششهاي بدن نما، حرمسرايي كه در آن دختران رقصنده نيمه برهنه اي براي مردشان چاپلوسي ميكنند، شباهت دارد، تمايلات جنسي تشخيص داده ميشود و مورد مطالعه قرار ميگيرد، اما صورت آرماني، به آنها داده نميشود.
طراحي كردن «ديگري» براي مقايسه تا هنگامي كه مطمئنيم آنها دشمن مان هستند، ميتوانيم براي خواستههاي نفتي غرب به جنگ شان برويم، يا ماليات بر درآمد را در درون مجتمعهاي نظامي صنعتي اعمال كنيم، يا توجه مردم را از موضوعات داخلي منحرف كنيم.
تمام اين كارها با رضايت ثمربخش طراحي شده مردمي صورت ميگيرد كه به شكلي غريزي دشمن را ميشناسند. در فيلم «تصميم اجرايي» افسران ارتش آمريكا، مسلمانان متعصب عرب را به جنگ ميطلبند. تقريبا تمام غيرمسلمانان، قرباني يا قهرمانند، در حالي كه هر مسلمان به تنهايي يك جنايتكار به تصوير كشيده ميشود. خصلت «ديگري بودن» اين گروه نژاد گراي مذهبي، مورد تاكيد قرار ميگيرد تا برادري را در پيكره سياست آمريكايي به وجود آورد. گروه مردان ارتش آمريكا از نظر نژادي گوناگونند - انگليسي، آسيايي و سياهپوست آمريكايي با آمريكاييان معصوم و شجاع و مهماندار زن سياهپوست آمريكايي همكاري ميكنند تا از امنيت ملي پاسداري كنند. مايلز معتقد است؛ «شناسايي و ناديده گرفتن مردمي كه از لحاظ نژادي، مذهي و جنسي با يكديگر متفاوتندا يك استراتژي كهن براي توصيف كردن خود غرب است، اما «ديگري بودن» پيش از آنكه كنار گذاشته شود بايد تجسم شود و فيلم پرطرفدار، ابزاري است كه در آن تصاوير اين اختلاف رواج داده ميشود.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۳ ق.ظ
توسط misam5526
تهیه کنندگان هالیوود در پی ترکیب دین و سینما:
تحلیلگران اعتقاد دارند که ارائه فیلمی با جهان بینی دینی نه تنها هدف پیروان ادیان است بلکه هدف هر فردی است که اعتقاد دارد فیلمهای امروز بیش از حد با مسائل خشن و غیر اخلاقی در ارتباط هستند.
کوین مک کالوو مدیر مدارس دینی جوانان و کودکان وستمینستر به عنوان یک کلیسای پروتستان مشایخی گفت : برخی کلیساها و برخی فیلمها به سختی می توانند صدای خود را به گوش مردم برسانند درحالی که باید چنین وضعیتی تغییر کند. فیلمها باید به مردم مفاهیم مورد نظر دین را بیاموزند. زینا دل استفان فیلمنامه نویس، کارگردان و تهیه کننده و کارشناس تولید فیلمهای دینی نیز در این زمینه اظهار داشت تلاش می کند به دانشجویان خود بیاموزد همه ما توانایی انجام کارهای بسیاری داریم اما باید از انجام بسیاری از آنها پرهیز کرده و به دنبال تقوی و رستگاری باشیم.
سینمای امروز غرب به شدت در پی کم کردن فاصله بین دین و سرگرمی است و در این راستا به کرات با انتقادات بسیاری رو به رو شده است چرا که زمانی که صنعت سینما با دین آمیخته شده و نتیجه آن به کمدی دینی تبدیل شود ممکن است به انتقادات شدید الحن و تقویت و تحکیم دیوار حائل میان دین و فیلم منتهی شود. نمونه بارز این امر فیلم " بروس قدرتمند" و دنباله آن " ایوان قدرتمند" است که به رغم تلاش تهیه کنندگان برای ساخت فیلم دینی براساس فرمول تازه هالیوودی در جهت جلب مخاطب به گیشه با انتقادات رهبران دینی رو به رو شد. بی تردید تهیه کنندگان این فیلم قصد داشتند سیل عظیم مخاطبان " مصائب مسیح" را راهی گیشه های " ایوان قدرتمند" کنند.
مشکل سیستماتیکی که بسیاری استودیوهای بزرگ هالیوود از آموختن درس آن از فیلم "مصائب مسیح" سرباز زدند این بود که فیلم باید 6 تا 9 ماه پیش از اکران برای رهبران دینی جوامع مختلف به نمایش در آید تا علاوه بر حمایت آنها از مضمنون فیلم می تواند از انتقادات شدید آتی نیز جلوگیری کند.
پس از موفقیت "مصائب مسیح" و نارنیا" تهیه کنندگان فیلمهای هالیوودی به این نتیجه رسیدند که شرکت کنندگان در مراسم دینی از جمله اقشاری هستند که به تماشای فیلم نیز می روند، اما حقیقت اینجاست که آنها پیام صحیح دین را در بسیاری از موارد از یاد برده اند.
هالیوود پیش از ساخت مصائب مسیح نیز به دین روی کرده بود. نگاهی به فیلم "ردا" ، "ده فرمان" و "بن هور" می تواند نمونه های مناسبی باشد اما در اواسط دهه 60 فیلمهای دینی جای خود را به فیلمهای موزیکال داده و ساخت آن محدود تر شد.
اکنون تهیه کنندگان بار دیگر به عرصه ترکیب دین و سینما پای گذاشته اند و با این استراتژی قصد دارند از فیلمهای دینی به دوره های فروش سه ساله در گیشه دست یافته و مؤمنان ادیان را به مخاطبان دائمی هالیوود تبدیل کنند.
در نهایت با اشاره به تحقیقات یک پایگاه اینترنتی تحت عنوان راهنمای فیلم " MOVIEGUIDE" فیلمهایی که جهان بینی قوی دینی را در محتوا و پیام خود مدنظر دارند بسیاری بیش از فیلمهایی که اشاعه کننده بی بند و باری و به کارگیری زبان نامناسب بوده در گیشه موفق است. در حقیقت فیلمهای دینی دو تا هفت برابر و حتی 3 تا 5 برابر فیلمهای غیر اخلاقی درآمد دارد.
این نتایج پس از تحلیل 2 هزار و 400 فیلم طی سالهای 1998 و 2006 به دست آمده است .
برای نمونه در سال 2006 فیلمهایی چون بازگشت سوپر من، داستان تولد، راکی بالبوا، به فروشی میانگین 39 میلیون دلار دست یافت اما فیلمهایی چون اره 3، خوابگاه و مردگان با درآمدهای 9، 16 و 23 میلیونی رو به رو بودند.
براساس این تحقیق طی 9 سال گذشته کمترین درآمد فیلمهای دینی بین 30 تا 106 میلیون دلار بوده است، درحالی که درآمد فیلمهای غیر اخلاقی که بی بند و باری را به صورت واضح اشاعه می کنند بین 6 تا 27 میلیون دلار تخمین زده شده است.
بنابراین می توان نتیجه گرفت که بیشتر مخاطبان سینما که 142 میلیون نفر در ایالات متحده محسوب می شوند در مراسم و آداب دینی جامعه خود شرکت می کنند و به فیلمهای دینی با پیام صحیح و غیر تحریف شده علاقه نشان می دهند.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۴ ق.ظ
توسط misam5526
چرا به قهرمان نیاز دارند؟
از 4 ماه مه 2007 بازهم تصاویر قهرمان افسانه ای دیگری برپرده سینماها رفت تا تماشاگر عام امروز جامعه آمریکا در بیش از 4000 سالن سینما به تماشای آن بنشیند و همه آرزوهایش را در وجود آن قهرمان سرخ و آبی پوش ببیند (همان رنگ های پرچم آمریکا)که از در و دیوارها مثل آب خوردن بالا می رود ، تارهای عنکبوتی اش را همچون رشته های طناب به گوشه و کنار ساختمان های مرتفع گیر می دهد و بوسیله آنها از این سو به آن سو می پرد تا با قدرت شگفت آورش ، دشمنان جامعه انسانی که خبیث و بدجنس و طماع هستند را نابود سازد.
در مقابل همه این قهرمان بازی ها ، پلیس و نیروهای نظامی نظاره گر آرتیست بازی هایش ، تنها برایش دست می زنند و هورا می کشند! یادش بخیر ! یک زمانی این نیروهای نظامی و امنیتی کلان شهرهای آمریکا مثل نیویورک ، در مقابل کینگ کنگ و گودزیلا و دایناسورهای سرزمین گمشده و بیگانه های فضایی و امثال آن ، لااقل از خود عکس العملی نسان می دادند و با تانک و توپ و هواپیما به جنگ با هیولاهای زمینی و فرازمینی می رفتند ولی گویا امروز دیگر همه چیز را برعهده سوپرقهرمانان خیالی گذارده اند!! اگرچه این تنها اسپایدرمن نیست که چنین ماموریت های خطیری را انجام می دهد. سوپرقهرمان های دیگری هم هستند مثل بت من و سوپر من و 4 شگفت انگیز و لاک پشت های نینجا و ...که هر از گاه از داخل کمیک بوک ها بیرون می آیند و کمی از استرس و اضطراب مردم آمریکا را کاهش می دهند ، ولواینکه برروی پرده سینما ، به آنها اطمینان خاطر دهند تا نگران و هراسان نباشند که هیچ دشمنی برروی کره خاکی یا در اعماق فضا نمی تواند آنها را اذیت کند ، چراکه این سوپرقهرمانان حضور دارند و سر بزنگاه به دادشان خواهند رسید!!!
25 ماه مه نیز سر و کله کاپیتان جک اسپارو با قسمت سوم "دزدان دریای کاراییب" برپرده سینماها پیدا شد که ترکیبی از لانگ جان سیلور "جزیره گنج و "سندباد" معروف است.(بسیاری از ایده های طرح قصه این قسمت از داستان های معروف سندباد گرفته شده است) نمونه کامل یک کاراکتر آمریکایی با همه آن خصوصیات "شلختگی کابوی" که برخی آن را به "بی خیالی جنوبی " نیز تعبیر می کنند. جک اسپارو از آمریکایی ترین کاراکترهایی است که به مردم خود ینگه دنیا و البته این سوی آب ها قالب شده است. چراکه ریشه در فاتحان قاره نو و بنیانگذاران آمریکا دارد . پایه گذارانی که اغلب از دزدان دریایی فراری از مجازات حکومت اسپانیا به شمار می آمدند!!! (شگفت انگیز آنکه چند روز پس از اکران این فیلم ، یکی از مدیران پخش والت دیزنی گفته بود ، "جک اسپارو" به یک پدیده فرهنگی بدل شده است!!)
جک اسپارو هم علیرغم همه خصوصیات بلبشو و شلخته اش ، اما یک تنه ناجی شخصیت های مثبت قصه می شود و با همه بدمن ها و تهدید کنندگان آرامش دریاها در می افتد تا اینکه آنها را به سزای اعمالشان برساند. یعنی علیرغم جنگ و درگیری بی امان همه دوستان و یاران کاپیتان "برباسوا" و فداکاری های "ویل ترنر" و "الیزابت سوان" ، اما بالاخره این جک اسپاروست که قلب "دیوی جونز" را می شکافد و به حکومت سیاه او پایان می دهد.
اما سر و کله این به قولی سوپر قهرمان ها از کجا پیدا شد و چرا دوباره چند سالی است که پرده سینماها را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده اند؟
در دهه 1930 یعنی همان زمان که آمریکا با بحران اقتصادی شدیدی دست و پنجه نرم می کرد ، این نیاز احساس گردید که آمریکاییان به لحاظ روانی احتیاج به وجود فوق قهرمان دارند تا در سایه تصور و خیال آن ، آرامشی ولو موقتی بیابند. اینچنین بود که در سال 1933 شخصیت "سوپرمن" به صورت داستان مصور (کمیک استریپ) توسط "جری سیگل" و "جو شوستر" خلق شد. سوپرمن در واقع نشانه رویاهای آمریکایی بود ، قهرمانی که از اعماق فرهنگ آنگلوساکسون می آمد با مشخصات قهرمانان محبوب فوتبال آمریکایی که همواره حق قضاوت و اجرای عدالت را برای خود محفوظ نگه می دارند. گویی قاضی "روی بین" افسانه ای بود که می خواست برای نخستین بار قانون را در جامعه موسوم به "غرب وحشی" پیاده کند. یا جرج واشینگتن بود که می خواست همراه 54 تن از رهبران ایالت های دیگر ، در اواسط قرن هیجدهم ، قانون اساسی آمریکا را بنویسد.
با توفیق قصه های سوپرمن و استقبال گسترده از آنها ، مجلات ارزان قیمت و کتاب های سریالی ، مملو از این دسته داستان های مصور گردیدند ؛ فلش گوردون ، کاپیتان مارول ( که بعدا آدم های شگفت انگیز از درونش متولد شدند) ،بتمن ، باک راجرز ، فانتوم ، کاپیتان آمریکا و ...همه و همه سوپرقهرمانانی بودند که در حوادث و فجایع هیولاهای مختلف ، سر می رسیدند ، با آنها می جنگیدند و پیروز می شدند.
در سال 1936 ، کمپانی یونیورسال حقوق استفاده بسیاری از این داستان های مصور را خریداری کرد و براساس آنها شروع به ساخت سریال های سینمایی نمود که مورد استقبال وسیع سینماروها قرار گرفت. این روند خصوصا در سالهای بعد ادامه یافت به ویژه در دورانی که آمریکا درگیر جنگ دوم جهانی و مصایب ناشی از آن گردید و سپس در ایام پس از جنگ و سرخوردگی و یاس مردم ، همچنین طی سالهای جنگ سرد برای مقابله با دشمنی به نام کمونیسم همواره این کاراکترهای سوپر قهرمان برای سردمداران اقتصاد و سیاست آمریکا که سرنخ رسانه ها و از جمله کمپانی های فیلمسازی را هم در اخنیار داشتند ، مورد بهره برداری قرار می گرفتند تا جامعه در مقابل تهدیدات و خطراتی که همان رسانه ها توی بوق می کردند ، احساس وابستگی بیشتری به قدرت حاکم بنماید.
تقریبا پس از دهه 50 که جامعه آمریکا ثبات بیشتری یافت و با ورود کاراکترهای تازه نفسی همچون "جیمزباند" و "مت هلم" و امثال آن (که بیشتر با دوران جنگ سرد متناسب بودند) ، سوپرمن و بت من و کاپیتان مارول ، طرفداران خود را از دست دادند و در نتیجه کم کم به محاق رفتند. اما به قول "کیم نیومن" در کتاب "فیلم های کابوس گونه " اگر در آن دوران ، یک سینماروی دهه 40 با ماشین زمان ، مسافرتی به دهه 70 می کرد ، حتما به نظرش مسخره می آمد که می دید از ماجراهای فلاش گوردون ، "جنگ ستارگان" را ساخته اند و یا سوپر من را بازسازی کرده اند. فیلم هایی که نسخه های اصل شان در زمان خود تحقیر گردیده و ناچیز شمرده می شدند.(در اینجا بایستی دو فیلم "بت من" ساخته تیم برتن در دهه 80 را مستثنی کرد ، زیرا برتن در آن فیلم ها ، کاراکتر بت من را بهانه ای برای پرداخت درونی و اکسپرسیونیستی قهرمان های زمینی به حساب آورده بود ، آنچه که باعث شد حتی در مقابل فیلم "بازگشت بت من" ، گروهی از یهودیان آمریکا موضع گیری نمایند ، به دلیل آنکه کاراکتر پنگوئن را برداشتی از صهیونیست های آمریکایی قلمداد کرده بودند.)
به هرحال آن بنجل های دهه های 30 و 40 در دهه 70 و 80 دوباره توسط کمپانی های بزرگ و با بودجه های کلان جان گرفتند تا در واپسین سالهای جنگ سرد و درحالی که انقلابات مردمی در بسیاری از نقاط جهان ، منافع آمریکا را با خطر جدی مواجه ساخته بود، مردم آمریکا را دوباره با تهدیدهای موهوم و سوپرقهرمان های خیالی مشغول کنند ، تا سرخوردگی و یاس ناشی از شکست در ویتنام و ایران و آمریکای لاتین ، حداقل در سطح رسانه ای توجیه شود و آمریکاییان ولو در حد کاراکترهایی مانند "راکی " و " رمبو" پیروز میادین مختلف جهانی قلمداد گردند!!
دهه 90 ، همراه شکست اردوگاه کمونیسم ، هژمونی آمریکا را نیز در رهبری اردوگاه سلطه کم رنگ کرد ، چراکه مترسکی به نام کمونیسم از بین رفته بود و امپریالیسم آمریکا برای هدایت سیاسی بلوک غرب ، دستاویزی قوی در اختیار نداشت. اینجا بود که سینمای آمریکا فرصتی یافت تا از چنگال سوپر قهرمان ها به در آید و با فیلم هایی همچون :"سکوت بره ها" ، "رقصنده با گرگ ها" ، "نابخشوده " ، "پالپ فیکشن" ، "نجات سرباز راین" ،" زیبایی آمریکایی" ، "فول مانتی" و "قاچاق" به بازیابی موضوعات مبتلابه تاریخی – اجتماعی جامعه خود بپردازد که سالها در پس پرده های تهدیدات و خطرات موهوم پنهان مانده بود.
اما پس از 11 سپتامبر 2001 و حادثه برج های تجارت جهانی در نیویورک ، بازهم بهانه لازم در دستان سردمداران آمریکا قرار گرفت تا با ساختن و پرداختن دشمن تازه نفسی تحت عنوان "تروریسم" ؛ به خاورمیانه لشکر کشی کنند و دوران طلایی ژاندارمی خود در دهه های 60 و 70 را تجدید نمایند. از این پس بود که طبق معمول هالیوود هم وارد گود شده و این بار (آنچنانکه که گردانندگان آن در همایشی پس از 11 سپتامبر 2001 عنوان کردند) با تمام قوا امکانات سینمایی خود را به میدان آورد.
اینجا بود که در کنار بسیاری از فیلم های تبلیغاتی مانند :"سقوط بلک هاوک" ، "پشت جبهه دشمن" ، "جاسوس بازی" و ...دوباره سر و کله سوپرقهرمان ها پیدا شد. در اولین تابستان بعد از حادثه 11 سپتامبر بود که نخستین "اسپایدرمن" جدید به کارگردانی سام ریمی و بابازی توبی مگوایر و کریستین دانست به روی پرده سینماها رفت و با فروش فوق العاده ای مواجه گردید. دومین قسمت در سال 2004 با همان گروه سازنده ، بازهم به توفیق وسیعی دست یافت. سال بعد ، "بت من" با روایت داستان آغازینش تحت عنوان " بت من آغاز می کند " با کارگردان قابل بحثی همچون کریستوفر نولان به میدان آمد. این "بت من" دیگر علنا در مقابل تروریست هایی که از شرق به گاتهام سیتی هجوم آورده بودند تا به قول خودشان آن شهر گناه و فساد را نابود گردانند ، می ایستاد!! علیرغم درگذشت کریستوفر ریو (بازیگر نقش سوپرمن ) هم بالاخره صاحبان کمپانی برادران وارنر پس از دو دهه ، یک سوپرمن جدید و تازه نفس از قوطی خود بیرون آورده و تحت عنوان "سوپرمن بازمی گردد" در سال 2006 روانه پرده سینماها کردند. این سوپرمن نیز به شکل مضحکی سعی داشت تا دنیا را یک تنه از شر آدم بدها خلاص کند و این مضحکه آنقدر شور بود که از طریق "سی دی" به اصطلاح پرده ای فیلم می توانستیم بارها و بارها در جدی ترین صحنه های آن ، صدای خنده تماشاگران را بشنویم!!
اگرچه سام ریمی در اسپایدر من 3 ، سعی داشته تا جلوه تازه ای از این سوپرقهرمان ارائه نماید و یکی از بدمن های قصه را به سیاق دکتر جکیل و مستر هاید ، درون وجه منفی خود پیتر پارکر قرار دهد ( درونی که توسط ماده ای خارجی از ورای کره زمین آلوده می شود) اما همچنان وی در گیر سوپرقهرمان بازی هایش است ، این بار با محکومی که از زندان گریخته (و حتما جامعه آمریکا را ناامن ساخته!) و از قضا عامل اصلی قتل ناخواسته عموی پیتر هم هست و اتفاقا در اثر یک آزمایش سری (شاید در جایی مثل گوانتانامو!)هم به موجودی شنی بدل می شود!! اسپایدرمن هم بر پس زمینه ای از پرچم آمریکا(لابد برای اینکه تماشاگر پرت هم شیر فهم شود !!) ، این بار با کمک دوست / دشمن قدیمی اش ، هری آزبرن ، به جنگ وی می رود. ضمن اینکه پیام هایی از جنس صلح طلبی و بخشش هم در فیلم گنجانده شده است!!! نکته جالب آن که درون منفی یا مستر هایدی پیتر پارکر با نماد لباس سیاه و سر و وضع رپ گونه مشخص می گردد!(و این رپ شدن که به راک رقصیدن هم می انجامد!! بسیار مضحک از کار درآمده)
در فیلم "دزدان دریای کاراییب" نیز ، آدم بدها با مهیب ترین و مشمئز کننده ترین چهره به نمایش گذاشته می شوند. کاپیتان دیوی جونز با آن سر و وضع اختاپوسی و یاران عجیب و غریبش در کشتی "داچمن" هراس آورتر از هر دشمنی نمایانده می شوند تا مخاطب دلش را به جک اسپاروی بی اصل و نسب و بی قید و بند خوش کنند. خصوصا که این بار قسمتی از دشمنان هم از شرق آمده اند (مثل آن سرکرده دزدان دریایی سنگاپور با بازی "چو یون فت") تا پازل همیشگی هالیوود علیه آسیایی ها تکمیل شود. و اینچنین معروفترین دزدان دریایی (یا شاید تروریست ها) اجتماع می کنند تا گنج دیوی جونز را بدست آورند!
همچنان در اسپایدر من 3 و دزدان دریای کاراییب 3 ، موضوع دشمن موهوم و خیالی ( و این بار بسیار موهوم تر) و ترس از آن به مخاطب القاء می شود و اینکه جامعه به شدت به امثال اسپایدرمن و جک اسپارو نیاز دارد. از همین روست که این فیلم همچنان مورد استقبال واقع شده و چندین هفته بر صدر جدول پرفروش های آخر هفته آمریکا می نشینند.
مایکل مور (مستند ساز معروف آمریکایی ) در فیلم "بولینگ برای کلمباین" ، پراکندن همین نوع ترس توسط رسانه های مختلف آمریکایی را موجب بروز و رشد عدم اعتماد در جامعه آمریکا و رخداد سالانه بیش از 11 هزار قتل با اسلحه در این کشور می داند . (از جمله فاجعه اخیر دانشکده پلی تکنیک ویرجینیا)
زیبگینو برژینسکی (مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، رییس جمهور اسبق آمریکا) هم در مقاله ای که در روزنامه واشینگتن پست 25 مارس 2007 نوشت، درباره حضور چنین ترس و وحشتی که در جامعه آمریکا رواج داده می شود تا لزوم چنان سوپر قهرمان هایی توجیه شود و البته مصداق بارزش در دولتمردان آمریکایی جستجو گردد،می گوید :
«جنگ علیه ترور» موجب ایجاد «فرهنگ ترس» در ایالات متحده شده است. دولت بوش با تبدیل این سه کلمه به عنوان یک امر مقدس ملی پس از واقعه دهشتناک 11 سپتامبر، ضربه مهلکی به دموکراسی آمریکایی، امنیت روانی آمریکايیان و جایگاه ایالات متحده در جهان وارد کرده است . آسیبی که ازسوي این عبارت سه کلمهای متوجه آمریکا شده است، بارها و بارها بزرگتر از آسیبی است که حملات 11 سپتامبر به ما وارد کرد، حامیان «جنگ علیه ترور»، از ابهام موجود در این عبارت به صورت استادانهای استفاده کرده اند. ارجاع دائمی به «جنگ علیه ترور»، رسیدن به یک هدف بزرگ را امکانپذیر ساخته است. این هدف، سبب گسترش فرهنگ ترس در ایالاتمتحده شده. ترسی که پشت این عبارت پنهان است، سیاستمداران را قادر میسازد تا با استفاده از این ترس، احساسات عمومی را در حمایت از طرحهای خود برانگیزند. بدون ايجاد ارتباط روانی میان شوک ناشی از واقعه 11 سپتامبر و ادعای وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق، کنگره آمریکا هرگز اجازه ورود به جنگ عراق را صادر نمیکرد. انتخاب مجدد بوش در سال 2004 نیز تا حدودی در نتیجه تأکید بر این مسئله بود که «یک مملکت در حال جنگ» فرمانده کل قوای خود را تغییر نمیدهد. آمریکای امروز، در نتیجه گسترش فرهنگ ترس، دارای ملتی با اعتماد به نفس و نیرومند نیست. ملت ما هم اکنون چند پاره شده است، دیگر خبری از آن اعتماد به نفس آمریکایی نیست ...این مشکلات نتیجه 5 سال شستوشوی مغزی ملت آمریکا به نام «جنگ علیه ترور» است. آمریکای امروز کشوری ناامن و سرشار از ناراحتیهای روانی است. کنگره آمریکا در سال 2003، گزارشی تهیه کرد و در آن 160 محل احتمالی وقوع حمله تروریستی را مشخص نمود. با لابیهایی که انجام شد، این آمار در ابتدای سال 2004 به 1849، در پایان همان سال به 28360 و در سال 2005 به 77769 مورد افزایش یافت. آخرین گزارشی که در اسناد ملی موجود است، این آمار را 300000 مورد اعلام کرده است. چنین آمارهایی خود دلیل دیگری از روان پریشی ناشی از گسترش فرهنگ ترس در ایالات متحده است.دولت، رسانههای عمومی و صنایع تولید سرگرمی در ایجاد فرهنگ ترس در جامعه نقش عمده را بازی میکنند. بیلبوردهای هشداردهنده در اتوبانها، پستهای بازرسی بیدلیل در ادارات و سازمانهای مختلف، تلویزیونهای کابلی که همواره ترس از عملیات تروریستی را گسترش میدهند و وسایل سرگرمی مانند فیلمهایی که شیطان را در هیبت عربی نشان داده و سبب گسترش اسلاموفوبیا (اسلام هراسی) میشوند، نمونهای از نقشی است که این عوامل در ایجاد جو ناامنی روانی در کشور برعهده دارند. آنچه امروز در تبلیغات مختلف مشاهده میشود، شبیه کارزار ضدیهودی نازیهاست و در صورت ادامه ، تبدیل به واقعهای همچون هالوکاست خواهد شد."
وقتی در صحنه ای از فیلم "اسپایدر من" مردم به شدت برای این سوپر قهرمان عنکبوتی دست می زنند ، روشن می شود که جامعه آمریکا را تا چه حد محتاج سوپر قهرمان ها کرده اند. شاید از آنجا که هیچگاه در تاریخش ، قهرمان آنچنانی نداشته است؟ ژان لوک گدار در صحنه ای از فیلم "در ستایش عشق" ضمن اشاره به هجوم فرهنگ و هنر بدون ریشه آمریکا بر فرهنگ و تاریخ اصیل اروپاییان ، آن را با تحمیل ناجی شدن یانکی ها در جنگ دوم جهانی مقایسه کرده و از زبان یکی از شخصیت هایش به نام "ادگار" (که شاهد خرید خاطرات جنگ فرانسوی ها از سوی یک استودیوی هالیوودی است تا براساس آن فیلمی درباره جنگ ساخته شود) می گوید :" ...آمریکاییان هیچ خاطره و گذشته ای ندارند و همیشه از خاطرات دیگران استفاده می کنند..."
در فیلم "گنج ملی" هم که نیکلاس کیج و دوستانش برای کشف رمز و رازی ، به دنبال تاریخ آمریکا هستند ، حتی در گنجینه ملی شان ، کلکسیونی از میراث سرزمین ها و ملت های دیگر را می یابند!!
و کلام آخر اینکه به قول گالیله :"بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد"
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۵ ق.ظ
توسط misam5526
آخرالزمان بر پرده نقرهاي:
در جهان ارتباطات مطمئناً بسياري از وسايل ارتباطي ما دچار تغييرات ساختاري و غيرساختاري ميشود. حوزههاي ارتباطي انسانها ساحت هنر است كه ساحتي آسماني ـ زميني دارد. در تغييراتي كه در اين ساحت پديد آمد، هنر «سينما» تولد يافت. سينما به عنوان «هنر هفتم» و به صورت يك هنر صنعت توانست با سيطره و به كارگيري هنرهاي ديگر جايگاه وسيعي را در دنيا كسب كند. طبق بررسيهايي كه صورت گرفته، كنش انساني، اغلب محصول دريافتهاي شهودي است تا دريافتهاي عقلاني. عنصر سينما «تصوير» است. تصوير جايگاه ويژهاي در دستگاه فكري و رواني انسان دارد و از اين رو اگر ما پنج حس خود را پنج دروازة روحمان بدانيم براي ارتباط با پديدههاي پيراموني در هر شبانهروز 79 درصد اطلاعاتمان را از چشممان يعني از طريق تصوير به دست ميآوريم و اين همان نقطه اثر سينما است؛ و بهترين حربه براي تأثير مستقيم آن هم بر روي موضوعي چون «آخرالزمان» كه حجم عظيمي از ناخودآگاه هر انسان را به صورت خود اختصاص داده است.
درگيري «خير» و «شر» و خوبي و بدي، هستة اصلي و جانماية هر قصه و ابزار اصلي داستانپردازي و به تبع آن سينما است. «قهرمان» و «ضدقهرمان» كه در سينما «هرو» (Hero) و «ولاين» (Vellain) شناخته ميشوند، عناصري غيرقابل اجتناب، نه تنها در سينما كه در تمام داستانهاي اساطيري به شمار ميروند. يكي از مفاهيمي كه ناخودآگاه و خودآگاه انسان امروز را فارغ از دغدغههاي روزمره به خود مشغول كرده، پايان زمان و نبرد نهايي خير و شري است كه بشر از سالهاي كهن به آن اهتمام داشته و آن قهرمان و ضدقهرمان نهايي است. سينما به عنوان مدرنترين كارخانه رؤياپردازي، خيلي زود به اين اصل اوليه قصهگويي متوسل شد و تولد نوعي خاص از سينما و گسترش و توسعه آن به عنوان يك صنعت و تجارت، مرهون اين اصل است. واقعيت اين است كه سينما امروزه به عنوان يكي از ابزارهاي چشمگير در توسعه تمدن مادي درآمده است. سينما به دليل جذابيتهاي ظاهري و فريبنده فراوان و كاركردهاي عيني و مؤثر آن، مورد توجه عوام و خواص قرار گرفته است. برخي غرق شكوه مادي آن شدهاند كه بيشتر مردم جهان راتشكيل ميدهند و عدة اندكي متأملانه با آن برخورد ميكنند. قطعاً توجه به اين نكته در خصوص مطالعة علمي و تمركز بر مسئله آخرالزمان تأثير مهمي در اين روند دارد. مسئله ديگر زمينههاي فلسفي و فكري و مبادي مادي يا ماوراءالطبيعي رسانهها، به خصوص سينما، و فنون «نبرد سايبرنتيك» و «عمليات رواني» آن است كه سهم بسزايي در تصميمگيريهاي خرد و كلان رسانهاي دارد. از آنجايي كه براي ساخت اين گونه فيلمها هزينههاي نجومي و تلاشها و تخصصهاي گوناگون به كار گرفته ميشود. سينماي هاليوود همواره غرب و نشانهها و نمادهاي جامعه غربي و شخصيتهاي متأثر از فرهنگ غربي و همه مظاهري كه به نوعي متأثر از جامعة سفيدپوستان اروپايي و امريكايي و به خصوص «انگلوساكسون»هاست را مظاهري از بخش سفيد و نيروهاي خير داستانپردازي خود قلمداد ميكند و هرآنچه در مقابل آن قرار ميگيرد جزو عناصر سياه و شر به حساب ميآورد. در يك نگاه كلي از منظر آنها هرآنچه در فرودست آنها قرار نگيرد، در مقابل آها تعبير خواهد شد. اين همان ديدگاهي است كه امروز در گفتوگوهاي سياسي دولتمردان آمريكايي ديده ميشود.
در دوران جنگ سرد بعد از جنگ جهاني دوم، سينماي نوظهور به قضية آخرالزمان رويكردي مبسوط نشان داد و با تلاش متمركز بر دو هويت دولت نازيسم و پس از آن اردوگاه شرق سياسي با محوريت دولت شروري، بخش عمدهاي از آثار هاليوود و اروپاي غربي ناظر به اين قضيه شد. با فروپاشي اردوگاه شرق و ابرقدرت شوروي عمليات راهبردي تقابل با تمدن و تفكر اسلام انقلابي مورد توجه قرار گرفت و نوعي خاص از رويكرد به مسئله آخرالزمان مورد توجه قرار گرفت؛ در حالي كه در خلال اين رويكرد، اصولي خاص نيز به صورت پيدا و پنهان مورد توجه قرار گرفتند. در اين خصوص سينماي هاليوود در دنياي رسانهاي غرب در ترسيم جايگاه خود در تضاد خير و شر دچار ترديد و شك، پنهانكاري انحراف نشده و هميشه خود را مظهر خير و سفيدي و ديگران را مظهر شر و سياهي قلمداد كرده و ميكند.
موضوعي ديگر كه جا دارد به آن اشاره شود، پرداخت جدي و هميشگي نسبي نسبت به اخلاق و دين، امور انساني و اجتماعي ميآيد؛ يعني نسبت خير و شر در مراتب مختلف معنا مييابد. موضوع مهمي كه همواره دستمايه آغاز داستان است، ايجاد جو ناامني و اضطراب و وحشت (ترور) كه مقدمهاي براي پذيرش قدرت برتر و حاكميت خشن و بيرحمانه است. اين اتفاق يكي از سرفصلهاي راهبرد فرهنگي است كه در بعضي از اين فيلمها دنيا به پايان خود ميرسد و چيزي جز انهدام گسترده و نابودي نسل بشر باقي نميماند. فيلم «نوستر آداموس» «فردا چگونه به بشر نگاه خواهد شد» (The man how saw tomarrow) و «روز بعد» (the dey after) نمونهاي از اين فيلمها هستند؛ در حالي كه در بعضي ديگر افرادي باقي ميمانند كه در تلاش زندگي دوباره به تجديد تلاش و ايجاد حكومت صهيونيستي ميپردازند؛ مانند فيلم «حكومت آتش»، «نبرد آخر»، «روز استقلال» و «آرماگدون».
هاليوود با ساخت اين فيلمها قصد دارد ترس و وحشت ناشناخته و هولناك و عظيمي را در ديدگان مخاطب ساده و بيدفاع خود ماندگار سازد تا تعابير اصلي آخرالزماني ناشي از كتب غيرآسماني مانند تلمود را به خورد مخاطب دهد.
نكته ديگر كه در اين خصوص مطرح است، استمرار فيلمسازي در ژانرها و گونههاي مختلف سينمايي اعم از عاطفي، رمانتيك، كمدي، حماسي، حادثهاي، سياسي، جنگي، تخيلي، كودك و نيز در قالبهاي انيميشن، بازي رايانهاي و غيره سود ميجويد و از همه ظرفيتهاي انساني هم استفاده ميكند. اين شگرد انبوهسازي در برخي اوقات بسيار كارساز است و در يك دوره زماني كاملاً عملياتي مينمايد. در فيلم «هفت ديويد» «فينچر» كه فيلمي صددرصد آخرالزماني است، كارگردان با مطرح كردن هفت گناه مشهور مسيحيت و يهوديت فرجامي تلخ را مطرح ميكند كه به عزا نشستن انسان و مصيبتوارگي زندگي انسان معاصر را ترسيم ميكند، مضاف بر اينكه عنصر روايت باعث تمركز در موضوع نيز ميشود.
حقيقت اين است كه مسئلة حضور منجي، نحوه پرداخت آن و مسئله آخرالزمان، بلايا و مصيبتهاي قبل از ظهور ... جنگ در لابهلاي آن متجلي است؛ به گونهاي كه حتي دين «هندو» كالكي را به عنوان دهمين تجلي «ويشنو» كه منجي خويش ميداند، سوار بر اسب سپيد و با شمشيري آخته تصور ميكند كه جهان را دچار محنت شده است، نجات ميدهد.
اين همان نقطه كشش است كه تمام مخاطبان را جذب ميكند و وقتي سينما با ارائه تصوير با تأكيد بر نقاط روشن ذهني مخاطبان، ساير نقاط مبهم را نيز روشن و تصوير مورد نظر را حقنه ميكند و آن اسطوره منجي غربي يا انتظار در تفكر غربي در صهيونيزم مسيحي را به تماشاچيهاي ميليوني تزريق ميكند.
مثلاً در فيلم«ماتريكس» منجي، هويت صهيونيزم مسيحي را دارد؛ يعني تلفيق صهيونيزم را با مسيحيت داريد. چون «نئو» باز توليد مسيحيت و «زايان» همان صهيون است و در فيلمهايي مثل «آرماگدون» مخاطب به آرمانهاي يهودي نزديك ميشود و فيلم «روز استقلال» در حقيقت با يك نوع آخرالزمان كاملاً آمريكايي روبهروست.
واقعيت اين است كه سينماي امروز بسيار ملهم از انديشههاي فلسفي است كه نظريههاي مطرح شده در جهان معاصر مثل «پايان تاريخ» و «برخورد تمدنها» الهام گرفته است و از اين رو مسئله منجي بسيار كمرنگ و بحث فرجام تاريخ پررنگتر شده است؛ در حالي كه گرايش به اين فيلمها نيز افزايش يافته است و عجيب اين كه از 22 فيلم برتري كه از سال 1995 تا 2004 انتخاب شدهاند، 19 فيلم به نحوي به آخرالزمان ربط دارد. از جمله اين فيلمها فيلم «ارباب حلقهها» است. در اين فيلم جنگ خير و شر مطرح است. اين فيلم قوي از يك كارگردان ونزوئلايي است و عجيب اينكه نحوه پرداخت جنگ خير و شر در اين فيلم همان رويكردي است كه كارگردان «ترميناتور 2» يعني «جيمز كامرون» دارد. نحوه جنگ خير و شر، سلاحها و انسانها در اين فيلم متعارف نيستند. تصاوير اين فيلم شبيه همان مفهومهاي انتظاري است كه متون اسطورهاي و يا در متون مذهبي در جنگ آخرالزمان بيان شده است. در «ارباب حلقهها» هم مسئله فرجام و هم نحوه پرداخت به آن فرجام به نحوي بيان جنگ آخرالزمان است؛ يعني به شدت با آن جريانهاي اسطورهاي كه پيرامون نبردهاي خير و شر داريم، مشابه است، اين در حالي است كه مفاهيم چندي در قالب واقعيت به خورد مخاطبان داده ميشود كه از جمله آنها مفاهيم پيچيده ماترياليسم ديني است كه در زير به برخي از گرايشهاي ارائه شده اشاره ميكنيم.
دئيسم (طبيعت خودكار)
در اين تئوري، انسان هوشمند دستگاهي را خلق كرده كه با درايت و انتظام قدرتهاي دروني خويش، خالق خود را به كناري نهاده و حتي او را بردة خود كرده است و با عقل «لوگوسي» و دروني، خود را حفظ و حراست ميكند.
توضيح اين كه در بين فلاسفه باستان، دو نوع عقل مطرح بود؛ «نوس» و «لوگوس»؛ اولي بيرون از نظام معادل «عقل مستقل» است و دومي را بيشتر معادل عقل «درون سيستمي» و «قانون دروني» ترجمه ميكنند. البته در تفكرات تورات محرف هم شاهديم كه خداي اين تفكر ضعفهاي زيادي دارد و از آفريدههاي خود هم ميترسد. آگوست كنت ميگويد:
در مكتب دئيسم، خدا خالق بوده، ولي به دليل كوتاهي دست او از هرگونه تصرف و اعمال نظر، بايسته سمت پروردگار نيست.
و اين دقيقاً به همان انديشه انحرافي ياد شده اشاره دارد.
در واقع اين انديشه خدا را فقط ناظم ميداند، نه خالق در حاليكه اگر او را فقط ناظم هم بدانيم، در نظام عظيم خلقت، ناظم هم نميتواند ساعت را كوك كند و دنبال كار خود برود؛ كوك ساعت پس از مدتي تمام ميشود.
اومانيسم (انسان محوري)
در عمده اين فيلمها، انسان خالق و سازنده است و تقريباً هيچ صحبتي از خدا نميشود، تمام گفتوگوهاي شخصيتها هم بر اساس «باور به خود» و «ايمان به قابليتهاي خود» است و حتي منجي را هم خود انسانها برميگزينند. اين نوع پيشبرد داستان برگرفته از جسمانگاري خدا و تشابه خدا بر انسان در تورات است كه در فرهنگ غرب، تأثير فراواني داشته است. قبول اين خدا در واقع ماترياليسم و بيخدايي است. در بسياري از فيلمها، بشر با تكيه بر عقل معيشتانديش و ابزاري خويش و زور بازو و اسلحه، كه علوم سيانتيستي و تجربي هستند، به مقابله با شرّ بر ميخيزد و پيروز ميدان است و هيچ خبري از خدا نيست.
سكولاريسم (عرفانهاي اومانيستي)
به تصريح بسياري از منتقدان، فيلمهاي امروز به نوعي متأثر از نوعي عرفان بودايي هندويي ممزوج با مباني «اومانيستي» است. در فيلمهاي آخرالزماني امروز، فضاي عرفاني الهي، حماسي و ديني، بسيار دور است و در سطح بسيار نازلي و در جهت رسيدن به اهداف عملي و پراگماتيستي به كار رفته است. اين عرفان سكولار هيچگاه رنگ «معنويت خدا محور» و ظلم ستيز را ندارد.
جبرگرايي و تقديرگرايي
جبرگرايي يكي از مهمترين محورهاي فيلمهاي آخرالزماني است؛ به نوعي كه انسانها و «كاراكترها» مجبورند همانگونه كه به ذهنشان القا ميكنند، بينديشند و راه بروند و تعامل كنند و هيچ ارادهاي ندارند كه برخلاف آن عمل كنند؛ در حالي كه در اديان الهي اين موضوع مورد ردّ و اعتراض است. يهوديان صهيونيست در توجيه جنايات خود در فلطين ميگويند:
چون تقدير است ما به سرزمين مادري موعود خويش بازگرديم و خداي قومي ما (يهود) چنين خواسته است، فلسطينيها را ميكشيم و آواره ميكنيم تا به تقدير خود برسيم.
متأسفانه اين باور در بسياري از آثار هاليوود خودنمايي ميكند.
وابستگي به فناوري امروز
بر خلاف آنچه در باب آخرالزمان مبني بر تغيير اصول و قواعد حاكم بر دنيا بيان ميشود، بسياري از فيلمهاي آخرالزماني هاليوود سرشار از وابستگي انسان معاصر به فناوري موجود است. در اين فيلمها بدون تلفن و رايانه نميتوان با يكديگر ارتباط برقرار كرد؛ مثلاً در فيلم «ماتريكس» خط تلفن، دالاني براي عبور از زمان به فضاي خارج از آن تصوير ميشود. اين فيلم برخي انسانها را اسير و در بند فناوري ماتريكس نمايش ميدهد، ولي متأسفانه راهكار برون رفت از اين معضل را هم به صورت اشتباه و مادي تعريف ميكند و زندگي بدون ماشين را محال ميداند.
٭ برگرفته از: روزنامة جام جم، ويژهنامة نيمة شعبان 1384. / ماهنامه موعود شماره 61
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۶ ق.ظ
توسط misam5526
رسالت « محمد رسول الله»:
فيلم هميشه در برابر چندپرسش
حمزه با شير شكار شدهاي بر پشت و كماني بر شانه به سوي كساني ميتازد كه به برادرزادهاش تهمت دروغگويي زدهاند. اين تصويري جاودان در ذهن ميليونها نفر از مسلمانان جهان از صحراي سوزان آفريقا تا ساكنان فلات پامير و كشمير است كه با شنيدن نام عموي پيامبر به ياد آنتوني كوئين ميافتند در فيلم "The Message" كه عربها به آن «الرساله» ميگويند و ما «محمدرسولالله» ميدانيمش.
اين فيلم حاصل تلاش كارگرداني بزرگ از دنياي اسلام است كه سالها در هاليوود كارگرداني و فيلم تهيه كرد و سرانجام در حادثه بمبگذاري هتلهاي اردن، قرباني حمله انتحاري القاعده شد. مصطفي عقاد به طور قطع امتيازي منحصربهفرد در جهان اسلام دارد؛ سازنده تنها فيلم سينمايي درباره آخرين فرستاده خدا.
فيلم محمد رسول الله از معدود ساختههايي است كه افزون بر پرده سينما به قاب تلويزيون نيز راه يافته و بارها و بارها از تلويزيون كشورهاي مختلف پخش شده و همچنان هم پخش ميشود. اتفاقي كه براي تلويزيون خودمان بيش از دهها بار تكرار شده است.
اما درست همانگونه كه با شنيدن نام حمزه همانندسازي آنتوني كوئين در ذهن بسياري از مسلمانان انجام ميشود، به همين نسبت تاريخ زندگي پيامبر براي انبوهي از آنان كه چندان علاقهاي به مطالعه و تحقيق ندارند در چارچوب نقل زندگي رسول خدا در قالب اين فيلم شكل ميگيرد. از اين رو بسياري از مسلماناني كه فيلم را ديدهاند، مهمترين وقايع رخ داده براي آخرين پيامبر الهي را پس از بعثت، آزار و اذيت كفار مكه ميدانند تا جايي كه پيامبر به دعوت اهالي يثرب، جلاي وطن كرده و از مكه به مدينه مهاجرت مي كند. پس از آن قريش و مكيان باز هم پيامبر را رها نكرده و با غارت اموال مهاجرين، جنگ بدر و احد را به راه مياندازند. تا اين قسمت، فيلم وفادار به تاريخ ميماند، و انصافاً به زيبايي آن را به تصوير ميكشد. اما درست از همينجا به بعد، اتفاقي عجيب رخ ميدهد.
پرش شگفتانگيز
جنگ احد در سال سوم هجري رخ ميدهد پس از آن فيلم با پرشي شگفت به سال هشتم هجري ميرود تا فتح مكه را نشان دهد. به بيان ديگر در ساختار دراماتيك فيلم «محمد رسولالله»، در مقابل پيامبر و يارانش كه در نيمهاي از فيلم زيد، پسرخوانده پيامبر نقش محوري فيلم را در غياب چهره پيامبر دارد و در نيمه ديگر، حمزه، كاراكتر مثبت فيلم را ميسازد، تنها قريش به سركردگي ابوجهل و ابوسفيان باز در نيمههاي متفاوت فيلم، قرار دارند.
اگرچه ابوسفيان فيلم هم با كاراكتر ظاهري جذابش هيچ سنخيتي با ابوسفيان اصلي كوتاه قد، گوژپشت با چشماني تراخمي ندارد؛ يعني پيامبر و يارانش تنها يك دشمن دارند؛ كفار مكه. فيلم در تقابل اين خير و شر با پاياني خوش، شر را تسليم در مقابل خير نشان ميدهد. اين گونه براي بسياري از مسلمانان اين همانند سازي تصويري رخ ميدهد كه تمام دشمنان پيامبر كفار مكه بودند نه كس ديگر.
در حالي كه در فاصله سال هاي سوم تا هشتم هجري كه در فيلم اصلاً به آن حتي كوچكترين اشارهاي هم نميشود، اتفاقات ديگري رخ داده است. عجيبتر آن كه فيلم حتي از لحاظ زماني، واقعه احد را به فتح مكه ميچسباند و فاصله آن را بسيار كوتاه نشان ميدهد.
اين از گفتوگوي عبداللهبن ابي از منافقين مدينه، با فرستادگان مكه در فيلم استفاده ميشود و حتي صلح حديبيه كه در سال ششم رخ داده را با فاصلهاي كوتاه بين اين دو واقعه قرار ميدهد.
در طول اين سالها كه فيلم به راحتي از آن ميگذرد، يهوديان مدينه پيمان ميشكنند و افزون بر همدستي با قريش، راه آزار و اذيت بر مسلمانان را پيش ميگيرند. در سال چهارم هجري سران يهود مدينه به مكه رفتند و با قريش براي جنگ با مسلمانان پيمان بستند. مسلمانان به پيشنهاد سلمان فارسي اطراف مدينه خندق حفر كردند و سپاه قريش و يهود كه با اين شگرد ايراني آشنا نبودند، حيرتزده متوقف شدند.
با كشته شدن عمر وبن عبدود پهلوان نامي عرب بهدست اميرمؤمنان علي(ع) و با اختلاف بين يهود و قريش، سپاه احزاب درهم شكست و هر كدام ناكام به وطن خويش بازگشتند. يهود اطراف مدينه كه به واسطه پيمان شكنيهاي متعدد از سوي مسلمانان رانده شده بودند به قلعههاي مستحكم خيبر پناه بردند و با تحريك قبايل ديگر به كينهتوزي عليه اسلام ادامه دادند.
در سال هفتم هجري پيامبر به همراه حدود هزار نفر به قصد فتح خيبر مدينه را ترك كردند. هر كدام از سران مهاجر يا انصار هر روز براي فتح قلعههاي خيبر پيش ميرفتند اما ناكام بازميگشتند تا اين كه باز هم حيدر كرار بر يهود تاخت و پس از كشتن مرحب، پهلوان نامي يهود، دروازه قلعه را از جاي كند و خيبر را فتح كرد. همين شد كه يهوديان جنايتكار و پيمانشكن بني قريظه خود تسليم شدند. اما جاي تمام اين حوادث در فيلم خالي است.
نگاه خوشبينانه
با نگاهي خوشبينانه ميتوان تصور كرد كه عقاد براي ساخت فيلمي در هاليوود چارهاي جز اين نداشته است. فيلم ضد يهود، جايي درآن سيستم ندارد و عقاد براي اين كه فيلم را بسازد چارهاي نداشته كه به جاي تقسيم بار منفي فيلم ميان كفار مكه و يهود مدينه، تمام بار را به دوش كفار مكه بگذارد و اصلاً نامي از يهوديان نبرد. مضاف بر اين كه قرار بوده تا فيلم در كل جهان به معرفي آخرين پيامبر الهي دست زند و قطعاً انتخاب چنين موضوعي با پخش جهاني آن همخواني ندارد.
از سوي ديگر براي بيان روايت در قالب فيلمي سينمايي نميتوان بر زمان افزود يا شخصيتها را گسترش داد.
قالب دراماتيك فيلم هم كشش كنش بيشتر از اين را ندارد و افزودن «بد من» هاي ديگر ممكن بود به فيلم لطمه بزند. از اينرو عقاد قالب خاصي را انتخاب كرده كه ميتوانسته به راحتي از پس آن برآيد و البته قصهاش را در اين شكل به بهترين نحو روايت كرده است.
نگاه سختگيرانه و كمي بدبينانه
در سال 1976 كه عقاد فيلم «محمد رسولالله» را ساخت، اعراب هنوز با اسرائيل كنار نيامده بودند و حدود 5 سال بعداز آن انورسادات با مناخيم بگين در كمپ ديويد به سازش رسيدند. در آن سالها جو ضد صهيونيستي سراسر جهان اسلام را فرا گرفته بود و هنوز بسياري از مسلمانان جنايات اسرائيل را در صبرا و شتيلا فراموش نكرده بودند.
با اين حساب شايد بتوان فيلم «محمدرسولالله» را حركت حساب شده هاليوود در آن سالها براي جلوگيري از گسترش موج ضد يهود دانست.با حساب همان همانندسازي گفته شده، دشمني ريشهدار يهود با اسلام با ساخت اين فيلم كمرنگ ميشد و حداقل سابقه تاريخي خود را از دست ميداد. به تعبير ديگر شايد اصلاً قرار بوده كه «محمد رسولالله» فيلم خوشساختي باشد كه به همين منظور جلوي دوربين عقاد برود. فيلمي كه سابقه كينهتوزي يهود عليه اسلام را كمرنگ كند.
در اين صورت عقاد، مأموريت خود را به درستي انجام داده است. اين نگاه بدبينانه وقتي شدت مييابد كه شمشير حمزه در فيلم، شكلي درست شبيه شمعدان هفت تايي يهوديان دارد. به اين ترتيب ميتوان تصور كرد كه هاليوود در اين فيلم پا را از اين هم فراتر گذاشته و پيامبر اسلام را در پي نسلي از پيامبران بني اسرائيل محسوب كرده است درست مانند عيسي مسيح(ع) كه پيامبري از بني اسرائيل بود. چرا كه حمزه مطابق آنچه گفته شد، در غياب تصوير رسول مكرم اسلام كاركردي جايگزين دارد و شمشيري كه او به دست گرفته، نشانهاي است كه گويا خود پيامبر آن را به دست دارد.
به بياني ديگر، حمزه در اين فيلم به جز شخصيت خود، مكمل شخصيت حضور نيافته پيامبر در فيلم نيز هست و جاي خالي اين شخصيت را هم پر ميكند؛ شمشيري كه 3 برآمدگي در هر كدام از گوشههاي دسته دارد و تيغه آن در وسط اين 6 برآمدگي، مكمل همان علامت و نشانه يهودي ميشود. در اين صورت دشمني پيامبر با يهوديان ديگر امري غيرممكن است و پرش عجيب چند ساله فيلم به راحتي قابل توجيه خواهد بود.
جاي خالي تصويرهاي جاودان
فيلم همه واقعيت را نگفته، اما تصويري كه ارائه كرده، صادقانه است. از اين رو حتي با همين نگاه بدبينانه هم ميتوان از فيلم لذت برد. دست عقاد نيز از اين دنيا كوتاه شده و انصاف نيست او را متهم كنيم. ميماند اين نكته كه چرا تاكنون در جهان اسلام با تمام وسعت و امكانات بينظيرش كسي به اين فكر نيفتاده تا آنچه عقاد در فيلم خود از آن پرهيز كرد را به روي پرده نقرهاي بفرستد.
عقاد اگر ميخواست تمام دشمنان پيامبر را كفار مكه نشان دهد باز هم بايد به سراغ خندق ميرفت. حادثهاي كه موقعيتهاي دراماتيك از آن ميبارد و سراسرش سرشار از لحظههاي سينمايي است.
اوج آن هم به خاك افتادن پهلوان نامي عرب بهدست جواني نورس. آيا از اين موقعيت سينماييتر ميتوان يافت؟ اما او به هر دليل از ساخت آن سر باز زد، اما آيا كس ديگري نميتواند در اين وانفساي مبارزه با صهيونيسم اين كار را انجام دهد؟ آيا همه جهان اسلام نبايد دستكم در اين يك مورد همآواز شوند و با سپردن كار بهدست چند كاردان، پروژهاي جاويدان خلق كنند كه گوشهاي از كينهتوزي پرسابقه يهود را نشان دهد؟
اسفناكتر اين كه خودمان نيز با اين همه شعار عليه صهيونيستها هنوز كاري نكردهايم. در حالي كه جنگ احزاب، هم رنگ ايراني ميتواند بهخود بگيرد و هم صبغه شيعي دارد.
كاش به جاي خرج براي سريالهاي پرهزينه كه تاريخ بنياسرائيل را ميگويد، سراغ زندگي پيامبر خودمان ميرفتيم و اتفاقي چون خندق را بازسازي ميكرديم. به ياد داشته باشيم كه اگر در عهد بوق، فاتحان تاريخ را مينوشتند، اكنون اين فيلمسازان هستند كه تاريخ را ميسازند.
برگرفته از : روزنامه همشهري
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۶ ق.ظ
توسط misam5526
چرا هاليوود پيامبران را مسخره ميكند:
شخصيتهاي الهي در تمام اديان از تقدسي ويژه برخوردارند كه نشأت گرفته از معنويتي عميق و ارتباطي ماورايي با منبع خير و وحدانيت است. ممتازترين افراد بشر براي رسالتي ژرف و شگرف انتخاب ميگردند تا پيامآوران الهي گردند و اين اتصال به مقام ربوبي و انتخاب كساني از سوي خداوند چيزي است كه شكاكيت امروز در جهان معاصر مبنا و ساختار آن را زير سؤال ميبرد. گويا تقدس و روحانيت و نفوذ اجتماعي و سياسي مبعوثين با ساختارهاي سياسي جهان امروز همخواني ندارد و با رسالت اومانيسم و «انسان خداي جهان» نميسازد. پس همراه با سياستهاي تجارت جهاني نبوده و گويا الگوپذيري قشر متوسط جامعه از دين و پيامبران الهي وجدان جمعي را بيدار كرده و جهان را به سويي ديگر ميكشاند. پس تصميم بر اين است كه از طرق مختلف سياسي و فرهنگي چون اشاعة فرهنگ پلوراليزم و پوزيتويسم اصل برتري يک دين بر ديگر اديان زير سؤال رفته، وحي به مصاف تجربه و علوم حسي درآيد و از طريق رسانههاي جمعي تلقي مردم از دين و پيامآوري دگرگون گردد. ساختن فيلمهايي چون «كتاب آفرينش»، «ارمياي نبي»، «ده فرمان» و «عيسي به روايت لوقا» بر اين اساس بوده است.
در فيلمهاي ساخت آمريكا، ايتاليا و آلمان، زندگي و تاريخ پيامبران بيشتر از آنكه جنبهاي واقعي داشته باشند بر محور تحريفات انجيل و يا تحريفات آگاهانه جهان سياست ساخته شده، و ويژگيهاي شخصيتي و تاريخي پيامبران به وضوح دگرگون ميگردند.
اين فيلمها معمولاً دچار تحريفات و ويژگيهايي چون عدم برنامة تبليغي پيامبران، سادهلوحي و عرفي بودن آنان و شكافكني در نظام ديني آنان ميباشد. شخصيت پيامبران چون موسي، ابراهيم و ارمياي نبي دچار نوعي شكاكيت دكارتي و ترديد ديني است. اگرچه مسأله زنان و ماجراي عشقهاي زميني نيز در اين آثار خود بحث جداگانه و مفصلي را ميطلبد.
شخصيت پيامبران الهي در فيلمهاي ساخت هاليوود و دنياي غرب كاملاً منطبق با ديدگاه اومانيستي امروز است در آثار آمريكائي از حدّ و اندازة يك انسان معمولي فراتر نميرود. موسي در «ده فرمان» ايمان خود را با شكاكيت آغاز ميكند و قابل توجه است كه مرددترين شخصيت فيلم نيز اوست كه تفكر خداپرستي و وحدانيت را در ميان بنياسرائيل به چالش ميكشاند. او خدا را نفي ميكند اما از خدايان و عقايد آنها سخني بر زبان نميآورد، موسي خدا را در ميزان حضورش در زمين ميجويد يعني دقيقاً همان تفكري كه پوزيتويستهاي منطقي در مورد مقولات وحياني دارند. در واقع موسي و عيساي اين آثار انسانهايي هستند كه بر طبق تفكر ما بعد كليسا ميانديشند و در عصر اومانيسم به عنوان يك انسان و فقط يك انسان شناخته ميشوند.
نظرية «انسانمداري» انسان را مركز جهان هستي ميداند كه خير و شر بر طبق تفكر او سنجيده ميشوند و منطق و مقولات موجود از ذهن او سرچشمه ميگيرند. در واقع هرچه انسان با ذهن خويش بپذيرد همان موجود است و هرچه را كه انكار كند مقولهاي عدمي است. پس موسي نيز در «ده فرمان» از شكاكيت و نفي خداوند آغاز ميكند و با جملاتي چون «كدام خدا؟ اگر خداي شما مقتدر است چرا شما را نجات نميدهد»، «آيا خداي شما پشت مجروح و دست شكسته ميخواهد» و «خداوند شما كجاست؟» انكار و ترديد خويش را نشان ميدهد.
لذا با اين تفكر موسي بايد از انكار و شك در وجود خدا به وجود او پي ببرد تا بعد از آن مرحلة كمال، وحي و پيامآوري آغاز گردد. موسي با تجربة عقائد بردگان، خود را از شكاكيت به ساحل وجود ميرساند كه از كيفيت رسيدن فاكتور گرفته ميشود و تنها صغري و نتيجة بحث در اثر خود نمايي ميكند يعني مشاهدات موسي از زجر بردگان و اعتقاد آنان به وجود خداوند و ارسال يك منجي و بعد نتيجة قياس او كه وجود خداوند است و در مرحلة آخر ماجراي كوه طور و وحي خداوند به منزلة علت تام شهود او اتفاق ميافتد و موسي به كمال خويش ميرسد.
موسي يك انسان است پس بايد تمام آرزوها و كنشهاي فردي يك انسان آن هم از نوع غربي را دارا باشد. موساي هاليوود در برابر فرعون تعظيم ميكند و بر دست او بوسه ميزند. او گرفتار عشق خواهرزاده فرعون شده، همچون ديگر انسانها مجذوب زيبايي او ميگردد و بعدها دلباختة دختر بزرگ شعيب ميشود. او از دختران شعيب روي نميگرداند و حياي ديني ندارد. چون يك انسان است و در حوزة مدركات، احساسات،جوشش عشق، و تمنيات با ديگران تفاوتي ندارد.
در واقع چرا خوشگذراني نكند در حالي كه قلب و جسمش به اين كار رضايت ميدهند و مسلّماً بر طبق تفكر غربي حيا و ايمان مفاهيمي انتزاعياند و موسي هم هنوز گرفتار شكاكيت خويش است. پس هنوز معنويت و ايمان الهي بر او سايهگستر نگشته است. آنچه دنياي غرب به ويژه هاليوود، آشکارا از آن روي ميگرداند وجود نيروي وحي و خواست الهي در پرورش يك انسان خارق العاده است كه عصمت و طهارت او موجب تعالياش ميگردد. انسان از اين ديدگاه خود موجودي كامل و تمام عيار است پس نيازي به درك و پرستش خدا ندارد. آنها با ساختن اين آثار در پي القاي اين انديشهاند كه پيامبران به عنوان الگوي مذهبي، چيزي فراتر از ديگر انسانها ندارند جز يك ارتباط ماورايي يا چيزي شبيه به سحر و جادو.
موساي «ده فرمان» زماني در شكاكيت خويش غرق ميشود كه بنياسرائيل مؤمن به خداي واحدند و در واقع تنها نياز به يك منجي دارند نه يك پيامبر، درتمام طول اثر موسي تنها يك منجي قدرتمند است و خبري از پيامبري و پيامهاي الهي نيست. او مورد پذيرش بنياسرائيل قرار ميگيرد و بعد كه رسالت نجات را انجام داد به كناري رانده ميشود. تأكيد فيلم بيشتر بر اين مقوله است كه بنياسرائيل قبل از حضور موسي خود با دركِ شخصي خودشان ايمان آوردهاند سپس انسان به خودي خود پيامبر خويش است و حضور موسي نه تنها به ايمان آنها نميافزايد بلكه حتي در رفع كفر نوظهورشان نيز بيتأثير است.
«ارمياي نبي» ساخته «هري وينو» نيز با همين ديدگاه ساخته ميشود. «فيلم با اين سؤال تقديري آغاز ميشود كه آيا در ارميا انساني برتر است؟ در واقع اين فيلم به نحوي نمايان در تضاد با تمام مفاهيمي است كه در اديان بزرگ الهي راجع به پيامبران آمده است. ارميا انساني ساده و معمولي است كه در بيابان سحر و جادو ميكند و حرفهايي غير عادي ميزند. در واقع فيلم ميخواهد بگويد او در سن پيامبري است و در حال پذيرش و القاي وحي است اما پس از كاشت اين اطلاعات، فيلمساز عدسي را روي شخصيت ارميا متمرکز ميكند و مخاطب درمييابد كه او مردي ساده و حتي چهره كسي است كه بيشتر به يک شخص سادهلوح ميزند. در واقع مرز ميان سادگي و معصوميت تا ناداني و سادهلوحي، فاصلة ظريفي است كه حفظ و رعايت آن نزد كارگردانان بسيار دشوار است. اما به هر حال كاري نيست كه از عهده فيلمساز خبرة« ارمياي نبي» برنيايد. پس ميتوان فهميد كه در اين نوع شخصيتپردازي و پرداخت چهره نوعي تعمد در كار بوده است تا از او شخصيتي سادهلوح نمايش دهد و علت اين كار را شايد بتوان در گزينههاي زير پيدا كرد:
1 . در تاريخ چهرهپردازي و شخصيت پيامبران به صورت افرادي سادهلوح نمايش داده شده است.
2 . پيامبران الگوي انسان هاي متمدن و قدرت ديني جهان هستند ولي اين الگوها سادهلوحند.
3 . آنان انسانهايي بسيار ساده بودهاند و با اين حال الگوي ديني دينداران جهان چنين انسانهايي هستند.
گمان نگارنده بر اين است كه دو گزينة آخر با تلفيق با هم پاسخ اين سؤال باشند. در واقع سردمداران جهان غرب در قرن حاضر دريافتهاند كه اگر قدرتي در جهان قدرت مقابله با آنان را داشته باشد قدرت شوروي از هم پاشيده يا چين و روسيه نيست بلكه قدرت تفكر ديني است كه به نحوي فزاينده در حال گسترش است و هر روز پيروان بيشتري به خود جذب ميكند. پس در برابر چنين قدرتي بايد به مقابله برخاست. حساسترين نقطة دين كه ميتوان به آن ضربه زد نقطة پيدايش تفكر يعني نقطة ظهور يك دين با وجود پيامبري مبعوث است در واقع با خدشهدار كردن پايههاي اين تفكر، اساس و نهاد آن به تدريج فرو خواهد ريخت.
آنان در پي القاي اين انديشهاند كه پيامبران به عنوان الگوي مذهبي افرادي عادي و حتي گاهي چون ارميا پايينتر از حد پيروان خود بودهاند چنانچه موسي در ده فرمان از نظر اعتقادي در سطحي نازلتر از بنياسرائيل قرار دارد. در واقع انسان با تفكر خويش خدا را فهميده و موسي نيز چيزي بيشتر از اين نميگويد. ارمياي نبي حتي قدرت منجي بودن نيز ندارد. او در فساد شهر خويش منفعل است و حتي بعد از شكستن بتهاي مغازهاي پا به فرار ميگذارد.
در ارزشگذاري فيلم، معقوليت و تعقلپذيري اثر يكي از نكات مهم و قابل توجه است و فيلمسازان غربي بر اين نكته توجه بسيار دارند. در «ارمياي نبي» با پرداخت شخصيت ارميا به عنوان انساني معمولي و حتي سادهلوح، فقير و بسيار ترسو، در پي بيان علت و ايجاد فضاي علّي براي پيامبري هستند، گويا ميان خصوصياتي چون سادهلوحي و پيامبري نوعي رابطه تلازم برقرار است و اين رابطة مخدوش علي و معلولي باعث ميشود كه مخاطب، چفت و بست داستاني را به خوبي درك نكند و ارميا را به عنوان پيامبري كه از او برتر است نپذيرد. چرا كه ارميا با آن نحوه پرداخت شخصيتي آنقدر والا و باارزش نيست كه كساني را به سمت خود جذب كند.
در كتاب آفرينش نيز كه داستان پيدايش انسان و سير پيامبري تا زمان حضرت ابراهيم (علیه السلام) است، وضع بر همين منوال است. پيامبران در اين اثر نيز انسانهايي عادي و حتي شايد معموليتر از ديگران هستند. آنها از ابعاد عميق معنوي و ارزشگذاري شخصيتي كاملاً عاري بوده و افرادي عرفي بودهاند. در واقع اين فيلم درپي القاي اين انديشه است كه مخاطب بايد از نظر خصوصيات انساني خود را با چنين پيامبراني بسنجد تا به وضوح دريابد در پيامبران چيزي بيشتر از يك انسان عادي نبوده است. در واقع فيلمسازان آمريكايي تمام ويژگيها، قدرت معنوي و ماورايي پيامبران را در طول تاريخ ناديده گرفته و با حذف مهمترين خصوصيتها، پيامبران خدا را در سطح انساني معمولي و حتي كوتاه فكر تنزل ميدهند.
«آدم» در «كتاب آفرينش» تنها اين ويژگيرا دارد كه اولين انسان است، اما در اينكه او پيامبر نيز هست كاملاً ترديد است. او مردي ساده و منفعل است كه با اولين وسوسة شيطان سيب را از دست حوّا گرفته و ميخورد و پس از تنزّل به سطح زمين، كشاورزي ساده ميگردد. آدم و حوا تمام روز كشاورزي ميكنند و گويا حتي از وجود فرزندان خويش هابيل و قابيل و از مشاهدة اعمال آنها غافلند. آدم با ديدن كشته شدن قابيل حتي واكنش احساسي يك انسان را نيز از خود بروز نميدهد. آدم در اين فيلم مظهر علم ربوبي نيست و چيزي بر تراز فرشتگان ندارد. او چهرة كشاورزي ساده و بيسواد را دارد كه در جهل و بيخبري به سر برده و تا حدي همچون اقوام اوليه «بربر» است.
فيلمساز با اين چهرة پردازي و پرداخت شخصيتي غلط براي آدم با همان پيش فرضهاي قبلي شخصيت نوح را نيز ميكاود. در واقع به عقيدة فيلمساز ميان نوح و يك پير مرد كشتيساز فرقي نيست و چيزي فراتر در شخصيت او يافت نميشود. نوح يك پيامبر است، اما سؤال اينجاست كه او چگونه پيامبري است كه هيچگونه مؤمني به دين خويش ندارد و حتي همسر و فرزندانش نيز با ديده ترديد به او مينگرند و گاه اعمال او را انكار ميكنند. نوح روزي از خانه بيرون ميآيد و صدايي ميشنود كه براي خودت و حيوانات يك كشتي نجات بساز اما از كجا معلوم كه شنيدن اين نوا نوعي توهّم نبوده است. نوح در برابر قوم خود هيچگونه نقش و تبشير يا انذاري برعهده ندارد. مسلّماً هاليوود به پيامبران بشريت به اين چشم نگاه ميكند كه آنان انسانهايي بسيار معمولي و عرفياند كه صلاحيتي براي برتري بر اجتماع ندارند.
و جهان غرب تنها در پي مقايسة قدرت مادي و ابزاري پيامبران با جهان علم و صنعت است و در اين مقايسه با پيش فرضي تثبيت شده برآنند كه غرب متمدنترين و پيشرفتهترين قدرت است. اما مقايسه اصلي بايد در ميان تفكر ديني و تفكر غربي صورت پذيرد كه در اين آثار امكان چنين مقايسهاي نيست. چون شخصيت پيامبران از هرگونه معنويت و تفكر عميق ربوبي خالي است. حتي آنان همچون تفكر امروز غربيان، پيرو شكاكيت و حتي انكار هستند پس تفاوتي با ديگر انسانها ندارند. ارمياي نبي با شنيدن وحي و نواي الهي پا به فرار ميگذارد و نميتواند انتخاب خداوند را بپذيرد.
ابراهيم در «كتاب آفرينش» در برابر قرباني كردن پسرش ترديد ميكند و نميتواند اين فرمان را بپذيرد. او از خدا ميپرسد «آيا خداي عدالت گستر از من چنين ميخواهد؟» «تو كه مظهر عدلي پس انصافت كجا رفته است» و با جملاتي از اين قبيل خشم و عدم پذيرش خود را اعلام ميدارد و اين در حالي است كه پسر ابراهيم به راحتي بر اين فرمان گردن مينهد. ابراهيم در زبان اديان، خليل خداوند است اما اين صفت در كتاب آفرينش كاملاً مخدوش است.
در واقع فيلمسازان غربي با حمايت سياست فرهنگسازي جهاني با چنين شخصيت پردازي از نوح، ابراهيم، آدم، موسي و عيسي (ع) اين مسأله را بازگو ميكنند كه پيامبران به عنوان انسانهاي عادي تنها با اين ويژگيسر و كار داشتند كه به آنها وحي و الهام صورت ميگرفته و انسانهاي ديگر از درك اين قدرت ماورايي عاجزند كه البته امكان وحي و الهام نيز در فيلمي كه فرانسه از پيامبر جديد ساخت مخدوش ميگردد، «ژاندارك» خون مسيح را مينوشد و قدرت پيامبري مييابد. اما در سرتاسر فيلم، نگاه فيلمساز بر اين نكته است كه آيا واقعاً به او وحي ميشود. اگر چه ما يقين داريم كه «ژاندارك» پيامبر نبوده است اما هدف كارگردان بيشتر تعميم مسأله وحي در مورد همة مبعوثين است.
كارگردان «ژاندارك» با زير سؤال بردن وحي و كشيدن پاي الهام به زندگي ديگر انسانها در پي بيان اين نكته است كه هر انساني امكان وحيپذيري دارد و ژاندارك نيز به عنوان يك زن داراي اين قدرت است. فيلمساز پس از چيدن اين مقدمه و تعميم قدرتپذيرش وحي به تمام انسانها به دنبال مقدمهاي ديگر ميرود تا اين بنيان را خدشهدار سازد، او به اين نكته ميپردازد كه ژاندارك در كشته شدن خانوادة خويش دچار نوعي ضربة شديد احساسي شده است پس شايد شدت نفرت او نسبت به متجاوزين باعث توهم وحي براي نجات كشور شده است. پس از كجا معلوم كه وحي و الهام مقدس در ديگر پيامبران نيز از سر احساس انتقام و برتري جويي و يا عقدههاي دروني ناشي از خودپرستي و قدرتپرستي نباشد.
در واقع در اينگونه آثار تلاش شده است تا آغاز با مخدوش كردن تاريخچه پيامبري، آنان را از سطح عالمان علوم الهي و مبلّغان شريعت به سطح انساني عادي تنزّل دهند و بعد از القاي اين مقدمه، در ده فرمان، و عيسي به روايت لوقا بستر را براي نوعي القاي شكاكيت آماده سازند و در آخر با آثاري چون ژاندارك اساس وحي را نيز زير سؤال ببرند.
تنها شخصيتهايي كه عليرغم تحريف زياد در آثار پيامبران جلوه بيشتري دارند چهره عيسي در مصائب مسيح و عيسي به روايت لوقا و چهره موسي در ده فرمان است. ده فرمان در واقع به جاي آنكه داستان يك پيامبر باشد روايت آزاديخواهي بنياسرائيل و ماجراي محنتهاي آنان در طول تاريخ است. فضاي موسيقايي و روايي داستان در ده فرمان در خدمت بيان اين مطلب است كه اسرائيل قوم خداوند است و موسي با نجات آنان از بردگي، سرزمين موعود را به آنها بخشيد تا در راحتي زندگي كنند و اكنون صهيونيسم جهاني همان بنياسرائيل مظلوم است كه دوباره در پي احقاق حق خويش است.
عيسي نيز در عيسي به روايت لوقا كسي است كه نه براي رشد و انذار بشر بلكه براي تطهير آنان از گناهان مبعوث شده است و در مصائب مسيح با رنج و محنتهاي فراواني اين تطهير صورت ميپذيرد و مسيحيان پاكترين قوم ميشوند. در واقع به هيچ كدام از آثار هاليوودي نميتوان به چشم تاريخ پيامبران نگريست بلكه اينها تنها تمهيدي براي سياست دينگريزي و فرهنگسازي سياسي در غرب هستند.
برگرفته از : مجله فرهنگ پويا
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۷ ق.ظ
توسط misam5526
به سوی یک آخرالزمان مصنوعی و جعلی:
فیلم "بابل پس از میلاد" از دیگر فیلم های موج موسوم به آثار آخرالزمانی به شمار می آید که چندی است به عنوان جریان اصلی سینمای آمریکا خود را مطرح ساخته است. فیلم هایی درباره سرانجام جهان یا به قول خودشان پایان روزها ، ظهور مسیح موعود یا مشیا (همان مسیح موردنظر قوم یهود که قرن هاست انتظارش را می کشند) و یا بازگشت حضرت مسیح (علیه السلام) که مدنظر مسیحیان به خصوص پروتستان هاست. در این گونه آثار به وقایع آخرالزمان از زاویه نگاه فوق پرداخته می شود ، از غلبه نیروی شر یا ضد مسیح گرفته تا نبردهای واپسین موسوم به آرماگدون و تا تلاش های جناح خیر برای پیروزی در آن جنگ به نمایش در می آید. فیلم هایی که در آنها جهان کنونی در شاکله ای سیاه و تاریک و در تسخیر جنایتکاران و تروریست ها نمایانده می شود.
از همین رو عده بسیاری در انتظار مسیح موعود هستند تا این دنیای آشفته و تاریک را به سامان رساند و انسانها را از سیاهی و تاریکی نجات بخشد. اگرچه در تبلیغات و غوغای منتظران این مسیح (یعنی گروه وسیعی به نام اوانجلیست ها که از پروتستانتیزم منشعب شده اند و بخشی از یهودیان ممزوج با این فرقه)، او دیگر لزوما وجه ماورایی و الهی نداشته و موجودی کاملا زمینی است.
چنانچه در فیلم "مگی دو " ، رییس جمهوری آمریکا ، نقش مسیح موعود را برعهده دارد یا در مجموعه نارنیا ، این اصلان شیر است که ادعا شده به عنوان مسیح موعود ، برانگیخته می شود یا در فیلم هایی همچون "رمز داوینچی" و "قطب نمای طلایی" (از مجموعه "نیروی اهریمنی") ، یک دختر یا زن ، به نقش مسیح آخرالزمان در می آید و یا در مجموعه فیلم های "هری پاتر" ، "ارباب حلقه ها" ، "جنگ های ستاره ای" ، "ماتریکس" و ...یک پسر یا مرد به نام های گوناگون مانند "هری پاتر" ، "آراگورن" ، "لوک اسکای واکر" ، "نیو" و ...آن نجات بخش آخرین به شمار می آید که اغلب نیز با عنوان "The One" خطاب می شود.
فیلم "بابل پس از میلاد" را متیو کاسوویتس ساخته است که از وی آثاری مانند " گاتیکا" ، "رودخانه های ارغوانی" و "نفرت" را به خاطر داریم ، ضمن اینکه بازی های قابل قبولی از وی در فیلم های "مونیخ" ، "آستریکس و اوبلیکس:ماموریت کلئوپاترا" ، "Birthday Girl" ، "آملی" ، "نردبان جیکوب"و "عنصر پنجم" شاهد بودیم.
اما متیو کاسوویتس فیلمنامه "بابل پس از میلاد" را با همکاری جوزف سیمس" براساس نوشته اریک بنارد و برگرفته از نوول مشهور با نام "بچه های بابل" به رشته تحریر در آورد. داستان فیلم درباره ماموریتی عجیب و غریب در زمان آینده نزدیک است. یک مزدور کهنه کار به نام "تورپ"(با بازی وین دیزل) مامور می شود تا دختری 17-18 ساله به اسم "آرورا" را از صومعه ای در قزاقستان به نیویورک ببرد. در حالی که شتصتش هم خبر ندارد این دختر را برای یک گروه شبه مذهبی (تحت عنوان "کلیسای نئو لایت") همراهی و محافظت می کند که قرار است مسیح موعود را به دنیا بیاورد! از همین رو تعدادی از گروههای مهم مافیایی و شبیه آن، به دنبال این مریم دوران هستند. راهبه ای به نام خواهر ربکا ( با ایفای نقش "میشل یه ئو") نیز همراه آرورا است که از وی شدیدا مراقبت می نماید ، چرا که آرورا برای نخستین بار از صومعه ای که در آن رشد کرده و بزرگ شده ، قدم به دنیای خارج گذارده است. دنیایی که ظاهرا با جهان امروز متفاوت است و به نوعی در ید قدرت گروههای مافیایی و زیرزمینی قرار دارد که رییس یکی از همین گروهها موسوم به "گورسکی" ( با بازی ژرار دوپاردیو) در یک ماشین پیشرفته متعلق به آینده ، ماموریت فوق را به تورپ پیشنهاد می دهد.
دنیای فیلم "بابل پس از میلاد" دنیایی آشفته و درهم و برهم به نظر می آید. تقریبا مانند آنچه در فیلم "فرزندان بشر" (آلفونسو کوارون) دیده بودیم یا در آثاری همچون "بلید رانر" و به طور کلی دنیای علمی افسانه ای فیلیپ دی دیک که آمیزه ای از کائوس آخرالزمانی است و تلاش برای به عرصه آمدن کسی که قرار است به آن کائوس خاتمه بخشد.(گفته شده نویسنده نوول "بچه های بابل" یعنی موریس جی دانته از متاثران داستان های فیلیپ دی دیک محسوب می شود).
در نخستین صحنه های فیلم ، تورپ را می بینیم که در خیابانی به شدت درهم ریخته و تحت کنترل افراد مسلح با یونیفرم های مختلف در حالی که خود را با بالاپوشی ، پنهان نموده ، در زیر باران شدیدی قدم می زند. پیش از آن برروی تصاویری از کره زمین و فضای پیرامون آن که دوربین به سرعت پیش می رود تا بر نقشه ای از آمریکا و سپس نیویورک و یکی از خیابان های آن تا روی چشمان شرربار تورپ نزدیک گردد ، نریشن او را شنیده ایم که می گوید:
"...سیاره را نجات بده. سیاره ای مملو از دروغ و کثافت. هر وقت من این جمله را خواندم ، خنده ام گرفته است. سیاره را نجات بده. برای چی؟ و از چی ؟ از خودمان؟ زندگی ساده است. بکش یا کشته شو. تردید نکن و همیشه وظیفه ات را درست انجام بده. یک رمز بقا . رمز من. همه اینها مهم جلوه می کنند تا روزی که با یک انتخاب مواجه می شوید. انتخابی که همه چیز را دگرگون می کند. اینکه به کمک کسی بروی یا فرار کنی و خودت را نجات دهی. من چیزی را آن روز یاد گرفتم . شما نمی توانید فرار کنید. اما خیلی بد بود ، چون آن روز ، روزی بود که من مردم..."
به نظر این همه آنچه است که متیو کاسوویتس و همکار فیلمنامه نویسش قصد دارند در "بابل پس از میلاد"بگویند. در همان اولین صحنه های فیلم که تورپ را در حال قدم برداشتن در خیابانی گویا در یکی از شهرهای روسیه مشاهده می کینم ، آنچه دیده می شود مصداق همان سخن تورپ است : سیاره ای مملو از دروغ و کثافت.
تورپ یک سرباز زردپوست را از چادرش بیرون کشیده و وی را به خاطر تنها 20 دلار مورد تهدید و ضرب و شتم قرار می دهد! این درحالی است که دریایی از اسلحه های مخوف و مرگبار وی را محاصره کرده و هر لحظه ممکن است که به رویش شلیک نمایند.
خانه یا مکان اقامت تورپ در میان ویرانه ای است که کمتر به آپارتمان یا چیزی مثل آن شبیه است و بالاخره او با یک عملیات خشن و کشنده ، توسط گروهی از سربازان مسلح به ماشین گورسکی برای معامله ای تازه برده می شود و ماموریت تازه اش را دریافت می کند.
همین آشفتگی و هرج و مرج سرسام آور را هنگامی که تورپ ، آرورا و خواهر ربکا را به شهری در مرز قزاقستان و روسیه برده نیز شدیدا به چشم می خورد. همانجا که هم آرورا و هم خواهر ربکا برای در امان ماندن از باندهای مافیایی ناچارند لباس های مبدل بپوشند تا خود را از نگاهها پنهان دارند. غافل از اینکه همچنان زیر نظر چشم های دیگر هستند.
اما متیو کاسوویتس در میان آن همه آشفتگی و اضطراب و خشونت ، آرورا را منبع آرامش ، خصائل انسانی و در عین حال دارای قوای ماوراء بشری قرار داده است. او در همان شهر مرزی قزاقستان پیش از انفجار قطار مسافربری ، دچار حس ناخوشایندی گشته که باعث دور شدنش از منطقه خطر شده و تورپ و خواهر ربکا نیز به دنبالش از مرگ حتمی می گریزند. همچنین است که گاه به گاه از پایان فاجعه بار جهان سخن می گوید که همه در آن فاجعه خواهند مرد و او بایستی بشر را از چنین فاجعه ای نجات بخشد.
آرورا در عین حال ، شخصیتی به غایت حساس و شکننده دارد. او در مقابل کشتار انسان ها توسط آدم های دیگر آنچنان برآشفته می شود که حتی برای نخستین بار ، در آن کشتی غول پیکر با اسلحه ، کاپیتان و همراهانش را تهدید می کند تا انسان های دیگر را هم نجات بخشند یا حداقل آنان را به قتل نرسانند.
همه این صحنه ها باعث می شود تا در ذهن مخاطب ، آرورا به نوعی کاراکتر ماورایی پیدا کند. کاسوویتس به گونه ای فیلمنامه را پیش برده که به نظر می آید ، آرورا اساسا موجودی خارق العاده بوده و از همین رو وی را برای نجات بشریت ، در صومعه ای حفظ کرده اند تا روز موعود فرا رسد. از همین روست که وی را طی ماموریتی دشوار از میان خطرهای فراوان گذر داده تا به مکان مقرر برسانند. البته در طی این سفر مخاطره آمیز ، کاسوویتس انواع و اقسام حادثه پردازی و صحنه های به اصطلاح اکشن معمول را در مقابل تماشاگرش قرار می دهد تا او را طی پروسه ای جذاب درگیر پیام های فیلمش گرداند. از تعقیب و گریز روی برف گرفته تا درگیری و فرار برروی پله ها و پل های متعدد فلزی مکانی در ولادی وستک تا آن تقلای مرکبار برای بالارفتن از دیواره های کشتی عازم آمریکا و تا حضور در میانه کشت و کشتار دو نیروی مافیا و کلیسای نئو لایت در نیویورک. در این مسیر کاراکتر وین دیزل (که از آثاری همچون "تند و سرسام آور" و "سه ایکس" در زمره بزن بهادرهای کله سنگی مثبت کلیشه شده است) و میشل یه ئو (که قبلا در فیلم هایی مانند "ببر خیزان و اژدهای پنهان" دارای قدرت رزمی نشان داده شده بود) نیز کمک حال هستند تا وجه حادثه ای اثر دوچندان شود. مضافا که فیلمنامه نویسان سعی کرده اند با قراردادن کاراکترهای متناقض و متضاد در کنار هم ، به نوعی رابطه دیالکتیکی مابین آنها دست پیدا نمایند. فرضا کاراکتر خشن و لاابلای مثل تورپ که مخرب و نابودگر است در کنار شخصیت استرلیزه ای به نام آرورا که حیات بخش و متعالی معرفی می شود. یا حضور او در محیط های خشونت آمیز و هراسناک که اساسا با محیط تربیتی اش فاصله ای بعید دارد.( درواقع او بی شباهت به هری پاتر یا فرودو "ارباب حلقه ها" و یا پرنسس کاسپین "نارنیا" نیست که نیروهای بسیاری برای رسیدن آنها به مقصود ، حمایتشان می کنند). از همین رو فضاسازی به گونه ای رخ می نماید که مخاطب مدام نگران حفظ جان آرورا است که همچون آهویی ظریف و شکننده در میان گله های پرشماری از درندگان و وحشیان پیش می رود. هنگامی که آنها به ولادی وستک در دورترین نقطه شرق روسیه می رسند ، در مکانی هراسناک که آدم ها را در قفس هایی همچون گلادیاتورهای عصر روم باستان به جان هم انداخته اند تا تفریح کنند (صحنه ای شبیه به محلی که در فیلم "هوش مصنوعی"ربات های ناقص را نابود می کردند)، گرفتار یک گروه تعقیب کننده می شوند که گویا از سوی یکی از نزدیکان آرورا هدایت می گردد و در همین تعقیب و گریز ، آرورا در یکی از همان قفس ها به دام می افند تا در یک درگیری نفس گیر توسط تورپ نجات یابد. اما کار اصلی را خودش انجام می دهد و موجود غول پیکری را محسور خودش می کند و حتی هنگامی که تورپ برای نجاتش آمده ، با فریاد از او می خواهد که دست کشتن آن آدم غول آسا بردارد.او حتی به هنگام زخم برداشتن تورپ در تعقیب و گریز با هلیکوپترهای آمریکایی در آلاسکا ، در بهبود آن زخم ها و حیات بخشیدن دوباره به تورپ بی تاثیر نمی نمایاند و بالاخره در حمله گروههای مافیایی در نیویورک حتی دربرابر گلوله هم رویین تن نشان می دهد. آیا او هم مسیحایی دیگر است که بایستی در زمانی معین و مکانی مشخص رسالتش را اعلام کرده و نسل بشر را در آخرالزمان از نابودی و اضمحلال نجات بخشد؟ همه آنچه در طی سفر پر فراز و نشیب و هراسناک آرورا و خواهر ربکا در کنار تورپ شاهد هستیم ، حکایت از صحت چنین فرضیات و حدس و گمان هایی دارد. خصوصا که پس از آغاز ماموریت و حرکت گروه سه نفره از صومعه یاد شده در قزاقستان ، در مکانی دیگر با زنی که راهبه اعظم می خوانندش ، این جملات رد و بدل می شود :
"... مشاور : بچه شما ، سرانجام صومعه را ترک کرد .
راهبه اعظم: 6 روز تا وقتی که ما معجزه مان را به دنیا عرضه کنیم ، مانده است.
مشاور : عالیجناب ، کنفرانس خبری به زودی آغاز خواهد شد.
راهبه اعظم: او می آید. بیایید با هم دعا کنیم..."
همه قرائن و شواهد حکایت از همان مسیح موعود دارد که این بارهم همچون "رمز داوینچی" و "قطب نمای طلایی" و ...در شکل و شمایل یک زن نمود پیدا کرده است. زنی که قدرتی فوق بشری داشته و خود به ماموریت خویش آگاه است.
اما بعدا متوجه می شویم که این ویژگی ها و قدرت های مافوق بشری نه از طریق ماوراء و متافیزیک بلکه کاملا از طریقی فیزیکی عاید آرورا شده است! در واقع آرورا از طریق هوش مصنوعی یا Artificial Intelligence دارای قدرت های یاد شده گردیده است. اما چرا؟
پاسخ این سوال و پرسش های مشابه را از مکالمه همان راهبه اعظم که متوجه می شویم رهبر فرقه ای مذهبی به نام "کلیسای نئو لایت" است با شخص دیگری با نام دکتر نیوتن درمی یابیم(که از همان ابتدا به کمک یارانش و با ردیاب های پیشرفته ، قدم به قدم ، آرورا و همراهان را تعقیب کرده بود و حتی در ولادی وستک و اردوگاه پناهندگان وی را از چنگ تورپ و خواهر ربکا درآورد اما مجددا آنها آرورا را پس گرفتند).
آرورا پرورش یافته بوده تا در طی یک پروسه پیش بینی شده ، از طریق علمی باردار شده و برای کلیسای نئو لایت و پیروان آن و بالتبع برای همه مردم جهان ، مسیح موعودشان را به دنیا آورد. از همین روست که آرورا هم دو قلو باردار است! (این مانند همان تلاشی است که امروزه از سوی گروههای اوانجلیست برای فراهم آوردن ظهور مسیح موعودشان در بازیابی و بنای معبد سلیمان ، تولد گوساله سرخ موی از طریق عملیات ژنتیکی و به راه انداختن آرماگدون یا جنگ آخرالزمان صورت می گیرد!)
نکته قابل توجه این است که طبق برنامه و طرح کلیسای نئولایت ، آرورا بایستی از آن صومعه قزاقستان به شهر نیویورک در آمریکا آورده شده و در همانجا به اصطلاح رسالت خویش را آغاز نماید!! و نکته قابل توجه تر اینکه وقتی دوربین متیو کاسوویتس از آن جهان بلبشوی یاد شده وارد خاک آمریکا شده و پس از گذر از مناطق یخبندان آلاسکا و دیگر نواحی، آرورا را در نیویورک تصویر می کند،با شهری به غایت زیبا و مدرن و منظم و پر زرق و برق مواجه می شویم که گویا اساسا در سیاره ای دیگر واقع است و از آن همه کثافت و دروغ و آشفتگی در آن سایه ای هم مشاهده نمی شود. (در مدارک و اسناد تاریخی آمده است که اشراف یهود اروپا و خاندان هایی همچون روچیلد ، ابتدا و پیش از اینکه اسراییل را در سرزمین فلسطین ، ارض موعود خویش بخوانند ، به دنیاهای ماوراء بحار نظر داشتند و از همین رو سرمایه فراهم آوردند و افرادی مانند کریستف کلمب را برای کشف سرزمین های تازه به دریاهای غرب فرستادند و از همین رو بود که نیویورک را نخستین ارض موعود خود خواندند و هنوز هم هنوز است ، این کلان شهر آمریکای مدرن را دومین میعادگاه خویش پس از اسراییل می دانند و شاید به همین جهت است که جمعیت یهودیان نیویورک که اغلب از بانکداران و سرمایه داران بزرگ تشکیل شده اند برابر جمعیت یهودیان شهر اورشلیم اعلام شده است!!)
به این ترتیب نگاه دیگری به دنیای آخرالزمان اوانجلیستی یا همان صهیونیسم مسیحی از ورای فیلم "بابل پس از میلاد" سربرمی آورد. نگاهی که حتی در عنوان خویش عناصری از همان تفکر را پنهان دارد. قابل ذکر است که "بابل" در نگاه اساطیری این فرقه شبه مذهبی و اعتقادات یهودیان صهیونیست، تداعی گر شهری است که در قرون پیش از میلاد حضرت مسیح (علیه السلام) در منطقه بین النهرین واقع شده و ادعا این است که در آن قوم یهود توسط پادشاه ستمکاری به نام بخت النصر به بند کشیده شده بود. از همین لحاظ آزادی یهودیان از اسارت بخت النصر که با رهایی بابل مقارن بود ، اتفاقی خجسته برایشان محسوب می گردد. در عقاید امروز اوانجلیست ها و البته صهیونیست های یهودی ، آزادی بابل (که در واقع همان عراق کنونی محسوب می شود) یا فتح آن به عنوان مقدمه ای برجنگ آخرالزمان (آرماگدون) و ظهور یا بازگشت مسیح موعود به شمار می آید. ( به همین دلیل بود که وقتی آمریکا بدون ادله و شواهد متقن به عراق لشکر کشی کرد ، عده ای آن را پیش درآمد جنگ آرماگدون خواندند) اینک فیلم تازه متیو کاسوویتس با عنوان "بابل پس از میلاد" در واقع می تواند روایتی از موقعیت و شرایط رسیدن به آخرالزمان به حساب آید.
بی مناسبت نیست در پاسخ تعدادی از مخاطبان نقد و تحلیل های پیشین نگارنده که جسته و گریخته به ماجراهای آخرالزمان و آرماگدون و ظهور مسیح موعود صهیونیست ها پرداخته بودم ، اشاره ای ولو اجمالی به باورها و اعتقاد طیف های گوناگون مدعی این گونه آخرالزمان داشته باشم. چراکه از سویی دیگر امروزه این باورها ، منبع و منشاء و تم اصلی بخش مهمی از تولیدات سینمای غرب به خصوص کمپانی های هالیوودی شده و به انحاء مختلف خود را در محصولات آنها ، نشان می دهد.
گفتم شاخه ای از پروتستان ها که به اوانجلیست ها معروف شده اند و تقریبا یک چهارم تا یک سوم جمعیت آمریکای کنونی (از جمله نئو محافظه کاران حاکم) را شامل می شوند، براین باورند که دنیا به سمت و سوی بازگشت مجدد حضرت مسیح (علیه السّلام) پیش می رود که برای فراهم آوردن شرایط این ظهور ، برپایی دولت اسراییل ، بازسازی معبد سلیمان بر خرابه های مسجدالاقصی و تولد گوساله ای سرخ موی (به علاوه شرایطی دیگر) ضروری است ، از همین روی ، این دسته از پروتستان ها (که بخش "مکاشفات یوحنا" کتاب مقدس را اساس پیش بینی های خود قرار می دهند) بر برپایی رژیم اسراییل و بقاء و گسترش آن ، تاکید داشته و دارند.همین نقطه مشترک اوانجلیست ها و صهیونیست های یهودی که در برپایی رژیم اسراییل سهم اصلی را ایفاء کرده اند ، این دو گروه را برای فراهم آوردن شرایط جنگ آخرالزمان هم رای و هم نظر گردانده است. خصوصا که صهیونیست های یهودی نیز ظاهرا در انتظار مسیح مورد نظرشان هستند که "مشیا" خوانده می شود (آنها اعتقاد ندارند که حضرت عیسی مسیح علیه السلام همان مسیح موعود بوده است).
در ماه جولای 2006 یکی از مشهورترین رهبران "مسیحی انجیلی" در واشنگتن یک سازمان تحت عنوان "مسیحیان متحد در دفاع از اسرائیل" بنیاد نهاد که هدف آن حمایت گسترده از اسرائیل و تقویت لابی آن کشور در آمریکا اعلام شد.
کشیش جان هگی بنیانگذار این سازمان گفت که سازمان او بزودی از ایپک(AIPAC) یعنی کمیته روابط آمریکا و اسراییل ، نهاد اصلی در لابی طرفدار اسرائیل، قویتر خواهد شد.بر خلاف ایپک و نهاد های مشابه، مسیحیان انجیلی برای حمایت از اسرائیل دلایل مذهبی دارند.
جف وینتروب استاد دانشگاه پنسیلوانیا می گوید: "آنها فکر می کنند که خلق دوباره اسرائیل متحقق شدن آن چیزی است که انجیل بشارتش را داده است. بنابراین از نظر آن ها خداوند در آن چیزی که قصد طرح ریزی آن را دارد موجودیت اسرائیل را هم گنجانده و به همین دلیل اسرائیل باید از جانب مسیحیان حمایت شود."
وب سایت فارسی BBC در تاریخ 24 اوت 2006 در مطلبی زیر عنوان "نقش مسیحیان و کلیساهای انجیلی آمریکا در لابی اسرائیل" نوشت "...مسحیان انجیلی در سالهای اخیر در آمریکا صاحب نفوذ زیادی شده اند و هنوز هم روز به روز بر قدرت آنها افزوده می شود. گری سیک عضو پیشین شورای امنیت ملی آمریکا می گوید که زمانی مسیحیان جای چندانی در لابی اسرائیل نداشتند. اما اکنون وضع متفاوت است.به گفته وی در سالهای پیش شرکت مسیحیان بنیادگرا در لابی اسرائیل ناچسب به نظر می آمد ولی امروزه چنین نیست. آمدن هزاران مسیحی زیر نظر آقای هگی به واشنگتن برای حمایت از اسرائیل یک پدیده جدید است. ایپک هزاران عضو و طرفدار دارد اما مسیحیان بنیادگرا در آمریکا را با رقم میلیون ها باید سنجید. به این ترتیب عامل جدید قدرتمندی وارد لابی اسرائیل تبدیل شده است..."
بیلی گراهام از رهبران و کشیشان معتبر انجیلی یا اوانجلیست (که سالها کشیش مخصوص کاخ سفید و برگزار کننده مراسم تحلیف روسای جمهوری آمریکا بود) در سال 1970 هشدار دادکه "جهان اکنون به سرعت به سوی جنگ آخرالزمان و آرماگدون خود نزدیک می شود".
او می گوید :"... اکنون بسیاری از مردم می پرسند ، این جنگ آخرالزمان در کجاست؟ ما چه اندازه به آن نزدیکیم ؟ محل این جنگ در غرب رود اردن است ، در دشت جرزال ، میان جلیله و سامریه..."
هال لندسی از دیگر رهبران اوانجلیست در کتاب معروف خود به نام "زمین ، سیاره بزرگ مرحوم" می نویسد :"...نسلی که از 1948( یعنی از زمان تشکیل دولت اسراییل) به این سو به دنیا آمده است ، شاهد عینی دومین ظهور مسیح خواهد بود. اما پیش از آن رویداد ، ما باید هم جنگ یاجوج و ماجوج را ببینیم و هم نبرد هارمجدون (یا آرماگدون) . کشتار همه سوزی بدین گونه آغاز خواهد شد..."
او همچنین در کتاب "دنیای نوینی فرا می رسد" می نویسد :"...فکرش را بکنید ، دستکم 200 میلیون سرباز از مشرق زمین با میلیون ها سرباز بیشتر از مغرب زمین ، در زیر رهبری دجال (آنتی کرایست یا ضد مسیح) متحد می شوند. عیسی مسیح نخست کسانی را که شهر او ، اورشلیم را غارت کرده اند ، تار و مار خواهد کرد ؛ سپس از ارتشهایی را که در دره مجدو یا هارمجدون جمع شده اند ، به هلاکت خواهد رسانید. تعجبی ندارد اگر تا فاصله 200 مایلی اورشلیم ، خون تا دهنه اسبان بایستد... همه این دره با آلات و وسایل جنگی ، حیوانات و جسدهای آدمیان و با خون ، پرخواهد شد!"
این مندرجات کتاب های لیندسی و همچنین مبانی عقاید پیروان بنیادگرایی انجیلی که کلیساهایشان در سرتاسر ایالات متحده گسترده و یا در اختیار گرفتن صدها کانال رادیویی و تلویزیونی و ماهواره ای ، از فعالترین مبلغان شبه مذهبی در جهان امروز به شمار می آیند (و البته انجیل هایشان که بسیار متفاوت با کتاب مقدس سایر مسیحیان است، در همین خاورمیانه از جمله کشور ما در ابعاد میلیونی توزیع شده و می شود!) آنچنان تکان دهنده و دهشتناک به نظر می آید که "گریس هال سل" نویسنده کتاب "تدارک جنگ بزرگ" معتقد است ، هیچ نشانی از روح آگوستوس قدیس در آن نمی یابد. او می گوید کوچکترین اندوهی در این نوشته ها و همچنین چهره لیندسی دیده نمی شود وقتی جملات کتاب دیگرش به نام "شهر خدا" را در کانال تلویزیونی اوانجلیست ها می خواند که :"...همه شهرهای جهان در جنگ هسته ای آخرالزمان ویران خواهند شد ، تصورش را بکنید ...مسیح زمین را ویران خواهد کرد و مردمانش را خواهد سوزاند. هنگامی که جنگ بزرگ آخرالزمان به چنان نقطه اوجی رسید که تقریبا تمام آدمیان کشته شدند ، عظیم ترین لحظه فرا می رسد و مسیح با نجات دادن مومنان باقیمانده ، نوع بشر را از نابودی کامل نجات خواهد داد...."
لیندسی ادامه می دهد :"...پس از نبرد آرماگدون ، تنها 14400 یهودی زنده خواهند ماند و همه آنها چه مرد ، چه زن و چه کودک در برابر مسیح سجده خواهند کرد و به عنوان مسیحیان نوآیین ، همگی خود به تبلیغ کلام مسیح خواهند پرداخت...."
"جری فالول" از دیگر رهبران اوانجلیست که سال گذشته در گذشت ، در کتاب " همه سوزی در هارمجدون" می نویسد :"...میدان نبرد آرماگدون از مجدو یا مگی دو در شمال تا ادوم در جنوب ، فاصله ای در حدود 200 مایل کشیده شده است. این میدان از دریای مدیترانه در غرب تا تپه های موآب در شرق خواهد بود ، یعنی فاصله ای حدود 100 مایل و شامل وادی یهوشافاط هم می شود...در این وادی چندین میلیون مردم به آرماگدون در می آیند که شمار آنان بی گمان به 400 میلیون نفر خواهد بود. اینان برای آخرین همه سوزی بشر جمع خواهند شد..."
باور و حمایت این بنیادگرایان انجیلی از تئوری ها و نظریه های صهیونیستی مبنی بر حکومت جهانی با مرکزیت اسراییل و از طریق روش های کهن صهیونی ( که در متن معروف به "پروتکلهای زعمای صهیون") آمده است ، باعث گردیده این گروه از پروتستان ها در بیان سیاسی امروز دنیا به صهیونیست های مسیحی ملقب گردند که در کنار صهیونیست های یهودی در اندیشه تسخیر کره ارض ، به دنبال درگیری و جنگ های ویرانگر و خانمانسوز هستند که نظایرش را همین امروز هم در پیرامون خود می بینیم. گروهی که اینک حتی از صهیونیست های یهودی نسبت به تحقق آرمان دولت جهانی اسراییلی ، افراطی تر به نظر می رسند. خطر این صهیونیست های انجیلی برای صلح و آرامش دنیای امروز و آینده بشریت بدان حد است که برخی از اندیشمندان و کشیشان متفکر مسیحی برای هشدار درباره خطر آنان ، اقدام به انتشار کتب و نشریات و ایراد سخنرانی های متعددی نموده اند از جمله رساله دکترای "استفن سایزر" کشیش معروف انگلیکن که تحت عنوان "صهیونیسم مسیحی " انتشار یافته است.
بنیادگرایان انجیلی یا همان صهیونیست های اوانجلیست اعتقاد دارند که شرط بازگشت مسیح ، برپایی مملکت بزرگ اسراییل و ساخت مجدد هیکل سلیمان ، برخرابه های مسجدالاقصی است. به همین دلیل مدعی یاری یهود هستند ، چون معتقدند ، ملت برگزیده خداوند ، قوم یهود هستند و هرکه آنان را یاری کند ، خداوند او را دوست دارد و هرکه با آنها به جنگ برخیزد ، مقابل اراده خداوند مقاومت کرده است!!
یهودیان صهیونیست نیز براین باورند که صاحبان وعده الهی هستند و حاکمیت ایشان تنها شامل سرزمینی نمی شود که میان دو رود نیل و فرات را در برمی گیرد. بلکه خداوند تمام جهان را به ایشان بخشیده است و در این زمینه به متون تحریف شده ای که برخی رهبران مذهبی شان آنها را تحریف کرده اند ، استناد می جویند.
در تلمود (یکی از کتاب تحریف شده یهودیان ) نیز پیرامون فرجام جهان می خوانیم :
"...در آن زمان حاکمیت به یهود باز خواهد گشت و تمام ملل به خدمت آن مسیح یهودی در خواهند آمد و مقابل او سر فرو خواهند آورد. در آن ایام ، هر یهودی ، دو هزار و هشت صد بنده خواهد داشت که به او خدمت می کنند و سیصد و ده خانه خواهد داشت که برآنها حاکم خواهد بود. اما مسیح ظهور نخاهد کرد مگر پس از غلبه بر دولت اشرار یعنی خارج از دیم بنی اسراییل ...باید آتش جنگی برافروخته شود که طی آن یک سوم جهانیان از بین بروند. آنگاه یهود ، هفت سال متوالی مشغول سوزاندن و از بین بردن تجهیزات و دست آوردهای این جنگ خواهند بود...."
در واقع این گروه از یهودیان اعتقاد دارند که باید با ملل دیگر بسیار جنگ کنند و به انتظار آن روز باشند که مسیح حقیقی و مسیح آنها ، پیروزی موعود را برای ایشان محقق سازد.
در کنار این دو گروه فرقه های دیگری هستند که حد واسط یا واصل آنها می شوند . مانند گروه کابالیست ها ( که این روزها به اعتراف نشریه معتبر دیلی میل و دیگر شواهد موجود حاکمیت بلامنازعی بر کمپانی های هالیوودی و دیگر رسانه های جمعی بین المللی دارند ) که بعضا خود را "تصوف یهود" نیز خوانده اند ولی براساس مدارک و اسناد تاریخی منشاء آنها از گروه "شوالیه های معبد" در جنگ های صلیبی می آید یعنی همان صلیبیونی که در معبد سلیمان ساکن شده و با آموزه های خاخام های یهودی که خود تحت تاثیر عقاید مشرکانه و جادوگری مصرباستان قرار داشتند ، باورهای عجیب و غریب و دگرگونه ای یافته ، گویا به اسناد و مدارک ناگفته ای دست پیداکردند که ازقبل آن ثروت هنگفتی اندوختند و بالاخره عقایدشان توسط کلیسای کاتولیک شرک آمیز خوانده شده و جمعا از سوی واتیکان ، تکفیر شدند. اما علیرغم این موضوع و اعدام برخی از آنها ، در سراسر اروپا تکثیر و پخش شدند و نخستین لژ های فراماسونری را بوجود آوردند.
گروهی از مورخان و کتب معتبر تاریخی ، ارتباط اشرافیت یهودی با بخشی از مسیحیت که بیشتر روحیات و منش جنگ طلبی و کشورگشایی داشتند را به همان زمان جنگ های صلیبی و ماجرای شوالیه های معبد مرتبط می دانند. کتابی با عنوان "کلید حیرام" نوشته دو فراماسون به اسامی کریستوفر نایت و رابرت لوماس حقایق مهمی از ریشه های صهیونیسم مسیحی را آشکار می کنند. به نوشته این دو نفر ، اساسا فراماسونری ، استمرار شوالیه های معبد محسوب می گردد.
تشکیلات جهانی فراماسونری که براساس مدارک متعدد از جمله"پروتکلهای زعمای صهیون" از مخوف ترین سازمان های صهیونیستی به شمار آمده است ، براساس اعتقاد دیرین خویش ، مانند صهیونیست های مسیحی و یهودی ، به حکومت جهانی باور داشته و این اعتقاد را قرن هاست از طریق نفوذ در حکومت ها ، دولت ها ، سازمان ها و موسسات مختلف سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی دنیا دنبال کرده و در واقع زمینه ساز همان جنگ آخرالزمان و آرماگدون و ظهور مسیح موعود به حساب می آیند.
شوالیه های معبد در طول دوران استقرار در اورشلیم دستخوش تغییرات بزرگی شدند و در حضور مسیحیت ، عقاید دیگری اتخاذ کردند. در نهاد این موضوع رازی نهفته که در معبد سلیمان کشف شد. نویسندگان کتاب "کلید حیرام" ، اعضای نظام معبد را محافظان زائران مسیحی فلسطین می دانند که با تظاهر به این عمل هدف کاملا متفاوتی داشتند.
کریستوفر نایت و رابرت لوماس می نویسند:"...هیچ نشانه ای مبنی بر حمایت شوالیه های معبد از زائران وجود ندارد. اما طولی نکشید که مدارک قاطعی در ارتباط با اجرای حفاری های وسیع در زیر خرابه های معبد هرود یافتیم..."
نویسندگان این کتاب تنها کاشفان این شواهد نبودند. مورخ فرانسوی به نام "دلا فورج" نیز در کتاب "حفاری اورشلیم" ادعای مشابهی می کند:"...وظیفه اصلی 9 شوالیه ، انجام تحقیقات جهت به دست آوردن آثار باستانی و نسخ خطی بود که حاوی ماهیت رسوم پنهانی یهودیت و مصر باستان بودند. در اواخر قرن نوزدهم ، چارلز ویلسن از انجمن مهندسان رویال ، تحقیقات باستان شناسی را در اورشلیم آغاز نمود. او به این نتیجه رسید که شوالیه ها برای مطالعه ویرانه های معبد به اورشلیم رفته اند. ویلسن در زیر شالوده معبد ، نشانه هایی از حفاری و کاوش یافت و به این نتیجه رسید که این اعمال با ابزار متعلق به شوالیه های معبد صورت پذیرفته اند. ..."
نویسندگان کتاب "کلید حیرام" حفاری های این شوالیه ها را بی نتیجه ندانسته و چنین استدلال می کنند که این گروه آثاری در اورشلیم کشف کردند که دیدشان را نسبت به جهان تغییر داد. بسیاری از دیگر محققان هم همین عقیده را دارند. حتما دلیلی وجود داشته که شوالیه های معبد را با وجود مسیحی بودن از سرزمین های عالم به اورشلیم و به پذیرش عقاید و فلسفه کاملا متفاوت و اجرای مراسم بدعت آمیز و اجرای تشریفات "جادوی سیاه" هدایت نموده است. مطابق دیدگاه مشترک بسیاری از محققان ، این دلیل ، کابالا بوده است.دایرة المعارف ها و لغت نامه ها ، کابالا را شاخه مبهم و سری یهودیت تعریف می کنند. براساس این تعریف ، کابالا به موشکافی معانی پنهان تورات و دیگر نوشته های یهودی می پردازد اما با بررسی دقیق تر موضوع ، به حقایق دیگری پی می بریم ، نظیر اینکه "کابالا" نظامی است که در بت پرستی ریشه داشته و قبل از تورات موجود بوده و پس از آشکار شدن تورات ، دیگر بار در یهودیت گسترش یافته است.
الیفس لیوای ، نویسنده فرانسوی کتاب "تاریخ جادوگری" ، شواهدی تفضیلی در این کتاب ارائه می دهد و اثبات می کند که شوالیه های معبد اولین گام را در پذیرش تعالیم کابالا برداشتند . "امبرتو اکو" رمان نویس معروف ایتالیایی ، این حقایق را در چارچوب یکی از رمان ها خود نمودار می سازد. او در داستان خود از زبان شخصیت اصلی چنین بیان می کند که شوالیه های معبد تحت تاثیر کابالا قرار داشتند. به نوشته "اکو" بعضی از یهودیان سربسته رموز خاص را آموختند و سپس آنها را در پنج کتاب عهد عتیق (اسناد پنج گانه) جای دادند. امبرتو اکو اضافه می کند ، شوالیه های معبد هم از خاخام های کابالیست اورشلیم آموختند :"...فقط گروه اندکی از خاخام ها که در فلسطین باقی ماندند از راز آگاه بودند...و بعدها شوالیه های معبد آن را از آنان آموختند..."
شوالیه های معبد با پذیرش مفاهیم کابالا طبیعتا با بنیاد مسیحی حاکم براروپا سر ناسازگاری یافتند. اما این ناسازگاری با نیروی مهم دیگری مشترک بود ؛ یهودیان.
دن براون در رمان معروف خود "رمز داوینچی"( که فیلم آن را در سال 2006 ران هاوارد با فیلمنامه ای از آکیوا گلدزمن به روی پرده برد و در همان زمان آن را در ماهنامه فیلم نگار به تفضیل مورد تحلیل و بررسی قرار دادم) پرده از ارتباطات انجمن برادری یهود و خانقاه صهیون با شوالیه های معبد برداشته و آنها را نگاهبان راز جام مقدس و نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه برای ظهور مسیح حقیقی (همان نقطه مشترک یهودیان و اوانجلیست ها ) می داند که به نوعی وجه ظاهری اعتقادات صهیونیسم به شمار می آید.
در بخشی از کتاب فوق آمده است :"...خانقاه صهیون را پادشاه فرانسه به نام گاد فری دبویلون ( از فرماندهان جنگ های صلیبی) پس از فتح اورشلیم بنیاد نهاد. او ادعا کرد که راز مهمی در اختیار دارد ، رازی که از آغاز مسیحیت در خانواده او حفظ شده است. او از ترس اینکه مبادا با مرگش این راز به گور سپرده شود ، انجمن اخوت یا خانقاه صهیون را تاسیس کرد تا آن راز را برای نسل های بعدی حفظ کند. در طول آن سال ها ، خانقاه به سندهایی که در ویرانه های معبد هرود مخفی شده بود ، دست یافت ، همان معبدی که معبد سلیمان روی آن بنا شده بود...آنها باور داشتند که اهمیت این سندها به حدی است که کلیسا برای دستیابی به آن از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد...به همین خاطر ارتشی مسلح متشکل از نه شوالیه تشکیل دادند که به شوالیه های معبد معروف شدند..."
یادمان باشد که یاران حلقه در "ارباب حلقه ها" ، اعضای محفل ققنوس در قسمت پنجم "هری پاتر" و شوالیه های اصلی جدای در "جنگ های ستاره ای" نیز 9 نفر بودند!
اینک بیش از صدسال است که جامعه جهانی، بهطورعام و جهان اسلام بهطورخاص، گرفتار یک جریان سیاسی شوم، بهنام صهیونیسم جهانی، گردیده است که در قطعنامه تصویبی سال 1975 سامان ملل به عنوان مظهر آپارتاید و نژادپرستی شناخته شد. جریانی که اندکاندک جهان را بهسوی ناامنی، ترور، کشتار، جنگهای خانمانبرانداز و فساد و تباهی سوق میدهد. واقعیت این است که صهیونیسم جهانی یک حرکت دنبالهدار تاریخی بوده و ریشه در نژادپرستی و برتریطلبی دارد. قرآنکریم در آیات فراوانی بر این موضوع صراحت دارد، از جمله آنجاکه میفرماید: «فبما نقضهم میثاقهم لعنّاهم و جعلنا قلوبهم قاسیةًیحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظّاً ممِا ذکّروا به و لا تزال تطّلع علی خائنةٍمنهم الّا قلیلاً منهم... (مائده/13)؛ پس چون بیناسرائیل پیمان شکستند آنان را لعنت کردیم و دلهایشان را سخت گردانیدیم. آنان کلمات خدا را از جای خود تغییر دادند و پندهایی را که به آنها داده شده بود، از یاد بردند و پیوسته بر خیانتکاری آن قوم مطلع میشوی و فقط قلیلی از آنها چنین نیستند... .»
رابینو فتیش خاخام یهودیان در سال 1952 در کنگره خاخام های دنیا گفت :"...اما امروز خیانتکاریها و فتنهانگیزیهای این عده ، ابعاد بهمراتبگستردهتر و جدیتری بهخود گرفته است. حرکت جدید سردمداران، نخبگان و رهبران صهیونیسم جهانی به حدی جدی، گسترده و عمیق شده است که بهراستی میخواهند جنگ جهانی سوم را وحشیانهتر از سایر جنگها به راه اندازند..."
یک روشنفکر یهودی، بهنام عزرائیل شامیر، پس از حوادث یازدهم سپتامبر، در همایشی تحت عنوان "ثبات در اوراسی" در اسلامبول ترکیه، با اشاره به اینکه شصت درصد مدیران بلندپایه رسانههای پرقدرت امریکایی را یهودیان تشکیل میدهند، گفته است: "این فکرسازان، امریکا را بهسوی جنگ سوق میدهند... صهیونیستها سربازان امریکایی را آلت دست خود قراردادهاند، همانطورکه در گذشته از سربازان انگلیسی برای تحقق اهداف و دسیسههای خود استفاده کردند."
خود صهیونیستها بهصراحت در پروتکل نهم خود اعتراف میکنند:"موجهای وحشت که مصیبت آن ، مردم را دربرگرفته، از ما برخاسته است" و دلیلش را در پروتکل اولشان ذکر می نمایند ، به این شرح: "بهترین نتایجی که از طریق حکومت بر گوییم(غیر یهود) خواهان تحقق آن هستیم، به وسیله خشونت و ترور به دست میآید، نه مباحث آکادمیک،..." و در پروتکل هفتم میگویند: "کوتاهسخنآنکه، برنامه ما برای باقینگهداشتن حکومتهای گوییم (غیریهودی) اروپا در زیر سلطه خود، این است که از طریق ایجاد ترور و وحشت، جلوههایی از قدرت خود را به گروهی از آنها نشان دهیم ..."
امروز صهیونیسم جهانی که به زعم خود قضیه فلسطین را خاتمهیافته تلقی میکند، نوک حمله خود را بهطورخاص متوجه ایران اسلامی کرده است. "عزرائیل شامیر" روشنفکر یهودی در بخش دیگری از سخنان خود در همایش «ثبات در اوراسیا»، با اشاره به همین مطلب، میگوید: "...عملیات افغانستان و نقشه حمله به عراق سالها پیش طراحی شده و تنها بخشی از طرح عظیمی است که از سوی لابی پرقدرت صهیونیستها در امریکا آماده شدهاست." او میافزاید: "لابی یهود در امریکا قصد دارد منطقه وسیعی از پاکستان تا عربستان، که ایران را نیز دربرمیگیرد، بهصورت منطقه امنی درآورده و حاکمیت آن را به اسرائیل بدهد..."
امروز از زبان هال لیندسی از رهبران صهیونیست های انجیلی آمریکا در کتاب "نبرد نهایی" به صراحت درباره ضرورت وقوع جنگ آرماگدون می شنویم و سخن از بمباران اتمی ایران و سایر کشورهای مسلمان منطقه به میان می آید. امروز صراحتا در فیلم هایی مانند "رمز داوینچی" گفته می شود که تغییر هزاره و رفتن از برج حوت به برج حمل ، زمان افشای راز خانقاه صهیون در پیشواز از مسیح دوم بوده است. امروز صدها کانال تلویزیونی و ماهواره ای وابسته به اوانجلیست ها تبلیغ نبرد آرماگدون را سرلوحه خود قرار داده اند و بیش از نیمی از آثاری که از کارخانه هالیوود بیرون می آید ، فیلم هایی درباره آخرالزمان و آرماگدون و ظهور مسیح بن داوود است و جنگ با ضد مسیح و وحشت و تاریکی که از این بابت دنیا را فراخواهد گرفت و دو سوم مردم کره ارض از میان خواهند رفت و جهان به ویرانه ای بدل خواهد گردید تا مسیح موعود این حضرات نزول اجلال بفرمایند. امروز حتی سینمای غرب نیز که در چنبره کمپانی های صهیونیستی است ، آرایش آخرالزمانی گرفته است.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۸ ق.ظ
توسط misam5526
تصوير منجي در رسانه هاي غربي:
آنچه که ما را به انتخاب اين موضوع وا مي دارد جوي است که در دنياي امروز پيرامون بحث آخرالزمان و منجي خواسته يا ناخواسته ايجاد شده است.حدود 25يا30سال پيش وقتي سخن از آخرالزمان و منجي آخرالزمان مي شد شايد بعضي ها مي خنديدند و مي گفتند اين جنس حرف ها متعلق است به فضاي محدود شيعيان و به بچه مسلمان ها توصيه مي کردند که خيلي به اين حوزه ها نپردازيد.
غربي ها اگر کلام ما را بشتوند خنده شان مي گيرد. و مگر نه اينست که جهان هر چه پيش رفت ؛ پيشرفتها، اختراعات، جذابيتها و اکتشافات بيشتر شد. پس براي چه ما صحبت از آخر الزمان مي کنيم. تاريخ هر به جلو رفته کاملتر شده است. اين منحني سينوسي که مدام به سمت بالاو جلو مي رود چرا در فرجام خود بايد سقوط کند.فتنه هاي آخرالزماني يعني چه ؟ عصر عصرت يعني چه ؟ چه کسي ادعا مي کند که فرجام اين تاريخ اينقدر تلخ است که همه عالم از ظلم و جور پر شده است و حالا يک مصلح آمده است که به داد خلايق برسد.
حقيقتا کساني که فکر مي کردند بحث منجي مخصوص شيعيان هست کم نبودند. امثال الوين تافلري که دنياي آينده را زيبا مطرح مي کردند و اصلا" علمي به نام فيوچريزم در مغرب زمين بوجود آمد که به علم آينده شناسي معروف شد که متخصصين اين علم آينده را تعريف مي کردند و بشر را واجد شرايط خاصي مي دانستند پس قرار نبود آينده ايقدر تلخ باشد که بشر به منجي نياز داشته باشد. اما امروز چه ؟ آيا امروز هم وضعيت دنيا اينگونه است ؟ آيا باور مند بودن سنت منجي مختص به شيعيان است ؟ آيا ما هستيم که فرجام کار عالم را اين همه تار مي بينيم.
حقيقت اينست که نه ما بد مي بينيم و نه ديگران خوشبين حقيقت اينست که امروز اگر کسي نظر فرانسبکو فوکوياما صحبت از پايان تاريخ ميکند واين که عالم به نهايت رشد وترقي در حوزه هاي مدرنيته رسيده است و مسيح ثاني به زعم فوکوياما متولد شده ويک ليبرال دموکرات و يک ليبرال مسيحي است. خودشان نيز به خوش باوري 5 سال پيش خود مي خندند. خيلي از باورهاي ما به ضمير ناخود آگاه ما بر مي گردند در ضمير ناخود آگاه ما قسمت هاي مشترک را مي توان جست که حرف نظر از دين ونژاد و سرزمين در همه انسانها وجود دارد. مثلا باورمند بودن نسبت به يک ابرمرد و قهرمان. در ضمير ناخود آگاه جمعي اکثر اقوام بشري هست. اگر ما اسفوره هاي کهن اقوام آفريقايي را هم بخوانيم ابرمردي را توصيف ميکنند که در واقعه واجد تمام تواناييهايي فوق بشري است و در واقع به عنوان انسان آرماني خود معرفي مي کند به اساطير ايراني هم رجوع کنيم چنين فردي را مي يابيم. حتي اقوام وملل کم عمق وبي ريشه اي مثل آمريکا هم همين طور است آنها هم يک سوپرمند دارند. حال چرا همه اقوام چنين ابرمردي را دارند ؟ شايد نياز به داشتن ابرمرد درنهاد ما وجود دارد که ناگزيريم بر اساس آن نياز چنين تعريفي و ما به ازاي بيروني را عرضه کنيم شايد نياز به يک ابرمرد در ضمير ناخود آگاه جمعي ما نهاده شده است. در فطرت ما انتظار يک ابرمرد جايش خالي است. ريشه مشترک مفهومي مانند قرباني نيز همين موضوع را مطرح مي کند.
قرباني کردن يعني گذشتن از موضوعي يا مفهومي يا موضعي يا موجودي براي رسيدن به مفهوم و موضوع برتر. از ديگر بارهاي مشترک مي توان باورمند بودن به عالم پس از مرگ نام برد. در باور اکثر اقوام و اديان براي روزگار، پاياني است و قبل از فرارسيدن اين پايان دوران سختي بشر در پيش است و پس از آن منجي ظهر مي کند که اين منجي در فرهنگها واديان اسامي متفواتي را دارد.ولي در اين منجي وجود دارد ترديدي نيست وبه دنبال ظهور او جدالي ميان او و دشمنانش شکل مي گيرد و نهايتا"دنياي آرماني شکل مي گيرد. وقتي چنين باوري را حتي در اساطير کهن پيدا مينماييم - ، اسطوره هايي که قبل از اسلام آمده اند مانند مصري، يوناني،هندي، آفريقايي،رومي، چيني، مشرق زميني... به فراخور حال در مي يابيم که يک ما به ازاي بيروني براي اين انتظار مشترک وجود داشته است. اگر ما تشنه مي شويم بابت يک ما به ازاي بيروني به نام آب است اين گونه نيست که ما تشنه بشويم ولي هر چه بگرديم خداوند چيزي که عطش ما را فرو بنشاند نيافريده باشد.نفس تشنگي در ما دلالت مي کند که يک ما به ازاي بيروني براي فرونشاندن تشنگي وجود دارد به نام آب.
اگر باور مشترکي در ضمير ناخودآگاه جمعي بشر ( نمي گوييم فطرت چون در حوزۀ دين به مسئله پرداخته ايم. مطالب را در بين اقوام و اديان بررسي مي کنيم. ) مشترک بود عقل سليم به ما مي گويد که يک مابه ازاي بيروني براي اين باور مشترک وجود دارد. صرف نظر از اين قياس متيولوژيک و اسطوره اي امروزه در مغرب زمين به بحث آخرالزمان و منجي به صورت جدي نگاه مي کند.
شاهد بحث ما ده ها سايت اينترنتي و شبکه ماهواره است. که امروز بسيار جدي تر از ما و مسلمانان بحث آخرالزمان و منجي را البته طبق باور خود پس گيري مي کنند. آنها خيلي بيشتر از ما در تصميم گيريها،سيارتها و زبان تبليغات آخرالزمان فکر مي کنند. انگار خيلي بيشتر از ما بوي آخرالزمان را استشمام مي کنند و خيلي بيشتر از ما اخبار آخرالزماني را طبق باور خود دنبال مي کنند و خيلي بيشتر از ما صفات منجي را طبق باور خود توصيف مي کنند و پيش گويي هاي آخرالزماني را تفسير مي کنند. در بين اريان الهي قوم يهود دير باز خيلي بيشتر از اقوام ديگر به بحث پيش گويي تاريخي باور و اعتقاد داشته است. اصلا" قوم بني اسرائيل با بحث پيش گوئي و آينده نگري از ابتدا مهزوج بوده است.
قبل از ولادت حضرت موسي (علیه السلام) هم تولد ايشان پيش گويي شده بود. و بر اساس همان پيشگويي است که فرعون پسران بني اسرائيل را مي کشت و کلا" پيشگويي کردن تعويل و تفسيرهاي آينده از تخصص هاي بني اسرائيل است.حتي کساني بر اين باورند که حضور قوم يهود در شبه جز يره عربستان و در منتقه يثرب يا مدينه فعلي بر مبناي يک پيشگويي تاريخي بود قوم يهود به دليل برخي پيشگويهاي ديني خود دريافته بودند که پيامبر آخرالزمان درآن منطقه از شبه جزيره عربستان ظهور خواهد کرد. با اين تصوير و تصور که اين پيامبر لاجرم از بين ما بني اسرائيل است پس ما به آن سامان هجرت کنيم تا نبي آخرالزمان از بين ما يهوديان پاک دين متولد شود.
در آنجا قبايلي را تشکيل دادند، کشاورزي براه انداختند، حتي نقل است قلاع خيبر را با آن امکانات مستحکم نظامي براي حمايت از نبي آخرالزمان تدارک ديده بودند اما بعد که ديدند که نبي آخرالزمان نه از بين آنها بلکه از ميان قريش برخواست از سر عناد ولجاجت وجود او را منکر شدند و با او از در ستيز درآمدند و شايد به اين دليل است که در چند جا قرآن مجيد قوم يهود را در واقع قوم منفوري مي داند و اينکه آنها بعضي از اسرار احوارشان را مي دانند ولي کتمان مي کنند پس بحث پيش گويي در قوم يهود بصورت جدي بوده و تا امروز نيز وجود دارد. امروزبصورت جدي کساني هستند که پيشگويي هاي آخرالزمان را از کتاب تورات درآورده اند و بر مبناي آن تصميم گيريهاي روز را مي کنند.
يکي از اين باورها باور به جدال نهايي خير شر يا آرماگدون است. طبعا" مي دانيم که يهوديها در رسانه هاي خبري روز مغرب زمين، در سينماي هاليوود، در شبکه هاي خبري، در امپراطوري اطلاعات امروز غرب دست بالايي دارند. طبعا" اين پيشگوييهاي ديني در محصولات خبري، فرهنگي، هنري آنها منعکس مي شود. به غير از يهوديان در مسيحيان هم فرقه اي هستند به نام اوان جليکن يا اوام جليستها از آنها ياد مي شود. اوان جليستها را مسيحيان تبشيري مي گويند که گروه خاصي از پروتستان هستند که با باور آخر الزماني زندگي مي کنند و مدام بشارت فرا رسيدن آخر الزمان را مي دهند. باور اين گروه خاص مسيحيان به يهوديهاي افراطي و حتي صهيونيستها بسيار نزديک است. تا آنجا که به اين دسته صهيونيستهاي مسيحي نيز مي گويند. هال لينگزي يکي از پيشکسوتان و متفکران اوانجلسيت ها است. جري فالور از مشاوران فعلي رئيس جمهور آمريکاست و...
بر مبناي باور اوانجليستها الگوي آخر الزماني دنيا عمدتاً در منطقه خاورميانه تعريف مي شود و منطقه فلسطين کامل اشغالي نقش مهمي دارد و جدال نهائي مسلمانان از يک سو مسيحيان و يهوديان و از سوي ديگر در مي گيرد و معتقدند در آن نبرد نهائي که در منطقه حار مجدون ( تپه اي که در بيرون اورشليم است ) تمام سپاه خير در مقابل تمام سپاه شرٌ قرار مي گيرد. و نهايتاً به زعم آنها سپاه شر ( که لابد مسلمانها هستند ) شکست مي خورند و البته در اين برد دو سوم يهوديان کشته مي شود. اين تصورر بر مبناي باور آخرالزماني آرماگدون شکل گرفته است. اگر شما مايل به مطالعه اخبار پيشگوييهاي انجيلي را در مورد آخرالزمان مطالعه کنيد در کتاب مقدس باب مکاشفات يوحنا آخرالزمان را خواهيد يافت.
جالب است بدانيد که اين باور ارسالهاي اخير بسيار رشد کرده است و هاليوود و رسانه هاي غربي نقش عمده اي در ترويج اين تفکر داشته است. تا جائي که جوان امروز آمريکائي يا اروپائي شايد بيش از جوانان ايراني نگاه آخرالزماني پيدا کرده است. نگاه آخر الزماني يعني اينکه پايان تاريخ نزديک است دوران فتنه فرا مي رسد جدال نهائي بين خير و شر در شرف وقوع است و در اين نبرد بايد مردانه ايستاد و در نهايت از طرفداران خير بود. در يک باور آخرالزماني مشترک نه تنها همه اقوام و اديان و اساطير به دوران فتنه هاي آخر الزماني باور دارند بلکه بوجود منجي و دجال هم باورمندند منتهي صفات اين منجي و دجال متفاوت است. در باور يهوديان، مسيحي که ظهور کرده ( همان مسيح حقيقي ) مسيح کذاب است ولي مي گويند مسيح حقيقي در آخرالزمان فرا مي رسد و پادشاه حقيقي قوم يهود است و قوم يهود را به سروري عالم مي رساند. مسيحيان معتقدند که همان مسيحي که به باور آنها مصلوب شد از آسمان رجعت مي کتد با نام نازارين که همان گويش ناصري ماست و پادشاه عالم مي شود و دشمنان را سرکوب مي کند و زرتشتيان معتقدند که سوشيانت چنين فردي است...... هر کس باور خود را دارد. اما در باور دجال نکات قابل تاملي است : مسيحيها تلفيقي از دجال و صفياني را معتقدند که به عنوان دشمن اصلي مسيح مطرح مي شود. که از او به عنوان يک آنتي کرايست يا ضد مسيح نام مي برند. به عبارت ديگر آنتي کرايست تلفيق فريبکاري و قدرت و خونريزي و ستمگري است. که در واقع سه سلسله سپاه شر است طبعاً چون دشمن را مسلمانان مي دانند ضد مسيح آنها صفاتي را دارد که از جهتي شبيه منجي ما مسلمانان است.
که ما مي توانيم حدس بزنيم که امام زمان ما را، آنها آنتي کرايست تلقي کنند. در صورتي که در باور ما عکس اين ماجرا است. در باور ما وقتي حضرت حجت ظهور مي کنند حضرت مسيح هم رجعت مي کنند و به ايشان اقتدا مي منند و همين زمينه ايمان آوردن بسياري از مسيحيان عالم مي شود. ما نيامده ايم به قيمت اثبات امام معصوم خود پيامبر آنها را در واقع تکفير کنيم و ضد ارزش نشان بدهيم و يا در واقع او را جال نشان دهيم ؛ ولي رقيب اين کار را مي کند و از طريق رسانه هاي تصويري کاملاً سعي دارد ولو غير مستقيم تصوير دجال يا آنتي کرايست را با تصوير امام زمان ما يکي کند. کافيست در يکي از جستجوگرهاي قوي اينترنتي کلماتي چون پيشگوئيهاي انجيل، آنتي کرايست، نازارين، و آخرالزمان را جستجو کنيد تا ببينيد چند ده هزار مقاله وسايت به آنها معرفي شود فرضاً سايت آرماگدون نيوز ( اخبار آرماگدون ) که هر روز ده ها صفحه مطلب به صورت خبر در مورد آخرالزمان عرضه مي شود که اخبار غريبه است. فرضاً تيمي رصد مي کند که ببينند در کجاي عالم چه اتفاقي مي افتد اگر در فلان کشور با کيفيت خاصي در زمان خاصي مثلاً خسوف خورشيد حاصل شده اينها به انجيل رجوع مي کنند اگر آيه اي شاهد مثالي بيابند که اين يکي از علائم آخرالزماني است. اگر در فلان کشور طبق نقل يا خبري باران سياه رنگي باريد اينها اين را به عنوان يک خبر آخر الزماني در سايت منعکس مي کنند. سايت ديگري به نام آرماگدون آلرت ( هشدار آخرالزمان ) که اين يکي آتش داغتري دارد. اين سايت اخباري را مي دهد که انگار همين فردا آخر الزمان است.
پيش از حمله آمريکا به عراق ده ها مقاله عرضه شد که يکي از علامات مقدمه آخرالزماني است. چون عراق محل جغرافيائي بابل باستاني و يکي از پيش گوييهاي انجيل در مورد آخر الزمان اينست که بلبل از نوع پديد مي آيد و به دليل گناهانش نابود مي شود و اين حمله آمريکا يعني نابودي همان بابل ثاني. حتي به دلايل مسخره تري بسنده مي کردند که مثلاً در عراق روزنامه اي به نام بابل منتشر مي گردد، که پسر بزرگ صدام سردبير آن است. يا امروز در عراق سيگاري وجود دارد که نامش بابل است.
البته عکس اين موضوع نيز وجود دارد. کساني معتقدند که بابل ثاني همان آمريکاست و امپراطوري آمريکا به دليل کثرت فحشا و فساد و معاصي در آخالزمان نابود مي شود به گونه اي که ما سالها از خروار هاي آن دود بر آسمان مي رود و مردمي که از کنار با کشتي عبور مي کنند حسرت مي خورند که چه سرزمين آبادي بود که اينگونه ويران شد. البته در يک تحليل اين مقالات ظاهراً متفاوت، مشترکند اينکه آخرالزمان نزديک است.
ماهواره نيز تعدادي شبکه دارد که بصورت 24 ساعته برنامه هاي مذهبي پخش مي کند که اکثر آنها به مسيحيان و يهوديان و اندکي مسلمانان متعلق است. يکي از اين شبکه هاي بسيار معروف ماهواره TBN است،که متعلق به کليساي اوانجليستها مي باشد ( مسيحيان تبشيري ) در اين شبکه تمام برنامه ها بر محوريت آخرالزمان تعريف شده اند. شخصي بنام هايلينزي که از 40 سال پيش بر مبناي پيش گوييهاي کتاب مقدس به عرضه اخبار آخر الزماني پرداخته است در اين شبکه سخنراني هفتگي دارد. اين شخص در سخنراني هفته اخيرشان به صراحت از نبرد دنياي مسيحيت با اسلام سخن به ميان آوردند.آنقدر افراطي بود که مي گفت "که چرا جرج بوش رئيس جمهور محبوب ما با سلاطين برخي کشورهاي غرب مثلاً شاه اردن مذاکره کرده است ! او نميداند که هر شاه عرب چه مار هفت خطي است و ما در نهايت بايد با تک تک آنها بجنگيم. انجيل مي گويد که ما بايد با اينها بجنگيم چرا رئيس جمهور آمريکا با آنها مذاکره مي کند ؟" در اين سخنراني تاکيد مي کرد " که من 40سال است که پيش گوييهاي انجيل را دنبال مي کنم و بر مبناي اين دانش 40 ساله مي گويم هيچ زماني مثل امروز حوادث آخرالزماني قريب الوقوع نبوده و اخبار آخرالزماني با هم جمع نشده بودند و هيچ زماني مثل امروز پتانسيل مرحله آخرالزماني را نداشته است الآن عصري است که تمام علائم ما در حال محقق شدن است".
پس ما بايد بدانيم بر مبناي آموزه هاي چنين افرادي سياستهاي خارجي ابر قدرتها شکل مي گيرد بسياري از کارشناسان، حمله آمريکا به عراق را يک ديوانگي سياسي مي دانستند. پس وقتي از نگاه آخرالزماني به اين کار نگاه کنيم اين کار منطقي است ؛ يعني آمريکا در منطقه خاورميانه پايگاههائي را مي گيرد که همه در پيش گوئيهاي آخرالزماني منطق دارند. به اين صورت که آرايش نيروهايشان را به صورت آخرالزماني چيده شود.
بسيار عجيب است رقيب به صورت جدي تر از ما اين مسئله را درک کرده است و اصلاً نيز منکر نمي شوند. رقيب کاملاً آرايش جنگي مي گيرد. حتي ماجراي 11 سپتامبر بر اساس يک نمايشنامه پيش گوئي شده انجام شد. نمايشنامه اي عيناً بر اساس يک پيش گوئي باز سازي شد تا اينکه باور آخرالزماني در باور مردم آمريکا شکل بگيرد، حتي الان در بعضي از مقالات اينترنتي علائم وقوع آخر الزمان را به علائم حتميه و ممکن الوقوع تقسيم کرده است ؛ که در يک مقاله از نظر انجيل 21 علامت حتميه براي آن نام برده است يکي از اين علائم حتميه اين است پرشيا (ايران ) از نوع قدرت مي گيرد و يکي از چند قدرت برتر جهاني تبديل مي گردد. شما فکر مي کنيد طي اين چند ماه اين همه صر و صدا شده است که ايران سلاح اتمي دارد. درک اين ماجرا که ايران سلاح اتمي ندارد بسيار سخت است براي اينکه بر مبناي آخرالزماني ايران بايد الآن اين سلاح را داشته باشد. اگر اين را نداشته باشد اين الگو زخمي مي شود و اينکه 12 لشکر از 12 نقطه دنيا متحدد مي شوند و ذيل حکومت پرشيا که قوي ترين حکومت است به سمت آرماگدون حمله مي کنند و نبردهائي شکل مي گيرد.
پس يعني ايران مشغول جمع کردن دنياي اسلام به دور خود مي باشد. بحث آزادي فلسطين را که مطرح کرده است و حتماً سلاح اتمي را دارد پس اين آخرالزمان است يعني الگوئي که در کنار مرزهاي ما چيده مي شود يک الگوي آخرالزماني است.مشاورين نزديک جرج بوش اعضاي اصلي اوانجليکن هستند. از خانم رايس تا جري فايلر اين تفکر را دارند.
البته دراينکه آقايان در آنچه که مي گويند باورمندند يا نه بحث است. که ممکن است اين امور را ملئبه قرار داده باشند.
دو تحليل وجود دارد. گروهي معتقدند اين باور آخرالزماني واقعي است بله غرب به اين رسيده که آخرالزمان نزديک است و ما بايد در مقابل اين آرايش عرضه اندام نماييم.
واما تحليل دوم اين است که : آنها چنين باوري ندارند ولي از زمينه اين باور در افکار مغرب زمين دارد سوء استفاده مي کنند.
و به اين دلايل سوء استفاده مي کنند شما مي دانيد که در نظام فکري مغرب زمين ولو به تعارف بحث حقوق بشر بحث عمده اي است. حال اگر در جامعه اي باور آخرالزماني را آنقدر بهش دامن زده شود که افکار عمومي جامعه پذيرفت که آخرالزمان بسيار نزديک است وآن نبرد نهايي در شرف وقوع است. تلويحاً از افکار عمومي جامعه يک جور اختيار ويژه گرفته ايد. يک جور رضايت عمل پر ريسک گرفته ايد.که اگر در اين نبرد نهائي يک خورده از اصول حقوق بشر تخطي کرده اند خيلي بر من خورده نگير چرا که نبرد نهائي است وتکليف بشر قرار است معلوم شود. با سپاه آنتي کرايست مي جنگيم پس اگر در اين نبرد يک ذره از اصول انساني خارج شديم وبمب 20 تني انداختيم و 4 تا ادم بميرند اين بهاي نبرد است بايد پرداخت.هر ايدئولوژي ولو کمونيسم ازمرام خود يک آرمانشهر تعريف مي کند که اگر به اين باور من عمل بشود مابه چنين فرجام طلائي مي رسيم. ما مدينه فاصله هاي زيادي داريم مولفه هاي مدينه فاضله مهدوي چه تعريفي دارد. چرا اين مولفه ها اينقدر ساده اند مثلا در زمان حضرت گرگ وميش در کنار هم مي ايستند و از يک چشمه آب مي خورند وکسي معترض آن يکي نميشود. در حاليکه اين مثال براي فهميدن نسبت روابط در آن زمان است واگر به ظاهر مثال توجه شود که اين براي جوان امروز هيج جلوه اي ندارد.
آيا در آيات و روايات و اخبار ما و در اين باب صحبت نشده است. آيا از فهواي سخنان آن عزيزان نميتوان دريافت که مدينه فاضله مهدوي وبهانه خلقت براي اين همه سال صبر در بر ابر کافران تا اينکه به فرجام طلائي خويش برسد چه بوده است و بعد اينکه انگار حضرت مي آيند
سال بيشتر نيستند و يک موجودي ايشان را مي کشند و همه چيز به پايان مي رسد. خب ما چه جوابي براي مخاطب داريم ؟ حجت خدا اين همه سال غائب بود که بعد از 4 سال همه چيز تمام شود. مثلاً چقدر دل يک جوان شيعه با اين توصيف ما مي تپد. اينها همه آنجائي است که ما کار نکرده ايم و چون ما کار نکرده ايم فرم تحريف شده آن تحويل داده شده است.
شما نگاه کنيد ديگر به پيش گوئيهاي انجيل > مکاشفات يوحنا، دانيال نبي بسنده نکرده اند. اين اواخر افکار عمومي غرب را پيش گوئيهاي نوسراداموس شکل داد. و کم کم آنتي کرايست را بر مبناي پيش گوئيهاي نوسراداموس تعريف کردند.
The King of Terror (سلطان وحشت) که در پيش گوييهاي نوسراداموس آمده است به اينصورت تحريف شده که ار آسمان مي آيد و وحشت را با خود مي آورد، از آسمان سخن مي گويد ولي در زمين مرگ مي باشد.
ما همين اواخر ديديم اسامه بن لادن وهابي ( که وهابي نيست بلکه صلفي است ) ميلياردر، متحدد استراتژيک آمريکا است يک دفعه ضد آمريکائي مي شود لقب اميرالمومنين بر خود مي گذارد در جهان عَلم مخالفت در مقابل شيعه ( شيعه خود مترقي ترين موج مبارز دنياي اسلام است ) مي اندازد حتماً بايد يک رقيب جعلي براي شيعه تعريف مي شود که بعد بحث 11 سپتامبر و يکدفعه لقب The King of Terror را روي اسامه بن لادن قرار مي دهند.
چطور شد اسامه بن لادن سلطان وحشت ناميده شد به ظاهر او نيز تروريست است ولي سلطان وحشت بار معنائي دارد. نمي توان براحتي از روي آن گذشت و کم کم ديديم که اين آدم در منطقه تورابورا غيب شد و بعدها ده ها مقاله اينترنتي آمد که او امام زمان است و غيب شده است غ در حالي که امام زمان بايد از غيبت ظاهر شود. خنده دار است.
اين نشانه اين است که ما به قدر کافي به روز نيستيم و با موج تبليغات غرب حرکت نمي کنيم يا واقف به شرايط و اسباب فرهنگي امروز خود نيستيم ؛ يا کمتر هستيم.
ما امروز در عين اينکه تمام دانشهاي سنتي را در حوزه انتظار و ظهور و منجي آخرالزمان بايد بياموزيم و بدانيم و به ديگران بياموزيم. که بر ما فرض است که بايد به امروز خود نگاه کنيم و بدانيم در دنياي ارتباطات اگر ما نتوانيم باور خود را به درستي معرفي کنيم تعريف شده آن را از جانب ما تعريف خواهند کرد ؛ تعريف نکرده ما را تعريف خواهند کرد و ما چقدر مبلغ خوبي هستيم ؟ در دوران تبليغ سرباز حضرت بودن يعني مبلغ خوب بودن. در دوران جهاد هم بله، جهادگر خوب بودن. اگر ما 6 ماه اخبار اخرالزماني و منجي آخر الزمان و سيماي منجي آخرالزماني را در شبکه هاي اطلاع رساني رسانه هاي غربي رصد کنيم. درمي يابيم که بسيار باورهاي خرافي عجيب و غريبي دارند.
تک تک آنها قابل نقد است و قابل حمله است. و باور آخرالزماني ما شيعيان يکي از مترقي ترين، روشنفکرانه ترين روشنگرانه ترين و قابل دفاع ترين باورهاي اخرالزماني است که قرار نيست از چيز عجيب و غريبي صحبت کنيم.فطرت انسان امروز و ضمير ناخودآگاه او کهن الگوئي دارد به نام انتظار و آنرا به رسنيت شناخته است فقط مصداق را به غلط رفته اند پس ما بايد معرف خوبي باشيم. از اين موضوع فطري بايد بتوانيم بهره ببريم و بايد بتوانيم باور خودمان را که از همه باورها علمي تر است نسبت به باورهاي خرافي ديگران عرضه کنيم و برتر نشان دهيم. خود را از رصد فرهنگي کارهاي ديگران بي نياز ندانيم.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۲۹ ق.ظ
توسط misam5526
MEMRI ، ماشين تبليغاتي اسرائيل:
موسسهي تحقيقات رسانهاي خاورميانه (MEMRI) روزانه ترجمه انگليسي همه فيلمها و رسانههاي عربي، ايراني و تركي را فراهم ميآورد. اين موسسه همچنين تحليلهاي دست اول فرهنگي، سياسي و مذهبي خاورميانه را تهيه مينمايد. MEMRI روزانه اخبار خود را، همراه با مديران سياسي و فرهنگياش، به خروجيهاي خبري ايالات متحده و اروپا ارسال ميكند.
لازم به اشاره است كه همهي اينها رايگان هستند. از اينرو روزنامهنگاران، سردبيران و تحليلگران بسياري آن را تحفهي الهي ميپندارند. اما به گفته كارشناسان، MEMRI عمليات تبليغاتي خطرناك و بسيار پيچيدهاي است كه نفرت و اطلاعات غلط را بطور گسترده منتشر ميكند.
به نوشته موعود به نقل از اينفوكس پروفسور نورمن جي. فينكلشتاين، محققي معروف در زمينه مطالعات اسرائيل - فلسطين در گفت گو با روزنامه اين فوكس گفت "آنها از همان تكنيك تبليغاتي استفاده ميكنند كه نازيها بكار ميبردند. آنها اطلاعات سليقهاي را از متن بيرون ميكشند تا به كساني كه علاقهاي به آنها ندارند آسيب شخصي يا سياسي برسانند".
به عنوان مثال مسئلهي پروفسور حليم بركة، رمان نويس و محقق مرتبط با مركز مطالعات معاصر عرب در دانشگاه جرج تاون را در نظر بگيريد. وي در سال 2002 مقالهاي را با موضوع صهيونيسم در روزنامه الحيات لندن منتشر نمود، اما گفت MEMRI آنچه را كه نوشته بود در موارد خاص، بصورت انتخابي منتشر كرد.
بركة اظهار داشت "من ميدانم چطور ميان يهوديت و صهيونيسم تفاوت قائل شوم، اما آنها مقالهام را تحريف كردند. بخشهاي خاص را باقي گذاشتند و سعي كردند آن را ضد يهود جلوه دهند".
اندكي بعد، كمپس واچ (Campus Watch)، ابتكار ضد اسلام بدنام به نام دنيل پايپس، با ترجمهي آن براي لكهدار كردن اعتبار دانشگاه جرج تاون بهرهبرداري كرد.
فينكلشتاين، منتقد صريح سياستهاي اسرائيل و لابي آمريكايي طرفدار اسرائيل، نيز با MEMRI مسئله داشت. او در سال 2006 مصاحبهاي در تلويزيون لبنان درباره اينكه هلوكاستِ نازي چطور جهت ساكت كردن منتقدان اسرائيل بكار گرفته ميشود، انجام داد. فينكلشتاين پس از آن در وبسايت خود نوشت: "اخيرا MEMRI مصاحبهام را با تلويزيون لبناني درباره هلوكاست منتشر كرد. خبر MEMRI طوري طراحي شد كه من را منكر هلوكاست نشان دهد".
فينكلشتاين فراتر از آنكه منكر هلوكاست باشد، صاحب پدر و مادري است كه هردو بازمانده اين واقعه هستند و درواقع او معمولا از آن سخن گفته است. اما MEMRI قادر است با ويرايش بخش عمدهي مصاحبه، مخالف ماوقع را نشان دهد. با اضافه شدن برخي نظرات مدير برنامه به نظر ميرسد مصاحبه درباره دست كم گرفتن تعداد يهوديان واقعهي هلوكاست است، نه درباره مسئلهي اسرائيل _ فلسطين.
ميل قوي MEMRI به صيانت از اسرائيل از افراد و علايقي نشات ميگيرد كه هزينهي فعاليتهاي بينالمللي آن را تامين و مديريت ميكنند.
اين مركز در سال 1998 توسط ايگال كارمون (Yigal Carmon)، سرهنگ سابق در وزارت دفاع اسرائيل (شاخه اطلاعاتي) كه پيشتر رياست يك مركز غيرنظامي در كرانه غربي را نيز برعهده داشت، و همينطور ميراو وورمسر (Meyrav Wurmser) اسرائيلي تبارو محافظهكار تندروي جناح راست پايهريزي شد.
ميراو همسر ديويد وورمسر است كه زماني محقق موسسهي امريكن اينترپرايز، و سپس صاحب منصبي در وزارت كشور تحت نظر جان بولتون بود.
هردوي اين افراد در نوشتن كتاب "يك شكست تميز: استراتژي جديد براي امنيت منطقه" (A Clean Break: A New Strategy for Securing the Realm) ، كه سند اصلي 1996 بود و حامي قطع مذاكرات با فلسطينيها و جنگ دائمي با اعراب جهان به شمار ميرفت، شركت داشتند.
آنها همچنين با داگلاس فيث، اليوت ابرامز، ريچارد پرل و ساير ايده ئولوگهاي جناح راست كه داستان ساختگي نقش صدام در يازده سپتامبر را توليد و آرايش دادند، همكاري داشتند.
MEMRI دفاتري در قدس، برلين، لندن، واشنگتون و توكيو دارد، و در سال 2006، كارمون ادعا كرد در عراق نيز صاحب دفتر است.
اين موسسه فيلمها و نوشتههاي رسانهها را به زبانهاي انگليسي، آلماي، عبري، ايتاليايي، فرانسوي، اسپانيايي و ژاپني ترجمه ميكند.
ماليات مازاد سال 2004 حكايت از سرمايهگذاري دو تا سه ميليون دلاري آمريكا در اين سازمان دارد كه بيشتر آن از جانب خيرين و موسسات محافظهكار تامين ميشود. در عين حال كساني كه بيشتر تحقيق كردهاند به مبالغ بيشتري معتقدند.
علاوه بر كارمون، شمار بسياري از كاركنان MEMRI از متخصصان سابق وزارت اطلاعات اسرائيل هستند. احتمالا ميان اين موسسه و تشكيلات اطلاعاتي فعلي اسرائيل ارتباطي وجود دارد.
بر مبناي مقالهاي كه در سال 2005 در روزنامه اسرائيلي هاآرتص منتشر شد، نيروهاي دفاعي اسرائيل مسائل ساختگي را در رسانههاي عربي ايجاد ميكنند، كه سازمان مذكور پس از ترجمه، آنها را به خورد روزنامهنگاران اسرائيلي ميدهد. چند درصد از فعاليتهاي MEMRI در امتداد اعمال وزارت دفاع اسرائيل است؟
سوالي كه درنتيجهي مقالهي هاآرتص بوجود آمد پروفسور جان كول را برانگيخت تا چنين بنويسد: "چه ميزان از آنچه درباره 'تروريسم حزب الله' و 'منابع خبري عربي' ميدانيم ساخته و پرداختهي كارخانهي داستاننويس تلاويو است؟ "
برايان ويتاكر، روزنامهنگار انگليسي و سردبير بخش خاورميانه روزنامه گاردين، MEMRI را "اساسا ماشين تبليغاتي" ميداند.
كن لوينگستون، شهردار لندن، آنها را به "تحريف آشكار" متهم مينمايد، و افسر سابق سازمان اطلاعات آمريكا، وينس كانيسترارو، نوشته است "آنها مشي گزينشي دارند و بخاطر ديدگاه سياسي خود، كه راستگرايي افراطي ليكود است، به عنوان تبليغاتچي فعاليت ميكنند".
نورمن فينكلشتاين، با همان صراحت خاصش نوشت: "MEMRI ارتش اصلي تبليغات اسرائيلي است و با آنكه رسانهي اصلي منابع خبري جهان عرب ميباشد، به همان اندازه قابل اعتماد است كه اطلاعات ژوليوس استرچر (سياستمدار نازي) از دنياي يهود قابل اعتماد بود".
كول در ايميلي به روزنامه فوكس MEMRI را "سازمان تبليغاتي راست- صهيونيست توصيف كرد كه با مشي گزينشي خود در ترجمه، تبليغات نامعلومي انجام ميدهد".
درواقع MEMRI دنياي عرب را بدخواه و بيمغز جلوه ميدهد كه تقريبا بطور كامل از بنيادگرايان متعصب و دمدمي مزاج ساخته شده.
هر ماجرايي كه بتواند مردم خاورميانه را ديوانه، منفور يا اهريمني نشان دهد ترجمه ميشود؛ هرآنچه آنها را مطلع، با استعداد و ستودني نشان ميدهد مورد چشمپوشي قرار ميگيرد.
MEMRIميگويد اصلاحطلبان عرب زبان را تحت پوشش خبري قرار ميدهد، اما شاهدان ريزبين نشان ميدهند به ندرت كساني كه اسلام و فرهنگ عرب را جذاب نشان ميدهند پوشش خبري داده ميشوند و مسائل مربوط به رنج و محنت فلسطينيان، معاندان اسرائيلي، اسلامگرايان ميانهرو، مسيحيان دولتهاي عربي يا جنبش عاري از خشونت مخالف ديوار حائل در سرزمينهاي اشغالي در ليست اخبار آن جاي نميگيرد.
اينفوكس از كارمون پرسيد چرا MEMRI اخبار بيشتري درباره وقايع داخلي اسرائيل گزارش نميدهد. كارمون گفت: "هشتاد درصد اين اخبار به زبان انگليسي موجودند". پرسيديم پس چرا هر از چند هفته تعدادي از آن اخبار را نميخريد و منتشر نميكنيد تا تصوير موزونتري از خاورميانه نشان دهيد. او در جواب گفت: "احتمالا اين كار قانوني نخواهد بود".
در اينجا موضوع كپي رايت، مالكيت و قدرت به ميان آمد. از او پرسيديم چرا MEMRI همهي اخباري را كه ترجمه ميكند كپي رايت ميكند، درحاليكه اكثر آنها را نويسندگان عرب نوشتهاند. كارمون جواب داد: "البته كه كپي رايت ميكنيم. وقتي خبري را از زباني به زبان ديگر ترجمه ميكنيم ديگر مال ماست، چون كار ما بوده است".
براي اطمينان از صحت اين نظريه با نيويورك تايمز ارتباط برقرار نموديم. يكي از كارمندان بخش حق تاليف كه نخواست نامش ذكر شود گفت: "اگر خبري از تايمز را ترجمه كنيد، آن خبر همچنان متعلق به ماست چون ما آن را توليد كردهايم".
زماني كه بر سر ترجمهي يك عبارت و حتي يك كلمه جنگ و صلح درميگيرد، ريزترين نكات هم اهميت مييابند.
اما آيا ميتوان به مترجم اعتماد كرد؟
طبق اظهار نظر منتقدان تا زماني كه MEMRI ترجمهي اخبار عبري مربوط به شكنجهي فلسطينيان در زندانهاي اسرائيل، تبعيد اجباري ايلان پيپ و عزمي بشارة، و ترفيع اويگدور ليبرمن نئوفاشيست به سمت نخستوزيري اسرائيل را آغاز نكند، اخبار خاورميانه را بصورت واقعي پوشش نميدهد.
فينكلشتاين گفت: "من گمان ميكنم بهتر است فرض كنيم هرآنچه MEMRI از اخبار خاورميانه ترجمه ميكند غيرقابل اطمينان است".
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۳۰ ق.ظ
توسط misam5526
هاليوود، سياست و پنتاگون:
وقتيهاليوود درگير جنگها ميشود، فيلمها بايد تاوان سنگيني بپردازند. قوانين هاليوود آشناست. حقيقت اين است كه در هاليوود فقط آدمهاي خوب برنده هستند و هنگامي كه با فيلمهاي توليدي آن سر و كار داشته باشيم، قطعاً «آدمهاي خوب» آمريكايي خواهند بود.
وقايع تاريخي هرگز نميتوانند سدّ راه فيلمهاي پر فروش هاليوود قرار گيرند. براي مثال فيلم «نجات سرباز رايان» را در نظر بگيريد. در اين فيلم گويا فراموش شده است كه هفتاد و دو هزار سرباز انگليسي و كانادايي نيز در جنگ شركت داشتهاند. هاليوود از ما ميخواهد باور كنيم كه اين نيروهاي آمريكايي بودند كه با رمزگشايي يك دستگاه ارسال پيامهاي رمز غنيمت گرفته شده از يك زيردريايي آلماني، توانستند مسير جنگ را هدايت كنند و اصلاً مهم نيست كه نيروهاي انگليسي ششماه قبل درگير جنگ شده بودند.
اما حقايق هاليوود هميشه به اين آساني فاش نميشود. براي مثال، دربارة روابط عميق ميان پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) و هاليوود به ندرت سخني گفته ميشود. روابطي كه نه تنها ميليونها دلار درآمد به جيب فيلمسازان هاليوود سرازير ميكند و نيز ابزار تبليغاتي مفيدي براي ارتش جهت جذب نيرو است، بلكه تاريخ را نيز در جهت اهداف واشنگتن تحريف ميكند و در مجامع بينالمللي چهرهاي موجه از آن به نمايش ميگذارد.
در برنامهاي تلويزيوني به نام «عمليات هاليوود» كه از شبكة SBS پخش شد، «اميليو پاكال» فيلمساز به همراه «ديو راب»، روزنامهنگار و كارشناس سينما به نقد و بررسي مشاوره و كمكهايي كه تهيهكنندگان فيلمها از پنتاگون دريافت كردهاند، پرداختند.
راب كه قبلاً براي مجلات «ورايتي» و «هاليوود ريپورتر» فعاليت ميكرده در اين برنامه گفت طيّ تحقيقات خود با پي بردن به جزئيات دسترسي آسان تهيهكنندگان و فيلمسازان به كشتي، تانك، تجهيزات، اطّلاعات، پايگاههاي نظامي، و نيز نیروها و مناطقي كه جلوهاي بسيار واقعي به صحنههاي فيلمها ميداد، حيرت زده شده است. گزارش او كه بررسي صفحه به صفحه فيلمنامههايي است كه استوديوها به پنتاگون تحويل دادهاند، به خوبي نشان دهندة نوعي تباني بر اساس سانسور و گنجاندن تبليغات مورد نظر پنتاگون در فيلمنامهها است. پذيرش چنين سيستم نظارتي براي هاليوود به معناي برخورداري از كمكها و همكاري پنتاگون است. و براي پنتاگون نيز به معني نشان دادن چهرهاي مطلوب از نيروهاي خود و رفتار، ديدگاهها و وطن دوستي آنها و در نتيجه توجيه وارد شدن به جنگ است.
با اين حال چرا پنتاگون بودجة خود را صرف صلحطلبي يا بهبود جنبههاي نامطلوب زندگي سربازان خود نميكند؟ چرا بايد به فيلم «گروهان» كمك كند در حاليكه فيلم «كلاه سبزها» خوشایندِ آنهاست؟
از جمله كساني كه در برنامة «عمليات هاليوود» اظهارنظر كردهاند، فيلمنامهنويس و كارگردان استراليايي؛ «فيل استراب» از وزارت دفاع آمريكا؛ «لارنس سوييد»، مورخ؛ و «جوترنتو»، نويسنده و رئيس «مركز آموزش عمومي ضدّ جنگ» را ميتوان نام برد. همگي اين افراد اتفاق نظر داشتند كه در فيلمهاي مورد تأیيد پنتاگون ديالوگ، طرح داستان و مليت قهرمانها تغيير داده ميشود تا تهيه كنندگان بتوانند به جنگ افزارهاي پنتاگون دسترسي پيدا كنند.
براي مثال در سال 1995 در فيلمنامة اصلي و اولية فيلم جميزباندي «چشم طلايي» يك ژنرال نيروي دريايي آمريكا اسرار نظامي را فاش ميكند، اما در نسخة اصلاح شدة فيلم ميبينيم كه فرد خائن يك افسر نيروي دريايي فرانسه است.
پاكال و راب به بررسي دقيق تغييرات صورت گرفته در فيلمنامهها پرداختهاند. آنها فهرستي از اسامي فيلمها و تهيهكنندگاني كه با پنتاگون همكاري كردهاند، تهيه كرده و نشان دادند كه ويراستاران وزارت دفاع چگونه فيلمنامهها را تغيير ميدهند. جالب است كه در اين گزارش از فيلمسازاني كه خود اقدام به سانسور فيلمنامهها و همكاري با پنتاگون كردهاند، بيش از ويراستاران انتقاد شده است. به گفتة راب، او در مبارزه عليه اين سيستم نظارتي دريافته است كه تأثير چنين تحريفهايي بر نسل كنوني جوانان آمريكايي هنوز مشخص نيست. چه تعداد از سربازان آمريكايي كه در عراق كشته شدند، پس از تماشاي اين نوع فيلمها تصميم به حضور در جنگ گرفتند؟ چه تعداد از جوانان بر اثر تبليغاتي كه براي جذب نيرو در اين فيلم انجام شده، جان خود را از دست دادند؟
ظاهراً تنها كاري كه تهيه كنندگان براي برخوردار شدن از كمكهاي پنتاگون بايد انجام دهند اين است كه پنج نسخه از فيلمنامه را براي تأييد به آنجا تحويل دهند و سپس كلية تغييرات پيشنهادي پنتاگون را در فيلمنامه اعمال كنند. آنگاه دقيقاً مطابق با فيلمنامه شروع به ساخت فيلم كنند و محصول نهايي را قبل از نمايش عمومي آن، در اختيار پنتاگون قرار دهند. به گفتة راب بسياري از فيلمسازان هاليوود از قبيل جري براكهايمر، تام گلدنبرگ، جان وو و ساير تهيه كنندگان و كارگردانان با كمال رغبت چنين همكارياي را با پنتاگون دارند. «راز كثيف هاليوود» همين است.
اما فقط فيلمهاي سينمايي هدف اين سيستم قرار ندارند. سريالهاي كارتوني كودكان نيز از سانسورها و تغييرات پنتاگون در امان نيستند. اخيراً صحنهاي از يك كارتون كه در آن هواپيمايي جنگي آتش ميگيرد و سقوط ميكند، پنتاگون را نگران كرده بود. از اين رو خواستار تغيير فيلمنامة آن شد، چرا كه آنها نميخواهند كودكان ـ سربازان آينده ـ ببينند كه ارتش آمريكا جنگ افزارهاي ناكارآمد توليد ميكند.
جاي تعجب نيست كه دولت آمريكا نيز از هر آنچه پيامي مثبت از آمريكا را نشان دهد پشتيباني ميكند و به فيلمهايي چون «طولانيترين روز»، «اسلحة برتر» يا «پرلهاربر» علاقة زیادي دارد. اما فيلمهايي از قبيل «اكنون آخرالزمان»، «گروهان» يا «دكتر استرنج لاو» به مذاقش خوش نميآيد. همينطور فيلمهايي كه در آنها سربازان زخمي و مجروح، قربانيان جنگ، اردوگاههاي اسرا يا تلفات غير نظاميان به تصوير كشيده ميشوند، ... اين فيلمها هيچ ارتباطي به آنها ندارد! اما كافي است فيلمساز با استفاده از قوة تخيّل خود قهرمان فيلم را ژنرالي چهار ستاره قرار دهد. در آن صورت با مدالها و جوايز متعدّد بمباران خواهد شد. شاید نوشتن اين مطلب صحیح نباشد اما کارتونهای پر تبلیغی چون [دیو و دلبر، شاه زاده در خواب، و غیره] از کارتونهای مورد علاقة کودکان است که دارای صحنههای بسیار مستهجناند.
براي پيمودن جادة شهرت و محبوبيت نزد سردمداران دولت آمریکا راههای ديگري نيز وجود دارد. براي مثال نشان دادن واكنشهاي عاطفي پنتاگون در زمان جنگ براي آنها بسيار جالب خواهد بود (تلويزيون انگليس از اين شيوه بسيار استفاده ميكند.) مثلاً پيام فيلم «جنگ فويل» حول محور فداكاري و تفاهم ميچرخد. فويل، رئيس پليس پير و عاقلي است كه از تعقل، شكيبايي و بردباري خود براي مبارزه با خرابكاري و جنايت استفاده ميكند. اين فيلم به جاي نمايش كشتار و خونريزي در ميادين جنگ، ارزشهاي اصيلي را كه انسانها براي حفظ آنها مبارزه ميكنند، به نمايش ميگذارد.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۳۱ ق.ظ
توسط misam5526
چهرههای پشت پرده هالیوود:
هالیوود شهر بازیگران است، بازیگرانی که هر کدام در کانون قدرت قرار گرفتهاند. از نام کارگردانهای بزرگ گرفته تا هنرپیشگانی چون تام کروز و جولیا رابرتز، هر کدام در نحوه اداره صنعت فیلمسازی غرب نقش دارند. اما به واقع چه کسی بیشترین تاثیر را بر این کهکشان پر زرق و برق دارد و در ا ین میان کدامین بازیگر است که نقشآفرینیاش قدرتمندتر از دیگران به نظر میرسد؟
تنها نگاهی به تاریخچه سینما در این دیار نشان میدهد که تمامی تلاش صورت گرفته در هالیوود تنها برای بقاست و در این میان نمیتوان قدرتی را برای هیچ کدام ازاعضای آن متصور شد. پنداره عظیم یک کارگردان در پی ساخت یک فیلم ناکام میشکند و یک بازیگر به سبب ثبت چندین اثر ناموفق در کارنامه هنریاش از گردونه خارج می شود.
در این میان گرایشهای سیاسی و باورهای هنرپیشگان، فیلمسازان و سایرعوامل فیلمسازی آمریکا موجب می شود که نام آنها در لیست سیاه قرار بگیرد و روزانه هزاران نامه حاوی پیامهای تهدید و توهین دریافت کنند. هنرپیشگان از ترس برکنارشدن به مبارزه با کهنسالی برمی خیزند و چهرههایشان را به تیغهای جراحی میسپارند؛ باشد که چند صباحی بیشتر بتوانند نقش آرتیستهای فیلمهای علمی - تخیلی را بازی کنند.
آیا در این آشفته بازار می توان قدرتی را برای کسی درنظرگفت؟ گزارشی که در ذیل آمده برگرفته از گزارش بی بی سی است و نشان میدهد که قهرمانهای پوشالی چگونه با قدرت بخشیدن به هالیوود موجبات سلطه آن را بر بازار داخلی کشورهای ضعیف فراهم میکنند. در این مجال عوامل صنعت فیلمسازی غرب به این سوال پاسخ می دهند که چه کسی قدرتمندتر است.
"لارا لینی"، هنرپیشهای که این روزها با فیلم "جنگیری امیلی رز" در عرصه رقابتها حضور دارد، می گوید: "تصور می کنم که سرمایهگذاران از بیشترین قدرت و نفوذ برخوردارند. متاسفم از اینکه این را می گویم اما باید پذیرفت که سرمایهگذاران از قدرت بسیاری برخوردارند."
"رالف فاینس" بازیگر مطرح فیلمهای "بیمار انگلیسی" و "باغبان وفادار"، در این مورد می گوید: "زمانی که یکی از فیلمهایم روی پرده سینماست احساس می کنم که مردم به ایدههایم گوش میکنند اما تصور نمیکنم که ازقدرت چندانی برخوردار باشم." "ریکی گرویس" نویسنده و هنرپیشه، معتقد است چهرههای خاصی در هالیوود از بیشترین قدرت تاثیرگذاری برخوردارند و می گوید: "در اینگونه مواقع اسمهای خاصی به ذهن می رسد که از آن جمله میتوان به استیون اسپیلبرگ، تام کروز و هاروی وینستین اشاره کرد. اما اطلاعی از مردان پشت پرده ندارم. در کل این موضوعات مرا نگران نمی کند."
پس در این میان موضوع مردان پشت پرده چه می شود؟ غولهای رسانه ای چون روپرت مرداک همچنان به سلطنت خود ادامه می دهند اما جدا از مقوله اربابهای رسانه ای، جریان دیگری نیز وجود دارد.
به گزارش خبرگزاری "مهر"، مایک مایلز کارگردان فیلم "پسران کاغذی" در این مورد می گوید: "این سوال درست مانند آن است که بپرسیم چه کسی در بغداد از بیشترین قدرت برخوردارست. تاثیرگذاری در هالیوود مقطعی است و از شخصی به شخص دیگر تغییر میکند. قوانین حاکم بر هالیوود مربوط به عصر حجر است و سیستمی که در آن رواج دارد یکطرفه است و در اتکای متقابل خلاصه میشود. این روزها حضور بازیگران نقش بسیاری در میزان فروش یک اثر دارد. اگر یک کارگردان میخواهد فیلمش در گیشه با موفقیت مواجه شود باید به این نکته توجه کند که از کدام هنرپیشگان و ستارگان در پروژهاش سود جسته است. اما حتی این عامل نیز مدام در حال تغییر است. امروز جایگاه تام کروز در فهرست هنرپیشگان قدرتمند کجاست؟ آیا می توان گفت هنوز صدرنشین است و یا اینکه به جایگاه پنجم نزول کرده است؟ به نظر میرسد همه چیز مانند جنگی است که در جریان است و هیچ چیزی از ثبات برخوردار نیست. در این میان هنرپیشگان کاملاً وابسته به مطبوعات هستند و مطبوعات وابسته به شرکتها و صنایع. از همین رو میتوان گفت که همه چیز به هم تنیده شده است. من نمی توانم بگویم که چه کسی قدرتمند است."
شاید نگاهی به مجموعه فیلمهای "ماتریکس" محصول شرکت فیلمسازی برادران وارنر نشان دهد که قدرت از آن چه کسی است. از آن ستارگان، کارگردانها و یا تهیهکنندههای بزرگ.به رغم این حقیقت که تمامی فیلمهای "جوئل سیلور" تهیهکننده نامی در گیشه با فروش پنج میلیارد دلار مواجه میشوند، او همچنان به همکاری با شرکت فیلمسازی برادران وارنر اصرار دارد و دستمزد خوبی نیز دریافت میکند.
او در این مورد میگوید: " استودیو تصمیم می گیرد که چه فیلمی را کلید بزند و می توان گفت که قدرت از همین جا سرچشمه میگیرد. زمانی که آنها میگویند ما این فیلم را میسازیم و یا اینکه نمیسازیم قدرت پاسخ مثبت و یا منفی دادن از آن آنهاست. در این میان من قدرت چندانی ندارم. شاید بتوانم آنها را ترغیب کنم تا اجازه دهند فیلم خاصی تولید شود اما قدرت واقعی از آن آنهاست."
در این بین افراد قدرتمندی نیز حضور دارند. بیتردید استیون اسپیلبرگ یکی از آنهاست. چرا که نه تنها فیلمنامهنویس، کارگردان و تهیهکننده است بلکه در زمره بنیانگزاران یک استودیو فیلمسازی جای دارد. تنها امضا وی روی یک پروژه کافی است تا ساخت آن را تضمین کند. کمتر بازیگری است که در هالیوود بتواند با چنین رقیبی دست و پنجه نرم کند