صفحه 1 از 1

ماجرای پر سوم سیمرغ و چرا رستم خودش را نجات نداد

ارسال شده: جمعه ۱۵ آبان ۱۳۸۸, ۷:۴۶ ب.ظ
توسط oweiys
به نام خداوند بخشاینده مهربان


خیلی وقت بود که به این موضوع فکر میکردم ,حتما ماجرای پرهای سیمرغ رو شما هم شنیدید.

یکی از اون پرهارو زال آتش زد تا از سیمرغ در تولد رستم چاره جویی کنه / دیگر بار در زمان نبرد رستم و اسفندیار سیمرغ به کمک رستم میشتابد, زخمهای او را مداوا میکند و رستم را در چگونگی نبرد با اسفندیار یاری میکند.اما سومین پر سیمرغ چه؟ آن چه شد؟

[External Link Removed for Guests]

رستم سرانجام به دست نابرادر خود شغاد ازبین میرود ,البته شغاد را هم از بین میبرد اما سوال اینجاست چرا از سومین پر سیمرغ استفاده نکرد؟ چرا در حالی که به گودال پر از تیر و نیزه اوفتاده بود و میتوانست از سیمرغ کمک بگیرد و خودش را نجات دهد این کار را نکرد؟

[External Link Removed for Guests]

یاد این شعر مرحوم اخوان می افتم:

يادم آمد هان داشتم , داشتم میگفتم............
....قصه مي گويد
اين برايش سخت آسان بود, هم چنان كه مي توانست
او اگر مي خواست


كان كمند شصت خسّم خويش بگشايد
و بياندازد به بالا بر درختي گيره اي سنگي
و فراز آيد
ور بپرسي راست گويم راست
قصه بي شك راست مي گويد
مي توانست او اگر مي خواست،
ليك.............

بله این لیک خیلی پر معنا است........
تصویر
یا حق

Re: ماجرای پر سوم سیمرغ و چرا رستم خودش را نجات نداد

ارسال شده: جمعه ۱۵ آبان ۱۳۸۸, ۱۰:۵۱ ب.ظ
توسط nemo
بالاخره چی شد ؟ چرا از پر سوم استفاده نکرد ؟

ما که نفهمیدیم یکی توضیح بده ! :-(

Re: ماجرای پر سوم سیمرغ و چرا رستم خودش را نجات نداد

ارسال شده: شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸, ۱۲:۱۷ ق.ظ
توسط Mahdi1944
  ,
توانستن با خواستن تفاوت داره، همونطور که با انجام دادن تفاوت داره، ظاهرا به خاطر وقايعي که در گذشته رخ داده دليلي براي ادامه زندگي و در نتيجه تلاش براي نجات خودش نداشته
البته من سر رشته‌اي در ابيات ندارم و صرفا استنباط شخصي است

Re: ماجرای پر سوم سیمرغ و چرا رستم خودش را نجات نداد

ارسال شده: شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸, ۸:۴۷ ق.ظ
توسط iran_f14
براي اينكه فردوسي ياد آورر كنند كه انسانها هيچ وقت از تمام امكاناتي كه در اختيار دارند نميتوانند استفاده كنند .

Re: ماجرای پر سوم سیمرغ و چرا رستم خودش را نجات نداد

ارسال شده: شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸, ۱۱:۰۱ ق.ظ
توسط shahin_sky
در شاهنامه در بعضي قسمتها رستم از مرگ سهراب كشتن اسفنديار جوان و به شكلي بيگناه و فريب خورده مرگ عزيزان زياد در 900 سال زندگي بي وفايي شاهان در دادن نوشدارو و ...... بي وفايي روزگار به شكلي گله داشته و ديگر ارزوي ماندن نداشت اما خودمونيم پر دست زال بوده و هر دو بار او اتش به پر ميزده حالا تو اون چاه و شغاد به درخت دوخته شده زال كجا بود ؟؟؟ در ضمن از همه مهمتر خود رستم ميگه بدون رخش و يار هميشگي ميدانهاي نبرد زندگي بي فايده بوده و بر ميگرده تو چاه كه اين دليل دقيقا در شاهنامه ذكر شده حالا راست ميگيد بگيد چرا اسب همه فرتي ميمرده اما مال رستم 900 سال مونده ؟؟؟؟؟

Re: ماجرای پر سوم سیمرغ و چرا رستم خودش را نجات نداد

ارسال شده: شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸, ۱۰:۳۴ ب.ظ
توسط oweiys
بله دوستان هر کسي ميتواند نظر خودش را داشته باشد,ما نبايد عادت داشته باشيم که ديگران به جاي ما فکر کنند/ پس خودتان فکر و قضاوت کنيد.
رستم 700 سال عمر کرد و توانايي هاي بسياري داشت که مردم عادي فاقد آن بودند, چون رستم مثل بعضي ديگر از شخصيتهاي شاهنامه يک اسطوره است و بايد کارهاي بزرگ و آرماني انجام دهد که ديگران از انجام آن عاجز هستند و رخش هم از این قاعده جدا نیست.
در مورد به چاه اوفتادن رستم هم , که شغاد نابرادر در حق او نابرادري کرد و وقتي که رستم با رخش به داخل چاه اوفتاد/رستم با زيرکي کماني را به بهانه دفاع از خود در برابر حيوانات از شغاد گرفت و بلافاصله او را به درخت دوخت و سپس جان به جان آفرين تسليم کرد, پس بيرون آمدن از چاه در کار نبوده است.
اما در مورد پرهاي سيمرغ , آن يک پر در تاريخ شاهنامه همچنان مانده است و اين از شاهکارهاي حکيم طوس است که به زیبایی در لابلای داستان خود پنهان کرده است و هرکسي ميتواند برداشت شخصي خودش را از آن داشته باشد.
و اما در مورد در پایان رستم دستان در چاه:

شاید رستم نمیبایست به مرگ طبیعی از میان میرفته است, شاید منظور بی وفایی نارفیقان و معنای از ماست که بر ماست مد نظر شاعر بوده , شاید ....
به عقیده بنده ,این داستان شبیه داستان یوسف پیامبر(ع) است که جالب است هردو به دست نابرادرانشان به چاه افتادند , چاه بی معرفتی و چاه بی وفایی, با این تفاوت که آغاز بزرگی یوسف(ع) در افتادن در چاه آغاز میشود, اما سرانجام و پایان زندگی رستم به اوفتادن و کشته شدن در چاه
[External Link Removed for Guests]
شاید پر سوم زال سپید موی هم در لابلای برگهای تاریخ پنهان شده باشد و به دست یکی از رادمردان تاریخ بار دیگر پهلوانی و قهرمانیها را تکرار کند.....

آخرین گفتار رستم از زبان شاهنامه و حکیم طوس:

بدو گفت رستم زیزدان سپاس که بودم همه ساله یزدان شناس

از آن پس که جانم رسیده به لب برین کین ما برنبگذشت شب

مرا زور دادی که از مرگ پیش از این بی وفا خواستم کین خویش

بگفت این و جانش برآمد زتن بر او زار و گریان شدند انجمن....

تصویر
یا حق

Re: ماجرای پر سوم سیمرغ و چرا رستم خودش را نجات نداد

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۰, ۵:۳۲ ب.ظ
توسط oweiys
خوان هشتم (اخوان ثالث)


یادم آمد هان ....

داشتم میگفتم : آن شب نیز

سورت سرمای دی بیداد ها می کرد

و چه سرمایی ، چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک

لیک آخر سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم

همگنان را خون گرمی بود.

قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود.

مرد نقال – آن صدایش گرم نایش گرم

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم -

راه می رفت و سخن می گفت.

چوبدستی منتشا مانند در دستش .

مست شور و گرم گفتن بود.

صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود

همگنان خاموش.

گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید، پای تا سر گوش :

هفت خوان را زاد سرو مرو

یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد :

خوان هشتم را

من روایت می کنم اکنون ...

همچنان میرفت و می آمد.

همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد:

قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است

شعر نیست،

این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ- همچون پوچ- عالی نیست

این گلیم تیره بختیهاست

خیس خون داغ رستم و سیاوش ها ،

روکش تابوت تختی هاست

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم ،

با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند :

آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،

شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،

پور زال زر جهان پهلو ،

آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز

-چون کلید گنج مروارید

گم نمی شد از لبش لبخند ،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

آری اکنون شیر ایرانشهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان ،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،

کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،

چاه غدر ناجوانمردان

چاه پستان ، چاه بی دردان ،

چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود

پهلوان هفت خوان اکنون

طعمه دام و دهان خوان هشتم بود

و می اندیشید

که نباید بگوید هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.

چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ

بعد چندی که گشودش چشم

رخش خود دید ،

بس که خونش رفته بود از تن

بس که زهر زخمها کاریش

گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید،

او از تن خود

- بس بتر از رخش –

بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .

رخش را می پایید.

رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی همتا

رخش رخشنده

به هزاران یادهای روشن و زنده...

گفت در دل : " رخش!طفلک رخش ! آه! "

این نخستین بار شاید بود

کان کلید گنج مروارید او گم شد

ناگهان انگار

بر لب آن چاه

سایه ای دید

او شغاد، آن نا برادر بود

که درون چه نگه می کرد ومی خندید

و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید......

باز چشم او به رخش افتاد – اما ... وای!

دید

رخش زیبا ، رخش غیرتمند ، رخش بی مانند

با هزارش یادبود خوب ،

خوابیده است آنچنان که راستی گویی

آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده است........

بعد از آن تا مدتی دیر ،

یال و رویش را

هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید،

رو به یال و چشم او مالید...

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید

و نگاهش مثل خنجر بود:

"و نشست آرام، یال رخش در دستش ،

باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :

جنگ بود این یا شکار؟ آیا

میزبانی بود یا تزویر؟"

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست

که شغاد نا برادر را بدوزد

– همچنان که دوخت -

با تیر وکمان

بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،

و بر آن تکیه داده بود

و درون چه نگه می کرد

قصه می گوید

این برایش سخت آسان بود و ساده بود

همچنان که می توانست اواگرمی خواست

کان کمند شصت خویش بگشاید

و بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای سنگی

و فراز آید

ور بپرسی راست ، گویم راست

قصه بی شک راست می گوید

می توانست او اگر می خواست.... لیک

تصویر