صفحه 1 از 1

آرش كمانگير

ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸, ۵:۲۴ ب.ظ
توسط ستاره شب تار
برف مي‌بارد؛
برف مي‌بارد به روي خار و خاراسنگ؛
آنك، آنك، كلبه‌اي روشن؛
در كنار شعلهء آتش؛
قصّه مي‌گويد براي بچه‌هاي خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگي زيباست؛
گفته و ناگفته، اي بس نكته‌ها كاين جاست.
آسمانِ باز،
آفتابِ زر،
باغ‌هاي گل،
دشت‌هاي بي‌در و پيكر،
آمدن، رفتن،‌دويدن،
در غمِ انسان نشستن،
پا به پاي شادماني‌هاي مردم، پاي كوبيدن،
كار كردن، كار كردن،
آرميدن.
آري، آري، زندگي زيباست؛
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست؛
گر بيفروزيش، رقص شعله‌اش در هر كران پيداست؛
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست.
«زندگاني شعله مي‌خواهد» صدا در داد عمو نوروز:
شعله‌ها را هيمه بايد روشني افروز؛
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
***
روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود؛
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره؛
دشمنان بر جان ما چيره.
ترس بود و بال‌هاي مرگ؛
كس نمي‌جنبيد، چون بر شاخه، برگ از برگ؛
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه‌گاه دشمنان پرجوش؛
انجمن‌ها كرد دشمن؛
رايزن‌ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند؛
هم به دست ما شكست ما برانديشند.
نازك انديشانشان، بي‌شرم؛
ـ كه مباداشان دگر، روز بهي در چشم ـ
يافتند آخر فسوني را كه مي‌جستند...
چشم‌ها با وحشتي در چشم خانه هر طرف را جست‌وجو مي‌كرد؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي‌كرد:
آخرين فرمان؛
آخرين تحقير...
مرز را پرواز تيري مي‌دهد سامان؛
گر به نزديكي فرود آيد؛
خانه‌هامان تنگ؛
آرزومان كور...
ور بپّرد دور؛
تا كجا؟ تا چند؟
آه!... كو بازوي پولادين و كو سرپنجهء ايمان؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي‌كرد؛
چشم‌ها، بي‌گفت و گويي، هر طرف را جست و جو مي‌كرد.
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور؛
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يك ديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در،
كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته؛
خلق چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
بُرش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
«منم آرش»!
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن:
منم آرش سپاهي مرد آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را اينك آماده؛
كمانداري كمانگيرم؛
شهاب تيزرو تيرم؛
مرا تير است آتش پَر؛
مرا باد است فرمانبر؛
وليكن چارهء امروز،‌ زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
پس آن‌گه سر به سوي آسمان بر كرد؛
به آهنگي دگر، گفتار ديگر كرد:
درود اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك‌بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد؛
پس آن‌گه بي‌درنگي خواهدش افكند؛
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه‌ها بي‌تاب مي‌زد جوش؛
زمين خاموش بود و آسمان خاموش؛
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه‌ها لغزيد كم كم پنجهء خورشيد؛
هزاران نيزهء زرّين به چشم آسمان پاشيد؛
نظر افكند آرش سوي شهر آرام؛
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه‌؛
دشمنانش در سكوتي ريشخندآميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام‌ها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند؛
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن‌بندها در مشت،
همره او قدرتِ عشق و وفا كردند.
آرش امّا، هم‌چنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت؛
وز پي او؛ پرده‌هاي اشك پي در پي فرود آمد.
« شامگاهان؛
راه جوياني كه مي‌جستند آرش را به روي قلّه‌ها، پي‌گير؛
باز گرديدند؛
بي‌نشان از پيكر آرش؛
با كمان و تركشي بي‌تير؛
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش؛
كار صدها صد هزاران تيغهء شمشير كرد آرش؛
تير آرش را سواراني كه مي‌راندند بر جيحون؛
به ديگر نيم‌روزي از پي آن روز؛
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند؛
آن‌جا را از آن پس؛
مرز ايران شهر و توران باز ناميدند؛
***
آفتاب و ماه را درگشت؛
سال‌ها بگذشت
در تمام پهنهء البرز؛
وين سراسر قلّهء مغموم و خاموشي كه مي‌بينيد؛
و اندرون درّه‌هاي برف آلودي كه مي‌دانيد؛
رهگذرهايي كه شب در راه مي‌مانند؛
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي‌خوانند؛
و نياز خويش مي‌خواهند.
با دهان سنگ‌هاي كوه، آرش مي‌دهد پاسخ؛
مي‌كندشان از فراز و از نشيب جادّه‌ها، آگاه؛
مي‌دهد اميّد؛
مي‌نمايد راه».
در برون كلبه مي‌بارد
برف مي‌بارد به روي خار و خاراسنگ
كوه‌ها خاموش،
دره‌ها دل تنگ
راه‌ها چشم انتظارِ كارواني با صدايِ زنگ...


زنده ياد سياوش كسرايي