صفحه 1 از 1

پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸, ۷:۳۶ ب.ظ
توسط oweiys
به نام خداوند بخشاینده مهربان


تصویر


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش .....

ابر با آن پوستین سرد نمناکش...

باغ بی برگی...

روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ......سرودش باد....

جامه اش شولای عریانی است


ور جز اینش جامه ای باید......بافته بس شعله ی زر تار پودش باد...


گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد....

باغبان و رهگذاری نیست.......باغ نو میدان....


چشم در راه بهاری نیست....
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟....
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید....


باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز.......


جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن....

پادشاه فصل ها ....پاییز....


(مرحوم اخوان ثالث)


تصویر

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸, ۱۱:۴۱ ب.ظ
توسط noora
 تصویر

[SIZE=150]پاییز
 

از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز

پاییز ، ای ترانه محنت بار

پاییز ، ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار



شعر «پاییز» فروغ فرخزاد – دیوان اسیر

تصویر  

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸, ۱۱:۴۶ ق.ظ
توسط SAMAN
تقدیم به همه فرزندان فصل پاییــــز تصویر تصویر


ز پاییــز گرمتــر در فصلها داری بیــــــــــاد؟ **** جفاست گر خاموش ســـرد نسبتش داد!
جز سرخ و زرد مـر غیر, رنگ آتش اسـت؟ **** پس آتــش عشــــق می باید لقبش داد!

********

گر اشک ابر بر رخ مــجنون پاییــز نریخت **** خنده ی وصل لیلای بهاران در کار نیست!
پاییز گرچه عریان شده از ظاهر زیبای عشق **** رسم عاشقیست در باطنش, دانی که مقصود چیست؟!


SAMAN

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸, ۱۲:۴۰ ق.ظ
توسط oweiys
از باده در فصل خزان افتان و خیزان نیک‌تر ور یار دلداری دهد خود چون بود زان نیک‌تر؟

شد باغ پرینگی دگر، هر برگی از رنگی دگر در زیرش آونگی دگر از لعل و مرجان نیک‌تر


صرصر غبار انگیخته، در شاخسار آویخته بر ما نثاری ریخته، از صد زرافشان نیک‌تر


شاخ رزان،در گشت رز، پوشیده رنگارنگ خز هر گوشه شادروانی از تخت سلیمان نیک‌تر


بر شاخساران سور بین، و آن سیبها چون نور بین سیبی به چشم دور بین، از روی جانان نیک‌تر


فصلی چنین، می‌خواه، می، برکش نوای چنگ ونی ور گم توانی کرد پی، گم کن، که پنهان نیک‌تر


بی‌اوحدی مستی مکن، با نیستان هستی مکن چندین سبک دستی مکن، ای وصلت از جان نیک‌تر

(اوحدی)

تصویر

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹, ۱۱:۴۵ ب.ظ
توسط oweiys
در این پاییز

ای دل

از برگباری موحش در باد مهراس

این که

پاییز، پاییز است

برگ، برگ و

باد،باد

این که

پاییز ، همان مرگ است

برگ ، تویی و

باد ، عا بری همیشه است –

نه ، مهراس و

وقتی که برگباری موحش

بر شانه هایت می بارد

بگذر

از کوچه یی پاییز زده

در جادویش ، زیبا ، مرموز ....


[External Link Removed for Guests]

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۰, ۲:۲۴ ق.ظ
توسط oweiys
 «پاییز، پاییز است....» 

 پاییز یك شعر است
یك شعر بی‌مانند
زیباتر و بهتر
از آنچه می‌خوانند
پاییز، تصویری
رؤیایی و زیباست
مانند افسون است  تصویر
 مانند یك رؤیاست
سحر نگاه او
جادوی ایام است
افسونگر شهر است
با این‌كه آرام است
او ورد می‌خواند
در باغ‌های زرد
می‌آید از سمتش
موج هوای سرد
با برگ می‌رقصد
با باد می‌خندد
در بازی‌اش با برگ
او چشم می‌بندد
تا می‌شود پنهان
برگ از نگاه او،
پاییز می‌گردد
دنبال او، هر سو

هرچند در بازی
هر سال، بازنده‌ست
بسیار خوشحال است
روی لبش خنده‌ست
من دوست می‌دارم
آوازهایش را
هنگام تنهایی
لحن صدایش را
مانند یك كودك
خوب و دل انگیز است
یا بهتر از این‌ها
«پاییز، پاییز است!»

ملیحه مهرپرور  

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۵:۱۶ ب.ظ
توسط !raeen
در تماشاگه پاييز
برگ ريزان همه خوبي هاست
مي بريم از هم پيوند قديم
مي گريزيم از هم
سبك و سوخته برگي شده ايم
در كف باد هوا چرخنده
از كران تا به كران
سبزي و سركشي سروري نيست
وز گل يخ حتي
اثري در بغل سنگي نيست
اين همه بي برگي ؟
اين همه عرياني ؟
چه كسي باور داشت
دل غافل اينك
تويی و يك بغل انديشه كه دیدار كنی
تم افسونگری برگهارا

***********
سپاس جناب اویس :razz:
پاییز فصلیه که بر پیشانی ام نوشته شده
در مهرش زیستم
با آبانش قدم در کوره راه ها گذاشتم
و با آذرش دنیا رو تجربه کردم ...

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۵:۵۹ ب.ظ
توسط oweiys
پاییز ای فرزند کوچک طبیعت


ای در دل پر از رازهای نهان طبیعت


پاییز ای برگ ریز دل انگیز ....

تصویر

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۶:۵۱ ب.ظ
توسط SAMAN
من نفسم رو از ریختن برگ درخت تو پایـــیــــز[COLOR=#1d1b10]  گرفتم
سر مشـــــق دفترای زندگیمو به اسم تو نوشتم

گلای اطلسی توی باغـــــچه حتی اون غنجه نو شکفته
همه رو میچیدم و دســته گلی برای تو می ساختم

من همیشه تو خیالم نقش تو رو با رنگ عشق کشیدم
در اون صندوقچه قدیمی غصه ها رو بخاطر تو بستم

من میگم بی ادعا داد میــــــــــــــــزنم در سکوت تو قلبم
روی تخـــــــت رویا تو ایون خاطرات منتظرت نشستم

این همه ثانیه,ساعت ها انــــــــــــدازه ستارها لحظه ها
قطره قطره چون شمع چکیدم, از همه چیز برای تو گذشتم

خرداد87!


 تصویر 

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ ب.ظ
توسط John rider
دریک غروب پاییز
بی رمق وهرلحظه سردترازگرمی گذشته
پشت به اتاق
ورو به پنجره ی مشرف به باغ همسایه
ازسرآن کهنه امیدش در دل،
همان شکسته ی هم داغ ،داغ سیاوش
مینشاندآتشی به چراغ .
درهنگامه ی بازگشت کلاغان مست
مست ازآتشی که به باغ افتاده
ومی فشارد درختان دیروز سبزباغ رادر خود .
به شاخه های آنک بی چراغ باغ
بوسه میزنند، تاپناهی گیرند
ازبرای افسونی دوباره .
شب فرا می رسد.
آنک هم آوایی باد سرد پاییز
و شغالهای آگه ازقهطی زمستان .
چنگ میزنند برهر چه
دارد،امیدگذرازاین افسون.
نگاهش رابه افق میدوزد،
درامید ابرسپیدزمستانی.

شاعر: John rider

Re: پادشاه فصلها........ پاییز

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۰, ۱:۲۷ ب.ظ
توسط oweiys
تصویر


شاخه ها خشک و برگ ها زردند

مرغکان آشيان تهي کردند

باد پاييز ره به باغ گشود

شاخه ها باد را هماوردند

آفتابي ز لاي ساقه و برگ

مي فتد بر زمين که همدردند

لانه ها لاي شاخه ها تنها

لانه ها خسته اند و دلسرد ند

کلک هايم چو شاخه هاي تهي

باد ها را به غارت آوردند

بچه ها با لباس باراني

در پي برگ هاي ولگرد ند

بچه ها زير شاخه هاي درخت

تن پاييز را لگد کردند

آسمان روي دوش شان ابري

برگ ها زير پاي شان زردند

دستها شان پيامبران اميد

که بهاران به لانه بر گردند

----
شاعر : دستگیرزاده