بايد پدرم حلالم كند تا شهيد شوم
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ۱۰:۰۵ ق.ظ
خاطره
بايد پدرم حلالم كند تا شهيد شوم
خبرگزاريفارس:در حقيقت اين آخرين عملياتي بود كه محمد رفت حالا معناي غمگين بودنسابقش و شاد بودن آن شبش را فهميدم. چرا كه ديگر رضايت نامهي پدرش راداشت و با خيال راحت به معبودش ميپيوست.

يكياز همسنگريهايم جوان 18 سالهاي بنام محمد بود، آرام و با خدا؛ نماز شبشترك نميشد چنان با سوز و گداز نماز ميخواند و دعا ميكرد كه اگر كسياطرافش بود به گريه ميافتاد و به زانو در ميآمد. چهرهي غمگين وافسردهاي داشت خصوصاً شبهاي عمليات اين ويژگيها به اوج خودش ميرساند ومن كه هميشه او را زير نظر داشتم مشتاق بودم تا دليل اين گوشه گيريها رابدانم ! چرا؟ در وجود بچهها چه ميديد كه در خود نميديد؟ يكبار داخلسنگر بچهها صحبت از چگونه آمدنشان به جبهه ميكردند نوبت به محمد كه رسيدتبسمي كرد آهي كشيد گفت:
ـ من هم مثل بقيه …..
و بيشتر در خود فرو رفت احساس كردم محمد با آمدنش به جبهه مشكل داشتهاست پس تصميم گرفتم خودم را بيشتر به او نزديك كنم تا اگر بتوانم گرهي ازمشكلات او باز كنم و يا اينكه حداقل با صحبت كردن با من كمي از بار اندوهشكم كند. يك شب كه مشغول واكس زدن پوتينهايش در بيرون سنگر بود رفتم كنارشنشستم تا به بهانهي واكس زدن پوتينهايم با او سر صحبت را باز كنم و ازقضا موفق شدم. او تعريف كرد بعد از شنيدن خبر شهادت دوستم حسين ديگر تحملماندن نداشتم و با پدرم راجع به آمدنم به جبهه صحبت كردم ولي دريغ كه سخنپدر چون پتكي بر سرم فرود آمد.
ـ نه! اصلاً فكرش را هم نكن.
دهانم خشك شد و چون زهر تلخ، بي آنكه چيزي بگويم برخاستم و به اتاقمرفتم و براي اولين بار به حال زارم چنان گريستم كه چشمهي اشكم خشك شد.بعد از فكر زياد تصميم گرفتم برگهي رضايت نامهي جبهه را به عنوان برگهرفتن به اردو به پدرم بدهم و شب بعد نقشهام را به اجرا درآوردم. پدر همبه دليل نداشتن سواد آن را امضاء كرد. از اينكه سر پدر كلاه گذاشته بودمناراحت شدم ولي افسوس كه چارهاي جز اين نبود. تا اعزام شدن به جبهه 2 روزوقت داشتم. پس كارهايم را در اين دو روز سرو سامان دادم. پنهاني ساكم راآماده ساختم و در اين بين نامهاي براي پدر و مادرم نوشتم و از آنهاحلاليت طلبيدم. شب آخري حسابي سر به سر مادرم و برادرم مهدي گذاشتم و هرسه كلي خنديديم با آمدن پدرم، مادر به آشپزخانه رفت و مهدي به سراغ درس ومشقهايش و من هم نشستم پاي تلويزيون تا خبري از جبهه و جنگ بگيرم. پدرغريد و گفت: «كانال را عوض كن.»
من بيهيچ سخني كانال را عوض كردم و انديشيدم كه پدر فكر كرده باديدن برنامهها باز هواي جبهه به سرم ميزند در حاليكه خبر نداشت آخرينشبي هست كه من در كنارشان هستم. موقع خوابيدن شب بخير گفتم و براي آخرينبار به چهرهي هميشه مغموم پدر و چهرهي مهربان مادر نگريستم. وقتي كنارمهدي خوابيدم كلي باهاش صحبت كردم و گفتم كه اگر من نباشم تو بايد هوايپدر و مادر را داشته باشي و درست را حسابي بخواني و كلي حرفهاي ديگر كهباعث شد مهدي متحير بلند بشود و بپرسد چرا امشب اينطوري حرف ميزنم؟چشمانم را بستم و خميازهاي كشيدم و گفتم:« هيچي همينطوري!»
موقع نماز صبح بلند شدم وضو گرفتم و بعد از خواندن نماز آرام آرامشروع به پوشيدن لباسهايم كردم. نگاهي به مهدي كه غرق خواب بود كردم و بعدساكم را برداشته و از اتاق خارج شدم براي آخرين بار نگاهي سرسري به خانه وحياط انداختم و بعد راهي شدم. محمد از سخن باز ايستاد و نگاهي به چهرهيمن انداخت و گفت: «خوب تو از كار من چه برداشتي ميكني؟»
متفكر گفتم«يعني چه؟»
محمد گفت:«يعني اينكه من الان نزديك 8 ماه است آمدهام و مرتباًتلگراف به خانوادهام زدهام ولي فقط مادرم و برادرم هستند كه پاسخم راميدهند، يعني پدرم مرا نبخشيده، حق داشته، نه» نميدانستم چه پاسخي بهمحمد بدهم، به زور لبخندي زدم و گفتم:«نميدانم تو براي خودت دلايليداشتهاي و او هم متقابلاً دلايلي، باور كن نميدانم چه بگويم؟ »
خنديد و آهي كشيد. دو روز بعد نامهاي به پدر محمد نوشتم و از اوخواستم كه محمد را بخشيده و لطف كرده و نامهاي به محمد بنويسد. هيچگاه آنروز را فراموش نميكنم. پتوي آويزان كنار رفت و مرد ميانسالي اسم و فاميلمحمد را صدا زد و يك آن حس كردم پدر محمد است.
دو روز بعد محمد از شناسايي باز گشت و من در حاليكه سعي ميكردمشادي و هيجان خود را پنهان كنم به او گفتم:« يكنفر توي سنگر با تو كاردارد بندهي خدا 2 روز است كه معطل توست.»
متحير پرسيد:«كيه؟»
من گفتم:«نميدانم خودش را اصلاً معرفي نميكنه»
با عجله به طرف سنگر رفت در حاليكه گرد و خاك لباسهايش را ميتكاند، خودم را به او رساندم تا شاهد ديدار پدر و پسر باشم.
لحظهاي هر دو متحير به هم نگريستند و بعد بغضها بود كه شكسته شد وگريههاي از روي شادي و آغوش گرفتنهاي از روي دلتنگي. جمع خودماني بود وشاد، پدر محمد رو به من كرد و گفت:«آخه آقا منصور! فكرش را بكن اگر جاي منبوديد از دست محمد ناراحت نميشديد؟».
با خنده پرسيدم:«چرا حاج آقا ؟»
گفت:«آخه محمد وقتي رفت جبهه تا 3 روز ما خبر نداشتيم كجاست تا اينكه آقا تلگراف زد و گفت جبهه است!»
محمد متحير گفت:«اِ بابا كم لطفي نكن ديگه! نامه كه براتون نوشته بودم مگه نخوندينش؟»
پدرش خنديد و گفت:« اي ناقلا چون سواد ندارم »
محمد گفت:« نه به امام حسين خودم براتون نامه نوشتم گذاشتمش توي.. …»
و به فكر فرو رفت ولي يادش نيامد و گفت:«به خدا راست ميگويم»
پدرش خنديد و گفت:«بهر حال پسر جان ما نامهاي نديديم وقتي برگشتيم تهران نشانم بده»
و بعد گوش محمد را گرفت و تاباند، محمد با خنده گفت:« چشم آقا جون آخ دردم گرفت، زديم زير خنده.»
قرار بر اين شد بعد از عمليات با هم برگردند. شب عمليات محمد خيليخوشحال بود سابق اينطوري نبود و اين براي من كه هميشه او را زير نظر داشتمعجيب بود وقتي براي آخرين بار پدرش را در آغوش گرفت زير گوش پدر چيزي گفتكه باعث شد اشك از ديدگان پدرش جاري بشود بعداً پدرش گفت اَزش حلاليتطلبيده.
در حقيقت اين آخرين عملياتي بود كه محمد رفت حالا معناي غمگين بودنسابقش و شاد بودن آن شبش را فهميدم. چرا كه ديگر رضايت نامهي پدرش راداشت و با خيال راحت به معبودش ميپيوست. بعدها در مراسمش نامهي او راكه برادرش از لاي يكي از كتب درسي محمد پيدا كرده بود بهم نشان دادند.
«پدر و مادر عزيزم! اميدوارم مرا حلال كنيد خصوصاً پدر مرا ببخشيدكه در مورد اردو به شما دروغ گفتم و از حُسن نيت شما سوء استفاده كردم وليباور كنيد برايم بسيار سخت و دشوار است كه ميبينم هم سن و سالانم و حتيكوچكترها در جبهههاي جنگ به خاطر دفاع از آب و خاك و ميهن نبرد ميكنندو به شهادت ميرسند و من راحت نشسته و فقط از تلويزيون نظارهگر آنهاهستم. پدر و مادر عزيزم، من به جبهه ميروم تا بتوانم دِين خود را هر چندكوچك به مردم و ميهنم ادا كنم از شما عاجزانه طلب بخشش ميكنم و اميدوارمكه هيچگاه دعا براي سربازان امام و مملكت را فراموش نكنيد چرا كه ما بهدعاي شما بزرگواران بَسي محتاجيم.»
بايد پدرم حلالم كند تا شهيد شوم
خبرگزاريفارس:در حقيقت اين آخرين عملياتي بود كه محمد رفت حالا معناي غمگين بودنسابقش و شاد بودن آن شبش را فهميدم. چرا كه ديگر رضايت نامهي پدرش راداشت و با خيال راحت به معبودش ميپيوست.

يكياز همسنگريهايم جوان 18 سالهاي بنام محمد بود، آرام و با خدا؛ نماز شبشترك نميشد چنان با سوز و گداز نماز ميخواند و دعا ميكرد كه اگر كسياطرافش بود به گريه ميافتاد و به زانو در ميآمد. چهرهي غمگين وافسردهاي داشت خصوصاً شبهاي عمليات اين ويژگيها به اوج خودش ميرساند ومن كه هميشه او را زير نظر داشتم مشتاق بودم تا دليل اين گوشه گيريها رابدانم ! چرا؟ در وجود بچهها چه ميديد كه در خود نميديد؟ يكبار داخلسنگر بچهها صحبت از چگونه آمدنشان به جبهه ميكردند نوبت به محمد كه رسيدتبسمي كرد آهي كشيد گفت:
ـ من هم مثل بقيه …..
و بيشتر در خود فرو رفت احساس كردم محمد با آمدنش به جبهه مشكل داشتهاست پس تصميم گرفتم خودم را بيشتر به او نزديك كنم تا اگر بتوانم گرهي ازمشكلات او باز كنم و يا اينكه حداقل با صحبت كردن با من كمي از بار اندوهشكم كند. يك شب كه مشغول واكس زدن پوتينهايش در بيرون سنگر بود رفتم كنارشنشستم تا به بهانهي واكس زدن پوتينهايم با او سر صحبت را باز كنم و ازقضا موفق شدم. او تعريف كرد بعد از شنيدن خبر شهادت دوستم حسين ديگر تحملماندن نداشتم و با پدرم راجع به آمدنم به جبهه صحبت كردم ولي دريغ كه سخنپدر چون پتكي بر سرم فرود آمد.
ـ نه! اصلاً فكرش را هم نكن.
دهانم خشك شد و چون زهر تلخ، بي آنكه چيزي بگويم برخاستم و به اتاقمرفتم و براي اولين بار به حال زارم چنان گريستم كه چشمهي اشكم خشك شد.بعد از فكر زياد تصميم گرفتم برگهي رضايت نامهي جبهه را به عنوان برگهرفتن به اردو به پدرم بدهم و شب بعد نقشهام را به اجرا درآوردم. پدر همبه دليل نداشتن سواد آن را امضاء كرد. از اينكه سر پدر كلاه گذاشته بودمناراحت شدم ولي افسوس كه چارهاي جز اين نبود. تا اعزام شدن به جبهه 2 روزوقت داشتم. پس كارهايم را در اين دو روز سرو سامان دادم. پنهاني ساكم راآماده ساختم و در اين بين نامهاي براي پدر و مادرم نوشتم و از آنهاحلاليت طلبيدم. شب آخري حسابي سر به سر مادرم و برادرم مهدي گذاشتم و هرسه كلي خنديديم با آمدن پدرم، مادر به آشپزخانه رفت و مهدي به سراغ درس ومشقهايش و من هم نشستم پاي تلويزيون تا خبري از جبهه و جنگ بگيرم. پدرغريد و گفت: «كانال را عوض كن.»
من بيهيچ سخني كانال را عوض كردم و انديشيدم كه پدر فكر كرده باديدن برنامهها باز هواي جبهه به سرم ميزند در حاليكه خبر نداشت آخرينشبي هست كه من در كنارشان هستم. موقع خوابيدن شب بخير گفتم و براي آخرينبار به چهرهي هميشه مغموم پدر و چهرهي مهربان مادر نگريستم. وقتي كنارمهدي خوابيدم كلي باهاش صحبت كردم و گفتم كه اگر من نباشم تو بايد هوايپدر و مادر را داشته باشي و درست را حسابي بخواني و كلي حرفهاي ديگر كهباعث شد مهدي متحير بلند بشود و بپرسد چرا امشب اينطوري حرف ميزنم؟چشمانم را بستم و خميازهاي كشيدم و گفتم:« هيچي همينطوري!»
موقع نماز صبح بلند شدم وضو گرفتم و بعد از خواندن نماز آرام آرامشروع به پوشيدن لباسهايم كردم. نگاهي به مهدي كه غرق خواب بود كردم و بعدساكم را برداشته و از اتاق خارج شدم براي آخرين بار نگاهي سرسري به خانه وحياط انداختم و بعد راهي شدم. محمد از سخن باز ايستاد و نگاهي به چهرهيمن انداخت و گفت: «خوب تو از كار من چه برداشتي ميكني؟»
متفكر گفتم«يعني چه؟»
محمد گفت:«يعني اينكه من الان نزديك 8 ماه است آمدهام و مرتباًتلگراف به خانوادهام زدهام ولي فقط مادرم و برادرم هستند كه پاسخم راميدهند، يعني پدرم مرا نبخشيده، حق داشته، نه» نميدانستم چه پاسخي بهمحمد بدهم، به زور لبخندي زدم و گفتم:«نميدانم تو براي خودت دلايليداشتهاي و او هم متقابلاً دلايلي، باور كن نميدانم چه بگويم؟ »
خنديد و آهي كشيد. دو روز بعد نامهاي به پدر محمد نوشتم و از اوخواستم كه محمد را بخشيده و لطف كرده و نامهاي به محمد بنويسد. هيچگاه آنروز را فراموش نميكنم. پتوي آويزان كنار رفت و مرد ميانسالي اسم و فاميلمحمد را صدا زد و يك آن حس كردم پدر محمد است.
دو روز بعد محمد از شناسايي باز گشت و من در حاليكه سعي ميكردمشادي و هيجان خود را پنهان كنم به او گفتم:« يكنفر توي سنگر با تو كاردارد بندهي خدا 2 روز است كه معطل توست.»
متحير پرسيد:«كيه؟»
من گفتم:«نميدانم خودش را اصلاً معرفي نميكنه»
با عجله به طرف سنگر رفت در حاليكه گرد و خاك لباسهايش را ميتكاند، خودم را به او رساندم تا شاهد ديدار پدر و پسر باشم.
لحظهاي هر دو متحير به هم نگريستند و بعد بغضها بود كه شكسته شد وگريههاي از روي شادي و آغوش گرفتنهاي از روي دلتنگي. جمع خودماني بود وشاد، پدر محمد رو به من كرد و گفت:«آخه آقا منصور! فكرش را بكن اگر جاي منبوديد از دست محمد ناراحت نميشديد؟».
با خنده پرسيدم:«چرا حاج آقا ؟»
گفت:«آخه محمد وقتي رفت جبهه تا 3 روز ما خبر نداشتيم كجاست تا اينكه آقا تلگراف زد و گفت جبهه است!»
محمد متحير گفت:«اِ بابا كم لطفي نكن ديگه! نامه كه براتون نوشته بودم مگه نخوندينش؟»
پدرش خنديد و گفت:« اي ناقلا چون سواد ندارم »
محمد گفت:« نه به امام حسين خودم براتون نامه نوشتم گذاشتمش توي.. …»
و به فكر فرو رفت ولي يادش نيامد و گفت:«به خدا راست ميگويم»
پدرش خنديد و گفت:«بهر حال پسر جان ما نامهاي نديديم وقتي برگشتيم تهران نشانم بده»
و بعد گوش محمد را گرفت و تاباند، محمد با خنده گفت:« چشم آقا جون آخ دردم گرفت، زديم زير خنده.»
قرار بر اين شد بعد از عمليات با هم برگردند. شب عمليات محمد خيليخوشحال بود سابق اينطوري نبود و اين براي من كه هميشه او را زير نظر داشتمعجيب بود وقتي براي آخرين بار پدرش را در آغوش گرفت زير گوش پدر چيزي گفتكه باعث شد اشك از ديدگان پدرش جاري بشود بعداً پدرش گفت اَزش حلاليتطلبيده.
در حقيقت اين آخرين عملياتي بود كه محمد رفت حالا معناي غمگين بودنسابقش و شاد بودن آن شبش را فهميدم. چرا كه ديگر رضايت نامهي پدرش راداشت و با خيال راحت به معبودش ميپيوست. بعدها در مراسمش نامهي او راكه برادرش از لاي يكي از كتب درسي محمد پيدا كرده بود بهم نشان دادند.
«پدر و مادر عزيزم! اميدوارم مرا حلال كنيد خصوصاً پدر مرا ببخشيدكه در مورد اردو به شما دروغ گفتم و از حُسن نيت شما سوء استفاده كردم وليباور كنيد برايم بسيار سخت و دشوار است كه ميبينم هم سن و سالانم و حتيكوچكترها در جبهههاي جنگ به خاطر دفاع از آب و خاك و ميهن نبرد ميكنندو به شهادت ميرسند و من راحت نشسته و فقط از تلويزيون نظارهگر آنهاهستم. پدر و مادر عزيزم، من به جبهه ميروم تا بتوانم دِين خود را هر چندكوچك به مردم و ميهنم ادا كنم از شما عاجزانه طلب بخشش ميكنم و اميدوارمكه هيچگاه دعا براي سربازان امام و مملكت را فراموش نكنيد چرا كه ما بهدعاي شما بزرگواران بَسي محتاجيم.»