صفحه 1 از 2
باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ۸:۰۵ ب.ظ
توسط oweiys
به نام خداوند بخشاینده مهربان
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
می خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل هاي گيلان
كودكی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
می دويدم همچو آهو
می پريدم ازلب جوی
دور ميگشتم ز خانه
می شنيدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غراّن
مشت میزد ابرها را
جنگل از باد گریزان
چرخ ها میزد چو دریا
دانه های گرد باران پهن میگشتند هر جا

سبزه در زیر درختان رفته، رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران
به چه زيبا بود باران

می شنيدم اندر اين گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهاي آسمانی
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا (مرحوم قیصر امین پور)

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ۱۰:۴۴ ب.ظ
توسط oweiys
چشمها را باي شست
جور ديگر بايد ديد
واژها را بايد شست
واژه بايد خود باد , واژه بايد خود باران باشد
چتر ها را بايد بست....
زير باران بايد رفت ... فكر را ، خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد بازی كرد
زير باران بايد چيز نوشت ، نيلوفر كاشت....
زندگي تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.... (از صدای پای آب مرحوم سهراب سپهری) 
Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ۱۱:۰۲ ب.ظ
توسط Shahbaz
باز باران با ترانه
(مرحوم قیصر امین پور)
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده. شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی. یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده. آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن. بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده. برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی. سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا. رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان. چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی. با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی. می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان. این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟ روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.” اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران. جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره. گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان. سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه. بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
مجد الدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)
Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ۱۱:۵۹ ب.ظ
توسط oweiys
این شعر اولی تقریبا شبیه همان شعر کتابهای درسیمان بود , به همین خاطر کامل آن را نزدم , چون بالعکس شعر کامل , با بیت به بیتش خاطره داریم و آشناییم یادش به خیر
کودکی....
[HR]
بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است...
....بزن باران به نام هرچه خوبیست به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ بزن باران که وقت لای روبیست
...بزن باران و شادی بخش جان را بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران نمان خاموش , گریان شو , بباران....
بزن باران بشوی آلودگی را ز دامان بلند روزگاران....

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸, ۶:۰۹ ب.ظ
توسط oweiys
((باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس ))
(سعدی)

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸, ۶:۳۶ ب.ظ
توسط ستاره شب تار
[SIZE=150]باران اشكم مىرود وز ابرم آتش مى
با پختگانگوى اينسخن،سوزشنباشد خامرا
سعدی
Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۸, ۱۰:۲۰ ق.ظ
توسط DTN
،
باران ،
باران،
شیشه ی پنجره را
باران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور ،
وای
باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گر چه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحرنزدیک است
بارانشیشه پنجره را
باران شست.
"حمید مصدق"
Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸, ۱۱:۱۲ ب.ظ
توسط oweiys
[External Link Removed for Guests]
آه من آه من
بارش بارانم بود
بیرق کاوه آهنگر در دستم بود
غرش رعد مهیبی بودم
چشم در ظلمت من برقی بود
به فراخی زمین گوشم بود
[HR]
(میعاد با کوه مرد - اسماعیل آیینی)
Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸, ۹:۴۶ ق.ظ
توسط Takhrib Chi
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد,نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی (اکنون) است
Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸, ۷:۲۱ ب.ظ
توسط mahshid-banoo
باران باران را باید تقدیم کرد...
و من ماندم در این هستی زیبا
که هستند همه زیبا، چون زلال قطره ای باران،
باران را به که تقدیم کنم؟!
-مهشید.ا

Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸, ۲:۰۵ ب.ظ
توسط Takhrib Chi
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
Re: باز باران....می خورد بر بام خانه
ارسال شده: دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸, ۸:۳۴ ب.ظ
توسط oweiys
صفحه کهنه یاد داشتهای من گفت [COLOR=#974806]دوشنبه میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابر که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه .... 