صفحه 1 از 1

خاطراتي از بچه‌هاي تفحص

ارسال شده: چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۳۶ ق.ظ
توسط RAHVAR
خاطراتي از بچه‌هاي تفحص
خبرگزاريفارس: چند دقيقه نگذشته بود كه صداي تكبير بچه‌ها به آسمان رفت. پس از دهدقيقه كار شهيد پيدا شد. شهيد پر بركتي بود چند روز بعد هم شهيد پيداكرديم. معراج دوباره پر از شهيد شد.


تصویر


*رزق اول محرم

چند روز مانده بود به محرم. بي سيم زدند كلية شهداي تفحص شده را تحويل معراج الشهداي اهواز بدهيد.
حسابي حالمان گرفته شد. مي‌خواستيم محرم امسال را با شهداي شرهاني صفاكنيم. روز اوّل محرم بعد از خوردن صبحانه مسئول گروه گفت: « حتماً مالياقت ضيافت شهدا را نداشتيم. اما از همين امروز با توسل به سيدالشهداء(ع)و توكل به خدا كار را دوباره شروع مي‌كنيم . شايد خدا عنايتي به اين دلهايشكسته بكند.»
بيل مكانيكي شروع به كار كرد.
چند دقيقه نگذشته بود كه صداي تكبير بچه‌ها به آسمان رفت. پس از دهدقيقه كار شهيد پيدا شد. شهيد پر بركتي بود چند روز بعد هم شهيد پيداكرديم. معراج دوباره پر از شهيد شد. بچّه‌ها جان گرفتند.

*روي كفنشان نوشته….

هر روز به حضرت زهرا(س) توسل كنيم نااميد نمي‌شويم. روي كفن شهدايي كهتفحص مي‌شوند نام آن بزرگواري را كه در آن روز توسل كرده‌ايم مي‌نويسيم.
داخل معراج شرهاني كه مي‌شوي مي‌بيني روي‌ كفن اكثر شهداء نوشته شده: «السلام‌عليك‌يا‌فاطمه‌الزهرا(س)»

تفحصل درخرابه

بچه‌هاي ارتش گفته بودند منطقه‌اي هست كه احتمال وجود شهيد در آن است. به اسم رقيه(س) سه ساله رفتيم . از مرز رد شديم.
رسيديم محل، ويرانه بود. گفتم: روز رقيه است اين هم خرابه، سه تا شهيد مي‌خواهيم .
بلد گروه گفت: « يكي بيشتر نيست»
كنار خرابه دو تا شهيد پيدا شد. خيلي گشتيم . هيچ اثري نبود.
داشتيم بر مي‌گشتيم، بي سيم زدند دو تا پيكر هم در مقر تيپ هست. بهدلم افتاد يكي از اجساد مشكل دارد. بررسي كرديم يكي از جنازه‌هاي داخل مقرعراقي بود. شدند سه تا شهيد.

*پيشاني بند

زيارت عاشوراي آن روز صبح حسابي حال داد. به دلمان برات شد به نام قمربني‌هاشم،‌آقا ابوالفضل(ع) كار كنيم. وارد خاك عراق شديم. رزقمان هفتشهيدبود. چهارتاشان پيشاني بند داشتند. رويش نوشته بود: « يا ابوالفضلالعباس(ع)»

سومي گمنام بود

بهمن سال هشتاد فكه بوديم. سيزده روز بود خبري نبود به نيت پنج تنرفتيم. تا بعد از ظهر پنج تا شهيد پيدا كرديم . يكي گمنام و چهار تا باهويت . وقتي رسيديم مقر ، يكي پرسيد: « به كي توسل كرده بوديم؟» گفتم: «به پنج تن» گفت: « چندمي شهيد گمنام بود؟» جا خوردم ، گفتم : « سومي»

*قنداقه

بهش گفتم: از خاطرات توسل به علي اصغر بگو. بغض گلوش رو گرفت و گفت:توي معراج هر وقت شهدا رو مي‌ذاريم داخل كفن، بغل مي‌كنيم. بعضي‌هاشاونقدر كوچك‌اند كه ياد قنداقه مي‌افتيم.

*امام سوم ـ سه شهيد

سال 76 در طلائيه كار مي‌كرديم. هفت، هشت تا يگان بوديم. حدود دو، سهماه حتي يك شهيد هم پيدا نكرديم. همه دمق بودند. عصرها هر يگان گوشةبيابان عزاداري و التماس مي‌كردند. پيش خودم گفتم: از امروز به ترتيب بهچهارده معصوم توسل مي‌كنيم.
روز اول به نام پيامبر و … تا روز پنجم خبري نشد. صبح قبل ازبچّه‌ها راهي شدم رو به سوي عراق. بي اختيار اشك از چشمانم جاري شد، دلمشكست. خدمت امام حسين عرض كردم:
آقا جان! امروز به نام شماست. اگر شما امام سوم و سالار شهيداني امروز عنايت كن ما سه شهيد تفحص كنيم.
نزديك ظهر داخل بيل يك شهيد بيرون آمد. خواستيم كار را تعطيل كنيم. راننده گفت: يك بيل ديگر بزنيم.
شهيد دوّم هم خودش را نمايان ساخت. عصر همان روز شهيد سوم هم پيدا شد.
شب كل منطقه مثل توپ صدا كرد؛ بچه‌اي لشكر امام حسين(ع) امروز سه تا شهيد پيدا كردند.

*نذر براي بي بي

چند تا شهيد پيدا كرديم . يكي‌شان گمنام بود.
قرار شد بررسي دقيق براي شناسايي در مقر انجام بشه. پيكر باقي مانده و وسايلش را گذاشتيم داخل گوني. رفتيم مقر.
هنوز در گوني را باز نكرده بوديم يكي از بچه‌ها گفت: بياييد به خانم حضرت زهرا(س) توسل كنيم. هر كس يه نذري كرد.
يك نفر گفت: هزار تا صلوات براي بي‌بي و…
در گوني كه باز شد اولين چيزي كه پيدا كرديم روي پيراهن نوشته شده بود يا زهرا (س)
هويتش هم پيدا شد.

*اباالفضل اباالفضلي

ايام نوروز بود، خانواده ها براي بازديد مي‌آمدند طلائيه. كار گيركرده بود و ما شرمنده خانواده‌هاي شهداي مفقود بوديم. شب ولادت امامرضا(ع) مقر بچه‌هاي لشكر 31 عاشورا جشن بود. آخر كار ناگهاني متوسل شدم بهآقا ابوالفضل(ع). مجلس با صفائي شد. صبح بچه‌ها گفتند: به نام آقاابوالفضل (ع) برويم. گفتم :«روز ولادت امام رضا(ع)!»
گفتند: « ديشب حال داد، امروز هم از اباالفضل عيدي مي‌گيريم»

*نشستم پشت بيل

شهيد پيداكرديم، اسمش «اباالفضل خدايار» بود، بچة كاشان، از گردانامام محمد باقر(ع) گروهان حبيب حسابي ذوق زده شديم. به بچه‌ها گفتم« اگرشهيد ديگري به نام اباالفضل پيدا شد طلائيه گوشه‌اي از حرم عباس(ع) است»
كار را دوباره شروع كرديم. چند بيل زديم. بچه‌ها ريختند داخل گودال فرياد زدند: يا اباالفضل .
پريدم پايين. ديدم دست يكي از بچه‌ها، يك دست بريده است. از محلي كهدست افتاده بود آب زد بيرون. فكر كرديم آب قمقمه است. قمقمه‌اش خشك خشكبود.
آرام آرام شهيد را بيرون آورديم. هويت پلاكش را استعلام كرديم.اعلام كردند: « شهيد اباالفضل اباالفضلي گردان محمد باقر(ع) گروهان حبيب»
گفتم:« اينجا خود حرم اباالفضل العباس (ع) است»…

* اولين شهيدشرهاني ـ عيدي امام زمان (عج)

بچه‌هاي سپاه و ارتش جلسه داشتند. اختلاف بود كه در منطقه شرهاني پيكرشهيد داريم يا نه؟ قرار شد بچه‌هاي لشكر 14 امام حسين(ع) يك هفته به صورتآزمايشي ارتفاعات 178-175 منطقة عملياتي محرم(شرهاني) را تفحص نمايند، درصورتيكه شهيد پيدا شد ادامه بدهند. شش روز بود كار مي‌كرديم آن هم دور ازچشم عراقي‌ها. آخرين روز مصادف بود با نيمة شعبان.
شهيد غلامي شب را مشغول راز و نياز بود. به آقا عرض كرده بود: « اگرما لياقت پيدا كردن شهدا را نداريم اشكال ندارد امّا ما را شما دعوتكرده‌ايد، نمي‌خواهيد عيدي ما را بدهيد؟» روز عيد تا ظهر خبري نشد. گلبوتةشقايق وحشي چشم شهيد غلامي را گرفت. خواست گل را بچيند. ريشة شقايق سجدهگاه شهيد بود. جمجمه‌اش پيدا شدو آرام آرام بدن از زير خاك آمد بيرون
روي كارت شناسايي‌اش نوشته شده بود: « مهدي منتظرالقائم»

*يا معين الضعفاء

مثل همة روزها نماز جماعت صبح و زيارت عاشورا را خوانديم. به دلمانافتاد به نام امام رضا(ع) كار را شروع كنيم. وارد خاك عراق شديم. تا عصرهشت شهيد به نيت امام هشتم خودشان را به ما نشان دادند. چند شهيد هويت داربودند و چند تا گمنام . بچه‌ها مشغول وارسي پيكر شهيد گمنام بودند تا شايدهويتش آشكار شود. خط سبز رنگي پشت پيراهنش نمايان شد.
پيراهن را بخار زديم . نوشته بود: « يا معين الضعفاء»

روايت از: حميد هادي پور، محمدعلي عليجاني، محمد احديان