صفحه 1 از 1

ديوارنويسي‌هاي يك جاسوس

ارسال شده: یک‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۰۱ ق.ظ
توسط RAHVAR
ديوارنويسي‌هاي يك جاسوس
خبرگزاريفارس: در گوشش آرام گفتم: «مرتيكه جاسوس!» نشنيده گرفت و گفت: «چيه جاسوسيملائك رو نمي‌كني؟ فكر نكن من نمي‌فهمم و نمي‌دونم كه توچه كاره‌اي؟ برامدعا كن حاجي!» و خنديد و رفت.


تصویر


ازروز اول رفتار غير معقول و مسخره‌اي داشت و من چقدر از اين آدم بدممي‌آمد. بچه‌ها صداش مي‌زدن «سيا». چهره‌اش زشت بود و سياه. مرتب شوخي ومسخره‌بازي راه مي‌انداخت و اسباب خندة بچه‌ها شده بود. مغرور بود ونصيحت‌ناپذير. به سبك و سياق خودش با همه چيز برخورد مي‌كرد.

***

از وقتي جريان ديوار را شنيدم، هر روز به آن سر مي‌زدم. روي ديواركنار انبار، هفت اسم با زغال نوشته شده بود، هفت اسم در هفت روز متفاوت.نام هفت نفر از بچه‌ها بود كه بعداً شهيد شده بودند. اولين كسي كه متوجهشده بود آنها قبل از اين كه شهيد بشوند، اسمشان روي ديوار نوشته شده، رسولبود. بچه مشهد بود و خيلي هم تيز. قسم مي‌خورد و مي‌گفت: «هر كدام از اينهفت نفر، يك روز قبل از شهادت، اسمشان روي ديوار نوشته شده».
باورش برايم سخت بود؛ تا اين‌كه شب عمليات رسيد و خبر دادند اسم چهارنفر به ليست ديوار اضافه شده. سريع خودمان را به ديوار رسانديم. چشمانمردد ما تصوير آن چهار نفر را به خاطرمان مي‌فرستاد؛ وداع، سخت و عجيببود.
فردا روز، عمليات شد و چشمان ما در فراق چهار عزيز سفركرده به اشكنشست. بعد از عمليات، وقتي برگشتيم، شتابان خود را به ديوار رسانديم و بريادبود دوستانمان مبهوت نگاه مي‌كرديم و اشك مي‌ريختيم و از خدا طلب شهادتمي‌كرديم. كاش مي‌دانستم چه كسي از راز شهادت همرزمانش خبر دارد! خيليدوست داشتم بدانم كدام كبوتر، قبل از آن كه به آشيانة الهي خود بازگردد،آشيانه‌اش را خود ساخته است!
از آن روز به بعد، بچه‌ها براي آن ديوار و نوشته‌هايش ارزش و حرمتقائل مي‌شدند. وقتي بچه‌ها چشم‌شان به ديوار مي‌افتاد، مي‌گفتند «السلامعليك يا اولياءالله، السلام عليك ايها الشهداء و الصديقين».
فقط يك نفر بود كه اصلاً اعتنايي به اين موضوع نشان نمي‌داد و هر وقتحرفش مي‌شد، سعي مي‌كرد قضيه را لوس و مسخره جلوه بدهد: سيامك. مي‌آمد وسطمحوطة گروهان، طوري كه همه متوجه او شوند؛ دستانش را مثل بازيگرهاي تئاتربالا مي‌آورد و مي‌گفت: «اي خدا، كدامين يك از ما را جاسوس فرشتگان قرارداده‌اي؟» و قهقهه‌اي مي‌زد و مرتب ادعا مي‌كرد كه ممكنه اين قضية ديوار،فقط يك اتفاق باشه.
بارها بهش اخطار دادم كه قضية ديوار را شوخي نگيرد. گفتم اگر ايمان وپاية او ضعيف است، دليل نمي‌شود همه مثل او باشند. تذكر دادم كه مراقبرفتارش باشد، چرا كه ممكن است چنان بلايي سرش بيايد كه درس عبرتي براي همهباشد. گوش نمي‌داد.
تذكر دادن به سيامك، برايم عادت شده بود؛ چيزي شبيه يك وظيفه. شدتتذكرات من باعث شده بود بچه‌ها احتمال بدهند آن‌كه از راز شهادت بچه‌هاخبر دارد و مرد فرزانه‌اي است، من باشم؛ نمي‌خواستم اين‌طور فكر كنند، امااحساس مي‌كردم بايد جلوي سيامك را مي‌گرفتم. باور داشتم دير يا زود بلايوحشتناكي سرش مي‌آيد. اما او آن‌قدر شوخي مي‌كرد و دلقك‌بازي درمي‌آورد كهديگر آدم واقعاً كسرشأنش مي‌شد باهاش حرف بزند. آخر اين بشر، آن‌قدر شوخيمي‌كرد و ادا و اطوار درمي‌آورد كه ديدن چهرة عادي‌اش، در آن شرايط سختجنگ و جبهه، آدم را به خنده مي‌انداخت، چه رسد به اين كه بخواهد از حالتعادي خارج شود.
چند ماه گذشت. شب‌هاي عمليات كه مي‌شد بچه‌ها كشيك مي‌دادند، ببينندچه كسي اسم شهداي فردا را روي ديوار مي‌نويسد. اما سيا باز هم مسخره‌بازيمي‌كرد؛ مي‌رفت دور و بر ديوار و مي‌گفت: «مي‌خوام با اون بابا حرف بزنميك‌وقت اسم منو ننويسه. من طاقت مردن توي غربت را ندارم... بايد يه جاييبميرم كه برام آشنا باشه. سكوت باشه. خلوت باشه. راحت باشه».
رفتارش بعضي وقت‌ها غير طبيعي مي‌شد. يك روز باهاش حسابي دعوايم شد.داشتم نماز مي‌خواندم كه آمد كنارم و گفت: «ببين عزيز دلبندم! حواست بهمنه يا به بالاتر از من؟» با اون چهرة يأجوج و مأجوجش! نتوانستم جلوي خودمرا بگيرم. خنده‌ام گرفت. خيلي بد شده بود. تقريباً همة بچه‌ها متوجه خندةمن شده بودند. اون‌ها روي من حساب‌هايي داشتند. خيلي بد شد. بايد كاريمي‌كردم. تا آخر نماز عرق مي‌ريختم. نمازم كه تمام شد، يقه‌اش را چسبيدم وزدم توي گوشش. گفتم: «اينو به خاطر نماز زدم، نه به خاطر خودم. آخه نمازكه ديگه شوخي نيست». مي‌دانستم اگر هر چه كتك بخورد، خيالش نيست. اون روزدو تا مطلب كه مدت‌ها بود مي‌خواستم بگويم، بهش گفتم. اول اين كه ازعاقبتش مي‌ترسم و براي عاقبت به خير شدنش دعا مي‌كنم. دوم اين كه بدنش بويجاسوس مي‌ده. راستش چند روزي بود كه احتمال جاسوس بودنش را داده بودم.اولين نفر هم خود من متوجه رفتار غير طبيعي و رفت و آمد نيمه‌شبانه‌اش شدهبودم. غير از جاسوسي، داشت با عقايد ما هم بازي مي‌كرد كه خيلي خطرناكبود. هر چند بچه‌ها عقيده داشتند سيا بچة خوبي است و من زيادي نسبت به اوحساس شدم. اما نظر خودم اين بود كه سيامك يك منافق تمام عيار است. رسول رامأمور كردم مراقبش باشه. يك شب هوايش را داشت صبح كه شد، آمد و زار زارگريه كرد و گفت: «سيامك جاسوسي مي‌كنه. خيلي نامرديه كه از ما جدا باشه.بايد باهاش حرف بزنيم ببينيم شايد راضي بشه بهمون كمك كنه.»
هنوز حرفش تمام نشده بود كه سيا از راه رسيد و گفت: «چطوري رسول؟ شترآمده در خونت بايد قربوني بدي!» و اشك امانش نداد و از حال رفت... اسمش روديوار نوشته شده بود. هنوز سرش توي بغل من بود كه يكي از بچه‌هاي گروهانآمد روي منو بوسيد و گفت: «آقا! تو رو به لياقت مردانه‌ات قسم مي‌دم برايمن هم يه جايي رزرو كن!» اشك توي چشمش پيدا بود. چي مي‌تونستم بگم، جز اينكه با چهره‌اي مليح و آرام، قول دعا بهش بدم. درست نيم ساعت بعد، خبر رسيدكه نفر بعدي همين برادره كه التماس دعا داشت. اسمش به ليست اضافه شده بود.بندة خدا چقدر دست و صورت مرا بوسيد. ديگر از اون روز، همه فكر مي‌كردندكه من... اما خدائيش من كه بهشون حرفي نزده بودم. اونها خودشون به ايننتيجه رسيده بودند. مرتب مي‌آمدند پيش من و التماس دعا داشتند.
آن روز فصل گريستن و لبيك گفتن وداع رسول و آن يكي برادرمان بود.رسول آن‌قدر احساسات انساني‌اش اوج گرفته بود كه حتي با سيامك هم خداحافظيكرد و از او حلاليت طلبيد. همان روز در بمباران هوايي، رسول و آن برادرعزيز كه براي من لياقتي مضاعف قائل بود، شهيد شدند.
با خودم گفتم حتماً كار سيا بوده. اون جاي ما رو مخابره كرده.مخفيانه با حاج رضا و قاسم صحبت كردم و بنا شد در فرصتي از زير زبانشبكشيم. خيلي چيزها بود كه بايد مي‌فهميديم.
دو ـ سه روز بعد داشتيمش مي‌برديم تا زبانشو باز كنيم كه يكدفعهديديم همة بچه‌هاي گروهان دارند او را صدا مي‌زنند. باور كردني نبود. اسمسيامك روي ديوار نوشته شده بود. به هر حال مجبور شديم. بي‌خيالش بشيم چونطبق معمول بنا بود شهيد بشه. اما اون باز هم اين چيزها رو جدي نمي‌گرفت.به ريش مرگ مي‌خنديد و مي‌گفت: من مردني نيستم. با خودم گفتم از شرش خلاصمي‌شيم.
آمده بود حلاليت بطلبد. چه آهي كشيدم و چه اشكي چكاندم! بيچاره سياسرخ شده بود. بين بودن و نبودن مانده بود. نمي‌دانست چطور با قضية ديواركنار بيايد. گاهي مسخره‌بازي درمي‌آورد و شوخي مي‌كرد و گاهي آرام مي‌شد وتوي فكر مي‌رفت. اين هم آخر ـ عاقبت اين آقا و درس عبرتي كه بايد يادمي‌گرفت و نخواست ياد بگيرد.
وقتي براي حلاليت بغلش گرفتم، گفت: «خب حاج آقا! ما رو حلال كن و بفرما من بهشتي‌ام يا جهنمي؟» در گوشش آرام گفتم: «مرتيكه جاسوس!»
نشنيده گرفت و گفت: «چيه جاسوسي ملائك رو نمي‌كني؟ فكر نكن مننمي‌فهمم و نمي‌دونم كه توچه كاره‌اي؟ برام دعا كن حاجي!» و خنديد و رفت.
صبح كه شد غيبش زده بود. يكي از بچه‌ها زبان باز كرد و گفت: «من ديدمكه او خودش اسم خودشو رو ديوار نوشت. اون حرمت ديوار رو هم به بازي گرفت.»
زدم پشت دستش و گفتم: «اون مرتيكه جاسوس بود. تا فهميد من شناساييشكردم، اسمشو نوشت رو ديوار و خيلي راحت فرار كرد. از عقيدة ما، برايخودمان، جلوي روي خودمان ديوار و سد درست كرد. با چه خوش و بشي همهمراهي‌اش كرديم! به منزلت يك سنگرساز بي‌سنگر! واقعاً كه دست خوش! من بازهم مي‌گم اين آدم عاقبت به خير نميشه.»
پنج روز بعد جسدش را بچه‌ها هفت‌ كيلومتري گردان پيدا كردند. تويسكوت بيابان، كنار سه تا لاشة تانك عراقي، صورتش سوخته بود. از روي پلاكششناساييش كرديم. با خودم گفتم: «اين هم عاقبت دنيات. تا آخرت چه به سرتبياد؟» دست كردم توي جيبش. ديدم يك تيكه كاغذ بود. نوشته بود:

وصيت‌نامه
«هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند...»
باقي نوشته‌هاي وصيت‌نامه را خون شسته بود. خيلي عجيب بود. نزديك بوداز حال بروم. تازه فهميدم همين دو روز پيش كه يكي از بچه‌ها شهيد شد، چرااسمش به ليست اسم‌هاي ديوار اضافه نشده بود... ولي هر چي فكر كردم، خداييشهيچ وقت از او بدي نديده بودم. فقط رفتارش طوري نشان مي‌داد كه آدمو به‌شك مي‌انداخت... واي بر من! چه آبروريزي بزرگي!
نبايد مي‌گذاشتم بچه‌ها بفهمند اون چند مرده حلاج بود. خيلي با او بدرفتاري كرده بودم. آبرويم رفته بود. بچه‌ها در مورد من چه فكرها نخواهدكرد!
سريع رفتم اسم‌هاي روي ديوار را شستم و كاملاً پاك كردم. به بچه‌هاگفتم: «سيا، حرمت اين ديوار رو شكست. ديگه هيچ اسمي روي اون نوشته نخواهدشد».
همان روز احساس كردم براي هميشه از فيض شهادت محروم مانده‌ام. چونبيشتر از آنكه بخواهم در ليست اهل آسمان و خدا باشم، خواستم در چشم اهلخاك و آدم‌ها باشم. اي كاش حقيقت پشت آن ديوار، مال من بود !

نقل از: وبلاگ يك