صفحه 1 از 1

شهرنشيني و شهادت

ارسال شده: یک‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۰۱ ق.ظ
توسط RAHVAR
نوشتاري از «زهرا قدياني»

شهرنشيني و شهادت
خبرگزاريفارس: زندگي در شهر قساوت‌قلب مي‌آورد. همين كه پشت چراغ‌قرمز شيشه رابايد بالا ببري تا از اصرار باند(!) كودكان خياباني در امان بماني، همينكه بايد فاصله‌ات را با همسايه‌ات مدام حفظ كني، همين كه مجبوري در مقابلفساد سكوت كني، چون هم مطمئني نتيجه ندارد و خودت به خطر مي‌افتي...


تصویر


ديده‌ايدبعضي‌ از اين شهرستاني‌ها چقدر باصفا هستند؟ مخصوصاً آنهايي كه توي شهرهايكوچك زندگي مي‌كنند و مخصوصاًتر آنهايي كه از تهران دورتر هستند! چند روپيش با يكي‌شان برخورد داشتيم. اهل يكي از شهرهاي كوچك استان فارس بود ودانشجوي دانشگاه شيراز. يك ترم صفري من‌را با اين سنم كلاً خجلت‌زده كرد.فسقل‌بچه چطور مي‌توانست انقدر از خودگذشته باشد؟!
دوستم (اين خانومه) مي‌گفت چون توي كانون شهيد و شهادت (يا يك اسميشبيه اين) فعاليت مي‌كند اينطوري شده.، اين‌هايي كه روي سيره شهدا و كلاًمفهوم شهادت فكر و كار مي‌كنند خودشان هم كم‌كم اين‌مدلي مي‌شوند. من وليمي‌گفتم محيط زندگي‌ مهم است. اين بچه شهرستاني‌هاي مذهبي غالباً يك صفايغريبي دارند توي وجودشان.
شهر نه به‌معناي جائي كه شهرداري دارد، بلكه جائي كه فرهنگ شهرنشينيبه معناي مدرن آن بر روابط آدم‌ها حاكم مي‌شود، اين صفا را مي‌كشد. درايران يكي دوتا شهر بيشتر با اين تعريف نداريم، كه آن‌هم در سال‌هاي اخيربه مفهوم واقعي شهر رسيده‌اند. شهر با اين تعريف جايگاه فرد‌گرائي وعقلانيت(بامفهوم غربي‌اش) است. آنجا براي شهروندان آنچه مهم است فقط گليمياست كه بايد از آب بيرون كشيده شود. روان‌شناسي مبتني بر فرهنگ شهر به‌آدم‌هاي باصفا مي‌گويد شخصيت قرباني و جامعه‌شناسي برچسب عدم‌عقلانيت يهكارهايشان مي‌زند. و تازه اين تعبير علمي و تبعاً مودبانه‌اش است. مردمشهرنشين، به كسي كه فقط براي خدا كار كند(چون به ظاهر بنظر مي‌رسد برايهيچ كس(!) كار نمي‌كند) اهل حساب و كتاب‌هاي روزمره نباشد، معيار ارزيابيامورش، منفعت‌هاي خصوصي‌‌اش نباشد، براي كوچك‌ترين حركت‌اش يك هدفشخص‌محورانه نداشته‌باشد، مي‌گويند مشنگ و ... و ... و از همه بدترمي‌گويند بچه‌شهرستاني.
زندگي در شهر قساوت‌قلب مي‌آورد. همين كه پشت چراغ‌قرمز شيشه را بايدبالا ببري تا از اصرار باند(!) كودكان خياباني در امان بماني، همين كهبايد فاصله‌ات را با همسايه‌ات مدام حفظ كني، همين كه مجبوري در مقابلفساد سكوت كني، چون هم مطمئني نتيجه ندارد و خودت به خطر مي‌افتي، همين كهخودت هم چشم باز مي‌كني مي‌بيني در دام تبليغات و تجمل و مصرف كه توي شهرمعمول است گير كرده‌اي. اين‌ها كم چيزي است مگر؟!
به دوستم مي‌گفتم توي ناخودآگاه ما شهري‌ها يك چيزي شكل گرفته كهاگر دويست‌سال هم توي كانون شهادت فعاليت كنيم و دويست دوره كتاب‌هاي سيرهشهدا بخوانيم درست‌بشو نيست. وقتي ابتدائي‌ترين فاكتورهاي اخلاقي لازمه يكفعل در كسي مي‌ميرد چقدر محتمل است آن فرد دوباره آن فاكتورها را زنده كندو تازه فاكتورهاي اعتقادي و معنوي‌اش را هم بدست بياورد؟

منبع: وبلاگ«دنياي سه خواهر»