صفحه 1 از 1

حکیم نظامی گنجوی(خسرو و شیرین)

ارسال شده: دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۱۲ ب.ظ
توسط hermes_PERSIAN
حکیم نظامی یکی دیگر از شاعران بنام ایران زمین است که متاسفانه در مورد او نیز مانند مولانا خطر جعل ملیت از ایرانی به آذربایجانی بسیار جدی است. شاعری بزرگ که در قریه تاد در حوالی تفرش دیده به جهان گشود و بسرعت نگینی دیگر بر انگشتری ادب ایران شد. در مخزن الاسرار همانند شیخ بزرگ شیراز سخن می گوید و در اسکندر نامه چنان رزم اسکندر گجستک را با ایرانیان به عصویر می کشد که تنها فرزانه طوس هماورد اوست. در خسرو و شیرین، لیلی و مجنون و هفت پیکر آنچنان ظریف سخن می گوید که انگار شخصی دیگر است و نه آن کسی که چنان با قدرت و صلابت در اسکندرنامه (شرفنامه و اقبالنامه) پیکار را به تصویر کشیده است. در زیر مناظره خسرو و فرهاد را برایتان می گذارم تا شما نیز به قول فرزانه طوس حکیم را آفرین گویید:
[FONT=Traffic-Regular] [FONT=Traffic-Regular]  بار گفتش كز  
  از دار ملك  
  آنجا به صنعت در چه  
  انده خرند و جان  
  جان فروشى در ادب  
  از عشقبازان اين عجب  
  از دل شدى عاشق بدينسان؟ 
  از دل تو مى گوئى من از  
  عشق شيرين بر تو  
  از جان شيرينم  
  هر شبش بينى چو  
  آرى چو خواب آيد كجا  
  دل ز مهرش كى كنى  
  آنگه كه باشم خفته در  
  گر خرامى در  
  اندازم اين سر زير  
  گر كند چشم تو را  
  اين چشم ديگر دارمش  
  گر نيابى سوى او  
  از دور شايد ديد در  
  گر بخواهد هر چه  
  اين از خدا خواهم به  
  دوستيش از طبع  
  از دوستان نايد چنين  
  آسوده شو كاين كار  
  آسودگى بر من  
  رو صبورى كن در اين  
  از جان صبورى چون توان  
  از صبر كردن كس خجل  
  اين دل تو اند كرد دل  
  از عشق كارت سخت  
  از عاشقى خوشتر چه  
  در غمش مى ترسى از  
  از محنت هجران او  
  چونى از عشق  
  آن، كس نداند جز  
  از دل جدا كن عشق  
  چون زيم بى جان  
  او آن من شد زو مكن  
  اين كى كند بيچاره  
  ار من كنم در وى  
  آفاق را سوزم به  
  عاجز گشت خسرو در  
  بيش پرسيدن  
  ياران گفت كز خاكى و  
  كس بدين حاضر  
  بنظر شما چنین طبع لطیفی طبع یک مغول است که جمهوری آذربایجان او را یک ترک مغول معرفی کرده است؟ و کدام شاعر غیر ایرانی توان سرودن چنین اشعار نغز و زیبایی را دارد؟ 
 
  

Re: حکیم نظامی گنجوی(خسرو و شیرین)

ارسال شده: دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۲۹ ب.ظ
توسط hermes_PERSIAN
و اینهم شعری است که حتی برخی از متفکرین آنرا برتر از شعر استاد طوس در باره مرگ دارا و مواجهه اسکندر گجستک با او می دانند. شعر زیر در مورد لحظه ای است که گجستک بر پیکر نیمه جان دارا (داریوش سوم) فرود می آید:
چو در موکب قلب دارا رسید / ز موکب روان هیچکس را ندید

تن مرزبان دید در خاک و خون/ کلاه کیانی شده سر نگون

سلیمانی افتاده در پای مور / همان پشه ای کرده بر پیل زور

ببازوی بهمن بر آموده مار / ز رو ئین دز افتاده اسفندیار

بهار فریدون و گلزار جم / بباد خزان گشته تاراج غم

نسب نامه دولت کیقَباد / ورق بر ورق هر کجا برده باد

سکندر فرود آمد از پشت بور / در آمد ببالین آن پیل زور

ببالینگه خسته آمد فراز / ز درع کیانی گره کرد باز

سر خسته را بر سر ران نهاد / شب تیره بر روز رخشان نهاد

فرو بسته چشم آن تن خوابناک/ بدو گفت برخیز از این خون و خاک

رها کن که در من رهایی نماند / چراغ مرا روشنایی نماند

سپهرم بدانگونه پهلو درید / که شد در جگر پهلویم ناپدید

تو ای پهلوان کامدی سوی من / نگهدار پهلو ز پهلوی من

که با آنکه پهلو دریدم چو میغ / همی آید از پهلویم بوی تیغ

سر سروران را رها کن زدست/ تو مشکن که ما را جهان خود شکست

چه دستی که بر ما درازی کنی / بتاج کیان دست یازی کنی

نگهدار دستت که داراست این / نه پنهان چو روز آشکاراست این

رها کن که خواب خوشم می برد / زمین آب و چرخ آتشم می برد

زمان من اینک رسد بیگمان / رهاکن به خواب خوشم یک زمان

اگر تاج خواهی ربود از سرم / یکی لحظه بگذار تا بگذرم ...

Re: حکیم نظامی گنجوی(خسرو و شیرین)

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۸, ۷:۴۰ ب.ظ
توسط hermes_PERSIAN
اینهم یکی دیگر از اشعارحکیم بزرگ ایرانی: بردن پدر مجنون را به خانه کعبه (جهت شفای جنون عشق)
گفت ای پسر این نه جای بازیست
بشتاب که جای چاره سازیست
در حلقه کعبه کن دست
کز حلقه غم بدو توان رست
گو یارب از این گزاف کاری
توفیق دهم به رستگاری
رحمت کن و در پناهم آور
زین شیفتگی به راهم آور
دریاب که مبتلای عشقم
و آزاد کن از بلای عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست
در حلقه زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن
لیلی‌طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده‌ام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم
از حلقه او به گوشمالی
گوش ادبم مباد خالی
بی‌باده او مباد جامم
بی‌سکه او مباد نامم
جانم فدی جمال بادش
گر خون خوردم حلال بادش
گرچه ز غمش چو شمع سوزم
هم بی غم او مباد روزم
عشقی که چنین به جای خود باد
چندانکه بود یکی به صد باد
می‌داشت پدر به سوی او گوش
کاین قصه شنید گشت خاموش
دانست که دل اسیر دارد
دردی نه دوا پذیر دارد
چون رفت به خانه سوی خویشان
گفت آنچه شنید پیش ایشان
کاین سلسله‌ای که بند بشکست
چون حلقه کعبه دید در دست
زو زمزمه‌ای شنید گوشم
کاورد چو زمزمی به جوشم
گفتم مگر آن صحیفه خواند
کز محنت لیلیش رهاند
او خود همه کام ورای او گفت
نفرین خود و دعای او گفت
چون گشت به عالم این سخن فاش
افتاد ورق به دست اوباش
کز غایت عشق دلستانی
شد شیفته نازنین جوانی
هر نیک و بدی کزو شنیدند
در نیک و بدی زبان کشیدند
لیلی ز گزاف یاوه‌گویان
در خانه غم نشست مویان
شخصی دو زخیل آن جمیله
گفتند به شاه آن قبیله
کاشفته جوانی از فلان دشت
بدنام کن دیار ما گشت
آید همه روز سرگشاده
جوقی چو سگ از پی اوفتاده
در حله ما ز راه افسوس
گه رقص کند گهی زمین بوس
هردم غزلی دگر کند ساز
هم خوش غزلست و هم خوش آواز
او گوید و خلق یاد گیرند
ما را و ترا به باد گیرند
در هر غزلی که می‌سراید
صد پرده‌دری همی‌نماید
لیلی ز نفیر او به داغست
کاین باد هلاک آن چراغست
بنمای به قهر گوشمالش
تا باز رهد مه از وبالش
چون آگه گشت شحنه زین حال
دزد آبله پای ز شحنه قتال
شمشیر کشید و داد تابش
گفتا که بدین دهم جوابش .......