صفحه 1 از 1

سرلشگر آبشناسان ، شیر صحرا

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۸, ۱۲:۱۸ ق.ظ
توسط kondol
بسياري از مردان بزرگ در طول تاريخ، در زمان حيات‌ خويش ناشناخته مانده و پس از مرگ نيز ابعاد كمي از شخصيت و عظمت روحي آنها براي افراد جامعه مشخص شده است و شايد هم ارزش واقعي انسانهاي وارسته و بزرگ در اين دنيا هرگز شناخته نشود و فقط خداوند بزرگ است كه از آن آگاه است.
تیمسار سرلشگر شهيدحسن آبشناسان،افسري منضبط، ورزيده، باسواد، پركار، علاقمند، دلسوز و بسيار شجاع و جسور بود كه در انجام وظيفه، هيچ چيز را جز رضاي خداوند بزرگ در نظر نداشت.

شهيد آبشناسان كه به حق يك اهل الله خالص بود در سال ‌١٣١٥ در تهران متولد گرديد. او بعد از گرفتن ديپلم وارد دانشكده افسري شد و پس از فارغ‌التحصيلي، از همان ابتدا در شهرستان‌هاي دور افتاده به خدمت مشغول گشت و به رغم همه مشكلات و نابساماني‌ها، باهمت و جديت كار مي‌كرد. ورزيدگي و آمادگي بالاي روحي و جسمي آن شهيد همواره زبانزد بوده است.
او در تمامي لحظات عمرش از اوان جواني به ورزش و تحرك پايبند بود و در طول خدمت درجات پايين‌تر همواره در سمت افسر ورزش يگان انجام وظيفه مي‌نمود.
به ورزش باستاني علاقه وافر داشت و همواره در منزل و محل كار و حتي در ماموريت‌ها به اين ورزش مي‌پرداخت و همواره با ذكر نام مولي‌المومنين (ع)، الگوي جوانمردان بود و با ياد حق به پالايش تن و روان مي‌پرداخت.
آن شهيد عزيز در آخرين روزهاي عمر شريف خود نيز با وجود ‌٤٨ سال سن به گواهي همرزمانش هر روز صبح در محل كار به ورزش و آماده نمودن جسم خود مي‌پرداخت و هميشه اين شعر در دفتر كارش نقش بسته بود و هم اكنون نيز زينت‌بخش سنگ مزارش است.

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم / موجيم كه آسودگي ما عدم ماست.
شهيد آبشناسان علاوه بر اين، در ورزش‌هاي دوو ميداني، واليبال، بسكتبال، پينگ پنگ، شنا، سواركاري و جودو، صاحب مهارت‌هاي بالايي بود و در رشته كوهنوري نيز در مسابقه‌اي كه در سال ‌١٣٥٧ در كشور اسكاتلند در بين تكاوران برگزيده ارتش‌هاي چندين كشور دنيا برگزار شده بود، همراه با همكاران ديگر خود به مقام اول دست يافت و قدرت خود و ايران را به رخ كشورهاي صاحب نام كشاند.
شهيد آ‌بشناسان به رغم جديت و قاطعيت، ازخلق و خوي بسيار رئوف و مهربان برخوردار بود، افراد كم كار و ضعيف از او ناراضي بودند و افراد زحمتكش و پر كار او را به عنوان سمبل و الگوي خود پذيرفته بودند، او هيچ‌گاه بيكار نمي‌ماند و هنگامي كه در منطقه عمليات بود و يا در مدت كوتاه استراحت، به مطالعه و تفكر مشغول بود.
او بر سر يك سفره با سربازان و ديگر كاركنان غذا مي‌خورد و تاكيد داشت: بعد از نماز جماعت همه افراد در نمازخانه و سر يك سفره و از يك غذا ميل كنند.
شهيد والامقام تیمسار سرلشكر آبشناسان در انجام مسوليت‌هاي نظامي نيز همچون ديگر فرماندهان دلاور ارتش اسلام خود را وقف خدمت به ميهن اسلامي نموده و با ويژگي‌هاي شخصيتي خود، عنصري تعيين‌كننده در صحنه مقابله با دشمنان و دفاع از تماميت ارضي كشور به شمار مي‌رفت.
او كه خود در كسوت نيروهاي ويژه متخصص جنگ‌هاي چريكي بود، در عمليات‌هاي نفوذي فراوان، ضربات بسياري بر دشمن وارد آورده بود. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود كه در جنگ‌هاي چريكي نسبت به عمليات منظم، اگر حساب شده و دقيق عمل شود، با امكانات كمتر و تلفات و ضايعات ناچيز مي‌توان تلفات و ضايعات زيادي به دشمن وارد ساخت و دشمن را از درون و برون متلاشي نمود.
شهيد آبشناسان در اوايل جنگ تحميلي، مسووليت يكي از تيپ‌هاي لشكر ‌٢١ حمزه را به عهده داشت، ليكن با تشكيل ستاد جنگهاي نامنظم به آن ستاد پيوست و با تعدادي معدود از بسيجيان داوطلب، عمليات چريكي خودرا در منطقه دشت عباس شروع كرد و در مدت كوتاهي، تلفات سنگيني به نيروهاي عراقي وارد نمود. او در يك عمليات، نيروهاي دشمن را در عمق مواضع پدافندشان به كمين انداخت و تعداد بسياري از آنان را به هلاكت رساند و چندين نفر را نيز به اسارت درآورد.
وجود اين شهيد در هر منطقه، دشمن را مضطرب و نگران مي ساخت و در برابر آن آرامش وامنيت خاطري را براي روستاييان آن منطقه فراهم مي‌كرد و خاطره دلاوريهاي او همچنان در ذهن بسياري از آنان باقي است.
در سال ‌١٣٦٢ به فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهداء، منصوب شد.
او به سرعت به سازماندهي نيروهاي ارتش و سپاه همت گماشت و در كنار دلاورمردي ديگر از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي يعني شهيد بروجردي با هماهنگي كامل و در حد اعلاء و با پشتكارو تلاش شبانه‌روزي و استقرار واحدهاي نظامي در مناطق تردد و نفوذ ضدانقلاب، از هرگونه تحرك آنان ممانعت به عمل آورد. در پي آن عمليات پاكسازي شهر بوكان از وجود ضد انقلاب نيز با موفقيت انجام گرفت و سپس محور سردشت، پيرانشهر كه از جنگل‌هاي انبوه آلواتان و كوههاي سر به فلك كشيده و تنگه‌هاي پر پيچ وخم و نهرهاي متعدد عبور مي‌كنند، با تلاش وي، شهيد بروجردي، شهيد ناصر كاظمي و جمعي ديگر از رزمندگان ارتش و سپاه پاكسازي و بازگشايي شد، بازگشايي اين محور، منطقه وسيع و بسيار حساسي را از لوث وجود ضد انقلاب پاك نمود و ضربه محكمي را بر دشمن وارد آورد و در حقيقت طومار كثيف آنان را در هم پيچيد. به دنبال اين پيروزي درخشان، حضرت امام (ره) نيز پيام بسيار مهمي را براي رزمندگان اسلام در منطقه عملياتي قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) ارسال فرمودند.
شهيد امير سرلشكر آبشناسان در سال ‌١٣٦٤ به فرماندهي لشكر ‌٢٣ نيروهاي ويژه هوابرد منصوب شد. او در مدت كوتاه فرماندهي خود در اين لشكر، تحولات بزرگي به وجود آورد واين يگان را منشا، خدمات بسياري ساخت.
سرانجام روح بزرگ والهي شهيد آبشناسان، قفس تن را در عمليات قادر گشود و درحالي كه همچون يك سرباز شجاع در خط مقدم به نبرد با دشمن مشغول بود، به سوي معبود خود شتافت و شرف شهادت را برافتخارات بي‌شمار خود افزود.
مردن در بستر شايسته او نبود و دنيا براي روح بزرگ اوتنگ مي‌نمود. او به خداي خود پيوست و در حالي كه نمونه شايسته‌اي از يك نظامي مسلمان و فرمانده‌اي شجاع و مدبردر ارتش قدرتمند ايران اسلامي بود، نام خود را تا ابد جاودان ساخت.
“شیر صحرا” لقبي بود كه اهالي دشت عباس به او داده بودند. شهيد سرلشگر “حسن آبشناسان”‌، فرمانده پيروز قرارگاه حمزه سيدالشهدا و لشگر ‌٢٣ نيروهاي مخصوص كه مصداق كاملي از زاهدان شب و شيران روز بود. در سال ‌١٣١٥، در خانواده‌اي مذهبي در تهران چشم به جهان گشود. فرمانده مردمي كه قبل و بعد از انقلاب اسلامي با دارا بودن ويژگيهاي پهلواني و جوانمردي،‌آمادگي جسماني فوق‌العاده و نيايش‌هاي شبانه مهميز كشيده بود و در صحنه‌هاي نبرد، همچون ساعقه‌اي به دشمنان فرود مي‌آمد.
در عمليات گشتي و شناسايي، اين فرمانده رشيد ‌اولين اسراي عراقي را به اسارت نيروهاي اسلام درآورد و هم او بود كه در هنگام فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا، با ايجاد هماهنگي كامل بين نيروهاي ارتش و سپاه ضربات خرد كننده‌اي بر پيكر نيروهاي ضد انقلاب و حاميان بعثي در منطقه كردستان وارد آورد.
شهيد “تيمسار آبشناسان”، اندوخته‌هاي علمي و نظامي عميق خود را طي دوره‌هاي متعدد نظامي نظير وره دانشگاه افسري (مقدماتي و عالي رسته‌اي) دانشكده زبان، چتربازي و رنجر، دوره تكميلي تكاور و كوهستان را در اسكاتلند، با هوش سرشار و آمادگي جسماني در هم آميخت.
“تيمسار آبشناسان” با ايمان كامل و صداقت در كار، رهبري و هدايت زبده‌ترين افراد نظامي را برعهده گرفت. مرداني كه با علاقه خاصي دستورهاي فرمانده خود را به اجرا مي‌گذاشتند و براي شركت در سخت‌ترين و تخصصي‌ترين عمليات، پشت سر فرمانده رشيد خويش داوطلبانه شركت مي‌نمودند.
“تيمسار آراسته” كه خود از شاهدان زنده دفاع مقدس است،‌شبي را به خاطر دارد كه شهيد آبشناسان خاضعانه از اينكه خداوند قادر و توانا او را در انجام عمليات‌هاي متعدد دشمن شكن به پيروزي رسانده، به درگاه احديت شكرگزاري مي‌نمايد و خاشعانه از خداوند مي خواهد كه او را به جوار خويش فرا خواند. تا اينكه فرداي همان شب، يعني در تاريخ ‌٨/٧/٦٤، حضرت باري تعالي دعاي بنده خاص خود را اجابت كرد و او به لقاء الله پيوست.




[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

Re: سرلشگر آبشناسان ، شیر صحرا(مردی که بود)

ارسال شده: شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ ب.ظ
توسط aliTOPGUN
 تصویر

 

 به یاد فرمانده دلیر لشکر ۲۶ نوهد (نیروی ویژه هوابرد)، تیمسار سرلشکر شهید حسن آبشناسان 
 ‌ تموم شد آقا.
نعمتی، چند ثانیه‌ای خیره شد به خلیل؛ بعد از روی صندلی‌اش بلند شد و داد زد:
-‌ تموم شد؟
خلیل گفت:
-‌ بله آقا، تموم شد.
نعمتی عصبانی بود:
-‌ یعنی چی تموم شد؟! انشات همین دو سه خط بود که خوندی بزغاله؟ مگه صد دفعه نگفتم انشاء حداقل باید دو صفحه باشد؟
خلیل گفت:
-‌ اجازه آقا، ما که از جنگ چیزی نمی‌دونیم تا درباره‌اش بنویسیم. هر کی بخواد از جنگ بنویسه، باید بره و جبهه رو ببینه.
آقای نعمتی داد کشید:
-‌ بیرون، برو بیرون.
خلیلاز کلاس رفت بیرون؛ از پنجره‌ای که به سمت حیاط بود نگاهش کردم. آقاینعمتی دوباره همان حکایت تکراری را برای بچه‌ها تعریف می‌کرد:
-‌ ...به سن و سال شما که بودم، یک بار انشاء نوشتم، از طرف تلویزیون وروزنامه‌ها اومدن باهام مصاحبه کردن. ولی خیلی از شماها به ول گشتن و مفتخوری عادت کردین... 
  دفتر انشایش را گذاشت روی پله‌هایکنار حیاط و پرید بالای میله بارفیکس و شروع کرد به بارفیکس رفتن. بارفیکسرفتن خلیل حرف نداشت. معلم ورزشمان می‌گفت هر کس بتواند نصف خلیل بارفیکسبرود، بهش نمره بیست می‌دهم. خلیل بیست و چهار پنج تا بارفیکس می‌رفت.
ازآن روزی که خلیل از سر کلاس انشاء رفت بیرون و به بارفیکس آویزان شد، تاچند پنج‌شنبه دیگر ندیدمش. بچه‌ها می گفتند با حمید نادری که او همهمکلاسی‌مان بود، رفته جبهه.
درست، شش پنج‌شنبه از رفتن خلیل گذشته بود که مستخدم مدرسه، آقای بهنام، سر صبح نامه‌ای را بهم داد. خلیل از جبهه نامه فرستاده بود. 
  بهنام گفت نامه دو روز است به دستمرسیده و یادم رفته بهت بدهم. نامه را خواندم. بچه‌های کلاس فهیمده بودندکه خلیل نامه فرستاده؛ اما هر کاری کردند تا نامه را برایشان بخوانم موفقنشدند و گفتم که باید تا زنگ آخر صبر کنند. زنگ سوم آقای نعمتی آمد. آقاینعمتی داشت روی تخته سیاه، موضوع انشاء هفته آینده را می‌نوشت که دستم رابالا گرفتم و گفتم:
-‌ آقا اجازه؟
نعمتی برگشت سمت من:
-‌ چیه؟ می‌خوای داوطلب انشاء بخونی؟
گفتم:
-‌ نه آقا؛ خلیل نامداری نامه فرستاده از جبهه. نوشته که تو کلاس بخونیمش.
آقای نعمتی گفت:
-‌ بیا بخون ببینیم چی نوشته.
رفتم پای تخته:
«به نام خدا
آقاینعمتی سلام. من برای نوشتن انشاء با موضوع جنگ آمدم جبهه. اولش خیلی سختبود. چون سن ما کم بود و نمی‌گذاشتند بیایم جبهه. من با حیمد آمدم.
آقای نعمتی، برای نوشتن از جنگ باید آمد جبهه و اینجا را دید و درباره آن نوشت.
آقاینعمتی، شما همیشه می‌گفتید انشاء باید دو صفحه باشد؛ ببخشید اگر انشاء منیازده صفحه است. اینجا اگر کسی واقعا بخواهد انشاء بنویسد، از سی صفحه وحتی صد صفحه هم شاید بیشتر بشود. ما اینجا دو روز معطل بودیم تا تقسیممانکردند. روزهای اول کسی تحویلمان نمی‌گرفت و حتی اسلحه هم دستماننمی‌دادند. روز چهارم، یک خمپاره توپ خورد کنار سنگر ما و پای حمید اززانو قطع شد. یک دوست هم پیدا کرده بودیم که اهل اصفهان بود. وقتیعراقی‌ها توپ شلیک کردند او گردنش کنده شد و مرد و من خیلی گریه کردم.آقای نعمتی، برای حمید هم گریه کردم؛ این قدر خون از پایش رفت که بیهوششد.
چند روز بعد از این که پای حمید قطع شد، با یک پیرمرد آشنا شدمکه لباس کاموایی سبز تنش بود. خیلی مهربان بود و قد بلندی داشت و هیکلیورزیده. سبیل‌هایش هم بلند بود. از خوراکی‌های خودش، به من هم می‌داد. بهمگفت همین که آمده‌ام جبهه، کلی دل و جرأت داشته‌ام. آقای نعمتی، روزهایاول فکر می‌کردم او گروهبان است، چون درجه روی شانه‌هایش نبود؛ ولی بعدافهمیدم که اسمش سرهنگ حسن آبشناسان است.
آبشناسان فرمانده کلاهسبزهای ارتش ایران بود. آقای نعمتی، آبشناسان خیلی زور داشت، دوبرابر منبارفیکس می‌رفت. بهش می‌گفتند شیر صحرا. اینجا همه او را می‌شناختند و بهشاحترام می‌گذاشتند. یکی از ارتشی‌های می‌گفت صدام برای سر آبشناسان جایزهگذاشته است. شب‌ها، بعضی وقت‌ها به جای من و چند نفر دیگر که نمی‌توانستیمتا صبح بیدار بمانیم، نگهبانی می‌داد.
آقای نعمتی، چند وقت پیش، همینآبشناسان، فرمانده کلاه‌سبزهای عراق را که اسمش ژنرال قادر عبدالحمید بود،اسیر کرد. می‌گفتند با هشت نفر، چهل کیلومتر رفته تو خاک عراق و قادرعبدالحمید را دستگیر کرده.
آقای نعمتی، دلم می خواهد وقتی بزرگ شدم،مثل آبشناسان بشوم. آقای نعمتی، آبشناسان با بچه‌ها، عین بزرگ‌ها رفتارمی‌کرد؛ وقتی می‌رفتیم پیشش، اگر نشسته بود، به ما احترام می‌گذاشت و ازجایش بلند می‌شد و با ما دست می‌داد.
آقای نعمتی، ما تو یک منطقهجنگی بودیم که اسمش دشت عباس بود؛ یک دشت بزرگ که تپه و کوه هم داشت؛ بههر دو نفر یک چادر داده بودند. چادر آبشناسان از همه چادرها جلوتر بود وبه عراقی‌ها نزدیک‌تر. آقای نعمتی، آبشناسان خیلی چیزها بهم یاد داد. یککتاب هم بهم داد که بخوانمش. اسم کتاب «خواجه تاجدار» است. حتما شما کهانشاءتان خوب بوده این کتاب را هم خوانده‌اید.
آقای نعمتی، چند بار از طرف تلویزیون‌های ایرانی و خارجی آمدند تا با آبشناسان مصاحبه کنند، ولی مصاحبه نکرد.
آقاینعمتی، اینجا دیگر نمازم را همیشه سر وقت می‌خوانم. تو خانه، بابام به زوروادارم می‌کرد که نماز بخوانم و مامانم می گفت اگر بابات بفهمد که نمازترا نخواندی تیپات میزنه.
آقای نعمتی، جبهه عین کلاس درس است. آدماینجا خیلی چیزها می‌فهمد. روز اول که آمده بودیم اینجا، چیزی برای خوردنگیرمان نیامد. پای حمید هنوز قطع نشده بود. با حمید، یواشکی رفتیم تو یکیاز چادرها، نمی‌دونستیم چادر آبشناسان است؛ دو تا کمپوت و چند تا بیسکویتکش رفتیم. آبشناسان ما را دید، اما به روی خودش هم نیاورد که ما را دیده،اصلا سرما داد نکشید، حتی شب آمد تو چادر ما و کلی با ما گرم گرفت.
آقای نعمتی، خیلی از عملیات‌هایی را که ایران انجام داده، آبشناسان طراحی کرده .
آقای نعمتی، آبشناسان خیلی کم می‌خوابید؛ شب‌ها فانوس چادرش دیرتر از همه خاموش می‌شد . 
  نعمتی، یک روز من هم با آبشناسان وگروه هشت نفره اش رفتیم سمت عراقی‌ها. آبشناسان یک دفترچه داشت که همهچیزها را تو آن می‌نوشت. با همان چند نفر همراهش، تو دشت عباس کاری کرد کهعراقی‌ها تو رادیوشان اعلام کردند یک لشگر ایرانی تو دشت عباس است. 
  نعمتی، من مطمئن بودم که عراقی‌هاهیچ وقت نمی‌توانستن آبشناسان را بگیرند، چون او خیلی قوی بود. بهش نگفتهبودم که برای چی آمده‌ام جبهه. دلم نمی‌خواست دیگه برگردم. دوست داشتم تاوقتی او تو جبهه هست، من هم باشم.
یک بار خودم دیدم که چند تا از تانک‌های عراقی را درب و داغان کرد. 
  نعمتی، حمید دلش نمی‌خواهد پدر و مادرش بفهمند که پایش قطع شده است. او الان در بیمارستان اهواز بستری است.
آقای نعمتی، یکی از بچه‌های کلاس را بفرستید دم خانه حمید نادری تا به پدر و مادرش خبر دهند؛
روزیکه پای حمید قطع شد، عراقی‌ها حمله کرده بودند سمت ما و همه فرارمی‌کردند. حتی من هم که این همه با حمید دوست بودم فرار کردم. ولیآبشناسان حمید را کول کرد و آوردش عقب. آقای نعمتی، اگر آبشناسان حمید راکول نکرده بود، الان حمید شهید شده بود یا اسیر. 
  نعمتی، یکی از درجه‌دارهای ارتشمی‌گفت، اینجا هفت هشت تا از سرهنگ‌ها و سرگردهای ارتش از سرهنگ آبشناسانخوششان نمی‌آمد. چون آبشناسان مجبورشان کرده بود بجنگند و جلو عراقی‌هابایستند، ولی این طور که من فهمیدم، اون سرهنگ‌ها می‌خواستند از زیر کاردر بروند و فرار کنند.
آقای نعمتی، با یکی از ارتشی‌ها هم دوست شدمکه اسمش گروهبان میرزایی بود. هیکل درشتی داشت و انگشت‌های دستش اندازهخیارشور بود. میرزایی می‌گفت کلی از روستاهایی را که عراقی‌ها از ایرانگرفته بودند، آبشناسان پس گرفته.
آقای نعمتی، هیچ وقت فکر نمی‌کردمکه آدم‌هایی مثل آبشناسان راستی راستی وجود دارند. همیشه فکر می‌کردمقهرمان‌ها فقط تو فیلم‌های خارجی هستند. 
  نعمتی، تا وقتی خودم ندیده بودم، باورم نمی‌شد که آبشناسان از قهرمان‌های فیلم‌های خارجی هم قوی‌تره.
روزهای اول دلم برای مدرسه و پدر و مادرم تنگ می‌شد، ولی وقتی فهمیدم آبشناسان شش ماهه پیش خانواده‌اش نرفته دیگر دلتنگی نکردم.
دوسه بار به عراقی‌ها حمله کردیم، همیشه آبشناسان جلوتر از همه حرکتمی‌کرد.می‌گفت، شماها باید با فاصله ،چهل متر پشت سر من بیایید. موقعبرگشتن و عقب‌نشینی هم او پشت سر همه می‌آمد و هوای همه بچه‌های گروه راداشت. آقای نعمتی، من هیچ وقت فکر نمی‌کردم آبشناسان من را تو گروهش راهبدهد. 
 
ما تو گروهی بودیم که بهشون می‌گفتن نیروهای جلوزن، یعنی جلوتر از آنها به جز عراقی‌ها کس دیگی نبود.
آقای نعمتی، گروهبان میرزایی می‌گفت آبشناسان شب‌ها می‌رود تو خاک عراق برای شناسایی .
اینجا به جز آبشناسان هیچ کس حتی دل و جرأت این که نیم متر برود تو خاک عراق را نداشت . 
  می‌خواست دو روز مرخصی می‌گرفتم ومی‌آمدم تهران تا شما و بچه‌های کلاس را ببینم ،ولی الان که این نامه رابرای شما می‌نویسم، بغض گلویم را گرفته است.
آقای نعمتی، سرهنگ آبشناسان شهید شده و من باورم نمی‌شود .
از دیروز تا حالا آنقدر گریه کرده‌ام که اشک چشم‌هایم خشک شده است.
آقای نعمتی، دلم می‌خواهد تو جبهه بمانم تا بیشتر درباره آبشناسان بدانم و بتوانم به اندازه کتاب فارسی‌مان از او انشاء بنویسم. 
  امید دیدار. خلیل نامداری. » 
  خلیل را تا کردم و همین طور جلوتخته سیاه ایستادم. کلاس سکوت بود و هیچ کس جیک نمی‌زند. آقای نعمتی ازروی صندلی‌اش بلند شد. عینکش را برداشت و از در کلاس رفت بیرون. ازپنجره‌ای که به سمت حیاط بود، نگاهش کردم.
نعمتی عینکش را گذاشت روی پله‌های کنار حیاط و پرید بالای میله بارفیکس و شروع کرد به بارفیکس رفتن.
ازآن روزی که آقای نعمتی از سر کلاس انشاء رفت بیرون و به میله بارفیکسآویزان شد، تا چند پنج‌شنبه دیگر ندیدمش. بچه‌ها می‌گفتند رفته است جبههدشت عباس . 
  

منبع:http://newcoy.persianblog.ir/post/436/
منبع اصلی:roze-siah.blogfa.com

Re: سرلشگر آبشناسان ، شیر صحرا

ارسال شده: دوشنبه ۹ آبان ۱۳۹۰, ۱:۴۹ ق.ظ
توسط aliTOPGUN
 اواز تمرینهای سخت دوره رنجر می‌گفت. عکسهایش را در حال پرش از روی سرنیزه‌ها در حال چتر بازی و کوه ‌نوردی نشان می‌داد و همه انگشت به دهان نگاهش می‌کردند. 
 
مردم دشت عباس به او لقب "شیر صحرا" داده بودند. این لقب برای او چنان با مسمابود که رادیوهای دشمن هم با همین عنوان از او نام می بردند. 
 
حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانى، لشکرش را شکست داد و خودش را اسیر کرد. 
 _________________________________________________________________ 
 [COLOR=#000000]به بهانه سالگرد آغاز جنگ هشت ساله می خواهیم مروری داشته باشیم بر زندگی یکی از غیورمردان این آب و خاک. فرمانده رشید لشکر ۲۶ نوهد (نیروی ویژههوابرد)، شیر صحرا، تیمسار سرلشکر شهید حسن آبشناسان.او که نامش لرزه بر پشت دشمن می انداخت و جسارتش شهره خاص و عام بود.شهیدی که برغم خلق حماسه های بسیار آن چنان که شایسته اوست به نسل امروزمعرفی نشده است.  
 
سرلشکر «حسن آبشناسان»، (1315ـ1364)توانایى خیره‌کننده‌اى در فنون نظامى و شگردهاى رزمى داشت. مردى بامؤلفه‌هاى مثال‌زدنى و برخاسته از ژرفاى زندگى اجتماعى مردم ستم‌کشیده همین دیار. عارفى که دانش‌ و توان انسانى‌اش رشک‌برانگیز بود. کسى که شخص«صدام حسین» براى سرش جایزه تعیین کرده بود و عراقیها هراس داشتند به دشت عباس ، جایى که آبشناسان و گروهش آنجا بودند، بیایند. حسن آبشناسان،فرمانده نیروهاى مخصوص ارتش (کلاه‌سبزها) اوایل جنگ، با یک گروه 8 نفره چریک، کارى کرد که در رادیو عراق اعلام شد، یک لشکر از نیروهاى ایرانى دردشت عباس مستقرند. 
  سال 1315 در امامزاده یحیى، نزدیکنازی آباد، به دنیا آمد. چون تولدش چند روز قبل از شهادت امام حسن (ع)بود، مادرش اسمش را گذاشت حسن.
سال 1335 بعد از گرفتن دیپلم تصمیم گرفت برود دانشگاه افسرى، اما احتیاج به کسی داشت که ضمانتش را بکند.مادرش گفت می‌رویم نزد عمویم. سرهنگ زنده نام احترام زیادی برایآبشناسان‌ها قائل بود. هر چند هیچ وقت به زبان نمی‌آورد، اما حسن را خیلیدوست داشت. سرهنگ، حسن را نصیحت کرد و گفت حرفی ندارد ضامنش بشود، اما اگرتوی ارتش می‌رود باید خودش را فراموش نکند و آدمها و محیط اطرافش تحتتأثیر قرارش ندهد. حسن سرهنگ را دوست داشت، آن موقعها دلش می‌خواست مثل اوقوی و بااراده بشود.
شبهای جمعه، از دانشگاه می‌کوبید می رفت امیریه،خیابان قلمستان، منزل سرهنگ و بعد از شام از دانشگاه حرف می‌زد. می گفت فقط دو نفر هستیم که نماز می‌خوانیم. او از تمرینهای سخت دوره رنجرمی‌گفت. عکسهایش را در حال پرش از روی سرنیزه‌ها در حال چتر بازی وکوه‌نوردی نشان می‌داد. همه انگشت به دهان نگاهش می‌کردند. دستهایش بزرگ وقوی شده بودند. چنان قد کشیده بود که کسی باور نمی‌کرد این همان حسن یکى-دو سال پیش است. وقتی حرف می‌زد، سرهنگ یک گوشه می‌نشست و به او خیرهمی‌شد و رفتارها و حرکاتش را زیر نظر می‌گرفت. 
 تصویر 
 تصویر 
  در سال 1339 با درجه ستوان دومى فارغالتحصیل شد و دوره مقدماتى را در سال 1340 به پایان رساند. پس ازفارغ‌التحصیلی، از همان ابتدا در شهرستانهای دور افتاده به خدمت مشغول گشتو برغم همه مشکلات و نابسامانیها، باهمت و جدیت کار می‌کرد. اولین دوره رنجر را که در ایران تشکیل شد، طى کرد و در سال 1356 دوره هاى عالى ستادفرماندهى را را هم با موفقیت پشت سر گذاشت.
بعد از خوزستان در سالپنجاه به استان فارس منتقل شد و حدود ده سال شیراز بود. در این مدت دورهتکمیلی چتربازی و تکاور کوهستان را در داخل کشور و اسکاتلند گذراند و بهزبان انگلیسی مسلط شد. ورزیدگی و آمادگی بالای روحی و جسمی او هموارهزبانزد بود. او در تمامی لحظات عمرش از اوان جوانی به ورزش و تحرک پایبندبود و در طول خدمت در درجات پایینتر همواره در سمت افسر ورزش یگان انجاموظیفه می‌نمود. شهید آبشناسان، در ورزشهای دوومیدانی، والیبال، بسکتبال،پینگ پنگ، شنا، سوارکاری و جودو صاحب مهارتهای بالایی بود. 
 تصویر 
 تصویر 
  اسکاتلند در مسابقه نظامى- ورزشى، بینتکاوران کوهستان ارتشهای منتخب جهان با گروهش شرکت کرد و رتبه اول را گرفتو قدرت خود و ایران را به رخ کشورهای صاحب نام کشاند. بعدها به خاطر نظم وپاکیزگی‌اش از طرف داور مسابقات برایش تقدیرنامه فرستادند. ظاهرا حسنهمین‌طور که در کوه می‌رفت، آشغالهای سر راهش را بر می‌داشته و درکوله‌پشتی‌اش می‌ریخته است. میجر اسکاتلندى همراهشان به او می‌گوید: «تویک افسر ارشدى. چرا این کار را می‌کنى؟» حسن جواب می‌دهد: «من مرد کوهم.حیف است این طبیعت زیبا کثیف باشد.»
اکثر کلاه سرمه‌ای‌های هوابرد وکلاه‌سبزها، دوره تکاوریشان را با حسن آبشناسان که حالا افسر ارشد و یک چریک ورزیده شده بود، گذرانده بودند. 
 تصویر 
 تصویر 
  تا قبل از شروع جنگ درکردستان بود.او در اوایل جنگ تحمیلی، مسوولیت یکی از تیپهای لشکر ‌٢١ حمزه را به عهدهداشت، لیکن با تشکیل ستاد جنگهای نامنظم به آن ستاد پیوست و با تعدادیمعدود از بسیجیان داوطلب، عملیات چریکی خودرا در منطقه دشت عباس شروع کردو در مدت کوتاهی، تلفات سنگینی به نیروهای عراقی وارد نمود. در عملیاتگشتی و شناسایی، این فرمانده رشید ‌اولین اسرای عراقی را به اسارت درآورد.
دراوایل جنگ یک بار مجروح شد،اما به اشتباه خبر شهادت او در منطقهپیچید.مردم دشت عباس، که یاران او در نبرد بودند، با شنیدن خبر شهادت ویبه او لقب "شهید صحرا" دادند؛ ولی وقتی او پس از مداوای سطحی به منطقهبرگشت و اهالی دشت عباس او را زنده دیدند، لقب "شیر صحرا" برای او باقیماند. این لقب برای او چنان با مسما بود که رادیوهای دشمن هم با همینعنوان از او نام می بردند. 
  موتورسیکلت سوارهای حرفه‌ای را ازکوچه و خیابانهای نازی آباد جمع کرد و به آنها آموزشهای خاصی داد و همه رابا عنوان گروه ویژه اسب آهنی به جبهه فرستاد.
آن موقع که عراق خیلی شهرها را موشک باران می‌کرد، حسن نامه‌ای به صدام نوشت:
«اگرجناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می‌داند و نظریه‌پرداز جنگی ا ست، پس به راحتی می‌تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقاتکند و با هر شیوه‌ای که می‌پسندد، بجنگد؛ نه این‌که با بمب افکنهای اهدایی شوروی محله‌های مسکونی و بی‌دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد.»
در جواب نامه حسن، صدام، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروهویژه‌اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید به حسن یک جنگ تخصصی را نشانبدهد. سالها قبل در اسکاتلند، حسن، عبدالحمید و گروهش را در مسابقهکوهنوردی ارتشهای منتخب جهان دیده بود. آن‌جا گروه او اول شد و عراقیهاهفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقى، حسن دوباره مقابل ژنرال قادرعبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانى، لشکرش را شکست داد و خودشرا اسیر کرد.
یکی از همرزمانش، داستانی از شجاعت سرهنگ را برایدیگران این گونه بازگو می کرد: باور نمی‌کنید اگر بگویم چهل کیلومترپیشروی کردیم. مطمئن هستم که باور نمی‌کنید. خود ما هم باور نمی‌کردیم،اما سرهنگ بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آن‌جا جلو رفته بود. طییک کمین در محور دشت عباس، دو خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود پانزدهنفر از آنها را اسیر گرفتیم و برگشتیم عقب. در تمام طول راه، سرهنگ بانقشه راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم. وقتی برگشتیم و سرهنگ گزارش کار راارائه کرد، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچقاعده‌ای جور در نمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رساندهبود؛ بدون دادن حتی یک نفر تلفات. یکی از افسران جلو آمد و با حالتیناباورانه که عمق حیرت و بهت او را آشکار می‌کرد، پرسید: «جناب سرهنگ، مناصلا متوجه نمی‌شوم. آخر چطور می‌شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمنبشوید، بکشید و بگیرید، بدون حتی یک کشته؟»
او دستی به ته‌ ریش چندروزة صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش درگوشمان پیچید: «من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی وضربه‌زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزء وظایف من است.من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده‌ام.»
سرهنگ بعد از آنعملیات، تصمیم گرفت چند عملیات دیگر از این دست انجام دهد، اما به دلیلفقدان نیرو، حتی همان حداقل نیرو، میسر نشد؛ یعنی دیگر هیچ افسر ودرجه‌داری حاضر نبود با سرهنگ همراه شود.
پس از مدتی که جنگ حالتکلاسیک و رسمی پیدا کرد و نیروهای ایران در مقابل دشمن متجاوزصف آراییکردند، در سال ‌١٣۶٢ به فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهداء، منصوب شد وتوانست با تلفیق نیروهای ارتش و سپاه پیروزیهای ارزشمندی برای ارتش ایرانبه دست آورد.
او به سرعت به سازماندهی نیروهای ارتش و سپاه همت گماشت ودر کنار دلاورمردی دیگر از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یعنی شهید بروجردیبا هماهنگی کامل و در حد اعلاء و با پشتکارو تلاش شبانه‌روزی و استقرارواحدهای نظامی در مناطق تردد و نفوذ ضدانقلاب، از هرگونه تحرک آنان ممانعتبه عمل آورد. در پی آن عملیات پاکسازی شهر بوکان از وجود ضد انقلاب نیز باموفقیت انجام گرفت و سپس محور سردشت، پیرانشهر که از جنگل‌های انبوهآلواتان و کوههای سر به فلک کشیده و تنگه‌های پر پیچ وخم و نهرهای متعددعبور می‌کنند، با تلاش وی، شهید بروجردی، شهید ناصر کاظمی و جمعی دیگر ازرزمندگان ارتش و سپاه پاکسازی و بازگشایی شد به طوری که این پیروزیها پیامرهبر انقلاب را برای پرسنل در پی داشت. 
 تصویر
شهیدتیمسار آبشناسان، اندوخته‌های علمی و نظامی عمیق خود را طی دوره‌های متعددنظامی نظیر دوره دانشگاه افسری (مقدماتی و عالی رسته‌ای)، دانشکده زبان،چتربازی و رنجر، دوره تکمیلی تکاور و کوهستان را در اسکاتلند، با هوشسرشار و آمادگی جسمانی در هم آمیخت. 
  میرزایی، از همرزمانش، در توصیفاو می گوید: "توان جسمى فوق‌العاده‌اى داشت. او حدود 45 تا بارفیکس مى‌رفتو هر روز تو جبهه ورزش مى‌کرد. تنها فرمانده‌اى بود که چادرش جلوتر از همهنیروها و نزدیکتر به عراقیها بود. تا به حال رنجرى با قدرت و شجاعت او،حتى در فیلمها هم ندیده‌ام." 
  آدم غریبی بود. آرام، کم حرف وهمواره در حال تفکر یا مطالعه. مردی کوشا وجدی، با اعتماد به نفس بسیار،شجاع، پرتوان و محکم و پابرجا و افسری عالم و فرماندهی مبتکر بود، کم صحبتمی کرد، کم می خورد، کم می خوابید، اما بسیار خوب فکر می کرد و بسیار خوبعمل می کرد، برغم جدیت و قاطعیت، ازخلق و خوی بسیار رئوف و مهربانبرخوردار بود، افراد کم کار و ضعیف از او ناراضی بودند و افراد زحمتکش وپر کار او را به عنوان سمبل و الگوی خود پذیرفته بودند، او هیچ‌گاه بیکارنمی‌ماند و هنگامی که در منطقه عملیات بود و یا در مدت کوتاه استراحت، بهمطالعه و تفکر مشغول بود. 
  دادبین می گفت: "من آن موقع سروان بودم و او سرهنگ. براى رسیدن به آمادگى فیزیکى هر روز تمرین مى‌کردیم.باورش براى هر چریک زبده‌اى سخت است. مطمئنم که او نیروى فوق‌انسانى داشتکه به اعتقادش برمى‌گشت. حداکثر پیاده‌روى یک نظامى چریک در کوهستان از6ـ5 ساعت تجاوز نمى‌کند، اما آبشناسان حدود 8 ساعت پیاده‌روى مى‌کرد و بعدکه همه گروه، خسته به مقر برمى‌گشتند و همان‌طور با پوتین مى‌خوابیدند، اووضو مى‌گرفت، اصلاح مى‌کرد و ادکلن تی رز به خودش مى‌زد و نماز مى‌خواند." 
  بر سر یک سفره با سربازان و دیگرکارکنان غذا می‌خورد و تاکید داشت بعد از نماز جماعت همه افراد درنمازخانه و سر یک سفره و از یک غذا میل کنند.
شهید آبشناسان فرمانده لشکری است که در خط مقدم نبرد به شهادت رسید و این نشانگر جسارت و روحیات تکاوری ایشان بوده است. هیچ گاه از منطقه عملیاتی دور نبود. درست مثل یک نیروی پیاده تک تیر انداز در میدان حاضر بود. همیشه در کنار سربازان بود واز نزدیک یگان خود را هدایت می کرد و در کنار نیروها بر عملیات نظارت میکرد. در فرماندهی جدی و قاطع بود و هیچ فرقی بین پرسنل درجه بالا و درجهپایین نمی گذاشت. اصرار فراوانی برای فرستادن افسران و درجه داران به خطمقدم داشت و مخالف حضور آن ها در پشت جبهه بود و می گفت: تا زمانی که افسرمسئول شخصاً در میدان نبرد نباشد، چگونه می توانیم از سرباز انتظار داشتهباشیم در زیر آتش و گلوله مقاومت کند و خوب بجنگد؟ 
  اعتقاد داشت که بی عدالتی یگان را ازبین خواهد برد و اصلاً تبعیض را دوست نداشت و روی مسائل اخلاقی بسیار حساسبود. در عین داشتن آن همه جسارت و جرات و قاطعیت،قلبی رئوف و مهربان وعاشق داشت. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود که در جنگهای چریکینسبت به عملیات منظم، اگر حساب شده و دقیق عمل شود، با امکانات کمتر وتلفات و ضایعات ناچیز می‌توان تلفات و ضایعات زیادی به دشمن وارد ساخت ودشمن را از درون و برون متلاشی نمود. 
 تصویر
تیمسارآبشناسان با ایمان کامل و صداقت در کار، رهبری و هدایت زبده‌ترین افرادنظامی را برعهده گرفت. مردانی که با علاقه خاصی دستورهای فرمانده خود رابه اجرا می‌گذاشتند و برای شرکت در سخت‌ترین و تخصصیترین عملیات، پشت سرفرمانده رشید خویش داوطلبانه شرکت می‌نمودند.
مواقعی بود که اصلااحتیاجی نبود که او شخصاً وارد عرصه نبرد شود، اما سرهنگ آبشناسان، به هیچوجه زیر بار چنین قید و بندهایی نمی‌رفت. هر جا آتش بود و خطر، بدون تاملخود را به قلب آن می‌رساند. بارها به او گفته بودند: «این کار شما آگاهانه به درون آتش رفتن است. آخر نیازی نیست که شما شخصاً خود را به خطربیندازید. شما فرمانده هستید، اگر کشته یا اسیر شوید، خیلی به ارتش وحیثیت آن لطمه می‌خورد.» اما گوشش بدهکار این حرفها نبود و همیشه جوابمی‌داد: «مگر حضرت ابراهیم پا در میان آتش ننهاد؟ مگر من از او بزرگتر وبهترم؟» سپس این روایت از امیرالمؤمنین را به دیگران یادآور می‌شد: «در آنروزی که مرگ برای انسان مقدر است، اگر در اعماق دریاها و بالای ابرهایانبوه مقام کند، بالاخره جهان را بدرود خواهد گفت و در صورتی که لحظه‌ایاز عمر بر قرار باشد، اگر در میان آتش ‌سوزان درافتد یا به کام گردابهایژ رف و عمیق رود، رشته عمرش گسیخته نخواهد شد. بنابراین هرگز از میدان جنگو مبارزه ترس و اندیشه نداشته باشیم.» این روایت را با چندین برگ بزرگکاغذ نوشته و بر دیوار اتاق کارش بر روی میز کار و قفسه کتابخانه نصب کردهبود.
سربازی در لشکر بود که صدای خوبی برای مداحی و خواندن دعا داشت.یک بار شهید آبشناسان صدای او را شنید و گفت: «ترتیبی بده که این سربازبیاید به سوله فرماندهى. می‌خواهم این سرباز در اختیار خودم باشد.» از آنپس هر چند وقت آن سرباز را صدا می‌زد و می‌خواست ذکر مصیبت بخواند. خودشهم می‌نشست یک گوشه و دست راستش را مشت کرده می‌گذاشت روی صورتش. آن ‌قدراشک می‌ریخت که سر آستین لباس نظامی‌اش کاملاً خیس می‌شد.
آخرین مسئولیت آن شهید، فرماندهی لشکر 23 نیروهای مخصوص بود که حدود چهار ماهطول کشید و او توانست در این مدت برگهای افتخارآفرین زیادی به دفتر زریناین لشکر بیفزاید. 
 تصویر
تیمسارآراسته که خود از شاهدان زنده دفاع مقدس است، ‌شبی را به خاطر دارد کهشهید آبشناسان خاضعانه از اینکه خداوند قادر و توانا او را در انجامعملیاتهای متعدد دشمن شکن به پیروزی رسانده، به درگاه احدیت شکرگزاریمی‌نماید و خاشعانه از خداوند می خواهد که او را به جوار خویش فرا خواندتا اینکه فردای همان شب حضرت باری تعالی دعای بنده خاص خود را اجابت کرد واو به لقاء الله پیوست.
شهید حسن آبشناسان در در تاریخ 8/7/1364، درحالی که فرماندهی لشکر ۲۶ نوهد (نیروی ویژه هوابرد)، فرماندهی قرارگاهحمزه و لشکر 23 نیروهای مخصوص را بر عهده داشت، همزمان با عملیات قادر، کهخود طراحی آن را به عهده داشت، در منطقه سرسول بر اثر اصابت ترکش توپ بهشهادت رسید. وقتی خبر شهادتش منتشر شد چهار روز بعد از عاشورا بود. اینخبر از رادیو عراق با شادی و مارش پیروزی پخش شد. 
  نیکدل، یکی از همرزمانآبشناسان، تعریف می کرد: "در یک عملیات، چند عراقى را اسیر کرده بودیم.یکى از اسیرها تیر خورده بود به زانویش و نمى‌توانست راه برود. بایدمى‌کشتیمش. والا امکان داشت خودمان هم تو دردسر بیفتیم. سرهنگ تک و تنهاآن اسیر را حدود 8 کیلومتر تا مقرمان کول کرد. فقط به خاطر اینکه زندهبماند. آن عراقى بعد از تمام شدن جنگ همیشه از آبشناسان یاد مى‌کرد. حتىوقتى اسرا آزاد شدند، رفت بهشت‌زهرا سر مزار آبشناسان."
آن شهید درآخرین روزهای عمر خود نیز با وجود ‌۴٨ سال سن به گواهی همرزمانش هر روزصبح در محل کار به ورزش و آماده نمودن جسم خود می‌پرداخت و همیشه این شعردر دفتر کارش نقش بسته بود و هم اکنون نیز زینت‌بخش سنگ مزارش است: 
 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم  
  
گردآوری و تنظیم: newcoy.persianblog.ir
منابع:
newcoy.persianblog.ir
tebyan-lorestan.ir
varaminnews.com
hadisepaydari.blogfa.com
mashreghnews.ir
iran-artesh.blogfa.com