آشنايي با سردار دلير ايران باستان بابک خرمدین
ارسال شده: پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸, ۱۲:۴۵ ق.ظ
شاهنشاهی ساسانی توسط اعراب آنان که از ژرفای بیابانهای عربستانبه ایران آمده بودند نظامی را بر پا کردند که ایران را به ما قبل دورانمادها برد . ولی خوشبختانه با پیروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگ مردیبه نام ابومسلم خراسانی نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به یکبارهفرو ریخت و دوباره ایرانیان به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند وتلاش برای از بین بردن نظام شبه فئودالی و برده گی اعراب را آغاز کردند .
پیشگامان این قیام بزرگ برای رهائی از استیلای اعراب میتوان به یوسفبرم - سپیدگامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سیستانی و بابک خرمدین نام برد. خرمدین در آن زمان به کسانی گفته میشد که دارای دین بهی میبودند که آنرازرتشتی مینامیدند و پیرو مزدک . در انجمن بابک گریستن معنی نداشت و آناناز آیین زرتشتی و مزذکی پیروی میکردند و گریستن را جزو مکروهات دینمیدانستند و شاد زیستن را مستحبات . اما شاد زیستن برای آنان به این معنابود که تنها زمانی انسان میتواند شاد باشد که در جامعه محرومیت نباشد ومردم در رفاه باشند . آنان از آیین زرتشتی پیروی میکردند و چراگاهها ورودخانه ها و زمینهای کشاورزی را برای مردم رایگان قرار دادند تا ارباباننتواند حقی از کشاورزان ضایع کنند و سپس ازدواج یک مرد با دو زن در یکزمان را منع کردند و مساوات بین زنان و مردان را برقرار کردند .بابک سردارایران در آغاز قرن دوم و به عبارتی در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغازکرد . "ابن حزم" مینویسد ایرانیان از نظر وسعت ممالک و فزونی نیرو بر همهملتها برتری داشتند.
مرکزفعالیت بابک در آذربایجان بود . به گزارش "بلاذری" در حاکمیت ابن فیساعراب گروه گروه به آذربایجان خیزش میکردند و اموال و زمینهای آنان راتصرف کردند . طبق تاریخی بخارا از اعراب چنین میگوید : مردی وی را دودختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بیرون کشید . مرد گفت : از بیناین شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنایی نکرد .پدر بجست و کاردی بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبیله رسید و تماممردانی که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبیه توسط اعراب وحشیکشته شدند . ابومسلم شرق ایران را از اعراب پاکسازی کرده بود و آذربایجانهمچنان در قدرت اعراب بود . بنابراین بابک برخواست و به پشتوانه مردم دستبه نهضتی زد که در تاریخ همیشه جاوید ماند . نخستین درگیری سپاه مامون بابابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتیجه این جنگ پیروزی بابک شد . سالدیگر مجددا لشگری از اعراب برای مبارزه با بابک عازم آذربایجان شد و درنتیجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلی در هم کوبیده شد . بعد ازآن در سالهای 206 تا 212 هر سال سپاه عباسی عازم جنگ با بابک شدند کههرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهایبرجسته مامون به قتل رسیدند . بابک در تمامی جنگهای خود با دلاوری و شهامتو اراده ای قوی خواب و خوراک و قدرت این اعراب وحشی را از بین برد.در یکیاز نبردها که بابک با 200 نفر برای مقابله با 80000 نفر تازی میشتابدخرمدینیان در آستانه ی شکست بودند _چون یک فرمانده ی کاردانی تازیان راهدایت میکرد تازیان داشتند پیروز میشدند که بابک و برادرش مازیار و کاوهزره ی خود را در آوردند
بابک فرمود:بنگرید و آگاه باشید که این آرین نبرد ماست .
این جمله به وحشت افتادند.بابک به دل سپاه تازیان وارد گشت و فرمانده یتازیان را کشت و اینقدر مقاومت کردند که اعراب از بیم جانشان فرار کردندوبابک و یارانش آنها را تعقیب نموده و همه ی آنها را درهم کوبید و منهدمساخت.در سال 212 ق محمد ابن حمید طوسی با سمت والی آذرایجان اعزام شد وسپاه بزرگی در اختیارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حمیدنزدیک به دو سال با بابک درگیر جنگ بود که در نهایت در ربیع الاول 214 ق /خرداد 208 ش محمد ابن حمید در کنار روستای بهشت آباد کشته شد و سپاه او بهکلی منهدم گشت . بعد از این پیروزی های چشمگیر بابک به گفته تاریخ طبریمردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پیوستند .
زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جایش نشست .او بلافاصله لشگری به غرب ایران گسیل کرد که به گفته تاریخ طبری در اواخراین سال شست هزار نفر از روستائیان همدان را قتل عام کردند . ولی در نهایتبابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعالیت بابک تا بغداد هم رفت و معتصماز بیم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آیندهپایتخت دولت عباسی شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست یکشاهزاده ایرانی فراری که به وی پناه آورده بود به نام افشین داد که ازخاندان ساسانی بود .
افشینکه به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصمیم به جنگ با وی کرد ولیاز آنجا که میدانست در این جنگ باید تعدادی زیادی از هموطنان خود را بکشددست به گفتگو زد و از مردم خواست تسلیم وی گردند . به گفته تاریخ طبریمیگوید تعدادی زیادی از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسلیمافشین شدند . و افشین در یورشی به سپاه بابک تعداد زیادی ازآنها را کشت (در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستانی وسرما افشین به برزند برگشت .
بعداز گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوری سپاه دیگری شد وآماده مقابله با افشین گشت و بعد از چنیدن نبرد با افشین هردو تصمیم بهصلح کردند و در زمانی که برای گفتگو به مکانی نزدیک شده بودند تیپهای سپاهافشین وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ویران ساختند عده کثیری کشتهشدند ( به طوری که بعد از گذشت سه روز اثری از شهر به جا نماد ) گروهی برفراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا برافراشتند .در نتیجه خبربه بابک رسید و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند .ولی دیر شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسیر شده بودند .
بابک را مجبور به نوشتن نامه ای کرد تا بنویسد که بابک ( پدرش ) اگرتسلیم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسید و او که به همراه زنو مادر و یک برادرش به قصد ارمنستان سفر میکرد با خواندن نامه بر افروختهشد و گفت اگر آن جوان پسر من بود باید جوانمردانه میمرد نه اینکه خودش راتسلیم دشمن کند و به پیام آوران نامه گفت به او بگویند حیف از نان من کهبر تو است اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زنو برادرش دستگیر شدند و بابک به تنهایی مجبور به فرار به ارمنستان کرد .افشین که برای دستگیری بابک جایزه های زیادی گذاشته بود مردم را به بهفروختن بابک تحریک کرد . و در نهایت یکی از کشاورزان که رخت و لباسبرازنده و شمشیر زرین او را دید متوجه شد او شخص معمولی نیست و احتمالابابک خرمدین است و در نتیجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راهو جنگ و زندگی دعوتش را پذیرفت.و بعد سراغ کشیش شهر رفت و او را خبر داد ودر نتیجه کشیش بعد از چند روز پذیرایی از بابک و جلب اعتماد وی محل او رابه افشین اطلاع داد و در نتیجه بابک دستگیر شد . سپس او را دست بسته بهقرارگاه افشین بردند و در بین راه مردمجمع شده بودند و از دستگیری رهبرمحبوبشان زنان شیون میکردند و بر سر میزدند . سپس خلیفه جایزه بزرگی بهافشین داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسیزنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتی برایدیگران شود تا از وطن خودشان دفاع نکند و سپس مراسم اعدام او با هیاهو وشلوغی زیادی آماده اجرا گشت . "ابن الجوزی" مینویسد معتصم در کنار بابکنشست و گفت تو که اینهمه استقامت و مبارزه کردی حالا مشخص خواهد شد کهچقدر تحمل داری . بابک نیز گفت : خواهیم دید
چون یک دست بابک را باشمشیر زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگینکرد . خلیفه پرسد چرا چنین کردی ؟ بابک گفت : وقتی دستهایم را قطع کردیخون بدنم خارج میشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهی گفت که چهره مناز ترس مرگ زرد شد و من مایل نیستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ( اعراب )ببیند. سپس پاهای بابک قطع شد و شکمش را دریدند و در نهایت سر از بدنش جداکردند و لاشه بابک را بر روی چوبه داری بلند در سامرا قرار دادند و سرش راخلیفه برای عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود کهمحل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگانیداشت . برادر بابک نیز مانند وی طبق گفته طبری تکه تکه شد و او هم مانندبرادر بدون فریاد و شیونی از دنیا رفت . هم اکنون مراسم یادبود این سرداردر شهر کلیبر در آذربایجان بر فراز کوهی که قلعه او هم آنجا قرار دارد همهساله گرامی داشته میشود .
بابک خرمدین بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار برای کشورش که در تمامجنگها با اعراب پیروز بیرون می آمد با توطئه یک ایرانی فراری و مردمناسپاس گرفتار شد و زندگی وطن پرستانه اش به پایان رسید... روحش شاد باد
پیشگامان این قیام بزرگ برای رهائی از استیلای اعراب میتوان به یوسفبرم - سپیدگامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سیستانی و بابک خرمدین نام برد. خرمدین در آن زمان به کسانی گفته میشد که دارای دین بهی میبودند که آنرازرتشتی مینامیدند و پیرو مزدک . در انجمن بابک گریستن معنی نداشت و آناناز آیین زرتشتی و مزذکی پیروی میکردند و گریستن را جزو مکروهات دینمیدانستند و شاد زیستن را مستحبات . اما شاد زیستن برای آنان به این معنابود که تنها زمانی انسان میتواند شاد باشد که در جامعه محرومیت نباشد ومردم در رفاه باشند . آنان از آیین زرتشتی پیروی میکردند و چراگاهها ورودخانه ها و زمینهای کشاورزی را برای مردم رایگان قرار دادند تا ارباباننتواند حقی از کشاورزان ضایع کنند و سپس ازدواج یک مرد با دو زن در یکزمان را منع کردند و مساوات بین زنان و مردان را برقرار کردند .بابک سردارایران در آغاز قرن دوم و به عبارتی در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغازکرد . "ابن حزم" مینویسد ایرانیان از نظر وسعت ممالک و فزونی نیرو بر همهملتها برتری داشتند.
مرکزفعالیت بابک در آذربایجان بود . به گزارش "بلاذری" در حاکمیت ابن فیساعراب گروه گروه به آذربایجان خیزش میکردند و اموال و زمینهای آنان راتصرف کردند . طبق تاریخی بخارا از اعراب چنین میگوید : مردی وی را دودختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بیرون کشید . مرد گفت : از بیناین شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنایی نکرد .پدر بجست و کاردی بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبیله رسید و تماممردانی که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبیه توسط اعراب وحشیکشته شدند . ابومسلم شرق ایران را از اعراب پاکسازی کرده بود و آذربایجانهمچنان در قدرت اعراب بود . بنابراین بابک برخواست و به پشتوانه مردم دستبه نهضتی زد که در تاریخ همیشه جاوید ماند . نخستین درگیری سپاه مامون بابابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتیجه این جنگ پیروزی بابک شد . سالدیگر مجددا لشگری از اعراب برای مبارزه با بابک عازم آذربایجان شد و درنتیجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلی در هم کوبیده شد . بعد ازآن در سالهای 206 تا 212 هر سال سپاه عباسی عازم جنگ با بابک شدند کههرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهایبرجسته مامون به قتل رسیدند . بابک در تمامی جنگهای خود با دلاوری و شهامتو اراده ای قوی خواب و خوراک و قدرت این اعراب وحشی را از بین برد.در یکیاز نبردها که بابک با 200 نفر برای مقابله با 80000 نفر تازی میشتابدخرمدینیان در آستانه ی شکست بودند _چون یک فرمانده ی کاردانی تازیان راهدایت میکرد تازیان داشتند پیروز میشدند که بابک و برادرش مازیار و کاوهزره ی خود را در آوردند
بابک فرمود:بنگرید و آگاه باشید که این آرین نبرد ماست .
این جمله به وحشت افتادند.بابک به دل سپاه تازیان وارد گشت و فرمانده یتازیان را کشت و اینقدر مقاومت کردند که اعراب از بیم جانشان فرار کردندوبابک و یارانش آنها را تعقیب نموده و همه ی آنها را درهم کوبید و منهدمساخت.در سال 212 ق محمد ابن حمید طوسی با سمت والی آذرایجان اعزام شد وسپاه بزرگی در اختیارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حمیدنزدیک به دو سال با بابک درگیر جنگ بود که در نهایت در ربیع الاول 214 ق /خرداد 208 ش محمد ابن حمید در کنار روستای بهشت آباد کشته شد و سپاه او بهکلی منهدم گشت . بعد از این پیروزی های چشمگیر بابک به گفته تاریخ طبریمردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پیوستند .
زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جایش نشست .او بلافاصله لشگری به غرب ایران گسیل کرد که به گفته تاریخ طبری در اواخراین سال شست هزار نفر از روستائیان همدان را قتل عام کردند . ولی در نهایتبابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعالیت بابک تا بغداد هم رفت و معتصماز بیم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آیندهپایتخت دولت عباسی شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست یکشاهزاده ایرانی فراری که به وی پناه آورده بود به نام افشین داد که ازخاندان ساسانی بود .
افشینکه به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصمیم به جنگ با وی کرد ولیاز آنجا که میدانست در این جنگ باید تعدادی زیادی از هموطنان خود را بکشددست به گفتگو زد و از مردم خواست تسلیم وی گردند . به گفته تاریخ طبریمیگوید تعدادی زیادی از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسلیمافشین شدند . و افشین در یورشی به سپاه بابک تعداد زیادی ازآنها را کشت (در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستانی وسرما افشین به برزند برگشت .
بعداز گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوری سپاه دیگری شد وآماده مقابله با افشین گشت و بعد از چنیدن نبرد با افشین هردو تصمیم بهصلح کردند و در زمانی که برای گفتگو به مکانی نزدیک شده بودند تیپهای سپاهافشین وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ویران ساختند عده کثیری کشتهشدند ( به طوری که بعد از گذشت سه روز اثری از شهر به جا نماد ) گروهی برفراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا برافراشتند .در نتیجه خبربه بابک رسید و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند .ولی دیر شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسیر شده بودند .
بابک را مجبور به نوشتن نامه ای کرد تا بنویسد که بابک ( پدرش ) اگرتسلیم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسید و او که به همراه زنو مادر و یک برادرش به قصد ارمنستان سفر میکرد با خواندن نامه بر افروختهشد و گفت اگر آن جوان پسر من بود باید جوانمردانه میمرد نه اینکه خودش راتسلیم دشمن کند و به پیام آوران نامه گفت به او بگویند حیف از نان من کهبر تو است اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زنو برادرش دستگیر شدند و بابک به تنهایی مجبور به فرار به ارمنستان کرد .افشین که برای دستگیری بابک جایزه های زیادی گذاشته بود مردم را به بهفروختن بابک تحریک کرد . و در نهایت یکی از کشاورزان که رخت و لباسبرازنده و شمشیر زرین او را دید متوجه شد او شخص معمولی نیست و احتمالابابک خرمدین است و در نتیجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راهو جنگ و زندگی دعوتش را پذیرفت.و بعد سراغ کشیش شهر رفت و او را خبر داد ودر نتیجه کشیش بعد از چند روز پذیرایی از بابک و جلب اعتماد وی محل او رابه افشین اطلاع داد و در نتیجه بابک دستگیر شد . سپس او را دست بسته بهقرارگاه افشین بردند و در بین راه مردمجمع شده بودند و از دستگیری رهبرمحبوبشان زنان شیون میکردند و بر سر میزدند . سپس خلیفه جایزه بزرگی بهافشین داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسیزنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتی برایدیگران شود تا از وطن خودشان دفاع نکند و سپس مراسم اعدام او با هیاهو وشلوغی زیادی آماده اجرا گشت . "ابن الجوزی" مینویسد معتصم در کنار بابکنشست و گفت تو که اینهمه استقامت و مبارزه کردی حالا مشخص خواهد شد کهچقدر تحمل داری . بابک نیز گفت : خواهیم دید
چون یک دست بابک را باشمشیر زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگینکرد . خلیفه پرسد چرا چنین کردی ؟ بابک گفت : وقتی دستهایم را قطع کردیخون بدنم خارج میشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهی گفت که چهره مناز ترس مرگ زرد شد و من مایل نیستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ( اعراب )ببیند. سپس پاهای بابک قطع شد و شکمش را دریدند و در نهایت سر از بدنش جداکردند و لاشه بابک را بر روی چوبه داری بلند در سامرا قرار دادند و سرش راخلیفه برای عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود کهمحل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگانیداشت . برادر بابک نیز مانند وی طبق گفته طبری تکه تکه شد و او هم مانندبرادر بدون فریاد و شیونی از دنیا رفت . هم اکنون مراسم یادبود این سرداردر شهر کلیبر در آذربایجان بر فراز کوهی که قلعه او هم آنجا قرار دارد همهساله گرامی داشته میشود .
بابک خرمدین بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار برای کشورش که در تمامجنگها با اعراب پیروز بیرون می آمد با توطئه یک ایرانی فراری و مردمناسپاس گرفتار شد و زندگی وطن پرستانه اش به پایان رسید... روحش شاد باد