در پايان جنگ بعضي ها به دروغ مي گفتند بسيجي ها ........
ارسال شده: پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸, ۶:۵۲ ب.ظ
معزپور درگفتگوي اختصاصي با فارس/
در پايان جنگ بعضي ها به دروغ مي گفتند بسيجي ها حاضر نيستند به جبهه بروند
خبرگزاريفارس: شمس الدين معز پور گفت: وقتي بعضي از فرماندهان جنگ مي گويند ديگرنميتوانيم بجنگم، زماني كه رئيس تبليغات جنگ كه بعدها «رئيس جمهور» هم شدنامه اي به امام مي نويسد و در آن مي گويد: ديگر بسيجيها حاضر نيستند بهجبهه بروند . اين افراد بايد در برابر خدا پاسخگو باشند.

«شمسالدين معزپور» از جمله رزمندگان هشت سال پايداري است كه حتي سال هاي بعداز اتمام آن نيز نتوانسته دست از ديار عاشقان بكشد. زماني كه پاي گفته هاياو در ساختمان شهيد احمد كاظمي نشستم، تازه متوجه شدم چرا در كاروان هايراهيان نور اين همه از او تعريف مي شود.
*بازداشت پدر خانواده توسط ساواك
سال1344 در يكي از محله هاي رسالت شهرتهران، در خانواده نُه نفري(سهبرادر و چهار خواهر) كه تقريبا فرزند وسطي حساب مي شدم به دنيا آمدم.
در همان دوران نوجواني به خاطر پدرم كه درگير يكسري مسائل و مشكلاتكارگران بود مقداري با اوضاع و احوال آشنا بودم. پدرم سياسي بود اما خيليآگاهانه نبود و يا حتي مي توان به نوعي گفت كه اصلا كار سياسي نمي كرد، اوطرفدار احقاق حقوق كارگران در سنديكا بود كه بعدها به همين دليل از كارشاخراج شد.
پدرم كارگرشركت واحد]اتوبوسراني[ و نماينده كارگران بود، رابطه اي همبا تختي داشت. او چندين مرتبه براي احقاق حقوق كارگران سخنراني كرده بود وبه همين دليل برايش پاپوش درست كردند و از كاراخراجش كردند. بعد از اينجريانات بود كه ساواك به منزل ما آمد و رساله امام خميني را پيدا كردند كهخود همين عاملي شد براي اذيت بيشتر پدرم.
البته فضاي حاكم بر خانواده ما آنقدرهاهم مذهبي نبود اما اعتقاد راسخي به امام داشتيم و كاملا ايشان را مي شناختيم.
آن زمان ها مانند الان نبود كه از يك بچه ده ساله درمورد مسائل شرعيبپرسيد و او نيزبرايتان كاملا توضيح دهد و تا حدودي به مسائل سياسي آگاهباشد. ما در يك جمع كارگري بوديم و تنها در حد اين بوديم كه رساله حضرتامام و عكس ايشان را در منزلمان نگه داري كنيم.
* از شكلك عليه شاه تا همكاري با حزب جمهوري اسلامي
اصل وارد شدنم در فاز سياسي انقلاب و چگونگي شكل گيري شخصيت انقلابيمرا مديون زحمات يكي از دوستان قديمي هستم، كه 3-4 سال از من بزرگتر بود."بهرام صبوري " كه در حال حاضر وكيل پايه يك دادگستري هستند من را با اينفضا آشنا كرد.
با ورود به مسجد محل و پيگيري كارهاي جنبي مثل عضويت در گروه تئاتر،حضور در سخنراني هاي متفاوت و... باعث شد تا حدي با انقلاب و جريانات آنآشنا شوم. يكي از اين مجالس، جلسات سخنراني آقاي طباطبائي بود. من بههمراه تعداي از بچه هاي هم سن وسالم از سال 1350 به صورت مستمر با آقايطباطبائي درارتباط بوديم. خط هاي اصلي را از ايشان مي گرفتيم مباحثي همچونامام،اسلام، انقلاب، مخالفت با شاه و ... .
درخانواده ما تنها مادر بزرگم(خدا رحمتش كند) خيلي طرفدار شاه بود، البته تقصيري هم نداشت. اواز مسائل سياسي زياد مطلع نبود .
يادم مياد زماني كه تصويرشاه ازتلويزيون پخش مي شد ما پشتمان را بهتلويزيون ميكرديم و شروع به شكلك درآوردن مي كرديم . مادر بزرگم هم كهمتوجه اين كار ما مي شد ميگفت: اين كارها را نكنيد، سنگ ميشويد؛ اين شاهاست.
بين بچه هايي كه در خانه ما بودند من از همه شلوغ تر بودم ومي شد گفتسركرده ي بچه هاي منزل بودم . به همين دليل هميشه مادر بزرگ بهم مي گفت:تو آخر با اين كارها سرت را بالاي دار ميدهي، اينقدربه شاه بي احترامينكن. اما خوب دوستي با بهرام صبوري باعث شد ه بود كه ما با خط ولايت آشنابشويم . بعد از انقلاب نيز اين دوستي ادامه پيدا كرد تا اينكه حزب "جمهورياسلامي " تشكل شد و به عضويت شاخه دانش آموزي آن در آمدم.
براي عضويت در حزب جمهوري به همراه يكي از دوستانم به نام آقايمولائي كه بعدها هم در جريان بمب گذاري دفتر حزب شهيد شدند، به دفتر منطقههشت حزب خدمت آقاي امين رفتيم و در قسمت دانش آموزي حزب ثبت نام كردم.بعدها براي شركت در جلسات سخنراني به دفتر مركزي حزب هم رفت و آمد پيداكردم و اين جريان ادامه داشت تا سال 1360 .
*غائله كردستان
بعد چند ماهي كه از پيروزي انقلاب گذشت در بعضي مناطق كشور و بخصوصمناطق مرزي در گيري هايي بوجود آمد كه يكي از آنها غائله كردستان بود .
خانواده ما اصالتا "كُرد " هستند و به همين خاطر پدرم در آن روزهابراي كمك رساني خيلي به كردستان و مخصوصا مريوان مي رفت. در خيلي از اينسفرها نيز من با او همراه مي شدم كه البته به خاطر ناامني فراواني كه برمنطقه حاكم بود هميشه با خود سلاح حمل مي كرديم.
در هر روستايي كه وارد ميشديم در ابتدا مردم ساكن در آنجا به ما خوبو مثبت نگاه نميكردند و اين به خاطر فقر فرهنگي بود. در يكي از همينروستاها كه براي كمك رساني رفته بوديم تا يكسري اجناس مورد نياز مردم رابه آنها بدهيم. به اهالي اعلام كرديم، در مسجد جمع شوند اما به دليل همانفقر فرهنگي يك كتك مفصلي از اهالي روستا خورديم آن هم نه با چوب و چماقبلكه با طالبي و هر چه دم دستشان بود به سمت ما پرتاب ميكردند. نمونهديگر در سال 62 بود كه وقتي به خانه يكي از روستائيان در حوالي سقز رفتمبا تعجب ديدم كه هنوز عكس شاه بر روي ديوار خانه اش است و وقتي علت را ازاو سوال كردم آن روستايي واقعا نميدانست كه انقلاب در كشور رخ داده و شاههم از ايران فرار كرده است.
از اول انقلاب چون كردستان در اختيار ضد انقلاب بود و به اشتباه همهمردم را كردهاي مخالف مي خواندند، در صورتي كه كردهاي مخالف خيلي كم بودندو آنجا بيشتر مركز تجمع ضد انقلابيون فراري بود كه در آن منطقه جمع ميشدند.
* عجله نكنيد ما همه به جبهه مي رويم
روزي كه تهرا ن براي اولين باربمباران شد جلوي منزلمان با بچه هاي محلفوتبال بازي ميكرديم. صداي هواپيما و پشت سر اون ضد هوايي زيادي كه شليكشد تمام نظرها را به خودش جلب كرد. شب هم براي آمادگي مردم براي مقابله بابمباران، مانوري را گذاشته بودند و تلويزيون نيز برنامه ايي را جهت توجيهمردم پخش مي كرد و صداي انواع آژيرها را توضيح مي داد.
يكي - دو روز بعد از بمباران با حبيب بشيري، فرهادقناعتگر، فرهادهشدهان و برادر كوچك تر از خودم زير يك تك درختي در محله مان كه خيلي پربار نشسته بوديم. يكي از بچه ها گفت: بريم جنگ. در جوابش گفتم: نترس اينجنگ آنقدر طولاني ميشه كه همه ما به جبهه برويم، عجله نكنيد. جالب اينبود كه از آن جمع تنها من و برادرم به جبهه رفتيم.
به مرور زمان تعداي از دوستانم از جمله آقاي صبوري به جبهه رفت. منهم خيلي دوست داشتم به آنها ملحق بشوم. به همين دليل با پدر و مادرم صحبتكردم و آنها هم پذيرفتندو گفتند:
اگر تو را قبول مي كنند برو .
سال 1360 بود كه براي ثبت نام به پايگاه شهيد بهشتي در خيابان شهيدمدني(نظام آباد سابق) رفتم. قدم و قامتم چون كوتاه بود مسئولين ثبت نامفكر مي كردند كه سن من كم است به همين دليل مقداري اذيتم كردند .در ابتداگفتند مدارك تان كامل نيست، بعد براي ترساندنم گفتند:آموزش شما در كردستاناست. گفتم: باشه ما كه از آنجا نميترسيم.
آموزش نظامي را در پادگان "رسول الله " سنندج گذراندم. جالب اينجابود كه در مدت آموزش، چند مرتبه دشمن به ما كمين زد و به همين خاطر خيليبه ما سخت گذشت.
يك زمينه ي قبلي از آموزش نظامي داشتم، در اوائل انقلاب بوسيلهافرادي كه قبلا آموزش نظامي ديده بودند و يا اينكه در كميته فعاليت داشتندآموزش مي ديديم.
در طول عمرم، آموزش زياد ديده ام حتي در هنگام جنگ هم آموزش ديدم(آموزش غواصي) اما آن 45 روز در سال هاي ابتدائي جنگ، در پادگان محمد رسولالله سنندج، سخت ترين آموزشي بود كه ديدم.
سختي سرماي سنندج از يك طرف و از طرف ديگر شب ها ما را ميبردند درچاله آب مي انداختند و بعد با همان لباس هاي خيس به آسايشگاه برميگشتيم ولباس هايمان را عوض ميكرديم بدون اينكه خودمان را خشك كنيم، چون حولهنداشتيم و ميرفتيم زير پتو ميخوابيديم. تا مقدار زمان كوتاهي مي گذشتگاز اشك آور ميزدند و ما را از سالن بيرون ميكردند . سالن هم پنجره ميلهاي داشت كه نمي توانستيم از آن خارج شويم و فقط بايد از در اصلي بيرونميرفتيم. زمان خروج از سالن هم مواد منفجره دست ساز زير پاهايمانميگذاشتند كه صداي هاي آن اذيتمان مي كرد. انتهاي سالن هم دوشگاه گذاشتهبودند و صداي وحشتناك آن توي سالن ميپيچيد. بعد خارج شدن از سالن بايد ميرفتيم روي يك تپهي خيلي بلند كه بر بالاي آن اتاقكي بود، روي ديوار آننوشته بود "الله اكبر ". خدار حمت كنه شهيد اكبر رستمي مربي آموزش ما بودفرياد مي زد: بدو برو "الله " را زيارت كند و بيا . ما هم بدو بدوميرفتيم و الله را دور ميزديم و ميآمديم پايين.
وقتي مي رسيديم پايين ، مربي ميگفت: يكي از شما دير رسيده، همه باهم بايد برويد و برگرديد. مربي آنقدر مقيد بود كه مي گفت بايد كل گروهانبا هم بالا بروند و با هم برگردند. به همين دليل بچه ها همديگر را هل ميدادند كه با هم بروند و با هم برگردند.
اكثر بچه هايي كه با ما در آن پادگان بودند تهراني بودند به هميندليل اعلام مي كردند: چون تهراني ها به چاي عادت دارند، مصرف چاي ممنوع وفقط هر شب مقداري در ته ليوان پلاستيكي قرمز برايمان چاي ميريختند. مجبوربوديم چاي را با يك قند بخوريم . به همين خاطر تصميم گرفتيم با چند نفر ازرفقا چايي كه هر شب مي دادند را روي هم ميريختيم تا به اندازه يك ليوانبشود و هر شب نوبت يكي از بچه ها بود يك ليوان چاي بخورند.
موقع ناهار هم مقداري آش با يك نان ساج كُردي كه مثل نان رژيمي استمي دادند. صبحانه پنير و كره نبود، فقط يك تكه نان با خرما و يك مقدارگردو .
در پادگان نوعي آموزش بود به نام قطب نما كه "گرا " ميبستند وميگفتندبه گراي 45 درجه 100 قدم يا به گراي فلان 200 قدم بايد برويم . ازساعت 6 -7 صبح كه ميرفتيم جستجوي گرا. ساعت 12 ظهر ميرسيديم به نقطهمورد نظر. براي پيدا كردن نقطه مورد نظر خيلي بايد دقت مي كرديم. مثلاميگفتند به گراي 45 درجه 100 قدم به جلو. بايد همان 100 قدم را ميرفتياگر 101 قدم ميرفتي كار خراب ميشد. تيم هاي كاري براي پيدا كردن گرامتشكل از پنج نفر بود كه يكي حواسش به قطب نما بود، يكي قدم بر مي داشت وديگري قدم ها را مي شمرد. در ابتداي كار اعلام مي كردند كه وقتي به نقطهمورد نظر برسيد براي شما يك مرغ كامل گذاشته ايم، فقط موقع خوردن آن مواظبباشيد دل درد نگيريد. ما هم به تشويق خوردن مرغ، قدم ها را دقيقميشمرديم، 1،2،3،4 ... . شك مي كرديم، مي گفتيم برگرد از اول بيا تا دقيقبشمريم.
بعد از پنج ، شش ساعت پياده روي به نقطه مورد نظر ميرسيديم،ميديديم به اندازه افراد تيم پلاستيك نان و خرما گذاشتند . زير آن هم يككاغذ A4 بود كه چهار قسمت شده بود و هر قسمت نوشته بودند سينه و سينه، رانو ران . وقتي اين صحنه را مي ديديم تازه جلوي چشمانمان سياهي مي رفت.
هنگام شب كه ميخواستيم بخوابيم با اضطراب و دلهره زياد، به همراهپوتين و لباس هاي نظامي به صورت آماده مي خوابيديم. تلفن زدن هم ممنوعبود. تنها هفته اي يك مرتبه اجازه داشتيم با خانواده تماس بگيريم و بهآنها خبر بدهيم كه سالم هستيم.
جالب ترين صحنه زماني بود كه ظهرهاي جمعه براي رفتن به نمازجمعه جلويدرب خروجي پادگان بازرسي بدني ميشديم تا پول همراهمان نداشته باشيم.اولين جمعه متوجه جريان نشديم به ما مي گفتند پول همراهتان نباشد چونامكان دارد گم شود و ... بعدها متوجه شديم به خاطر اين بود كه ما ميرويمنماز جمعه از طرفي نرويم و چيزي بخوريم. ساندويچ نخوريم كه سير شويم. درآموزشي سعي مي شد كه اكثر مواقع بچه ها گرسنه بمانند. اما كم كم و با گذشتزمان ماهم راههاي مختلفي براي خروج پول پيدا مي كرديم و به بهانه دستشوئيميرفتيم بيرون و در ساندويچ فروشي كه كنار محل اقامه نماز بود به سرعت يكساندويچ ميگرفتيم و ميخورديم. آنقدر گرسنه بوديم كه لقمه ها را ميبلعيديم.
خانواده ها هم كه براي ديدار مي آمدند حق دادن هيچي نداشتند. هر موادغذايي كه مي آوردند در همان اتاق ملاقات بايد با هم ميخورديم و نبايدچيزي داخل ميآورديم.
جالب ترين ماجرا در روز آخر آموزش بود، يك سالن بزرگ غذا خوري پادگانداشت كه مصداق بارز اين ضرب المثل معروفه كه "آفتاب لگن هفت است ولي شام وناهار هيچي " بود. سالن هاي بزرگ اما فقط نان خشك بود به همراه مقداري آش.شهيد صوفي مسئول آموزش گردان بچه ها را جمع كرده بود تا برگه هاي تاييدآموزش را بدهد. شروع به صحبت كرد و گفت: امروز غذاي شما باقلاپلو با گوشتاست ولي خواهش ميكنم كه كم بخوريد، از شما خواهشم ميكنم. ببينيد بچه هامعده هاي شما 45 روز است كه عادت به كم خوردن كرده و اگر پرخوري كنيد دلدرد مي گيريد و مريض ميشويد. اول بچه ها حرفشو باور نكردند و اما براياينكه حرفشو زمين نزده باشيم گفتيم باشه. وقتي وارد سالن شديم هيچ كدام ازبچه ها صحنه اي را كه مي ديدند باور نميكردند غذا واقعا باقالاپلو باگوشت بود، نه يك پرس بلكه ديس ها را چيده بودند همانند عروسي ها كه هر كسيهر چقدر دوست دارد بخورد. اصلا يادم نميآيد كه چطوري خودمان را به ديس هارا رسانديم ولي يكدفعه به خود آمدم ديدم همه با كله در ديس ها رفته بودند.
* روز اعزام به جبهه، روز اول عمرم بود
روز اول اعزام به جبهه مثل اين بود كه اولين روز عمرم است. يكي ازروزهاي زيباي سال 1360 بود. منطقه اي به نام ميمك محل استقرار نيرو هابود. در ابتدا وقتي منطقه و خط را تحويل گرفتيم، واقعا فكر ميكرديم مانوراست و همه تحت تاثير آموزشي بوديم. بعد ديديم خير صداي خمپاره و تيراندازي داره نزديك تر و شديد تر مي شه.
اكثر بچه هاي كه در گردان مسلم بن عقيل و زين العابدين بودند ازتهران آمده بودند و هر چه اصرار كردم كه بابا والا، بلا عمليات واقعي استباور نمي كردند تا اينكه يك خمپاره به زمين خورد و يكي از بچه ها زخمي شد،تازه فهميدند كه عمليات است.
*آقا جلال تو هستي؟
يكي از روزها نيروها به ستون شده بودند و داشتيم مي رفتيم تا در منطقهاي مستقر شويم كه اتفاق جالبي افتاد. هميشه عادت داشتم در انتهاي ستون راهبروم. در مسير بوديم كه فرمانده گردان پرسان، پرسان سراغ نفر آخر ستون راگرفت، از ابتداي ستون فرياد زد: يكي از پيش مرگ هاي كُرد ميآيد و پشت سرتون ميايستد، نترسي يكدفعه، اون رو بفرست سر ستون. پيش خودم گفتم بازدارند مثل دفعات قبل اذيتم مي كنه. مدتي گذشت و تو حال خودم بودم كهيكدفعه يك نفر زد پشت شونم تا برگشتم ببينم كيه، صورتم به شكمش خورد.زبانم بند آمده بود و نمي توانستم حرف بزنم . دستي به سرم كشيد و با لجههكردي گفت: كُرَ نترس. آقا جلال توهستي؟(با لهجه كردي) من كه ديگه ناييبراي حرف زدن نداشتم و متوجه هيكل پَك و پهن او شده بودم، تنها تونستم باانگشت ابتداي ستون را به او نشان بدهم.
شب در يكي از روستاهاي ميان راه كه بايد از ضدانقلاب پاكسازي مي شد.يك طويله اي پيدا كردم و رفتم توش خوابيدم. صبح كه براي نماز بيدار شدم،براي وضو از طويله زدم بيرون به يكي از بچه ها گفتم چند نفر هم داخل هستندآنها را براي نماز بيدار كن. رفت داخل و بعد از لحظاتي برگشت و با قيافهطلبكارانه گفت: مسخره ميكني. گفتم: چرا؟ گفت: اينها كه مرده اند. گفتم:يعني چي؟ گفت: اينها كموله هايي هستند كه ديشب تير خوردند و مردهاند.
باورم نمي شد من شب را در كنار آنها خوابيده بودم. دو-سه روز حس بدي داشتم و از خودم بدم آمده بود كه چرا متوجه جنازه ها نشده بودم.
*روي پلاك نوشته بود " محمدكاظم علوان "
عمليات فتح المبين، اولين عمليات مهمي بود كه شركت مي كردم . جالباينجاست كه تا چند ماه بعد از عمليات از بيابان ها كه رد مي شديم هنوزجنازه عراقي هايي كه در حال فرار بر روي مين ها گير كرده بودند بر زمينباقي مانده بود. در طي مسير نگاهم به پلاكي كه بر روي خاك افتاده بود جلبشد . خم شدم و پلاك را برداشتم. براي يك عراقي به نام " محمد كاظم علوان "بود. هنوز اسم آن عراقي در ذهنم باقي است.
بعد از عمليات مسلم بن عقيل بود كه يگانم مشخص شد. ابتدا به نام تيپ210 سيد الشهداء كه بعدها به لشكر 10 سيد الشهدا(ع) تغيير نام داد رفتم.فرمانده تيپ ابتدا شهيد " محسن وزوايي " بود و بعد از ايشان شهيد حاج "عليموحد دانش "، شهيد "رستگار "، "خزايي "، حاج "علي فضلي " و... شدند.
ديگه در يك منطقه خاص بند نمي شدم . يك روز كردستان، يك روزجنوب. درهر عملياتي كه مي شد و مي توانستم شركت مي كردم. در ابتدا رزمنده عاديبودم ولي خيلي زود كار مورد علاقه خودم را پيدا كردم و رفتم مخابرات.هميشه دوست داشتم بدانم چه اتفاقاتي در دور و برم ميافتد. بودندرزمندگاني كه نمي دانستند چه اتفاقي دارد ميافتد و حتي نمي دانستند كهاسم منطقه چيست؟ ولي مخابرات چون با رمز و فرمانده بالاتر خود سر و كاردارد و بايد گزارش دهد، اطلاع داشته باشد يگان عمل كننده كدام نقطه است وبايد بداند كه كدام منطقه را بايد بگيرند. به خاطر همين قسمت مخابرات راانتخاب كردم.
در ابتدا بي سيم چي بودم بعد خيلي زود مسئول مخابرات شدم، مسئول مخابرات گردان و ديگر در اواخر جنگ مسئول مخابرات تيپ شدم.
* برادرم جلوي خودم شهيد شد
سال 65 مسئول مخابرات گردان حضرت علي اصغر(ع) بودم و در عمليات هايكربلاي1،2و4 حضور داشتم . در عمليات كربلاي پنج به بعد مسئول مخابرات تيپشدم . مسئوليت مخابرات تيپ هم به گونه اي نبود كه عقب صحنه جنگ باشي، چوناكثر مواقع فرماندهان لشكر در خط مقدم حضور داشت، مسئول مخابرات تيپ همبايد همراه او مي بود. مسئوليت مخابرات كمتر از مسئوليت و فرماندهي گرداننبود.
در يكي از عمليات ها در خط بودم و برادرم نيز مسئول مخابرات گردان"المهدي " بود. او سه سال از من كوچكتر بود و خيلي هم پرتحرك بود. اوعلاوه بر كار مخابرات بعضي مواقع "آر پي جي " هم ميزد. آرپي جي زن گردانمجروح شده بود و همه بچه ها زمين گير شده بودند كه او يكدفعه بلند مي شهتا موشك آرپي جي را شليك كند اما تركشي به موشك اصابت مي كند و موشك درصورت برادرم منفجر مي شود. حس خوبي نداشتم، اولين چيزي كه گفتم: " إنا للهوإنا إليه راجعون ". راستش ميخواستم اداي امام را دربياورم.
مشكلاتم دو چندان شده بود از يك طرف داغ برادر برايم خيلي سخت بود اما مشكل بزرگتر دادن خبر شهادت برادرم به خانواده بود.
به دامادمان تلفن زدم و ماجرا رابرايش تعريف كردم. ازش خواستم هر جوريشده ماجرا را براي خانواده توضيح دهد. دامادمون آدم خيلي راحتي بود. بهپدرم مي گويد: خواب ديدم امام حسين بچهام را ميخواهد؛ خواهرم آن زمانباردار بود. بابام هم گفته بود، محمدجان بچه را بايد در راه خدا داد. بعداز چند ساعت ، نزديك هاي اذان مغرب اين بار دامادمان ميره مسجد و باز اينداستان را تكرار مي كنه . پدرم هم همان جواب را مي ده . اين مرتبه محمدناراحت مي شه و مي گه اگر الان خبر شهادت شمس الدين يا محمود را به شمابدهند چي؟ پدرم مي گويد: هيچ طوري نمي شود. دامادمان هم از موقعيتاستفاده مي كند و مي گويد: شمس الدين زنگ زده و خبر شهادت محمود را داده.پدرم هم تا اين خبر و مي شنود همانجا غش مي كنه و در مسجد بيهوش مي شود.
من هم كه از هي چي اطلاع نداشتم تماس گرفتم منزل و محمد گوشي رابرداشت .سلام وعليك كرديم و گفت: گوشي، با بابات صحبت كن. پدرم تا گوشي روگرفت زد زير گريه. با همان صداي گريه گفت: ديدي بي برادر شدي، بدبخت شدي.شكه شده بودم، توان صحبت نداشتم . مقداري مِن، مِن كردم و گفتم: حاج آقااين حرفها چيه؟ چرا داري گريه ميكني، مگر چه اتفاقي افتاده؟
با تمام توان خودم را نگه داشتم كه گريه نكنم . كيسه اشك جمع شده بوددر چشمم و بغض گلويم را گرفته بود ولي خودم را كنترل كردم كه جلوي پدرمگريه نكنم .
از طرفي هم جنازه رو اشتباهي برده بودند مشهد و بعد از 2 روز تونستيمپيدايش كنيم. بالاخره به هرصورتي بود مرخصي گرفتم و آمدم تهران. از قطارپياده شدم و دربست گرفتم رفتم رسالت. سر كوچه رسيدم و از ماشين پياده شدم،لباس نظامي به تن داشتم و كوله پشتي برادرم را به دوش انداخته بودم . همينكه آمدم از سر كوچه بيام داخل، اعلاميه برادرم را روي ديوار كوچه ديدم.حال خيلي بدي بهم دست داد. نمي دونم چرا؟ او جلوي خودم شهيد شد،خودم اطلاعشهادتش را به خانواده داده بودم اما يكدفعه با ديدن اعلاميه شوكه شدم و حسخيلي بدي داشتم.
اعصابم خورد بود و آرام آرام رفتم به طرف منزل . احساس مي كردم مثليك وزنهبردار كه زير وزنه 250 كيلويي مي مونه، من زير اين كوله ماندهبودم. اصلا انگار نيروي جاذبه پاهايم را گرفته بود و نمي گذاشت حركت كنم.تا نزديك خانه 50 متر بيشتر نمونده بود، با مصيبتي بالاخره خودم رورساندم.
در بين راه هر كسي از اهالي محل به من مي رسيدند مي گفت: حاج آقاتسليت ميگويم. به هيچ صدايي توجه نمي كردم فقط باخودم كلنجار مي رفتم كهجواب بابا را چي بدهم. چون داداشم را خيلي دوست داشت. به همين دليل از رويشوخي به جاي محمود صدايش مي كرديم "يوسف ".
نزديك هاي خانه رسيده بودم ، گام هايم را آهسته برمي داشتم .انگار كهدلت بخواهي هيچ وقت به مقصد نرسي. تو حال خودم بودم كه يكدفعه پدر از درخانه بيرون و تا من رو ديد بغلم كرد و زد زير گريه. در بين گريه هاش ميگفت: خدا صبرت بدهد. من هم گفتم: خدا به من صبر داده ولي انگار به شمانداده.
يادم نيست چه كساني در حياط خانه بودند تنها كاري كه كردم دويدم ورفتم يك راست طيقه بالا توي اتاقم و در را قفل كردم. در اتاق هاي پايينتمام فاميل و آشنايان نشسته بودند. چند لحظه اي در اتاق تنهايي با خودمفكر كردم، چطوري برم پايين، چه بگويم؟ به هر ترتيب خودمو راضي كردم و رفتمپايين. وقتي داخل اتاق شدم ديدم همه دارند گريه ميكنند.
از يك طرف دلم خيلي پر بود و مي خواستم فرياد بزنم ، از طرف ديگر ميخواستم به ديگران روحيه داده باشم. به همين دليل گفتم: چرا گريه ميكنيد؟گريه نداره. اگر ميخواهيد گريه كنيد براي امام حسين(ع) گريه كنيد.هنوز جمله ام تمام نشده بود كه زدم زير گريه. حالا ديگه با بردن نام امامحسين (ع) دليلي براي گريه كردن داشتم. گفتم: براي امام حسين گريه كنيد،براي مظلوميتش. بعد از روضه خواني و گريه كردن ها اينقدر احساس خستگي ميكردم كه ديگر نمي توانستم تحمل كنم، رفتم توي اتاقم و در را بستم. هرچقدركه در زدند در را باز نكردم. گفتم: ميخواهم بخواهم. اما هر كاري كردمخوابم نبرد. شوهر خالهام پزشك است؛ اون آمد بالاي سرم و دوتا واليوم 10بهم داد اما هيچ كدام اثري نداشت.
روز برگزاري مراسم شب هفت برادرم راديو اعلام كرد عملياتي در غربكشور انجام شده است. دلم ديگر طاقت ماندن در شهر را نداشت، به همين دليلبه مادرم گفتم: اگر اجازه دهيد من بروم . بعد از آنكه مقداري براي آنهاتحمل مسئله شهادت برادرم آسانتر شد؛ به جبهه برگشتم.
* ترسناك ترين صحنه جنگ
آذر ماه سال 1361 مرحله سوم عمليات مسلم بن عقيل كه عمليات "زينالعابدين " نام داشت به همراه دو-سه نفر از بچه ها داشتيم مي رفتيم سمتيكي از سنگرهاي عراق . يكي از بچه ها كه داشت پشت سر ما با صداي بلندفرياد مي زد: عراقي ها تسليم شويد. برگشتم بهش گفتم: سرو صدا نكن ما بايدبا سكوت به آنها نزديك شويم، اگر متوجه ما بشوند به رگبار مي بندنمان.دامنه تپه را رفتيم بالا تا رسيدم تقريبا به نوك تپه. من جلوتر از همه درحال حركت بودم كه يكدفعه احساس كردم شيء به سينهام فشار مي آورد. دست زدممتوجه شدم لوله تفنگ است.
هوا خيلي تاريك بود و هيچ جايي را نميديدم، به همين دليل زود سرجايم ايستادم. صداي كلفت و خشني كه نزديك به لهجه كُردي بود گفت: برو، برو. هنوز اين صدا در گوشم است. بعد اسلحهاش را از روي سينهام برداشت؛ يكيدو نفر هم چپ و راست من بودند. اسلحه را كه برداشت يك دفعه نشستم زمين،چون زانوهايم شل شده بود. همين كه نشستم همراهانم سلاح هايشان را مسلحكردند و تا آماده شليك شدند اين دونفر را به رگبار بست، بچه ها از پشتداخل دره افتادند. او فكر ميكرد كه همه ما را كشته است، به همين خاطرخيالش راحت شد و برگشت. من هم كه تا حدي شكه شده بودم، زود خودم را جمع وجور كردم . يك نارنجك تفنگي داشتم به اسلحه ام نصب كردم و آرام گذاشتم لبدر سنگر آنها، انگشتم را روي ماشه گذاشتم و چكاندم. هر كاري كردن شليكنكرد، زود اسلحه را پايين آوردم و گلنگدن را كشيدم تا آمدم شليك كنم؛ براياطمينان نگاهي به خشاب انداختم، تير جنگي داخل خشاب بود و اگر شليك مي شداول خودم را كشته بود. چون نارنجك تفنگي تير مشقي ميخواهد. تنها كاري كهمي توانستم بكنم اين بود كه يك نارنجك انداختم و 2-3 تا تيراندازي كردم وآمدم پايين . كل سنگر آنها را منهدم كردم.
*خدايا امام را براي ما نگه دار
در منطقه "شيخ محمد " داخل خاك عراق مستقر بوديم ، برف سنگيني همباريده بود. يكي از بچه بسيجي ها به شدت زخمي شده بود و حالش وخيم بود. هرچند لحظه از من سوال مي كرد: " برادر به نظر شما دعاي من مستجاب مي شود؟اول فكر مي كردم حتما مي خواهد دعايي براي آينده و زندگي خودش بكند. بعداز چندين مرتبه سوالش را تكرار كرد، كلافه شدم و گفتم: آره بابا. هر دعاييكني مستجاب مي شه. گفت: "خدايا امام را براي ما نگه دار ". همين را گفت وشهيد شد.
*علل شكست هاي پايان جنگ
يكي از دلايل شكست هاي پي در پي پايان جنگ اين بود كه ما در آخر جنگنتوانستيم آرمان هاي خودمان را حفظ كنيم. آرمان نه اينكه امام را دوستنداشتيم، بلكه عدم پايبندي به دستور اسلام بود. ما دقيقا اول جنگ نان رااصراف نميكرديم. غذا را ميخوريم، نان خشك ها را هم ميخورديم. وقتيميرفتيم حمام زير پيراهني هايمان را ميشستيم و دومرتبه ميپوشيديم امااواخر جنگ دقيقا بر عكس شده بود. بشكه بشكه برنج، خورشت و مرغ را ميريختيم دور. نزديك حمام پر بود از زيرپيراهني هاي يكبار مصرف. اينها عاملشكست است، قسم ميخورم اينها عامل شكست است. خداوند ميفرمايد اسراف كردنكار برادران شيطان است.
* خدايا تو مي داني به خاطر خودمان نجنگيديم
وقتي خبر پذيرش قطعنامه را شنيدم، اول كه باورم نميشد اما وقتي صحبتامام را شنيدم و اطمينان پيدا كردم خيلي گريه كردم. اشك مي ريختم، فقط بهخاطر امام . هر روز جنگ، در دفتر چه خاطراتم حوادث آن روز را يادداشت ميكردم در روز پذيرش قطعنامه اين را نوشتم:
"بسم الله الرحمن الرحيم. خدايا تو مي داني ما به خاطر خودماننجنگيديم، امام تشخيص دادند جنگ و الان هم ميگويد صلح و هيچ نگرانينداريم " .
دو روز بعد زماني كه آن پيام معروف امام پخش شد و ايشان صحبت از جامزهر كردند خيلي براي بچه هاي رزمنده سخت بود. ببيني كسي كه خيلي دوستميداري وقتي كه دارد زجر ميكشد.
جنگ كه جنگ است و يك روز هم تمام ميشود. جنگ كه گريه ندارد ولي واقعا آن زجري كه امام كشيد در قضيه قطعنامه براي ما خيلي سخت بود.
* امام بايد به چه كسي اطمينان مي كرد؟
مطالبي كه امام در پيام به حجاج سال 66 دادند را مطالعه كنيد. آن زمانكه فاو، مجنون و شلمچه را از دست داده بوديم. كاري به ديگر نامه مسئولينجنگ به امام ندارم چون من كه خريد تجهيزات سپاه و ارتش را نميدانم به چهمقدار بوده است. من ميدانم كه فقط امام گفت: من به دلسوزي مسئولين شكندارم.
آن جام زهري هم كه امام صحبتش را مي كند به دليل اين است كه ايشان ازهر آنچه كه گفته بود، گذشت. خود ايشان هم مي گويد: اگر آبرويي داشتم باخدا معامله كردم. من تا ديروز قائل بودم كه جنگ به شيوهاي كه گفتم عملشود يعني نابودي صدام ولي امروز صلح را مصلحت نظام مي دانم.
اين مطلب نه به اين معني كه امام نمي توانست جنگ را ادامه بدهد بلكهنگذاشتند. وقتي بعضي از فرماندهان جنگ مي گويند ديگر نميتوانيم بجنگم،زماني كه رئيس تبليغات جنگ كه بعدها «رئيس جمهور» هم شد نامه اي به اماممي نويسد و در آن مي گويد: ديگر بسيجيها حاضر نيستند به جبهه بروند . اينافراد بايد در برابر خدا پاسخگو باشند.
حال شايد اين سوال مطرح شود كه آيا امام تنها براساس نامه اين شخصتصميم به اين كار گرفت؟ بايد تحليل كرد، امام كه مثل مقام معظم رهبري نبودكه بيايد و همه جا را سركشي كند. امام به دليل سن وسالشان در جماران نشستهبودند و به او گزارش ميدادند. ولي وقتي مسئول ستاد تبليغات جنگ مملكتميگويد: بسيجي ها حاضر نيستند به جبهه بروند؛ اين نامه در كنار ديگراظهار نظرها 100درصددر تصميم گيري امام مؤثر بوده است.
براي تاييد اين مطلب شما را به مطلبي كه امام بعد از راهپيماييمردم(راهپيمايي بيعت با امام) كه بعد از پذيرش قطعنامه انجام دادند ارجاعمي دهم . حاج احمدآقا ميگويند كه امام وقتي مردم را در خيابانها ديدگفتند: اگر من ميدانستم مردم در صحنه حاضر هستند قطعنامه را قبولنميكردم. پس يعني آن نامه ها و گفته ها به امام مؤثر بوده. امامنميتواند بروند در جبهه و ببينند كه بسيجيها ميروند ياخير. چند نفر راايشان بفرستد؟
اين آقا وزير مملكت است كه فاميل امام هم بودند.وقتي نظر يا نامه ايرا مي نويسد يعني درست ميگويد. يعني اگر امام بخواهد به ايشان اطميناننكند به چه كسي اطمينان كند؟ من رفتم جبهه، برادرم هم كه شهيد شد باز همرفتم. دوستم شهيد شد، باز هم رفتم. تمام رفقايم شهيد شدند، باز هم رفتم.زن و بچهام را هم زير بمباران اگر ميزدند، باز هم ميرفتم. چراميگوييد ما حاضر نبوديم به جبهه برويم. اين حقيقت نداشت.
در پايان جنگ بعضي ها به دروغ مي گفتند بسيجي ها حاضر نيستند به جبهه بروند
خبرگزاريفارس: شمس الدين معز پور گفت: وقتي بعضي از فرماندهان جنگ مي گويند ديگرنميتوانيم بجنگم، زماني كه رئيس تبليغات جنگ كه بعدها «رئيس جمهور» هم شدنامه اي به امام مي نويسد و در آن مي گويد: ديگر بسيجيها حاضر نيستند بهجبهه بروند . اين افراد بايد در برابر خدا پاسخگو باشند.

«شمسالدين معزپور» از جمله رزمندگان هشت سال پايداري است كه حتي سال هاي بعداز اتمام آن نيز نتوانسته دست از ديار عاشقان بكشد. زماني كه پاي گفته هاياو در ساختمان شهيد احمد كاظمي نشستم، تازه متوجه شدم چرا در كاروان هايراهيان نور اين همه از او تعريف مي شود.
*بازداشت پدر خانواده توسط ساواك
سال1344 در يكي از محله هاي رسالت شهرتهران، در خانواده نُه نفري(سهبرادر و چهار خواهر) كه تقريبا فرزند وسطي حساب مي شدم به دنيا آمدم.
در همان دوران نوجواني به خاطر پدرم كه درگير يكسري مسائل و مشكلاتكارگران بود مقداري با اوضاع و احوال آشنا بودم. پدرم سياسي بود اما خيليآگاهانه نبود و يا حتي مي توان به نوعي گفت كه اصلا كار سياسي نمي كرد، اوطرفدار احقاق حقوق كارگران در سنديكا بود كه بعدها به همين دليل از كارشاخراج شد.
پدرم كارگرشركت واحد]اتوبوسراني[ و نماينده كارگران بود، رابطه اي همبا تختي داشت. او چندين مرتبه براي احقاق حقوق كارگران سخنراني كرده بود وبه همين دليل برايش پاپوش درست كردند و از كاراخراجش كردند. بعد از اينجريانات بود كه ساواك به منزل ما آمد و رساله امام خميني را پيدا كردند كهخود همين عاملي شد براي اذيت بيشتر پدرم.
البته فضاي حاكم بر خانواده ما آنقدرهاهم مذهبي نبود اما اعتقاد راسخي به امام داشتيم و كاملا ايشان را مي شناختيم.
آن زمان ها مانند الان نبود كه از يك بچه ده ساله درمورد مسائل شرعيبپرسيد و او نيزبرايتان كاملا توضيح دهد و تا حدودي به مسائل سياسي آگاهباشد. ما در يك جمع كارگري بوديم و تنها در حد اين بوديم كه رساله حضرتامام و عكس ايشان را در منزلمان نگه داري كنيم.
* از شكلك عليه شاه تا همكاري با حزب جمهوري اسلامي
اصل وارد شدنم در فاز سياسي انقلاب و چگونگي شكل گيري شخصيت انقلابيمرا مديون زحمات يكي از دوستان قديمي هستم، كه 3-4 سال از من بزرگتر بود."بهرام صبوري " كه در حال حاضر وكيل پايه يك دادگستري هستند من را با اينفضا آشنا كرد.
با ورود به مسجد محل و پيگيري كارهاي جنبي مثل عضويت در گروه تئاتر،حضور در سخنراني هاي متفاوت و... باعث شد تا حدي با انقلاب و جريانات آنآشنا شوم. يكي از اين مجالس، جلسات سخنراني آقاي طباطبائي بود. من بههمراه تعداي از بچه هاي هم سن وسالم از سال 1350 به صورت مستمر با آقايطباطبائي درارتباط بوديم. خط هاي اصلي را از ايشان مي گرفتيم مباحثي همچونامام،اسلام، انقلاب، مخالفت با شاه و ... .
درخانواده ما تنها مادر بزرگم(خدا رحمتش كند) خيلي طرفدار شاه بود، البته تقصيري هم نداشت. اواز مسائل سياسي زياد مطلع نبود .
يادم مياد زماني كه تصويرشاه ازتلويزيون پخش مي شد ما پشتمان را بهتلويزيون ميكرديم و شروع به شكلك درآوردن مي كرديم . مادر بزرگم هم كهمتوجه اين كار ما مي شد ميگفت: اين كارها را نكنيد، سنگ ميشويد؛ اين شاهاست.
بين بچه هايي كه در خانه ما بودند من از همه شلوغ تر بودم ومي شد گفتسركرده ي بچه هاي منزل بودم . به همين دليل هميشه مادر بزرگ بهم مي گفت:تو آخر با اين كارها سرت را بالاي دار ميدهي، اينقدربه شاه بي احترامينكن. اما خوب دوستي با بهرام صبوري باعث شد ه بود كه ما با خط ولايت آشنابشويم . بعد از انقلاب نيز اين دوستي ادامه پيدا كرد تا اينكه حزب "جمهورياسلامي " تشكل شد و به عضويت شاخه دانش آموزي آن در آمدم.
براي عضويت در حزب جمهوري به همراه يكي از دوستانم به نام آقايمولائي كه بعدها هم در جريان بمب گذاري دفتر حزب شهيد شدند، به دفتر منطقههشت حزب خدمت آقاي امين رفتيم و در قسمت دانش آموزي حزب ثبت نام كردم.بعدها براي شركت در جلسات سخنراني به دفتر مركزي حزب هم رفت و آمد پيداكردم و اين جريان ادامه داشت تا سال 1360 .
*غائله كردستان
بعد چند ماهي كه از پيروزي انقلاب گذشت در بعضي مناطق كشور و بخصوصمناطق مرزي در گيري هايي بوجود آمد كه يكي از آنها غائله كردستان بود .
خانواده ما اصالتا "كُرد " هستند و به همين خاطر پدرم در آن روزهابراي كمك رساني خيلي به كردستان و مخصوصا مريوان مي رفت. در خيلي از اينسفرها نيز من با او همراه مي شدم كه البته به خاطر ناامني فراواني كه برمنطقه حاكم بود هميشه با خود سلاح حمل مي كرديم.
در هر روستايي كه وارد ميشديم در ابتدا مردم ساكن در آنجا به ما خوبو مثبت نگاه نميكردند و اين به خاطر فقر فرهنگي بود. در يكي از همينروستاها كه براي كمك رساني رفته بوديم تا يكسري اجناس مورد نياز مردم رابه آنها بدهيم. به اهالي اعلام كرديم، در مسجد جمع شوند اما به دليل همانفقر فرهنگي يك كتك مفصلي از اهالي روستا خورديم آن هم نه با چوب و چماقبلكه با طالبي و هر چه دم دستشان بود به سمت ما پرتاب ميكردند. نمونهديگر در سال 62 بود كه وقتي به خانه يكي از روستائيان در حوالي سقز رفتمبا تعجب ديدم كه هنوز عكس شاه بر روي ديوار خانه اش است و وقتي علت را ازاو سوال كردم آن روستايي واقعا نميدانست كه انقلاب در كشور رخ داده و شاههم از ايران فرار كرده است.
از اول انقلاب چون كردستان در اختيار ضد انقلاب بود و به اشتباه همهمردم را كردهاي مخالف مي خواندند، در صورتي كه كردهاي مخالف خيلي كم بودندو آنجا بيشتر مركز تجمع ضد انقلابيون فراري بود كه در آن منطقه جمع ميشدند.
* عجله نكنيد ما همه به جبهه مي رويم
روزي كه تهرا ن براي اولين باربمباران شد جلوي منزلمان با بچه هاي محلفوتبال بازي ميكرديم. صداي هواپيما و پشت سر اون ضد هوايي زيادي كه شليكشد تمام نظرها را به خودش جلب كرد. شب هم براي آمادگي مردم براي مقابله بابمباران، مانوري را گذاشته بودند و تلويزيون نيز برنامه ايي را جهت توجيهمردم پخش مي كرد و صداي انواع آژيرها را توضيح مي داد.
يكي - دو روز بعد از بمباران با حبيب بشيري، فرهادقناعتگر، فرهادهشدهان و برادر كوچك تر از خودم زير يك تك درختي در محله مان كه خيلي پربار نشسته بوديم. يكي از بچه ها گفت: بريم جنگ. در جوابش گفتم: نترس اينجنگ آنقدر طولاني ميشه كه همه ما به جبهه برويم، عجله نكنيد. جالب اينبود كه از آن جمع تنها من و برادرم به جبهه رفتيم.
به مرور زمان تعداي از دوستانم از جمله آقاي صبوري به جبهه رفت. منهم خيلي دوست داشتم به آنها ملحق بشوم. به همين دليل با پدر و مادرم صحبتكردم و آنها هم پذيرفتندو گفتند:
اگر تو را قبول مي كنند برو .
سال 1360 بود كه براي ثبت نام به پايگاه شهيد بهشتي در خيابان شهيدمدني(نظام آباد سابق) رفتم. قدم و قامتم چون كوتاه بود مسئولين ثبت نامفكر مي كردند كه سن من كم است به همين دليل مقداري اذيتم كردند .در ابتداگفتند مدارك تان كامل نيست، بعد براي ترساندنم گفتند:آموزش شما در كردستاناست. گفتم: باشه ما كه از آنجا نميترسيم.
آموزش نظامي را در پادگان "رسول الله " سنندج گذراندم. جالب اينجابود كه در مدت آموزش، چند مرتبه دشمن به ما كمين زد و به همين خاطر خيليبه ما سخت گذشت.
يك زمينه ي قبلي از آموزش نظامي داشتم، در اوائل انقلاب بوسيلهافرادي كه قبلا آموزش نظامي ديده بودند و يا اينكه در كميته فعاليت داشتندآموزش مي ديديم.
در طول عمرم، آموزش زياد ديده ام حتي در هنگام جنگ هم آموزش ديدم(آموزش غواصي) اما آن 45 روز در سال هاي ابتدائي جنگ، در پادگان محمد رسولالله سنندج، سخت ترين آموزشي بود كه ديدم.
سختي سرماي سنندج از يك طرف و از طرف ديگر شب ها ما را ميبردند درچاله آب مي انداختند و بعد با همان لباس هاي خيس به آسايشگاه برميگشتيم ولباس هايمان را عوض ميكرديم بدون اينكه خودمان را خشك كنيم، چون حولهنداشتيم و ميرفتيم زير پتو ميخوابيديم. تا مقدار زمان كوتاهي مي گذشتگاز اشك آور ميزدند و ما را از سالن بيرون ميكردند . سالن هم پنجره ميلهاي داشت كه نمي توانستيم از آن خارج شويم و فقط بايد از در اصلي بيرونميرفتيم. زمان خروج از سالن هم مواد منفجره دست ساز زير پاهايمانميگذاشتند كه صداي هاي آن اذيتمان مي كرد. انتهاي سالن هم دوشگاه گذاشتهبودند و صداي وحشتناك آن توي سالن ميپيچيد. بعد خارج شدن از سالن بايد ميرفتيم روي يك تپهي خيلي بلند كه بر بالاي آن اتاقكي بود، روي ديوار آننوشته بود "الله اكبر ". خدار حمت كنه شهيد اكبر رستمي مربي آموزش ما بودفرياد مي زد: بدو برو "الله " را زيارت كند و بيا . ما هم بدو بدوميرفتيم و الله را دور ميزديم و ميآمديم پايين.
وقتي مي رسيديم پايين ، مربي ميگفت: يكي از شما دير رسيده، همه باهم بايد برويد و برگرديد. مربي آنقدر مقيد بود كه مي گفت بايد كل گروهانبا هم بالا بروند و با هم برگردند. به همين دليل بچه ها همديگر را هل ميدادند كه با هم بروند و با هم برگردند.
اكثر بچه هايي كه با ما در آن پادگان بودند تهراني بودند به هميندليل اعلام مي كردند: چون تهراني ها به چاي عادت دارند، مصرف چاي ممنوع وفقط هر شب مقداري در ته ليوان پلاستيكي قرمز برايمان چاي ميريختند. مجبوربوديم چاي را با يك قند بخوريم . به همين خاطر تصميم گرفتيم با چند نفر ازرفقا چايي كه هر شب مي دادند را روي هم ميريختيم تا به اندازه يك ليوانبشود و هر شب نوبت يكي از بچه ها بود يك ليوان چاي بخورند.
موقع ناهار هم مقداري آش با يك نان ساج كُردي كه مثل نان رژيمي استمي دادند. صبحانه پنير و كره نبود، فقط يك تكه نان با خرما و يك مقدارگردو .
در پادگان نوعي آموزش بود به نام قطب نما كه "گرا " ميبستند وميگفتندبه گراي 45 درجه 100 قدم يا به گراي فلان 200 قدم بايد برويم . ازساعت 6 -7 صبح كه ميرفتيم جستجوي گرا. ساعت 12 ظهر ميرسيديم به نقطهمورد نظر. براي پيدا كردن نقطه مورد نظر خيلي بايد دقت مي كرديم. مثلاميگفتند به گراي 45 درجه 100 قدم به جلو. بايد همان 100 قدم را ميرفتياگر 101 قدم ميرفتي كار خراب ميشد. تيم هاي كاري براي پيدا كردن گرامتشكل از پنج نفر بود كه يكي حواسش به قطب نما بود، يكي قدم بر مي داشت وديگري قدم ها را مي شمرد. در ابتداي كار اعلام مي كردند كه وقتي به نقطهمورد نظر برسيد براي شما يك مرغ كامل گذاشته ايم، فقط موقع خوردن آن مواظبباشيد دل درد نگيريد. ما هم به تشويق خوردن مرغ، قدم ها را دقيقميشمرديم، 1،2،3،4 ... . شك مي كرديم، مي گفتيم برگرد از اول بيا تا دقيقبشمريم.
بعد از پنج ، شش ساعت پياده روي به نقطه مورد نظر ميرسيديم،ميديديم به اندازه افراد تيم پلاستيك نان و خرما گذاشتند . زير آن هم يككاغذ A4 بود كه چهار قسمت شده بود و هر قسمت نوشته بودند سينه و سينه، رانو ران . وقتي اين صحنه را مي ديديم تازه جلوي چشمانمان سياهي مي رفت.
هنگام شب كه ميخواستيم بخوابيم با اضطراب و دلهره زياد، به همراهپوتين و لباس هاي نظامي به صورت آماده مي خوابيديم. تلفن زدن هم ممنوعبود. تنها هفته اي يك مرتبه اجازه داشتيم با خانواده تماس بگيريم و بهآنها خبر بدهيم كه سالم هستيم.
جالب ترين صحنه زماني بود كه ظهرهاي جمعه براي رفتن به نمازجمعه جلويدرب خروجي پادگان بازرسي بدني ميشديم تا پول همراهمان نداشته باشيم.اولين جمعه متوجه جريان نشديم به ما مي گفتند پول همراهتان نباشد چونامكان دارد گم شود و ... بعدها متوجه شديم به خاطر اين بود كه ما ميرويمنماز جمعه از طرفي نرويم و چيزي بخوريم. ساندويچ نخوريم كه سير شويم. درآموزشي سعي مي شد كه اكثر مواقع بچه ها گرسنه بمانند. اما كم كم و با گذشتزمان ماهم راههاي مختلفي براي خروج پول پيدا مي كرديم و به بهانه دستشوئيميرفتيم بيرون و در ساندويچ فروشي كه كنار محل اقامه نماز بود به سرعت يكساندويچ ميگرفتيم و ميخورديم. آنقدر گرسنه بوديم كه لقمه ها را ميبلعيديم.
خانواده ها هم كه براي ديدار مي آمدند حق دادن هيچي نداشتند. هر موادغذايي كه مي آوردند در همان اتاق ملاقات بايد با هم ميخورديم و نبايدچيزي داخل ميآورديم.
جالب ترين ماجرا در روز آخر آموزش بود، يك سالن بزرگ غذا خوري پادگانداشت كه مصداق بارز اين ضرب المثل معروفه كه "آفتاب لگن هفت است ولي شام وناهار هيچي " بود. سالن هاي بزرگ اما فقط نان خشك بود به همراه مقداري آش.شهيد صوفي مسئول آموزش گردان بچه ها را جمع كرده بود تا برگه هاي تاييدآموزش را بدهد. شروع به صحبت كرد و گفت: امروز غذاي شما باقلاپلو با گوشتاست ولي خواهش ميكنم كه كم بخوريد، از شما خواهشم ميكنم. ببينيد بچه هامعده هاي شما 45 روز است كه عادت به كم خوردن كرده و اگر پرخوري كنيد دلدرد مي گيريد و مريض ميشويد. اول بچه ها حرفشو باور نكردند و اما براياينكه حرفشو زمين نزده باشيم گفتيم باشه. وقتي وارد سالن شديم هيچ كدام ازبچه ها صحنه اي را كه مي ديدند باور نميكردند غذا واقعا باقالاپلو باگوشت بود، نه يك پرس بلكه ديس ها را چيده بودند همانند عروسي ها كه هر كسيهر چقدر دوست دارد بخورد. اصلا يادم نميآيد كه چطوري خودمان را به ديس هارا رسانديم ولي يكدفعه به خود آمدم ديدم همه با كله در ديس ها رفته بودند.
* روز اعزام به جبهه، روز اول عمرم بود
روز اول اعزام به جبهه مثل اين بود كه اولين روز عمرم است. يكي ازروزهاي زيباي سال 1360 بود. منطقه اي به نام ميمك محل استقرار نيرو هابود. در ابتدا وقتي منطقه و خط را تحويل گرفتيم، واقعا فكر ميكرديم مانوراست و همه تحت تاثير آموزشي بوديم. بعد ديديم خير صداي خمپاره و تيراندازي داره نزديك تر و شديد تر مي شه.
اكثر بچه هاي كه در گردان مسلم بن عقيل و زين العابدين بودند ازتهران آمده بودند و هر چه اصرار كردم كه بابا والا، بلا عمليات واقعي استباور نمي كردند تا اينكه يك خمپاره به زمين خورد و يكي از بچه ها زخمي شد،تازه فهميدند كه عمليات است.
*آقا جلال تو هستي؟
يكي از روزها نيروها به ستون شده بودند و داشتيم مي رفتيم تا در منطقهاي مستقر شويم كه اتفاق جالبي افتاد. هميشه عادت داشتم در انتهاي ستون راهبروم. در مسير بوديم كه فرمانده گردان پرسان، پرسان سراغ نفر آخر ستون راگرفت، از ابتداي ستون فرياد زد: يكي از پيش مرگ هاي كُرد ميآيد و پشت سرتون ميايستد، نترسي يكدفعه، اون رو بفرست سر ستون. پيش خودم گفتم بازدارند مثل دفعات قبل اذيتم مي كنه. مدتي گذشت و تو حال خودم بودم كهيكدفعه يك نفر زد پشت شونم تا برگشتم ببينم كيه، صورتم به شكمش خورد.زبانم بند آمده بود و نمي توانستم حرف بزنم . دستي به سرم كشيد و با لجههكردي گفت: كُرَ نترس. آقا جلال توهستي؟(با لهجه كردي) من كه ديگه ناييبراي حرف زدن نداشتم و متوجه هيكل پَك و پهن او شده بودم، تنها تونستم باانگشت ابتداي ستون را به او نشان بدهم.
شب در يكي از روستاهاي ميان راه كه بايد از ضدانقلاب پاكسازي مي شد.يك طويله اي پيدا كردم و رفتم توش خوابيدم. صبح كه براي نماز بيدار شدم،براي وضو از طويله زدم بيرون به يكي از بچه ها گفتم چند نفر هم داخل هستندآنها را براي نماز بيدار كن. رفت داخل و بعد از لحظاتي برگشت و با قيافهطلبكارانه گفت: مسخره ميكني. گفتم: چرا؟ گفت: اينها كه مرده اند. گفتم:يعني چي؟ گفت: اينها كموله هايي هستند كه ديشب تير خوردند و مردهاند.
باورم نمي شد من شب را در كنار آنها خوابيده بودم. دو-سه روز حس بدي داشتم و از خودم بدم آمده بود كه چرا متوجه جنازه ها نشده بودم.
*روي پلاك نوشته بود " محمدكاظم علوان "
عمليات فتح المبين، اولين عمليات مهمي بود كه شركت مي كردم . جالباينجاست كه تا چند ماه بعد از عمليات از بيابان ها كه رد مي شديم هنوزجنازه عراقي هايي كه در حال فرار بر روي مين ها گير كرده بودند بر زمينباقي مانده بود. در طي مسير نگاهم به پلاكي كه بر روي خاك افتاده بود جلبشد . خم شدم و پلاك را برداشتم. براي يك عراقي به نام " محمد كاظم علوان "بود. هنوز اسم آن عراقي در ذهنم باقي است.
بعد از عمليات مسلم بن عقيل بود كه يگانم مشخص شد. ابتدا به نام تيپ210 سيد الشهداء كه بعدها به لشكر 10 سيد الشهدا(ع) تغيير نام داد رفتم.فرمانده تيپ ابتدا شهيد " محسن وزوايي " بود و بعد از ايشان شهيد حاج "عليموحد دانش "، شهيد "رستگار "، "خزايي "، حاج "علي فضلي " و... شدند.
ديگه در يك منطقه خاص بند نمي شدم . يك روز كردستان، يك روزجنوب. درهر عملياتي كه مي شد و مي توانستم شركت مي كردم. در ابتدا رزمنده عاديبودم ولي خيلي زود كار مورد علاقه خودم را پيدا كردم و رفتم مخابرات.هميشه دوست داشتم بدانم چه اتفاقاتي در دور و برم ميافتد. بودندرزمندگاني كه نمي دانستند چه اتفاقي دارد ميافتد و حتي نمي دانستند كهاسم منطقه چيست؟ ولي مخابرات چون با رمز و فرمانده بالاتر خود سر و كاردارد و بايد گزارش دهد، اطلاع داشته باشد يگان عمل كننده كدام نقطه است وبايد بداند كه كدام منطقه را بايد بگيرند. به خاطر همين قسمت مخابرات راانتخاب كردم.
در ابتدا بي سيم چي بودم بعد خيلي زود مسئول مخابرات شدم، مسئول مخابرات گردان و ديگر در اواخر جنگ مسئول مخابرات تيپ شدم.
* برادرم جلوي خودم شهيد شد
سال 65 مسئول مخابرات گردان حضرت علي اصغر(ع) بودم و در عمليات هايكربلاي1،2و4 حضور داشتم . در عمليات كربلاي پنج به بعد مسئول مخابرات تيپشدم . مسئوليت مخابرات تيپ هم به گونه اي نبود كه عقب صحنه جنگ باشي، چوناكثر مواقع فرماندهان لشكر در خط مقدم حضور داشت، مسئول مخابرات تيپ همبايد همراه او مي بود. مسئوليت مخابرات كمتر از مسئوليت و فرماندهي گرداننبود.
در يكي از عمليات ها در خط بودم و برادرم نيز مسئول مخابرات گردان"المهدي " بود. او سه سال از من كوچكتر بود و خيلي هم پرتحرك بود. اوعلاوه بر كار مخابرات بعضي مواقع "آر پي جي " هم ميزد. آرپي جي زن گردانمجروح شده بود و همه بچه ها زمين گير شده بودند كه او يكدفعه بلند مي شهتا موشك آرپي جي را شليك كند اما تركشي به موشك اصابت مي كند و موشك درصورت برادرم منفجر مي شود. حس خوبي نداشتم، اولين چيزي كه گفتم: " إنا للهوإنا إليه راجعون ". راستش ميخواستم اداي امام را دربياورم.
مشكلاتم دو چندان شده بود از يك طرف داغ برادر برايم خيلي سخت بود اما مشكل بزرگتر دادن خبر شهادت برادرم به خانواده بود.
به دامادمان تلفن زدم و ماجرا رابرايش تعريف كردم. ازش خواستم هر جوريشده ماجرا را براي خانواده توضيح دهد. دامادمون آدم خيلي راحتي بود. بهپدرم مي گويد: خواب ديدم امام حسين بچهام را ميخواهد؛ خواهرم آن زمانباردار بود. بابام هم گفته بود، محمدجان بچه را بايد در راه خدا داد. بعداز چند ساعت ، نزديك هاي اذان مغرب اين بار دامادمان ميره مسجد و باز اينداستان را تكرار مي كنه . پدرم هم همان جواب را مي ده . اين مرتبه محمدناراحت مي شه و مي گه اگر الان خبر شهادت شمس الدين يا محمود را به شمابدهند چي؟ پدرم مي گويد: هيچ طوري نمي شود. دامادمان هم از موقعيتاستفاده مي كند و مي گويد: شمس الدين زنگ زده و خبر شهادت محمود را داده.پدرم هم تا اين خبر و مي شنود همانجا غش مي كنه و در مسجد بيهوش مي شود.
من هم كه از هي چي اطلاع نداشتم تماس گرفتم منزل و محمد گوشي رابرداشت .سلام وعليك كرديم و گفت: گوشي، با بابات صحبت كن. پدرم تا گوشي روگرفت زد زير گريه. با همان صداي گريه گفت: ديدي بي برادر شدي، بدبخت شدي.شكه شده بودم، توان صحبت نداشتم . مقداري مِن، مِن كردم و گفتم: حاج آقااين حرفها چيه؟ چرا داري گريه ميكني، مگر چه اتفاقي افتاده؟
با تمام توان خودم را نگه داشتم كه گريه نكنم . كيسه اشك جمع شده بوددر چشمم و بغض گلويم را گرفته بود ولي خودم را كنترل كردم كه جلوي پدرمگريه نكنم .
از طرفي هم جنازه رو اشتباهي برده بودند مشهد و بعد از 2 روز تونستيمپيدايش كنيم. بالاخره به هرصورتي بود مرخصي گرفتم و آمدم تهران. از قطارپياده شدم و دربست گرفتم رفتم رسالت. سر كوچه رسيدم و از ماشين پياده شدم،لباس نظامي به تن داشتم و كوله پشتي برادرم را به دوش انداخته بودم . همينكه آمدم از سر كوچه بيام داخل، اعلاميه برادرم را روي ديوار كوچه ديدم.حال خيلي بدي بهم دست داد. نمي دونم چرا؟ او جلوي خودم شهيد شد،خودم اطلاعشهادتش را به خانواده داده بودم اما يكدفعه با ديدن اعلاميه شوكه شدم و حسخيلي بدي داشتم.
اعصابم خورد بود و آرام آرام رفتم به طرف منزل . احساس مي كردم مثليك وزنهبردار كه زير وزنه 250 كيلويي مي مونه، من زير اين كوله ماندهبودم. اصلا انگار نيروي جاذبه پاهايم را گرفته بود و نمي گذاشت حركت كنم.تا نزديك خانه 50 متر بيشتر نمونده بود، با مصيبتي بالاخره خودم رورساندم.
در بين راه هر كسي از اهالي محل به من مي رسيدند مي گفت: حاج آقاتسليت ميگويم. به هيچ صدايي توجه نمي كردم فقط باخودم كلنجار مي رفتم كهجواب بابا را چي بدهم. چون داداشم را خيلي دوست داشت. به همين دليل از رويشوخي به جاي محمود صدايش مي كرديم "يوسف ".
نزديك هاي خانه رسيده بودم ، گام هايم را آهسته برمي داشتم .انگار كهدلت بخواهي هيچ وقت به مقصد نرسي. تو حال خودم بودم كه يكدفعه پدر از درخانه بيرون و تا من رو ديد بغلم كرد و زد زير گريه. در بين گريه هاش ميگفت: خدا صبرت بدهد. من هم گفتم: خدا به من صبر داده ولي انگار به شمانداده.
يادم نيست چه كساني در حياط خانه بودند تنها كاري كه كردم دويدم ورفتم يك راست طيقه بالا توي اتاقم و در را قفل كردم. در اتاق هاي پايينتمام فاميل و آشنايان نشسته بودند. چند لحظه اي در اتاق تنهايي با خودمفكر كردم، چطوري برم پايين، چه بگويم؟ به هر ترتيب خودمو راضي كردم و رفتمپايين. وقتي داخل اتاق شدم ديدم همه دارند گريه ميكنند.
از يك طرف دلم خيلي پر بود و مي خواستم فرياد بزنم ، از طرف ديگر ميخواستم به ديگران روحيه داده باشم. به همين دليل گفتم: چرا گريه ميكنيد؟گريه نداره. اگر ميخواهيد گريه كنيد براي امام حسين(ع) گريه كنيد.هنوز جمله ام تمام نشده بود كه زدم زير گريه. حالا ديگه با بردن نام امامحسين (ع) دليلي براي گريه كردن داشتم. گفتم: براي امام حسين گريه كنيد،براي مظلوميتش. بعد از روضه خواني و گريه كردن ها اينقدر احساس خستگي ميكردم كه ديگر نمي توانستم تحمل كنم، رفتم توي اتاقم و در را بستم. هرچقدركه در زدند در را باز نكردم. گفتم: ميخواهم بخواهم. اما هر كاري كردمخوابم نبرد. شوهر خالهام پزشك است؛ اون آمد بالاي سرم و دوتا واليوم 10بهم داد اما هيچ كدام اثري نداشت.
روز برگزاري مراسم شب هفت برادرم راديو اعلام كرد عملياتي در غربكشور انجام شده است. دلم ديگر طاقت ماندن در شهر را نداشت، به همين دليلبه مادرم گفتم: اگر اجازه دهيد من بروم . بعد از آنكه مقداري براي آنهاتحمل مسئله شهادت برادرم آسانتر شد؛ به جبهه برگشتم.
* ترسناك ترين صحنه جنگ
آذر ماه سال 1361 مرحله سوم عمليات مسلم بن عقيل كه عمليات "زينالعابدين " نام داشت به همراه دو-سه نفر از بچه ها داشتيم مي رفتيم سمتيكي از سنگرهاي عراق . يكي از بچه ها كه داشت پشت سر ما با صداي بلندفرياد مي زد: عراقي ها تسليم شويد. برگشتم بهش گفتم: سرو صدا نكن ما بايدبا سكوت به آنها نزديك شويم، اگر متوجه ما بشوند به رگبار مي بندنمان.دامنه تپه را رفتيم بالا تا رسيدم تقريبا به نوك تپه. من جلوتر از همه درحال حركت بودم كه يكدفعه احساس كردم شيء به سينهام فشار مي آورد. دست زدممتوجه شدم لوله تفنگ است.
هوا خيلي تاريك بود و هيچ جايي را نميديدم، به همين دليل زود سرجايم ايستادم. صداي كلفت و خشني كه نزديك به لهجه كُردي بود گفت: برو، برو. هنوز اين صدا در گوشم است. بعد اسلحهاش را از روي سينهام برداشت؛ يكيدو نفر هم چپ و راست من بودند. اسلحه را كه برداشت يك دفعه نشستم زمين،چون زانوهايم شل شده بود. همين كه نشستم همراهانم سلاح هايشان را مسلحكردند و تا آماده شليك شدند اين دونفر را به رگبار بست، بچه ها از پشتداخل دره افتادند. او فكر ميكرد كه همه ما را كشته است، به همين خاطرخيالش راحت شد و برگشت. من هم كه تا حدي شكه شده بودم، زود خودم را جمع وجور كردم . يك نارنجك تفنگي داشتم به اسلحه ام نصب كردم و آرام گذاشتم لبدر سنگر آنها، انگشتم را روي ماشه گذاشتم و چكاندم. هر كاري كردن شليكنكرد، زود اسلحه را پايين آوردم و گلنگدن را كشيدم تا آمدم شليك كنم؛ براياطمينان نگاهي به خشاب انداختم، تير جنگي داخل خشاب بود و اگر شليك مي شداول خودم را كشته بود. چون نارنجك تفنگي تير مشقي ميخواهد. تنها كاري كهمي توانستم بكنم اين بود كه يك نارنجك انداختم و 2-3 تا تيراندازي كردم وآمدم پايين . كل سنگر آنها را منهدم كردم.
*خدايا امام را براي ما نگه دار
در منطقه "شيخ محمد " داخل خاك عراق مستقر بوديم ، برف سنگيني همباريده بود. يكي از بچه بسيجي ها به شدت زخمي شده بود و حالش وخيم بود. هرچند لحظه از من سوال مي كرد: " برادر به نظر شما دعاي من مستجاب مي شود؟اول فكر مي كردم حتما مي خواهد دعايي براي آينده و زندگي خودش بكند. بعداز چندين مرتبه سوالش را تكرار كرد، كلافه شدم و گفتم: آره بابا. هر دعاييكني مستجاب مي شه. گفت: "خدايا امام را براي ما نگه دار ". همين را گفت وشهيد شد.
*علل شكست هاي پايان جنگ
يكي از دلايل شكست هاي پي در پي پايان جنگ اين بود كه ما در آخر جنگنتوانستيم آرمان هاي خودمان را حفظ كنيم. آرمان نه اينكه امام را دوستنداشتيم، بلكه عدم پايبندي به دستور اسلام بود. ما دقيقا اول جنگ نان رااصراف نميكرديم. غذا را ميخوريم، نان خشك ها را هم ميخورديم. وقتيميرفتيم حمام زير پيراهني هايمان را ميشستيم و دومرتبه ميپوشيديم امااواخر جنگ دقيقا بر عكس شده بود. بشكه بشكه برنج، خورشت و مرغ را ميريختيم دور. نزديك حمام پر بود از زيرپيراهني هاي يكبار مصرف. اينها عاملشكست است، قسم ميخورم اينها عامل شكست است. خداوند ميفرمايد اسراف كردنكار برادران شيطان است.
* خدايا تو مي داني به خاطر خودمان نجنگيديم
وقتي خبر پذيرش قطعنامه را شنيدم، اول كه باورم نميشد اما وقتي صحبتامام را شنيدم و اطمينان پيدا كردم خيلي گريه كردم. اشك مي ريختم، فقط بهخاطر امام . هر روز جنگ، در دفتر چه خاطراتم حوادث آن روز را يادداشت ميكردم در روز پذيرش قطعنامه اين را نوشتم:
"بسم الله الرحمن الرحيم. خدايا تو مي داني ما به خاطر خودماننجنگيديم، امام تشخيص دادند جنگ و الان هم ميگويد صلح و هيچ نگرانينداريم " .
دو روز بعد زماني كه آن پيام معروف امام پخش شد و ايشان صحبت از جامزهر كردند خيلي براي بچه هاي رزمنده سخت بود. ببيني كسي كه خيلي دوستميداري وقتي كه دارد زجر ميكشد.
جنگ كه جنگ است و يك روز هم تمام ميشود. جنگ كه گريه ندارد ولي واقعا آن زجري كه امام كشيد در قضيه قطعنامه براي ما خيلي سخت بود.
* امام بايد به چه كسي اطمينان مي كرد؟
مطالبي كه امام در پيام به حجاج سال 66 دادند را مطالعه كنيد. آن زمانكه فاو، مجنون و شلمچه را از دست داده بوديم. كاري به ديگر نامه مسئولينجنگ به امام ندارم چون من كه خريد تجهيزات سپاه و ارتش را نميدانم به چهمقدار بوده است. من ميدانم كه فقط امام گفت: من به دلسوزي مسئولين شكندارم.
آن جام زهري هم كه امام صحبتش را مي كند به دليل اين است كه ايشان ازهر آنچه كه گفته بود، گذشت. خود ايشان هم مي گويد: اگر آبرويي داشتم باخدا معامله كردم. من تا ديروز قائل بودم كه جنگ به شيوهاي كه گفتم عملشود يعني نابودي صدام ولي امروز صلح را مصلحت نظام مي دانم.
اين مطلب نه به اين معني كه امام نمي توانست جنگ را ادامه بدهد بلكهنگذاشتند. وقتي بعضي از فرماندهان جنگ مي گويند ديگر نميتوانيم بجنگم،زماني كه رئيس تبليغات جنگ كه بعدها «رئيس جمهور» هم شد نامه اي به اماممي نويسد و در آن مي گويد: ديگر بسيجيها حاضر نيستند به جبهه بروند . اينافراد بايد در برابر خدا پاسخگو باشند.
حال شايد اين سوال مطرح شود كه آيا امام تنها براساس نامه اين شخصتصميم به اين كار گرفت؟ بايد تحليل كرد، امام كه مثل مقام معظم رهبري نبودكه بيايد و همه جا را سركشي كند. امام به دليل سن وسالشان در جماران نشستهبودند و به او گزارش ميدادند. ولي وقتي مسئول ستاد تبليغات جنگ مملكتميگويد: بسيجي ها حاضر نيستند به جبهه بروند؛ اين نامه در كنار ديگراظهار نظرها 100درصددر تصميم گيري امام مؤثر بوده است.
براي تاييد اين مطلب شما را به مطلبي كه امام بعد از راهپيماييمردم(راهپيمايي بيعت با امام) كه بعد از پذيرش قطعنامه انجام دادند ارجاعمي دهم . حاج احمدآقا ميگويند كه امام وقتي مردم را در خيابانها ديدگفتند: اگر من ميدانستم مردم در صحنه حاضر هستند قطعنامه را قبولنميكردم. پس يعني آن نامه ها و گفته ها به امام مؤثر بوده. امامنميتواند بروند در جبهه و ببينند كه بسيجيها ميروند ياخير. چند نفر راايشان بفرستد؟
اين آقا وزير مملكت است كه فاميل امام هم بودند.وقتي نظر يا نامه ايرا مي نويسد يعني درست ميگويد. يعني اگر امام بخواهد به ايشان اطميناننكند به چه كسي اطمينان كند؟ من رفتم جبهه، برادرم هم كه شهيد شد باز همرفتم. دوستم شهيد شد، باز هم رفتم. تمام رفقايم شهيد شدند، باز هم رفتم.زن و بچهام را هم زير بمباران اگر ميزدند، باز هم ميرفتم. چراميگوييد ما حاضر نبوديم به جبهه برويم. اين حقيقت نداشت.