واپسین شطحیات نیچه
ارسال شده: پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸, ۶:۵۴ ب.ظ
واپسین شطحیات نیچه
گردآوری و ترجمه: دکتر حامد فولاد وند
با اين كه حميد نيّر نورى براى اولين بار"چنين گفت زرتشت" نيچه را بهفارسى ترجمه كرده و در 1327 در تهران به چاپ رسانده و تاكنون شايد بيش ازنيمى از آثار نيچه به فارسى در آمده، مسلم نيست كه اركان فلسفى اين متفكر بزرگ به درستى و روشنى در ايران شناخته شده باشد.
البته انتقال فكر از يك سيستم فرهنگى به يك سيستم فرهنگى ديگرمثل انتقال آب از يك كانال به يك لوله نيست و اساساً اَراى نيچه در خود اروپا هم دچار كج فهمىهاى تاسفانگيز و گاهى هم خطرناكشده.
ولى به لطف تاملات دقيق و عميق انبوهى از انديشمندان غربى، وجوه گونهگون دستگاه فلسفى نيچه امروزه روشن شده، هر چند كه باب تفسير و تاويل پيوسته گشوده است و مداومت چاپ كتابهاى تازه درباره اين فيلسوف خود دليل روشنى بر غناى پايانناپذير انديشه اوست.
نيچه در نيمه دوم قرن نوزدهم زندگى مىكرد، اما فكر او در بسيارى ازجريانات فلسفى قرن بيستم تاثير مسلم گذاشت و حدس و شم و حس ششم او بود كهسبب شد به روشنی دريابد تاسيس علمى به نام روان كاوى ضرورت دارد و موشكافى در اسطوره از لوازم دركروزگار ماست.
نظر نيچه را درباره تاريخ نگاه كنيم:
نيچه عالم وجود را مقيد به هيچ قدرت بالغهاى نمىبيند كه غايتى در آنباشد و جهان را به آنسوى براند. به نظر نيچه تاريخ را بعضى آدمها و تحتشرايط مشخصى بوجود مىآورند.
جوهر تاريخ حاصل مبارزه نظامات ارزشى انواع متفاوت آدمهاست كه نيازها و قدرتطلبىهاى خاص خود را دارند.
نيچه اعتقاد دارد كه بايد از پوچانگارى و نيستگرايى دستبرداشت.
اما خيالپردازى نمىكند و واقعيت را از واقع تهى نمىسازد و مىگويد:
وجود اين جهان دليل و مَحمِلى ندارد ولى بايد آن را بدون دلايل قبول كرد. يعنى اين كار راه ديگرى جز آن چه گفته شد ندارد.
در همين چهارچوب فلسفه تاريخ، نيچه معتقد است كه آراء يهودى و مسيحى، تاريخ اروپا را اساساً معروض انحطاط و پوسيدگى كردهو براى علاج بيمارى اروپا بايد مردانى را پيدا كرد كه صاحبفكرى بلند وارادهاى پولادين باشند. بهطورى كه بتوانند كل واقعيت اين جهان را تحملكنند و به حدى نيرومند باشند كه به زندگى سعادتآميز خود ادامه دهند بدوناين كه نياز به اعتقادات مطلقه داشته باشند.
براى نيل به اين مقاصد نيچه مىگويد ارزشهاى ضعيفكننده موجود را بايد بيرون ريخت و به ارزشهاى افزاينده نيرو چنگ زد و به اين ترتيب اخلاق آزادگان را جانشين اخلاق بردگان نمود.
نيچه اين بخش از فلسفه خود را كه مبشر نوعى حيات معنوى معطوف به عوالم متعالى است مذهب اصالت انسان (اومانيسم) مىناميد.
نيچه مىخواست مردانگى و زندگى بى پروا الگوى رفتار انسانها قرار گيرد.
با تمام اين اوصاف و با اين كه تا به امروز تعداد قابل ملاحظهاى از آثارخود نيچه به فارسىترجمه شده و برخى تحقيقات فرنگىها هم ندرتاً به فارسىآبرومند در آمده است، حق مطلب،البته ادا نشده و اركان فكر نيچه همچنان درپرده استتار مانده.
و خلاصه مثل ساير تصوراتى كه ازاجزاى فرهنگ غربى درايران وجود دارد، تَلَقى ما از منظومه فكرى اين مرد نامدار همعلىالقاعدهسطحى و بىمايه است.
امّا مهجور ماندن حقيقت حرف نيچه در ميان ما معلول چندين علت است:
اوّل آن كه نيچه نثرى آن چنان زيبا مىنويسد كه حكم شعر را پيدا مىكند و البته ترجمه شعر و فهم شعر كار را بركسى آسان نمىكند!
دوّم اين كه نثر نيچه از مقوله تحليلى نيست از مقوله كلمات قِصار است.
يعنى جريان استدلال را ثبت نمىكند. نتيجه برهان را تحويل خواننده مىدهدبه طورى كهخواننده معمولى در مقابل عمل انجام شده قرار مىگيرد.
سوم اين كه اساساً وارد شدن در عرصه فكر نيچه آداب دارد، آسان نيست وخواننده مكلف است به اين كه چندين مانع دست و پا گير را از سر راه خودبردارد و بر آنها مسلّط شود.
گردآوری و ترجمه: دکتر حامد فولاد وند
با اين كه حميد نيّر نورى براى اولين بار"چنين گفت زرتشت" نيچه را بهفارسى ترجمه كرده و در 1327 در تهران به چاپ رسانده و تاكنون شايد بيش ازنيمى از آثار نيچه به فارسى در آمده، مسلم نيست كه اركان فلسفى اين متفكر بزرگ به درستى و روشنى در ايران شناخته شده باشد.
البته انتقال فكر از يك سيستم فرهنگى به يك سيستم فرهنگى ديگرمثل انتقال آب از يك كانال به يك لوله نيست و اساساً اَراى نيچه در خود اروپا هم دچار كج فهمىهاى تاسفانگيز و گاهى هم خطرناكشده.
ولى به لطف تاملات دقيق و عميق انبوهى از انديشمندان غربى، وجوه گونهگون دستگاه فلسفى نيچه امروزه روشن شده، هر چند كه باب تفسير و تاويل پيوسته گشوده است و مداومت چاپ كتابهاى تازه درباره اين فيلسوف خود دليل روشنى بر غناى پايانناپذير انديشه اوست.
نيچه در نيمه دوم قرن نوزدهم زندگى مىكرد، اما فكر او در بسيارى ازجريانات فلسفى قرن بيستم تاثير مسلم گذاشت و حدس و شم و حس ششم او بود كهسبب شد به روشنی دريابد تاسيس علمى به نام روان كاوى ضرورت دارد و موشكافى در اسطوره از لوازم دركروزگار ماست.
نظر نيچه را درباره تاريخ نگاه كنيم:
نيچه عالم وجود را مقيد به هيچ قدرت بالغهاى نمىبيند كه غايتى در آنباشد و جهان را به آنسوى براند. به نظر نيچه تاريخ را بعضى آدمها و تحتشرايط مشخصى بوجود مىآورند.
جوهر تاريخ حاصل مبارزه نظامات ارزشى انواع متفاوت آدمهاست كه نيازها و قدرتطلبىهاى خاص خود را دارند.
نيچه اعتقاد دارد كه بايد از پوچانگارى و نيستگرايى دستبرداشت.
اما خيالپردازى نمىكند و واقعيت را از واقع تهى نمىسازد و مىگويد:
وجود اين جهان دليل و مَحمِلى ندارد ولى بايد آن را بدون دلايل قبول كرد. يعنى اين كار راه ديگرى جز آن چه گفته شد ندارد.
در همين چهارچوب فلسفه تاريخ، نيچه معتقد است كه آراء يهودى و مسيحى، تاريخ اروپا را اساساً معروض انحطاط و پوسيدگى كردهو براى علاج بيمارى اروپا بايد مردانى را پيدا كرد كه صاحبفكرى بلند وارادهاى پولادين باشند. بهطورى كه بتوانند كل واقعيت اين جهان را تحملكنند و به حدى نيرومند باشند كه به زندگى سعادتآميز خود ادامه دهند بدوناين كه نياز به اعتقادات مطلقه داشته باشند.
براى نيل به اين مقاصد نيچه مىگويد ارزشهاى ضعيفكننده موجود را بايد بيرون ريخت و به ارزشهاى افزاينده نيرو چنگ زد و به اين ترتيب اخلاق آزادگان را جانشين اخلاق بردگان نمود.
نيچه اين بخش از فلسفه خود را كه مبشر نوعى حيات معنوى معطوف به عوالم متعالى است مذهب اصالت انسان (اومانيسم) مىناميد.
نيچه مىخواست مردانگى و زندگى بى پروا الگوى رفتار انسانها قرار گيرد.
با تمام اين اوصاف و با اين كه تا به امروز تعداد قابل ملاحظهاى از آثارخود نيچه به فارسىترجمه شده و برخى تحقيقات فرنگىها هم ندرتاً به فارسىآبرومند در آمده است، حق مطلب،البته ادا نشده و اركان فكر نيچه همچنان درپرده استتار مانده.
و خلاصه مثل ساير تصوراتى كه ازاجزاى فرهنگ غربى درايران وجود دارد، تَلَقى ما از منظومه فكرى اين مرد نامدار همعلىالقاعدهسطحى و بىمايه است.
امّا مهجور ماندن حقيقت حرف نيچه در ميان ما معلول چندين علت است:
اوّل آن كه نيچه نثرى آن چنان زيبا مىنويسد كه حكم شعر را پيدا مىكند و البته ترجمه شعر و فهم شعر كار را بركسى آسان نمىكند!
دوّم اين كه نثر نيچه از مقوله تحليلى نيست از مقوله كلمات قِصار است.
يعنى جريان استدلال را ثبت نمىكند. نتيجه برهان را تحويل خواننده مىدهدبه طورى كهخواننده معمولى در مقابل عمل انجام شده قرار مىگيرد.
سوم اين كه اساساً وارد شدن در عرصه فكر نيچه آداب دارد، آسان نيست وخواننده مكلف است به اين كه چندين مانع دست و پا گير را از سر راه خودبردارد و بر آنها مسلّط شود.