فلسفه اشراق و فلسفه مشاء
ارسال شده: شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸, ۸:۰۲ ب.ظ
فلسفه اشراق و فلسفه مشاء
فلاسفه اسلامى به دو دسته تقسيم مىشوند فلاسفه اشراق و فلاسفه مشاء. سردسته فلاسفه اشراقى اسلامى، شيخ شهاب الدين سهروردى از علماء قرن ششم استو سر دسته فلاسفه مشاء اسلامى، شيخ الرئيس ابو على بن سينا به شمارمىرود.
اشراقيان پيرو افلاطون، و مشائيان پيرو ارسطو به شمار مىروند. تفاوت اصلىو جوهرى روش اشراقى و روش مشائى در اين است كه در روش اشراقى براى تحقيقدر مسائل فلسفى ومخصوصا «حكمت الهى» تنها استدلال و تفكرات عقلى كافىنيست، سلوك قلبى و مجاهدات نفس و تصفيه آن نيز براى كشف حقايق ضرورى ولازم است، اما در روش مشائى تكيه فقط براستدلال است.
لفظ «اشراق» كه به معنى تابش نور است براى افاده روش اشراقى مفيد و رسااست ولى كلمه «مشاء» كه به معنى «راه رونده» يا «بسيار راه رونده» استصرفا نامگذارى است و روش مشائى را افاده نمىكند. گويند: علت اينكه ارسطوو پيروانش را «مشائين» خواندند اين بود كه ارسطو عادت داشت كه در حال قدمزدن و راه رفتن افاده و افاضه كند. پس اگر بخواهيم كلمهاى را بكار بريمكه مفيد مفهوم روش فلسفى مشائين باشد بايد كلمه «استدلالى» را بكار بريمو بگوئى فلاسفه دو دستهاند: اشراقيون و استدلاليون.
اينجا لازم است تحقيق شود كه آيا واقعا افلاطون و ارسطو داراى دو روشمختلف بودهاند وچنين اختلاف نظرى ميان استاد (افلاطون) و شاگرد (ارسطو)بوده است؟ و آيا طريقهاى كه شيخ شهاب الدين سهروردى(شیخ اشراق) در دورهاسلامى آن را بيان كرده است طريقه افلاطون است و افلاطون طرفدار و پيروسلوك معنوى و مجاهدت و رياضت نفس و مكاشفه و مشاهده قلبى و به تعبير شيخاشراق طرفدار «حكمت ذوقى» بوده است؟ آيا مسائلى كه از زمان شيخ اشراق بهبعد بهعنوان مسائل مورد اختلاف اشراقين و مشائين شناخته مىشود، ماننداصالت ماهيت و اصالت وجود، وحدت و كثرت وجود، مساله مثل و ارباب انواع،قاعده امكان اشرف، و دهها مسائل ديگر از اين قبيل، همه مسائل مورد اختلافافلاطون و ارسطو است كه تا اين زمان ادامه يافته است و يا اين مسائل و لااقل بعضى از اين مسائل بعدها اختراع و ابتكار شده و روح افلاطون و ارسطواز اينها بى خبر بوده است؟.
می توان گفت که مسلما ميان افلاطون و ارسطو اختلاف نظرهائى وجود داشته،يعنى ارسطو بسيارى از نظريههاى افلاطون را رد كرد ونظريههاى ديگرى دربرابر او ابراز كرد.
در دوره اسكندريه كه حد فاصل ميان دوره يونانى و دوره اسلامى است، پيروانافلاطون با پيروان ارسطو دو دسته مختلف را تشكيل مىدادهاند. فارابى كتابكوچك معروفى دارد بهنام «الجمع بين رايى الحكيمين» در اين كتاب مسائلاختلافى اين دو فيلسوف طرح شده وكوشش شده كه به نحوى اختلافات ميان اين دوحكيم از بين برود.
ولى آنچه از مطالعه آثار افلاطون و ارسطو و از مطالعه كتبى كه در بيانعقائد و آراء اين دوفيلسوف با توجه به سير فلسفه در دوره اسلامى، به دستمىآيد يكى اين است كه مسائل عمده مورد اختلاف اشراقيين كه امروز در فلسفهاسلامى مطرح است، به استثناء يكى دومساله، يك سلسله مسائل جديد اسلامى استو ربطى به افلاطون و ارسطو ندارد، مانندمسائل ماهيت و وجود، مساله جعل،مساله تركب و بساطت جسم، قاعده امكان اشرف،وحدت و كثرت وجود. مسائل مورداختلاف ارسطو و افلاطون همانها است كه در كتاب«الجمع بين راى الحكيمين»فارابى آمده و البته غير از مسائل سابق الذكر است.
از همه مهمتر اين كه بسيار محل ترديد است كه افلاطون طرفدار سير و سلوكمعنوى ومجاهدت و رياضت و مشاهده قبلى بوده است. بنابر اين، اينكه ماافلاطون و ارسطو را داراى دو روش بدانيم: روش اشراقى و روشن استدلالى،بسيار قابل مناقشه است. به هيچوجه معلوم نيست كه افلاطون در زمان خودش ويا در زمانهاى نزديك به زمان خودش به عنوان يك فرد «اشراقى» طرفدار اشراقدرونى شناخته مىشده است. و حتى معلوم نيست كه لغت«مشائى» منحصرا دربارهارسطو و پيروانش اطلاق مىشده است.
شهرستانى صاحب الملل و النحل در جلد دوم كتابش مىگويد: «اما مشائين مطلق،پس آنها اهل «لوقين»اند، و افلاطون به احترام حكمت، همواره در حال راهرفتن آن را تعليم مىكرد،ارسطو از او تبعيت كرد و از اين رو او (ظاهراارسطو) و پيراونش را مشائين خواندند».
البته در اينكه به ارسطو و پيراونش «مشائين» مىگفتهاند و اين تعبير دردوره اسلامى هم ادامه داشته است نمىتوان ترديد كرد. آنچه مورد ترديد وقابل نفى و انكار است اين است كه افلاطون «اشراقى» خوانده شده باشد.
ما قبل از شيخ اشراق در سخن هيچ يك از فلاسفه مانند فارابى و بو على و يامورخان فلسفه مانند شهرستانى نمىبينيم كه از افلاطون به عنوان يك حكيمطرفدار حكمت ذوقى واشراقى ياد شده باشد و حتى به كلمه اصطلاحى «اشراق» همبر نمىخوريم. (1) شيخ اشراق بودكه اين كلمه را بر سر زبانها انداخت و هماو بود كه در مقدمه كتاب حكمة الاشراق گروهى ازحكماى قديم، از جملهفيثاغورث و افلاطون را طرفدار حكمت ذوقى و اشراقى خواند و ازافلاطون بهعنوان «رئيس اشراقيون» ياد كرد.
شيخ اشراق تحت تاثير عرفا و متصوفه اسلامى روش اشراقى را انتخابكرد،آميختن اشراق و استدلال با يكديگر ابتكار خود او است. ولى او - شايدبراى اينكه نظريهاش بهتر مقبوليت بيابد - گروهى از قدماى فلاسفه را داراىهمين مشرب معرفى كرد. شيخ اشراق هيچگونه سندى در اين موضوع به دستنمىدهد. همچنانكه در مورد حكماء ايران باستان نيز سندى ارائه نمىدهد،حتما اگر سندى در دست مىداشت ارائه مىداد و مسالهاى را كه موردعلاقهاش بود اينگونه به ابهام و اجمال برگذار نمىكرد.
برخى از نويسندگان تاريخ فلسفه ضمن شرح عقائد و افكار افلاطون، به هيچ وجهاز روش اشراقى او ياد نكردهاند. در ملل و نحل شهرستانى، تاريخ فلسفه دكترهومن، تاريخ فلسفه ويل دورانت، سير حكمت در اروپا، نامى از روش اشراقىافلاطون به گونهاى كه شيخ اشراق مدعى است برده نشده است. در سير حكمت دراروپا موضوع عشق افلاطونى را يادآورى مىكند و اززبان افلاطون مىگويد:
«روح پيش از آمدن به دنيا، زيبائى مطلق را ديده و چون در اين دنيا زيبائىظاهر را مىبيند و به ياد زيبائى مطلق مىافتد و غم هجران به او دستمىدهد. عشق جسمانى مانند حسن صورى مجازى است. اما عشق حقيقى چيز ديگر استو مايه ادراك اشراقى و دريافت زندگى جاويد مىگردد».
آنچه افلاطون در مورد عشق گفته است كه بعدها به نام عشق افلاطونى خواندهمىشود عشق زيبائى ها است كه به عقيده افلاطون - لا اقل در حكيمان -ريشهاى الهى دارد. و به هرحال ربطى به آنچه شيخ اشراق در باب تهذيب نفس وسير و سلوك عرفانى الى الله گفته است، ندارد.
اما برتراند راسل در جلد اول تاريخ فلسفهاش، مكرر از آميختگى تعقل واشراق در فلسفه افلاطون ياد مىكند، ولى به هيچ وجه مدركى ارائه نمىدهد وچيزى نقل نمىكند كه روشن گردد آيا اشراق افلاطونى چيزى است كه از راهمجاهدت نفس و تصفيه آن پيدا مىشود و يا همان است كه مولود يك عشق بهزيبائى است. تحقيق بيشتر نيازمند به مطالعه مستقيم درهمه آثار افلاطوناست.
در مورد فيثاغورث شايد بتوان قبول كرد كه روش اشراقى داشته است و ظاهرااين روش را از مشرق زمين الهام گرفته است. راسل كه روش افلاطون را اشراقىمىداند مدعى است كه افلاطون در اين جهت تحت تاثير فيثاغورث بوده است. (2)
در ميان آراء و عقائد افلاطون، خواه او را از نظر روش اشراقى بدانيم يانه، سه مساله است كه اركان و مشخصات اصلى فلسفه افلاطون را تشكيل مىدهد،و ارسطو در هر سه مساله با او مخالف بوده است.
1- نظريه مثل: طبق نظريه مثل، آنچه در اين جهان مشاهده مىشود، اعم ازجواهر و اعراض، اصل و حقيقتشان در جهان ديگر وجود دارد و افراد اين جهانبه منزله سايهها و عكسهاى حقايق آن جهانى مىباشند، مثلا افراد انسان كهدر اين جهان زندگى مىكنند همه داراى يك اصل و حقيقت در جهان ديگر هستند وانسان اصيل و حقيقى انسان آن جهانى است. همچنين ساير اشياء.
افلاطون آن حقايق را «ايده» مىنامد، در دوره اسلامى كلمه «ايده» به«مثال» ترجمه شده است و مجموع آن حقايق به نام «مثل افلاطونى» خواندهمىشود بو على سخت با نظريه مثل افلاطونى مخالف است و شيخ اشراق سختطرفدار آن است. يكى از طرفداران نظريه «مثل»ميرداماد، و يكى ديگر صدرالمتالهين است. البته تعبير اين دو حكيم از «مثل» خصوصا ميرداماد، باتعبير افلاطون حتى با تعبير شيخ اشراق متفاوت است.
يكى ديگر از طرفداران نظريه مثل در دورههاى اسلامى مير فندرسكى از حكماىدوره صفويه است. قصيده معروفى به فارسى دارد و نظر خويش را در مورد مثل درآن قصيده بيان كرده است. مطلع قصيده اين است:
چرخ با اين اختران، نغز و خوش و زيباستى
صورتى در زير دارد، آنچه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همى با اصل خود يكتاستى
اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهرى
گر ابو نصرستى و گر بو على سيناستى
2- نظريه اساسى مهم ديگر افلاطون درباره روح آدمى است وى معتقد است كهروحها قبل از تعلق به بدنها در عالمى برتر و بالاتر از همان عالم مثل استمخلوق و موجود بوده و پس ازخلق شدن بدن روح به بدن تعلق پيدا مىكند و درآن جايگزين مىشود.
3- نظريه سوم افلاطون كه مبتنى بر دو نظريه گذشته است و به منزلهنتيجهگيرى از آن دونظريه است اين است كه علم تذكر و يادآورى است نهيادگيرى واقعى، يعنى هر چيز كه ما دراين جهان مىآموزيم، مىپنداريم چيزىرا كه نمىدانسته و نسبت به آن جاهل بودهايم براى اولين بار آموختهايم،در حقيقت يادآورى آن چيزهايى است كه قبلا مىدانستهايم، زيرا گفتيم كهروح قبل از تعلق به بدن در اين عالم، در عالمى برتر موجود بوده و در آنعالم «مثل» رامشاهده مىكرده است و چون حقيقت هر چيز «مثال» آن چيز استو روحها مثالها را قبلا ادراك كردهاند پس روحها قبل از آنكه به عالم دنياوارد شوند و به دنيا تعلق يابند عالم به حقائق بودهاند چيزى كه هست پس ازتعلق روح به بدن آن چيزها را فراموش كردهايم.
بدن براى روح ما به منزله پردهاى است كه بر روى آيينهاى آويخته شده باشدكه مانع تابش نور و انعكاس صور در آينه است در اثر ديالكتيك، يعنى بحث وجدل و روش عقلى، يا در اثرعشق (يا در اثر مجاهدت و رياضت نفس و سير سلوكمعنوى بنابر استنباط امثال شيخ اشراق) پرده بر طرف مىشود و نور مىتابد وصورت ظاهر مىگردد.
ارسطو، در هر سه مساله با افلاطون، مخالف است. اولا وجود كليات مثالى ومجرد و ملكوتى را منكر است و كلى را و يا به تعبير صحيحتر كليت كلى، راصرفا امر ذهنى مىشمارد. ثانيا معتقد است كه روح پس از خلق بدن يعنى مقارنبا تمام و كمال يافتن خلقت بدن خلق مىشود و بدن به هيچ وجه مانع و حجابىبراى روح نيست، بر عكس وسيله و ابزار روح است براى كسب معلومات جديد. روحمعلومات خويش را به وسيله همين حواس و ابزارهاى بدنى به دست مىآورد، روحقبلا در عالم ديگرى نبوده است تا معلوماتى بدست آورده باشد.
اختلاف نظر افلاطون و ارسطو، در اين مسائل اساسى و برخى مسائل ديگر كهالبته به اين اهميت نيست، بعد از آنها نيز ادامه يافت. در مكتب اسكندريههم افلاطون پيروانى دارد و هم ارسطو. پيروان اسكندرانى افلاطون به نامافلاطونيان جديد خوانده مىشدند. مؤسس اين مكتب شخصى است مصرى به نام«آمونياس ساكاس» و معروفترين و بارزترين آنها يك مصرى يونانى الاصل استبه نام «افلوطين»، كه مورخين اسلامى او را «الشيخ اليونانى»مىخوانند.افلاطونيان جديد، مطالب تازه آوردهاند و ممكن است از منابع قديم شرقىاستفاده كرده باشند. پيروان اسكندرانى ارسطو عده زيادى هستند كه شرحكردهاند ارسطورا. معروفترين آنها تامسطيوس و اسكندر افريدوسى مىباشند.
پىنوشتها
1- به اعتقاد هانرى كربن، اولين بار شخصى بنام ابن الوحشيه (در حدود اواخرقرن سوم و اوائل قرن چهارم) اين كلمه را در جهان اسلام به كار برده است(رجوع شود به كتاب سهحكيم مسلمان، صفحات 73 و 182 چاپ دوم).
سيد حسن تقى زاده در يادداشتهاى تاريخ علوم در اسلام - مجله مقالات وبررسيها (نشريه گروه تحقيقاتى دانشكده الهيات و معارف اسلامى - تهرانشماره 3 و 4 صفحه 213) پس از ذكر كتاب مجهولى منسوب به همين ابن الوحشيهمىگويد:
و كتاب ديگر همان ابن وحشيه نبطى موسوم به «الفلاحة النبطيه» كه باز آنرا به يك حكيم بابلى باسم قوثامى نسبت داده كه او از كتب قديمتر بابلى ازتاليفات ضغريث و ينبوشاد نقل كرده باعث تطويل مىشود، حتى ابن خلدون با آنقريحه تحقيق اين كتاب دوم را از علماى نبطى دانسته كه از يونانى به عربىترجمه شده است. ولى عاقبت در نتيجه تحقيقات گوتشمي دونولد كه آلمانى ومخصوصا نالينوى ايتاليائى معلوم شده كه كتاب مزبور مجعول و پر از هذياناست و حتى نالينورا عقيده بر آن است كه ابن وحشيه وجود نداشته و همانابوطالب زيات همه اين موهومات را بقالب ريخته و به يك شخص موهوم نسبت دادهاست ومحققين بر آنند كه اين نوع كتب از تاليفات شعوبيه است كهمىخواستهاند ثابت كنند كه علوم نزد ملل غير عرب بوده و عرب را بهرهاىاز علوم نبوده است.
بعيد نيست كه منشا اشتباه شيخ اشراق هم كتاب الفلاحة النبطيه و يا كتابىمانند آن ازتاليفات شعوبيه بوده است. فعلا كتاب الفلاحة النبطيه در اختيارما نيست تا مطالب آن را باآنچه از شيخ اشراق در اين زمينه رسيده استمقايسه كنيم.
2- براى مطالعه فلسفه فيثاغورثى رجوع شود به جلد دوم ملل و نحل شهرستانى و جلد اول تاريخ فلسفه برتراند راسل.
فلاسفه اسلامى به دو دسته تقسيم مىشوند فلاسفه اشراق و فلاسفه مشاء. سردسته فلاسفه اشراقى اسلامى، شيخ شهاب الدين سهروردى از علماء قرن ششم استو سر دسته فلاسفه مشاء اسلامى، شيخ الرئيس ابو على بن سينا به شمارمىرود.
اشراقيان پيرو افلاطون، و مشائيان پيرو ارسطو به شمار مىروند. تفاوت اصلىو جوهرى روش اشراقى و روش مشائى در اين است كه در روش اشراقى براى تحقيقدر مسائل فلسفى ومخصوصا «حكمت الهى» تنها استدلال و تفكرات عقلى كافىنيست، سلوك قلبى و مجاهدات نفس و تصفيه آن نيز براى كشف حقايق ضرورى ولازم است، اما در روش مشائى تكيه فقط براستدلال است.
لفظ «اشراق» كه به معنى تابش نور است براى افاده روش اشراقى مفيد و رسااست ولى كلمه «مشاء» كه به معنى «راه رونده» يا «بسيار راه رونده» استصرفا نامگذارى است و روش مشائى را افاده نمىكند. گويند: علت اينكه ارسطوو پيروانش را «مشائين» خواندند اين بود كه ارسطو عادت داشت كه در حال قدمزدن و راه رفتن افاده و افاضه كند. پس اگر بخواهيم كلمهاى را بكار بريمكه مفيد مفهوم روش فلسفى مشائين باشد بايد كلمه «استدلالى» را بكار بريمو بگوئى فلاسفه دو دستهاند: اشراقيون و استدلاليون.
اينجا لازم است تحقيق شود كه آيا واقعا افلاطون و ارسطو داراى دو روشمختلف بودهاند وچنين اختلاف نظرى ميان استاد (افلاطون) و شاگرد (ارسطو)بوده است؟ و آيا طريقهاى كه شيخ شهاب الدين سهروردى(شیخ اشراق) در دورهاسلامى آن را بيان كرده است طريقه افلاطون است و افلاطون طرفدار و پيروسلوك معنوى و مجاهدت و رياضت نفس و مكاشفه و مشاهده قلبى و به تعبير شيخاشراق طرفدار «حكمت ذوقى» بوده است؟ آيا مسائلى كه از زمان شيخ اشراق بهبعد بهعنوان مسائل مورد اختلاف اشراقين و مشائين شناخته مىشود، ماننداصالت ماهيت و اصالت وجود، وحدت و كثرت وجود، مساله مثل و ارباب انواع،قاعده امكان اشرف، و دهها مسائل ديگر از اين قبيل، همه مسائل مورد اختلافافلاطون و ارسطو است كه تا اين زمان ادامه يافته است و يا اين مسائل و لااقل بعضى از اين مسائل بعدها اختراع و ابتكار شده و روح افلاطون و ارسطواز اينها بى خبر بوده است؟.
می توان گفت که مسلما ميان افلاطون و ارسطو اختلاف نظرهائى وجود داشته،يعنى ارسطو بسيارى از نظريههاى افلاطون را رد كرد ونظريههاى ديگرى دربرابر او ابراز كرد.
در دوره اسكندريه كه حد فاصل ميان دوره يونانى و دوره اسلامى است، پيروانافلاطون با پيروان ارسطو دو دسته مختلف را تشكيل مىدادهاند. فارابى كتابكوچك معروفى دارد بهنام «الجمع بين رايى الحكيمين» در اين كتاب مسائلاختلافى اين دو فيلسوف طرح شده وكوشش شده كه به نحوى اختلافات ميان اين دوحكيم از بين برود.
ولى آنچه از مطالعه آثار افلاطون و ارسطو و از مطالعه كتبى كه در بيانعقائد و آراء اين دوفيلسوف با توجه به سير فلسفه در دوره اسلامى، به دستمىآيد يكى اين است كه مسائل عمده مورد اختلاف اشراقيين كه امروز در فلسفهاسلامى مطرح است، به استثناء يكى دومساله، يك سلسله مسائل جديد اسلامى استو ربطى به افلاطون و ارسطو ندارد، مانندمسائل ماهيت و وجود، مساله جعل،مساله تركب و بساطت جسم، قاعده امكان اشرف،وحدت و كثرت وجود. مسائل مورداختلاف ارسطو و افلاطون همانها است كه در كتاب«الجمع بين راى الحكيمين»فارابى آمده و البته غير از مسائل سابق الذكر است.
از همه مهمتر اين كه بسيار محل ترديد است كه افلاطون طرفدار سير و سلوكمعنوى ومجاهدت و رياضت و مشاهده قبلى بوده است. بنابر اين، اينكه ماافلاطون و ارسطو را داراى دو روش بدانيم: روش اشراقى و روشن استدلالى،بسيار قابل مناقشه است. به هيچوجه معلوم نيست كه افلاطون در زمان خودش ويا در زمانهاى نزديك به زمان خودش به عنوان يك فرد «اشراقى» طرفدار اشراقدرونى شناخته مىشده است. و حتى معلوم نيست كه لغت«مشائى» منحصرا دربارهارسطو و پيروانش اطلاق مىشده است.
شهرستانى صاحب الملل و النحل در جلد دوم كتابش مىگويد: «اما مشائين مطلق،پس آنها اهل «لوقين»اند، و افلاطون به احترام حكمت، همواره در حال راهرفتن آن را تعليم مىكرد،ارسطو از او تبعيت كرد و از اين رو او (ظاهراارسطو) و پيراونش را مشائين خواندند».
البته در اينكه به ارسطو و پيراونش «مشائين» مىگفتهاند و اين تعبير دردوره اسلامى هم ادامه داشته است نمىتوان ترديد كرد. آنچه مورد ترديد وقابل نفى و انكار است اين است كه افلاطون «اشراقى» خوانده شده باشد.
ما قبل از شيخ اشراق در سخن هيچ يك از فلاسفه مانند فارابى و بو على و يامورخان فلسفه مانند شهرستانى نمىبينيم كه از افلاطون به عنوان يك حكيمطرفدار حكمت ذوقى واشراقى ياد شده باشد و حتى به كلمه اصطلاحى «اشراق» همبر نمىخوريم. (1) شيخ اشراق بودكه اين كلمه را بر سر زبانها انداخت و هماو بود كه در مقدمه كتاب حكمة الاشراق گروهى ازحكماى قديم، از جملهفيثاغورث و افلاطون را طرفدار حكمت ذوقى و اشراقى خواند و ازافلاطون بهعنوان «رئيس اشراقيون» ياد كرد.
شيخ اشراق تحت تاثير عرفا و متصوفه اسلامى روش اشراقى را انتخابكرد،آميختن اشراق و استدلال با يكديگر ابتكار خود او است. ولى او - شايدبراى اينكه نظريهاش بهتر مقبوليت بيابد - گروهى از قدماى فلاسفه را داراىهمين مشرب معرفى كرد. شيخ اشراق هيچگونه سندى در اين موضوع به دستنمىدهد. همچنانكه در مورد حكماء ايران باستان نيز سندى ارائه نمىدهد،حتما اگر سندى در دست مىداشت ارائه مىداد و مسالهاى را كه موردعلاقهاش بود اينگونه به ابهام و اجمال برگذار نمىكرد.
برخى از نويسندگان تاريخ فلسفه ضمن شرح عقائد و افكار افلاطون، به هيچ وجهاز روش اشراقى او ياد نكردهاند. در ملل و نحل شهرستانى، تاريخ فلسفه دكترهومن، تاريخ فلسفه ويل دورانت، سير حكمت در اروپا، نامى از روش اشراقىافلاطون به گونهاى كه شيخ اشراق مدعى است برده نشده است. در سير حكمت دراروپا موضوع عشق افلاطونى را يادآورى مىكند و اززبان افلاطون مىگويد:
«روح پيش از آمدن به دنيا، زيبائى مطلق را ديده و چون در اين دنيا زيبائىظاهر را مىبيند و به ياد زيبائى مطلق مىافتد و غم هجران به او دستمىدهد. عشق جسمانى مانند حسن صورى مجازى است. اما عشق حقيقى چيز ديگر استو مايه ادراك اشراقى و دريافت زندگى جاويد مىگردد».
آنچه افلاطون در مورد عشق گفته است كه بعدها به نام عشق افلاطونى خواندهمىشود عشق زيبائى ها است كه به عقيده افلاطون - لا اقل در حكيمان -ريشهاى الهى دارد. و به هرحال ربطى به آنچه شيخ اشراق در باب تهذيب نفس وسير و سلوك عرفانى الى الله گفته است، ندارد.
اما برتراند راسل در جلد اول تاريخ فلسفهاش، مكرر از آميختگى تعقل واشراق در فلسفه افلاطون ياد مىكند، ولى به هيچ وجه مدركى ارائه نمىدهد وچيزى نقل نمىكند كه روشن گردد آيا اشراق افلاطونى چيزى است كه از راهمجاهدت نفس و تصفيه آن پيدا مىشود و يا همان است كه مولود يك عشق بهزيبائى است. تحقيق بيشتر نيازمند به مطالعه مستقيم درهمه آثار افلاطوناست.
در مورد فيثاغورث شايد بتوان قبول كرد كه روش اشراقى داشته است و ظاهرااين روش را از مشرق زمين الهام گرفته است. راسل كه روش افلاطون را اشراقىمىداند مدعى است كه افلاطون در اين جهت تحت تاثير فيثاغورث بوده است. (2)
در ميان آراء و عقائد افلاطون، خواه او را از نظر روش اشراقى بدانيم يانه، سه مساله است كه اركان و مشخصات اصلى فلسفه افلاطون را تشكيل مىدهد،و ارسطو در هر سه مساله با او مخالف بوده است.
1- نظريه مثل: طبق نظريه مثل، آنچه در اين جهان مشاهده مىشود، اعم ازجواهر و اعراض، اصل و حقيقتشان در جهان ديگر وجود دارد و افراد اين جهانبه منزله سايهها و عكسهاى حقايق آن جهانى مىباشند، مثلا افراد انسان كهدر اين جهان زندگى مىكنند همه داراى يك اصل و حقيقت در جهان ديگر هستند وانسان اصيل و حقيقى انسان آن جهانى است. همچنين ساير اشياء.
افلاطون آن حقايق را «ايده» مىنامد، در دوره اسلامى كلمه «ايده» به«مثال» ترجمه شده است و مجموع آن حقايق به نام «مثل افلاطونى» خواندهمىشود بو على سخت با نظريه مثل افلاطونى مخالف است و شيخ اشراق سختطرفدار آن است. يكى از طرفداران نظريه «مثل»ميرداماد، و يكى ديگر صدرالمتالهين است. البته تعبير اين دو حكيم از «مثل» خصوصا ميرداماد، باتعبير افلاطون حتى با تعبير شيخ اشراق متفاوت است.
يكى ديگر از طرفداران نظريه مثل در دورههاى اسلامى مير فندرسكى از حكماىدوره صفويه است. قصيده معروفى به فارسى دارد و نظر خويش را در مورد مثل درآن قصيده بيان كرده است. مطلع قصيده اين است:
چرخ با اين اختران، نغز و خوش و زيباستى
صورتى در زير دارد، آنچه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همى با اصل خود يكتاستى
اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهرى
گر ابو نصرستى و گر بو على سيناستى
2- نظريه اساسى مهم ديگر افلاطون درباره روح آدمى است وى معتقد است كهروحها قبل از تعلق به بدنها در عالمى برتر و بالاتر از همان عالم مثل استمخلوق و موجود بوده و پس ازخلق شدن بدن روح به بدن تعلق پيدا مىكند و درآن جايگزين مىشود.
3- نظريه سوم افلاطون كه مبتنى بر دو نظريه گذشته است و به منزلهنتيجهگيرى از آن دونظريه است اين است كه علم تذكر و يادآورى است نهيادگيرى واقعى، يعنى هر چيز كه ما دراين جهان مىآموزيم، مىپنداريم چيزىرا كه نمىدانسته و نسبت به آن جاهل بودهايم براى اولين بار آموختهايم،در حقيقت يادآورى آن چيزهايى است كه قبلا مىدانستهايم، زيرا گفتيم كهروح قبل از تعلق به بدن در اين عالم، در عالمى برتر موجود بوده و در آنعالم «مثل» رامشاهده مىكرده است و چون حقيقت هر چيز «مثال» آن چيز استو روحها مثالها را قبلا ادراك كردهاند پس روحها قبل از آنكه به عالم دنياوارد شوند و به دنيا تعلق يابند عالم به حقائق بودهاند چيزى كه هست پس ازتعلق روح به بدن آن چيزها را فراموش كردهايم.
بدن براى روح ما به منزله پردهاى است كه بر روى آيينهاى آويخته شده باشدكه مانع تابش نور و انعكاس صور در آينه است در اثر ديالكتيك، يعنى بحث وجدل و روش عقلى، يا در اثرعشق (يا در اثر مجاهدت و رياضت نفس و سير سلوكمعنوى بنابر استنباط امثال شيخ اشراق) پرده بر طرف مىشود و نور مىتابد وصورت ظاهر مىگردد.
ارسطو، در هر سه مساله با افلاطون، مخالف است. اولا وجود كليات مثالى ومجرد و ملكوتى را منكر است و كلى را و يا به تعبير صحيحتر كليت كلى، راصرفا امر ذهنى مىشمارد. ثانيا معتقد است كه روح پس از خلق بدن يعنى مقارنبا تمام و كمال يافتن خلقت بدن خلق مىشود و بدن به هيچ وجه مانع و حجابىبراى روح نيست، بر عكس وسيله و ابزار روح است براى كسب معلومات جديد. روحمعلومات خويش را به وسيله همين حواس و ابزارهاى بدنى به دست مىآورد، روحقبلا در عالم ديگرى نبوده است تا معلوماتى بدست آورده باشد.
اختلاف نظر افلاطون و ارسطو، در اين مسائل اساسى و برخى مسائل ديگر كهالبته به اين اهميت نيست، بعد از آنها نيز ادامه يافت. در مكتب اسكندريههم افلاطون پيروانى دارد و هم ارسطو. پيروان اسكندرانى افلاطون به نامافلاطونيان جديد خوانده مىشدند. مؤسس اين مكتب شخصى است مصرى به نام«آمونياس ساكاس» و معروفترين و بارزترين آنها يك مصرى يونانى الاصل استبه نام «افلوطين»، كه مورخين اسلامى او را «الشيخ اليونانى»مىخوانند.افلاطونيان جديد، مطالب تازه آوردهاند و ممكن است از منابع قديم شرقىاستفاده كرده باشند. پيروان اسكندرانى ارسطو عده زيادى هستند كه شرحكردهاند ارسطورا. معروفترين آنها تامسطيوس و اسكندر افريدوسى مىباشند.
پىنوشتها
1- به اعتقاد هانرى كربن، اولين بار شخصى بنام ابن الوحشيه (در حدود اواخرقرن سوم و اوائل قرن چهارم) اين كلمه را در جهان اسلام به كار برده است(رجوع شود به كتاب سهحكيم مسلمان، صفحات 73 و 182 چاپ دوم).
سيد حسن تقى زاده در يادداشتهاى تاريخ علوم در اسلام - مجله مقالات وبررسيها (نشريه گروه تحقيقاتى دانشكده الهيات و معارف اسلامى - تهرانشماره 3 و 4 صفحه 213) پس از ذكر كتاب مجهولى منسوب به همين ابن الوحشيهمىگويد:
و كتاب ديگر همان ابن وحشيه نبطى موسوم به «الفلاحة النبطيه» كه باز آنرا به يك حكيم بابلى باسم قوثامى نسبت داده كه او از كتب قديمتر بابلى ازتاليفات ضغريث و ينبوشاد نقل كرده باعث تطويل مىشود، حتى ابن خلدون با آنقريحه تحقيق اين كتاب دوم را از علماى نبطى دانسته كه از يونانى به عربىترجمه شده است. ولى عاقبت در نتيجه تحقيقات گوتشمي دونولد كه آلمانى ومخصوصا نالينوى ايتاليائى معلوم شده كه كتاب مزبور مجعول و پر از هذياناست و حتى نالينورا عقيده بر آن است كه ابن وحشيه وجود نداشته و همانابوطالب زيات همه اين موهومات را بقالب ريخته و به يك شخص موهوم نسبت دادهاست ومحققين بر آنند كه اين نوع كتب از تاليفات شعوبيه است كهمىخواستهاند ثابت كنند كه علوم نزد ملل غير عرب بوده و عرب را بهرهاىاز علوم نبوده است.
بعيد نيست كه منشا اشتباه شيخ اشراق هم كتاب الفلاحة النبطيه و يا كتابىمانند آن ازتاليفات شعوبيه بوده است. فعلا كتاب الفلاحة النبطيه در اختيارما نيست تا مطالب آن را باآنچه از شيخ اشراق در اين زمينه رسيده استمقايسه كنيم.
2- براى مطالعه فلسفه فيثاغورثى رجوع شود به جلد دوم ملل و نحل شهرستانى و جلد اول تاريخ فلسفه برتراند راسل.