فکر چیست؟
ارسال شده: شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸, ۸:۰۷ ب.ظ
فكر چیست؟
فكر يكى از اعمال ذهنى بشر و شگف انگيزترين آنها است. ذهن، اعمال چندىانجام مىدهد.ما در اينجا فهرست وار آنها را بيان مىكنيم تا عمل فكر كردنروشن شود و تعريف فكر مفهوم مشخصى در ذهن ما بيايد.
1- اول عمل ذهن تصوير پذيرى از دنياى خارج است. ذهن از راه حواس با اشياءخارجى ارتباط پيدا مىكند و صورتهائى از آنها نزد خود گرد مىآورد. حالتذهن از لحاظ اين عمل حالت يك دوربين عكاسى است كه صورتها را بر روى يكفيلم منعكس مىكند. فرض كنيد ما تاكنون به اصفهان نرفته بوديم و براىاولين بار رفيتم و بناهاى تاريخى آنجا را مشاهده كرديم،از مشاهده آنها يكسلسله تصويرها در ذهن ما نقش مىبندد. ذهن ما در اين كار خود صرفا«منفعل»است يعنى عمل ذهن از اين نظر صرفا «قبول» و «پذيرش» است.
2- پس از آنكه از راه حواس، صورتهائى در حافظ خود گرد آورديم، ذهن مابيكار نمىنشيند،يعنى كارش صرفا انبار كردن صورتها نيست، بلكه صورتهاىنگهدارى شده را به مناسبتهائى از قرارگاه پنهان ذهن به صحفه آشكار خودظاهر مىنمايد نام اين عمل يادآورى است،يادآورى بى حساب نيست، گوئى خاطراتذهن ما مانند حلقههاى زنجير به يكديگر بسته شدهاند، يك حلقه كه بيرونكشيده مىشود پشتسرش حلقه ديگر، و پشتسر آن، حلقه ديگر ظاهر مىشود و بهاصطلاح علماء روانشناسى، معانى يكديگر را «تداعى» مىكند.شنيدهايد كهمىگويند: الكلام يجر الكلام، سخن از سخن بشكافد، اين همان تداعى معانىوتسلسل خواطر است.
پس ذهن ما علاوه بر صورت گيرى و نقش پذيرى كه صرفا «انفعال» است و علاوهبر حفظ وگرد آورى، از «فعاليت» هم برخوردار است، و آن اين است كه صور جمعشده را طبق يك سلسله قوانين معين كه در روانشناسى بيان شده است به يادمىآورم. عمل «تداعى معانى»روى صورتهاى موجود جمع شده صورت مىگيرد بدونآنكه دخل و تصرفى و كم و زيادى صورت گيرد.
3- عمل سوم ذهن تجزيه و تركيب است. ذهن علاوه بر دو عمل فوق يك كار ديگرهم انجام مىدهد و آن اينكه يك صورت خاص را كه از خارج گرفته تجزيهمىكند، يعنى آن را به چندجز تقسيم و تحليل مىكند، در صورتى كه در خارجبه هيچ وجه تجزيهاى وجود نداشته است. تجزيههاى ذهن چند گونه است. گاهىيك صورت را به چند صورت تجزيه مىكند،وگاهى يك صورت را به چند معنى تجزيهمىكند. تجزيه يك صورت به چند صورت، ماننداينكه يك اندام كه داراى مجموعىاز اجزاء است، ذهن در ظرفيتخود آن اجزاء را از يكديگرجدا مىكند و احيانابا چيز ديگر پيوند مىزند. تجزيه يك صورت به چند معنى مثل آنجا كه خط رامىخواهد تعريف كند كه به كميت متصل داراى يك بعد، تعريف مىكند يعنىاهميتخط را به سه جزء تحليل مىكند: كميت، اتصال، بعد واحد. و حال آنكهدر خارج سه چيز وجود ندارد، و گاهى هم تركيب مىكند، آن هم انواعى دارد،يك نوع آن اين كه چندصورت را با يكديگر پيوند مىدهد مثل اينكه اسبى باچهره انسان تصوير مىكند. سر و كارفيلسوف با تجزيه و تحليل و تركيب معانىاست، سر و كار شاعر يا نقاش با تجزيه و تركيب صورتها است.
4- تجريد و تعميم. عمل ديگر ذهن اين است كه صورتهاى ذهنى جزئى را كهبوسيله حواس دريافت كرده است، تجريد مىكند يعنى چند چيز را كه در خارجهميشه با هم اند، و ذهن هم آنها را با يكديگر دريافت كرده، از يكديگرتفكيك مىكند. مثلا عدد را همواره در يك معدود و همراه يك شىء مادىدريافت مىكند، ولى بعد آن را تجريد و تفكيك مىكند.بطورى كه اعداد رامجزا از معدود تصور مىنمايد. از عمل تجريد بالاتر عمل تعميم است.
تعميم يعنى اينكه ذهن صورتهاى دريافتشده جزئى را در داخل خود بصورتمفاهيم كلى در مىآورد مثلا از راه حواس، افرادى از قبيل زيد و عمرو واحمد و حسن و محمود را مىبيند ولى بعدا ذهن از اينها همه يك مفهوم كلى وعام مىسازد به نام «انسان».
بديهى است كه ذهن هيچگاه انسان كلى را بوسيله يكى از حواس ادراك نمىكندبلكه پس ازادراك انسانهاى جزئى يعنى حسن و محمود و احمد، يكى صورت عام وكلى از همه آنهابدست مىدهد.
ذهن در عمل تجزيه و تركيب، و همچنين در عمل تجريد و تعميم روى فرآوردههاى حواسدخل و تصرف مىكند، گاهى به صورت تجزيه و تركيب و گاهى بصورتتجريد و تعميم.
5- عمل پنجم ذهن همان است كه مقصود اصلى ما بيان آن است، يعنى تفكر واستدلال كه عبارت است از مربوط كردن چند امر معلوم و دانسته براى كشف يكامر مجهول و ندانسته.در حقيقت فكر كردن نوعى ازدواج و تولد و تناسل درميان انديشههاست. به عبارت ديگر:تفكر نوعى سرمايه گذارى انديشه است براىتحصيل سود و اضافه كردن بر سرمايه اصلى،عمل تفكر خود نوعى تركيب است اماتركيب زاينده و منتج بر خلاف تركيبهاى شاعرانه وخيال بافانه كه عقيم ونازا است.
اين مسئله است كه بايد در بار ارزش قياس مورد بحث قرار گيرد كه آيا واقعاذهن ما قادراست از طريق تركيب و مزدوج ساختن معلومات خويش به معلوم جديدىدست بيابد و مجهولى را از اين راه تبديل به معلوم كند يا خير، بلكه يگانهراه كسب معلومات و تبديل مجهول به معلوم آن است كه از طريق ارتباط مستقيمبا دنياى خارج بر سرمايه معلومات خويش بيفزايد، از طريق مربوط كردنمعلومات را درون ذهن نمىتوان به معلوم جديدى دستيافت.
اختلاف نظر تجربيون و حسيون از يك طرف، و عقليون و قياسيون از طرف ديگر درهمين نكته است. از نظر تجربيون راه منحصر براى كسب معلومات جديد تماسمستقيم با اشياء ازطريق حواس است. پس يگانه راه صحيح تحقيق در اشياء«تجربه» است. ولى عقليون وقياسيون مدعى هستند كه تجربه يكى از راههاىاست. از طريق مربوط كردن معلومات قبلى نيز مىتوان به يك سلسله معلوماتجديد دستيافت، مربوط كردن معلومات براى دست يافتن به معلومات ديگر هماناست كه از آنها به «حد» و «قياس» يا «برهان» تعبير مىشود.
منطق ارسطوئى، ضمن اينكه تجربه را معتبر مىداند و آنرا يكى از مبادى ومقدمات ششگانه قياس مىشمارد، ضوابط و قواعد قياس را كه عبارت است از بكاربردن معلومات براى كشف مجهولات و تبديل آنها به معلومات، بيان مىكند.بديهى است كه اگر راه تحصيل معلومات منحصر باشد به تماس مستقيم با اشياءمجهوله و هرگز معلومات نتواند وسيله كشف مجهولات قرار گيرد، منطق ارسطوئىبلا موضوع و بى معنى خواهد بود.
ما در اينجا يك مثال سادهاى را كه معمولا براى ذهن دانش آموزان به صورتيك «معما»مىآورند از نظر منطقى تجزيه و تحليل مىكنيم تا معلوم گرددچگونه گاهى ذهن از طريق پله قرار دادن معلومات خود به مجهولى دست مىيابد.
فرض كنيد: پنج كلاه وجود دارد كه سه تاى آن سفيد است و دو تا قرمز. سه نفربه ترتيب روى پلههاى نردبانى نشستهاند و طبعا آنكه بر پله سوم است دونفر ديگر را مىبيند و آنكه درپله دوم است تنها نفر پله اول را مىبيند ونفر سوم هيچكدام از آن دو را نمىبيند و نفر اول ودوم مجاز نيستند كهپستسر خود نگاه كنند. در حالى كه چشمهاى آنها را مىبندند بر سرهر يك ازآنها يكى از آن كلاهها را مىگذارند و دو كلاه ديگر را محفى مىكنند وآنگاه چشم آنها را باز مىكنند و از هر يك از آنها مىپرسند كه كلاهى كهبر سر تو است چه رنگ است نفرسوم كه بر پله سوم است پس از نگاهى كه بهكلاههاى دو نفر ديگر مىكند فكر مىكند ومىگويد من نمىدانم. نفر پله دومپس از نگاهى به كلاه نفر اول كه در پله اول است كشف مىكند كه كلاه خودشچه رنگ است و مىگويد كه كلاه من سفيد است. نفر اول كه بر پله اول استفورا مىگويد: كلاه من قرمز است.
اكنون بايد بگويم نفر اول و دوم با چه استدلال ذهنى - كه جز از نوع قياسنمىتواند باشد -بدون آنكه كلاه سر خود را مشاهده كند، رنگ كلاه خود راكشف كردند، و چرا نفر سوم نتوانست رنگ كلاه خود را كشف كند؟
علت اينكه نفر سوم نتوانست رنگ كلاه خود را كشف بكند اين است كه رنگكلاههاى نفراول و دوم براى او دليل هيچ چيز نبود، زيرا يكى سفيد بود وديگرى قرمز پس غير از آن دوكلاه سه كلاه ديگر وجود دارد كه يكى از آنهاقرمز است و دو تا سفيد و كلاه او مىتواند سفيدباشد و مىتواند قرمز باشدلهذا او گفت من نمىدانم. تنها در صورتى او مىتوانست رنگ كلاه خود را كشفكند كه كلاههاى دو نفر ديگر هر دو قرمز مىبود، در اين صورت او مىتوانستفورا بگويد كلاه من سفيد است زيرا اگر كلاه آن دو نفر را مىديد كه قرمزاست، چون مىدانست كه دو كلاه قرمز بيشتر وجود ندارد، حكم مىكرد كه كلاهمن سفيد است ولى چون كلاه يكى از آن دو نفر قرمز بود و كلاه ديگرى سفيدبود، نتوانست رنگ كلاه خود راكشف كند. ولى نفر دوم همى كه از نفر سوم شنيدكه گفت من نمىدانيم، دانست كه كلاه خودش و كلاه نفر او هر دو تا قرمزنيست، و الا نفر سوم نمىگفت من نمىدانم. بلكه مىدانست كه رنگ كلاه خودشچيست، پس يا بايد كلاه او و نفر اول هر دو سفيد باشد و يا يكى سفيد و يكىقرمز، و چون ديد كه كلاه نفر اول قرمز است، كشف كرد كه كلاه خودش سفيداست. يعنى از علم به اينكه هر دو كلاه قرمز نيست (اين علم از گفته نفر سومپيدا شد)و علم به اينكه كلاه نفر اول قرمز است، كشف كرد كه كلاه خودش سفيداست.
و علت اينكه نفر اول توانست كشف كند كه رنگ كلاه خودش قرمز است اين است كهاز گفته نفر سوم علم حاصل كرد كه كلاه خودش و كلاه نفر دوم هر دو قرمزنيست و از گفته نفر دوم كه گفت كلا من سفيد است علم حاصل كرد كه كلاه خودشسفيد نيست، زيرا اگر سفيدمىبود نفر دوم نمىتوانست رنگ كلاه خودش را كشفكند، از اين دو علم، برايش كشف شدكه كلاه خودش قرمز است.
اين مثال اگر چه يك معماى دانش آموزانه است، ولى مثال خوبى است براى اينكهذهن درمواردى بدون دخالت مشاهده، صرفا با عمل قياس و تجزيه و تحليل ذهنىبه كشف مجهولى نائل مىآيد. در واقع در اين موارد ذهن، قياس تشكيل مىدهدو به نتيجه مىرسد. انسان اگردقت كند مىبيند در اين موارد ذهن تنها يكقياس تشكيل نمىدهد بلكه قياسهاى متعدد تشكيل مىدهد، ولى آنچنان سريعتشكيل مىدهد و نتيجه مىگيرد كه انسان كمتر متوجه مىشود كه ذهن چه اعمالزيادى انجام داده است. دانستين قواعد منطقى قياس از همين جهت مفيد است كهراه صحيح قياس به كار بردن را بداند، و دچار اشتباه كه زياد هم رخ مىدهدنشود.
طرز قياسهائى كه نفر دوم تشكيل مىدهد و رنگ كلاه خود را كشف مىكند اين است:
اگر رنك كلاه من و كلاه نفر اول هر دو قرمز مىبود نفر سوم نمىگفتنمىدانم، لكن او گفت من نمىدانم، پس رنگ كلاه من و كلاه نفر اول هر دوقرمز نيست. (قياسى است استثنائى ونتيجهاش تا اينجا اين است كه كلاه نفراول و دوم قرمز نيست).
حالا كه رنگ كلاه من و رنگ كلاه اول هر دو دو قرمز نيست، يا هر دو سفيداست و يا يكى سفيد است و ديگرى قرمز، اما هر دو سفيد نيست، زيرا مىبينيمكه كلاه نفر اول قرمز است،پس يكى سفيد است و ديگرى قرمز است.
از طرفى، يا كلاه من سفيد است و كلاه نفر اول قرمز است و يا كلاه نفر اولسفيد است و كلاه من قرمز است، لكن كلاه نفر اول قرمز است، پس كلاه من سفيداست.
اما قياسات ذهنى كه نفر اول تشكيل مىدهد: اگر كلاه من و كلاه نفر دوم هردو قرمز بودنفر سوم نمىگفت نمىدانم، لكن گفت نمىدانم، پس كلاه من وكلاه نفر دوم هر دو قرمز نيست (قياس استثنائى).
حالا كه هر دو قرمز نيست يا هر دو سفيد است و يا يكى سفيد است و ديگرىقرمز لكن هر دوسفيد نيست. زيرا اگر هر دو سفيد بود نفر دوم نمىتوانست كشفكند كه كلاه خودش سفيداست، پس يكى قرمز است و يكى سفيد (ايضا قياساستثنائى).
حالا كه يكى سفيد است و يكى قرمز، يا كلاه من سفيد است و كلاه نفر دومقرمز، و يا كلاه نفر اول قرمز است و كلاه من سفيد، لكن اگر كلاه من سفيدمىبود نفر دوم نمىتوانست،كشف كند كه كلاه خودش سفيد است، پس كلاه منسفيد نيست، پس كلاه من قرمز است.
در يكى از سه قياسى كه نفر دوم بكار برده است، مشاهده يكى از مقدمات است، ولى در هيچيك از قياسات نفر اول مشاهده دخالت ندارد.
پىنوشت
1- قياس چيزى است كه در بسيارى از علوم به كار مىرود، علوم تجربى نيزخالى از قياس نيستند، بلكه بنابر تحقيق دقيق منطقيون نظير بو على و خواجهنصير الدين طوسى وغيرهم، در هر تجربهاى يك قياس نهفته است.
فكر يكى از اعمال ذهنى بشر و شگف انگيزترين آنها است. ذهن، اعمال چندىانجام مىدهد.ما در اينجا فهرست وار آنها را بيان مىكنيم تا عمل فكر كردنروشن شود و تعريف فكر مفهوم مشخصى در ذهن ما بيايد.
1- اول عمل ذهن تصوير پذيرى از دنياى خارج است. ذهن از راه حواس با اشياءخارجى ارتباط پيدا مىكند و صورتهائى از آنها نزد خود گرد مىآورد. حالتذهن از لحاظ اين عمل حالت يك دوربين عكاسى است كه صورتها را بر روى يكفيلم منعكس مىكند. فرض كنيد ما تاكنون به اصفهان نرفته بوديم و براىاولين بار رفيتم و بناهاى تاريخى آنجا را مشاهده كرديم،از مشاهده آنها يكسلسله تصويرها در ذهن ما نقش مىبندد. ذهن ما در اين كار خود صرفا«منفعل»است يعنى عمل ذهن از اين نظر صرفا «قبول» و «پذيرش» است.
2- پس از آنكه از راه حواس، صورتهائى در حافظ خود گرد آورديم، ذهن مابيكار نمىنشيند،يعنى كارش صرفا انبار كردن صورتها نيست، بلكه صورتهاىنگهدارى شده را به مناسبتهائى از قرارگاه پنهان ذهن به صحفه آشكار خودظاهر مىنمايد نام اين عمل يادآورى است،يادآورى بى حساب نيست، گوئى خاطراتذهن ما مانند حلقههاى زنجير به يكديگر بسته شدهاند، يك حلقه كه بيرونكشيده مىشود پشتسرش حلقه ديگر، و پشتسر آن، حلقه ديگر ظاهر مىشود و بهاصطلاح علماء روانشناسى، معانى يكديگر را «تداعى» مىكند.شنيدهايد كهمىگويند: الكلام يجر الكلام، سخن از سخن بشكافد، اين همان تداعى معانىوتسلسل خواطر است.
پس ذهن ما علاوه بر صورت گيرى و نقش پذيرى كه صرفا «انفعال» است و علاوهبر حفظ وگرد آورى، از «فعاليت» هم برخوردار است، و آن اين است كه صور جمعشده را طبق يك سلسله قوانين معين كه در روانشناسى بيان شده است به يادمىآورم. عمل «تداعى معانى»روى صورتهاى موجود جمع شده صورت مىگيرد بدونآنكه دخل و تصرفى و كم و زيادى صورت گيرد.
3- عمل سوم ذهن تجزيه و تركيب است. ذهن علاوه بر دو عمل فوق يك كار ديگرهم انجام مىدهد و آن اينكه يك صورت خاص را كه از خارج گرفته تجزيهمىكند، يعنى آن را به چندجز تقسيم و تحليل مىكند، در صورتى كه در خارجبه هيچ وجه تجزيهاى وجود نداشته است. تجزيههاى ذهن چند گونه است. گاهىيك صورت را به چند صورت تجزيه مىكند،وگاهى يك صورت را به چند معنى تجزيهمىكند. تجزيه يك صورت به چند صورت، ماننداينكه يك اندام كه داراى مجموعىاز اجزاء است، ذهن در ظرفيتخود آن اجزاء را از يكديگرجدا مىكند و احيانابا چيز ديگر پيوند مىزند. تجزيه يك صورت به چند معنى مثل آنجا كه خط رامىخواهد تعريف كند كه به كميت متصل داراى يك بعد، تعريف مىكند يعنىاهميتخط را به سه جزء تحليل مىكند: كميت، اتصال، بعد واحد. و حال آنكهدر خارج سه چيز وجود ندارد، و گاهى هم تركيب مىكند، آن هم انواعى دارد،يك نوع آن اين كه چندصورت را با يكديگر پيوند مىدهد مثل اينكه اسبى باچهره انسان تصوير مىكند. سر و كارفيلسوف با تجزيه و تحليل و تركيب معانىاست، سر و كار شاعر يا نقاش با تجزيه و تركيب صورتها است.
4- تجريد و تعميم. عمل ديگر ذهن اين است كه صورتهاى ذهنى جزئى را كهبوسيله حواس دريافت كرده است، تجريد مىكند يعنى چند چيز را كه در خارجهميشه با هم اند، و ذهن هم آنها را با يكديگر دريافت كرده، از يكديگرتفكيك مىكند. مثلا عدد را همواره در يك معدود و همراه يك شىء مادىدريافت مىكند، ولى بعد آن را تجريد و تفكيك مىكند.بطورى كه اعداد رامجزا از معدود تصور مىنمايد. از عمل تجريد بالاتر عمل تعميم است.
تعميم يعنى اينكه ذهن صورتهاى دريافتشده جزئى را در داخل خود بصورتمفاهيم كلى در مىآورد مثلا از راه حواس، افرادى از قبيل زيد و عمرو واحمد و حسن و محمود را مىبيند ولى بعدا ذهن از اينها همه يك مفهوم كلى وعام مىسازد به نام «انسان».
بديهى است كه ذهن هيچگاه انسان كلى را بوسيله يكى از حواس ادراك نمىكندبلكه پس ازادراك انسانهاى جزئى يعنى حسن و محمود و احمد، يكى صورت عام وكلى از همه آنهابدست مىدهد.
ذهن در عمل تجزيه و تركيب، و همچنين در عمل تجريد و تعميم روى فرآوردههاى حواسدخل و تصرف مىكند، گاهى به صورت تجزيه و تركيب و گاهى بصورتتجريد و تعميم.
5- عمل پنجم ذهن همان است كه مقصود اصلى ما بيان آن است، يعنى تفكر واستدلال كه عبارت است از مربوط كردن چند امر معلوم و دانسته براى كشف يكامر مجهول و ندانسته.در حقيقت فكر كردن نوعى ازدواج و تولد و تناسل درميان انديشههاست. به عبارت ديگر:تفكر نوعى سرمايه گذارى انديشه است براىتحصيل سود و اضافه كردن بر سرمايه اصلى،عمل تفكر خود نوعى تركيب است اماتركيب زاينده و منتج بر خلاف تركيبهاى شاعرانه وخيال بافانه كه عقيم ونازا است.
اين مسئله است كه بايد در بار ارزش قياس مورد بحث قرار گيرد كه آيا واقعاذهن ما قادراست از طريق تركيب و مزدوج ساختن معلومات خويش به معلوم جديدىدست بيابد و مجهولى را از اين راه تبديل به معلوم كند يا خير، بلكه يگانهراه كسب معلومات و تبديل مجهول به معلوم آن است كه از طريق ارتباط مستقيمبا دنياى خارج بر سرمايه معلومات خويش بيفزايد، از طريق مربوط كردنمعلومات را درون ذهن نمىتوان به معلوم جديدى دستيافت.
اختلاف نظر تجربيون و حسيون از يك طرف، و عقليون و قياسيون از طرف ديگر درهمين نكته است. از نظر تجربيون راه منحصر براى كسب معلومات جديد تماسمستقيم با اشياء ازطريق حواس است. پس يگانه راه صحيح تحقيق در اشياء«تجربه» است. ولى عقليون وقياسيون مدعى هستند كه تجربه يكى از راههاىاست. از طريق مربوط كردن معلومات قبلى نيز مىتوان به يك سلسله معلوماتجديد دستيافت، مربوط كردن معلومات براى دست يافتن به معلومات ديگر هماناست كه از آنها به «حد» و «قياس» يا «برهان» تعبير مىشود.
منطق ارسطوئى، ضمن اينكه تجربه را معتبر مىداند و آنرا يكى از مبادى ومقدمات ششگانه قياس مىشمارد، ضوابط و قواعد قياس را كه عبارت است از بكاربردن معلومات براى كشف مجهولات و تبديل آنها به معلومات، بيان مىكند.بديهى است كه اگر راه تحصيل معلومات منحصر باشد به تماس مستقيم با اشياءمجهوله و هرگز معلومات نتواند وسيله كشف مجهولات قرار گيرد، منطق ارسطوئىبلا موضوع و بى معنى خواهد بود.
ما در اينجا يك مثال سادهاى را كه معمولا براى ذهن دانش آموزان به صورتيك «معما»مىآورند از نظر منطقى تجزيه و تحليل مىكنيم تا معلوم گرددچگونه گاهى ذهن از طريق پله قرار دادن معلومات خود به مجهولى دست مىيابد.
فرض كنيد: پنج كلاه وجود دارد كه سه تاى آن سفيد است و دو تا قرمز. سه نفربه ترتيب روى پلههاى نردبانى نشستهاند و طبعا آنكه بر پله سوم است دونفر ديگر را مىبيند و آنكه درپله دوم است تنها نفر پله اول را مىبيند ونفر سوم هيچكدام از آن دو را نمىبيند و نفر اول ودوم مجاز نيستند كهپستسر خود نگاه كنند. در حالى كه چشمهاى آنها را مىبندند بر سرهر يك ازآنها يكى از آن كلاهها را مىگذارند و دو كلاه ديگر را محفى مىكنند وآنگاه چشم آنها را باز مىكنند و از هر يك از آنها مىپرسند كه كلاهى كهبر سر تو است چه رنگ است نفرسوم كه بر پله سوم است پس از نگاهى كه بهكلاههاى دو نفر ديگر مىكند فكر مىكند ومىگويد من نمىدانم. نفر پله دومپس از نگاهى به كلاه نفر اول كه در پله اول است كشف مىكند كه كلاه خودشچه رنگ است و مىگويد كه كلاه من سفيد است. نفر اول كه بر پله اول استفورا مىگويد: كلاه من قرمز است.
اكنون بايد بگويم نفر اول و دوم با چه استدلال ذهنى - كه جز از نوع قياسنمىتواند باشد -بدون آنكه كلاه سر خود را مشاهده كند، رنگ كلاه خود راكشف كردند، و چرا نفر سوم نتوانست رنگ كلاه خود را كشف كند؟
علت اينكه نفر سوم نتوانست رنگ كلاه خود را كشف بكند اين است كه رنگكلاههاى نفراول و دوم براى او دليل هيچ چيز نبود، زيرا يكى سفيد بود وديگرى قرمز پس غير از آن دوكلاه سه كلاه ديگر وجود دارد كه يكى از آنهاقرمز است و دو تا سفيد و كلاه او مىتواند سفيدباشد و مىتواند قرمز باشدلهذا او گفت من نمىدانم. تنها در صورتى او مىتوانست رنگ كلاه خود را كشفكند كه كلاههاى دو نفر ديگر هر دو قرمز مىبود، در اين صورت او مىتوانستفورا بگويد كلاه من سفيد است زيرا اگر كلاه آن دو نفر را مىديد كه قرمزاست، چون مىدانست كه دو كلاه قرمز بيشتر وجود ندارد، حكم مىكرد كه كلاهمن سفيد است ولى چون كلاه يكى از آن دو نفر قرمز بود و كلاه ديگرى سفيدبود، نتوانست رنگ كلاه خود راكشف كند. ولى نفر دوم همى كه از نفر سوم شنيدكه گفت من نمىدانيم، دانست كه كلاه خودش و كلاه نفر او هر دو تا قرمزنيست، و الا نفر سوم نمىگفت من نمىدانم. بلكه مىدانست كه رنگ كلاه خودشچيست، پس يا بايد كلاه او و نفر اول هر دو سفيد باشد و يا يكى سفيد و يكىقرمز، و چون ديد كه كلاه نفر اول قرمز است، كشف كرد كه كلاه خودش سفيداست. يعنى از علم به اينكه هر دو كلاه قرمز نيست (اين علم از گفته نفر سومپيدا شد)و علم به اينكه كلاه نفر اول قرمز است، كشف كرد كه كلاه خودش سفيداست.
و علت اينكه نفر اول توانست كشف كند كه رنگ كلاه خودش قرمز است اين است كهاز گفته نفر سوم علم حاصل كرد كه كلاه خودش و كلاه نفر دوم هر دو قرمزنيست و از گفته نفر دوم كه گفت كلا من سفيد است علم حاصل كرد كه كلاه خودشسفيد نيست، زيرا اگر سفيدمىبود نفر دوم نمىتوانست رنگ كلاه خودش را كشفكند، از اين دو علم، برايش كشف شدكه كلاه خودش قرمز است.
اين مثال اگر چه يك معماى دانش آموزانه است، ولى مثال خوبى است براى اينكهذهن درمواردى بدون دخالت مشاهده، صرفا با عمل قياس و تجزيه و تحليل ذهنىبه كشف مجهولى نائل مىآيد. در واقع در اين موارد ذهن، قياس تشكيل مىدهدو به نتيجه مىرسد. انسان اگردقت كند مىبيند در اين موارد ذهن تنها يكقياس تشكيل نمىدهد بلكه قياسهاى متعدد تشكيل مىدهد، ولى آنچنان سريعتشكيل مىدهد و نتيجه مىگيرد كه انسان كمتر متوجه مىشود كه ذهن چه اعمالزيادى انجام داده است. دانستين قواعد منطقى قياس از همين جهت مفيد است كهراه صحيح قياس به كار بردن را بداند، و دچار اشتباه كه زياد هم رخ مىدهدنشود.
طرز قياسهائى كه نفر دوم تشكيل مىدهد و رنگ كلاه خود را كشف مىكند اين است:
اگر رنك كلاه من و كلاه نفر اول هر دو قرمز مىبود نفر سوم نمىگفتنمىدانم، لكن او گفت من نمىدانم، پس رنگ كلاه من و كلاه نفر اول هر دوقرمز نيست. (قياسى است استثنائى ونتيجهاش تا اينجا اين است كه كلاه نفراول و دوم قرمز نيست).
حالا كه رنگ كلاه من و رنگ كلاه اول هر دو دو قرمز نيست، يا هر دو سفيداست و يا يكى سفيد است و ديگرى قرمز، اما هر دو سفيد نيست، زيرا مىبينيمكه كلاه نفر اول قرمز است،پس يكى سفيد است و ديگرى قرمز است.
از طرفى، يا كلاه من سفيد است و كلاه نفر اول قرمز است و يا كلاه نفر اولسفيد است و كلاه من قرمز است، لكن كلاه نفر اول قرمز است، پس كلاه من سفيداست.
اما قياسات ذهنى كه نفر اول تشكيل مىدهد: اگر كلاه من و كلاه نفر دوم هردو قرمز بودنفر سوم نمىگفت نمىدانم، لكن گفت نمىدانم، پس كلاه من وكلاه نفر دوم هر دو قرمز نيست (قياس استثنائى).
حالا كه هر دو قرمز نيست يا هر دو سفيد است و يا يكى سفيد است و ديگرىقرمز لكن هر دوسفيد نيست. زيرا اگر هر دو سفيد بود نفر دوم نمىتوانست كشفكند كه كلاه خودش سفيداست، پس يكى قرمز است و يكى سفيد (ايضا قياساستثنائى).
حالا كه يكى سفيد است و يكى قرمز، يا كلاه من سفيد است و كلاه نفر دومقرمز، و يا كلاه نفر اول قرمز است و كلاه من سفيد، لكن اگر كلاه من سفيدمىبود نفر دوم نمىتوانست،كشف كند كه كلاه خودش سفيد است، پس كلاه منسفيد نيست، پس كلاه من قرمز است.
در يكى از سه قياسى كه نفر دوم بكار برده است، مشاهده يكى از مقدمات است، ولى در هيچيك از قياسات نفر اول مشاهده دخالت ندارد.
پىنوشت
1- قياس چيزى است كه در بسيارى از علوم به كار مىرود، علوم تجربى نيزخالى از قياس نيستند، بلكه بنابر تحقيق دقيق منطقيون نظير بو على و خواجهنصير الدين طوسى وغيرهم، در هر تجربهاى يك قياس نهفته است.