حجت بودن عقل
ارسال شده: شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸, ۸:۰۸ ب.ظ
عقل، حجّت است
هنگامى كه آدمى در عملكردهاى خود، نور عقلش را حاكم مىگرداند -خواهناخواه - به راه حق ره مىيابد و از باطل دور مىگردد و هرگاه دعوتىرا شنيد و اگرآن را با عقل موهبت شده از سوى خداوند سبحان همسو يافت بدانباور مىيابد و اگر آن را با عقل خود ناهمسو يافت به كنارى مىنهد.بنابراين عقل بر انسان واجب مىكند كه، به دعوت هر دعوتگرى گوش فرا دهدكه به سوى خدامىخوانَد، زيرا عقل حجّت واقعى انسان است و ما هنگامى كه بهسخنان امامان،خطبهها و احاديث ايشان باز مىگرديم دلهايمان نور مىگيرد وگشايش مىيابد. ايننهج البلاغه است كه آفاق خداشناسى را در لابلاى خودجاى داده است. امامعلىعليه السلام در يكى از خطبههاى خود پس از حمدالهى مىفرمايد: "خداوندى كهصفتشرا حَدّى نيست تا بدان محدود گرددونَهخود اورا صفتىاستموجود وثابتو او را وقت و زمانى نيست كه معيّنشده باشد و نَه او را مدّت درازى است. خلايقرا بهقدرتوتوانايى خودبيافريد، بادها را بهسبب رحمتومهربانيشپراكنده كردحركت و جنبش زمين رابه سنگهاى بزرگ و كوهها ميخ كوب واستوار گردانيد."(1)و نيز مىفرمايد:"خداوند سبحان زائيده نشده است تا در بزرگوارى با او شريكباشد و نزائيدهاست تا از بين رفته ميراثى باقى گذارد، وقت وزمان بر او تقدّمنجسته،زيادى و كمى پى در پى او را فرا نگرفته است، بلكه به سبب آنچه كه بهمانموده از نشانههاى نظم آراسته و حكم استوار به خردها آشكار شده است."(2)
سخنان امام پرهيزگاران خداوند را با بصيرت ايمانى به ما مىنماياند وآفاقشناخت را به روى ما مىگشايد و راههاى رسيدن به ايمان به خداوندسبحان رإ؛ آشكار مىكند. هنگامى كه تاريخ براى ما از« حمّام» سخن مىگويدكه امام متّقيانصفات پرهيزگاران را براى او بر مىشمرد و او از تأثير آنفريادى بر مىزند و مرده برزمين مىافتد، در مىيابيم كه چگونه خداوندسبحان در پرتو كلمات امام علىعليه السلام بر بنده مؤمن خويش تجلّىمىيابد.
اين "عيون اخبار الرضاعليه السلام" جُنگ عظيم عرفان است كه بسيارى ازحقايق را باشيوه و بيانى ساده بيان مىكند تا بجايى كه تقريباً همه سطوحرا در بر مىگيرد؛حقايقى با مفاهيم و درونمايهاى بس عميق كه حتّىانديشمندان در خرده گرفتن ازآن ناتوانند و اين از ويژگيهاى اهل البيتعليهالسلام است، زيرا آنها دومين ثقلى هستند كهپيامبر اكرمصلى الله عليهوآله فرموده است: "من در ميان شما دو ثقل به يادگار مىنهم، كتاب خداوعترتم كه همان اهل بيت من هستند."
در اين بحث آنچه خالى از فايده نيستاشاره بهاين نكته پيشگفته است كهفلسفهيونان باستان در روزگار امام رضاعليه السلام در سرزمينهاى اسلامىانتشار داشته استوفلاسفه گرد حضرت رضاعليه السلام بودهاند و با ايشانبحث و گفتگو مىكردهاند كه ازجمله آنها "صائبى و ديصانى" يهودى بودهاند،چنانكه علماى مسيحيت وحتّىزنادقه، براى بحث خدمت ايشان مىرسيدند و شايد"ابن سكيت" نحوى معروفيكى از همين فلاسفهاى باشد كه با امامعليه السلاممباحثه مىكرد. امامعليه السلام چنانكه درروايتى آمده فرمود:
خداوند تبارك و تعالى محمّد را در زمانى برانگيخت كه رايجترين چيزى درآنروزگار ايراد خطابه و سخنرانى و گمان مىكنم كه فرمود شعر بود و باآمدن كتابخداوند عزّوجل، مواعظ و احكام آن همه اين سخنان باطل شد و حجّتبرايشانثابت گشت. در اين جا ابن سكيت عرض كرد: به خدا قسم هرگز روزى چونامروزنديدهام، امروز حجّت خدا بر خلق كدام است؟ امامعليه السلام فرمود:تو با عقل خودمىتوانى كسى را كه نسبت به خدا درست و صادق است بشناسى و اورا تصديقكنى، چنانكه مىتوانى دروغزن به خدا را بشناسى وبهتكذيبشپردازى.ابن سكيت گفت: به خدا اين همان پاسخ مطلوب است(3). پس آدمىهرگاه به عقلخود روى آورَد اين عقل، او را به خير فرمان مىدهد و از شر،بازش مىدارد، پاكيهارا براى او روا و پستيها را براى او ناروا مىگرداند.در اين جا عاقل در مىيابد كه نورقرآن، نور موجود خود را شكل مىدهد وبدين سان آدمى اعتراف مىكند كه عقلاز سوى خداوند سبحان است و قرآن نيزاز سوى پروردگار عزّوجلّ.
امّا هنگامى كه آدمى نور عقل را از كف بنهد و در پى اوهام سرگشتگى وغرور،روان گردد ديگر حجّتى را در اختيار ندارد و ديگر خاموشى خواهد بود كهقادر بهدرك امور خويش نيست. اين ابن ابى العوجاء - لعنة اللَّه - است كهزنديق زيستوزنديق مُرد؛ مردى كه بردلش مُهر خورده بود. او به خدمت امامصادقعليه السلاممىرسيد و با ايشان مباحثه مىكرد و در پايان از كلامعاجز مىمانْد و خاموشىمىگزيد و اطرافيانش او را مسخره مىكردند و بهريشخندش مىگرفتند، زيرامىديدند كسى را كه هيچ كس نمىتواند او را درمجادله غالب شود چگونه هماينك در برابر حجّتى ترك لباز سخن فرو بستهاست. او به اطرافيان خودمىگفت: واى بر شما، چيزى نمانده بود كه خدا راميان خود و او ببينم.(4)
ولى همان گونه كه گفتيم قلب او فروبسته و از كينه آكنده بود و نور عقل را از كفنهاده و در نتيجه از حجّت، بركنار بود.
*********
1 ) نهج البلاغه، خطبه شماره 1.
2) نهج البلاغه، خطبه شماره 182.
3) بحارالانوار، ج 11، ص 71.
4) اين سخن در متن روايت بحارالانوار، ج 3، ص 43، روايت 18 آمده است.
هنگامى كه آدمى در عملكردهاى خود، نور عقلش را حاكم مىگرداند -خواهناخواه - به راه حق ره مىيابد و از باطل دور مىگردد و هرگاه دعوتىرا شنيد و اگرآن را با عقل موهبت شده از سوى خداوند سبحان همسو يافت بدانباور مىيابد و اگر آن را با عقل خود ناهمسو يافت به كنارى مىنهد.بنابراين عقل بر انسان واجب مىكند كه، به دعوت هر دعوتگرى گوش فرا دهدكه به سوى خدامىخوانَد، زيرا عقل حجّت واقعى انسان است و ما هنگامى كه بهسخنان امامان،خطبهها و احاديث ايشان باز مىگرديم دلهايمان نور مىگيرد وگشايش مىيابد. ايننهج البلاغه است كه آفاق خداشناسى را در لابلاى خودجاى داده است. امامعلىعليه السلام در يكى از خطبههاى خود پس از حمدالهى مىفرمايد: "خداوندى كهصفتشرا حَدّى نيست تا بدان محدود گرددونَهخود اورا صفتىاستموجود وثابتو او را وقت و زمانى نيست كه معيّنشده باشد و نَه او را مدّت درازى است. خلايقرا بهقدرتوتوانايى خودبيافريد، بادها را بهسبب رحمتومهربانيشپراكنده كردحركت و جنبش زمين رابه سنگهاى بزرگ و كوهها ميخ كوب واستوار گردانيد."(1)و نيز مىفرمايد:"خداوند سبحان زائيده نشده است تا در بزرگوارى با او شريكباشد و نزائيدهاست تا از بين رفته ميراثى باقى گذارد، وقت وزمان بر او تقدّمنجسته،زيادى و كمى پى در پى او را فرا نگرفته است، بلكه به سبب آنچه كه بهمانموده از نشانههاى نظم آراسته و حكم استوار به خردها آشكار شده است."(2)
سخنان امام پرهيزگاران خداوند را با بصيرت ايمانى به ما مىنماياند وآفاقشناخت را به روى ما مىگشايد و راههاى رسيدن به ايمان به خداوندسبحان رإ؛ آشكار مىكند. هنگامى كه تاريخ براى ما از« حمّام» سخن مىگويدكه امام متّقيانصفات پرهيزگاران را براى او بر مىشمرد و او از تأثير آنفريادى بر مىزند و مرده برزمين مىافتد، در مىيابيم كه چگونه خداوندسبحان در پرتو كلمات امام علىعليه السلام بر بنده مؤمن خويش تجلّىمىيابد.
اين "عيون اخبار الرضاعليه السلام" جُنگ عظيم عرفان است كه بسيارى ازحقايق را باشيوه و بيانى ساده بيان مىكند تا بجايى كه تقريباً همه سطوحرا در بر مىگيرد؛حقايقى با مفاهيم و درونمايهاى بس عميق كه حتّىانديشمندان در خرده گرفتن ازآن ناتوانند و اين از ويژگيهاى اهل البيتعليهالسلام است، زيرا آنها دومين ثقلى هستند كهپيامبر اكرمصلى الله عليهوآله فرموده است: "من در ميان شما دو ثقل به يادگار مىنهم، كتاب خداوعترتم كه همان اهل بيت من هستند."
در اين بحث آنچه خالى از فايده نيستاشاره بهاين نكته پيشگفته است كهفلسفهيونان باستان در روزگار امام رضاعليه السلام در سرزمينهاى اسلامىانتشار داشته استوفلاسفه گرد حضرت رضاعليه السلام بودهاند و با ايشانبحث و گفتگو مىكردهاند كه ازجمله آنها "صائبى و ديصانى" يهودى بودهاند،چنانكه علماى مسيحيت وحتّىزنادقه، براى بحث خدمت ايشان مىرسيدند و شايد"ابن سكيت" نحوى معروفيكى از همين فلاسفهاى باشد كه با امامعليه السلاممباحثه مىكرد. امامعليه السلام چنانكه درروايتى آمده فرمود:
خداوند تبارك و تعالى محمّد را در زمانى برانگيخت كه رايجترين چيزى درآنروزگار ايراد خطابه و سخنرانى و گمان مىكنم كه فرمود شعر بود و باآمدن كتابخداوند عزّوجل، مواعظ و احكام آن همه اين سخنان باطل شد و حجّتبرايشانثابت گشت. در اين جا ابن سكيت عرض كرد: به خدا قسم هرگز روزى چونامروزنديدهام، امروز حجّت خدا بر خلق كدام است؟ امامعليه السلام فرمود:تو با عقل خودمىتوانى كسى را كه نسبت به خدا درست و صادق است بشناسى و اورا تصديقكنى، چنانكه مىتوانى دروغزن به خدا را بشناسى وبهتكذيبشپردازى.ابن سكيت گفت: به خدا اين همان پاسخ مطلوب است(3). پس آدمىهرگاه به عقلخود روى آورَد اين عقل، او را به خير فرمان مىدهد و از شر،بازش مىدارد، پاكيهارا براى او روا و پستيها را براى او ناروا مىگرداند.در اين جا عاقل در مىيابد كه نورقرآن، نور موجود خود را شكل مىدهد وبدين سان آدمى اعتراف مىكند كه عقلاز سوى خداوند سبحان است و قرآن نيزاز سوى پروردگار عزّوجلّ.
امّا هنگامى كه آدمى نور عقل را از كف بنهد و در پى اوهام سرگشتگى وغرور،روان گردد ديگر حجّتى را در اختيار ندارد و ديگر خاموشى خواهد بود كهقادر بهدرك امور خويش نيست. اين ابن ابى العوجاء - لعنة اللَّه - است كهزنديق زيستوزنديق مُرد؛ مردى كه بردلش مُهر خورده بود. او به خدمت امامصادقعليه السلاممىرسيد و با ايشان مباحثه مىكرد و در پايان از كلامعاجز مىمانْد و خاموشىمىگزيد و اطرافيانش او را مسخره مىكردند و بهريشخندش مىگرفتند، زيرامىديدند كسى را كه هيچ كس نمىتواند او را درمجادله غالب شود چگونه هماينك در برابر حجّتى ترك لباز سخن فرو بستهاست. او به اطرافيان خودمىگفت: واى بر شما، چيزى نمانده بود كه خدا راميان خود و او ببينم.(4)
ولى همان گونه كه گفتيم قلب او فروبسته و از كينه آكنده بود و نور عقل را از كفنهاده و در نتيجه از حجّت، بركنار بود.
*********
1 ) نهج البلاغه، خطبه شماره 1.
2) نهج البلاغه، خطبه شماره 182.
3) بحارالانوار، ج 11، ص 71.
4) اين سخن در متن روايت بحارالانوار، ج 3، ص 43، روايت 18 آمده است.