آقايون از زير كار در ميرن و بعدش داخل حسينيه.....
ارسال شده: سهشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸, ۱۲:۳۰ ب.ظ
آن كه فهميد ، آن كه نفهميد/2
آقايون از زير كار در ميرن و بعدش داخل حسينيه مثلا نماز شب مي خونن
خبرگزاريفارس: صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست كه بهحرفاش گوش بدن:بچه ها ... اين آقايون كه مي بينين، وقتي نوبت شهرداريشون ميشه، از زيركار در ميرن. شب ها هم بجاي اين كه ظرف هارو بشورن، ميرن حسينيه و مثلانماز شب مي خونن تا سر خدا رو هم كلاه بذارن.

**آن كه فهميد:
واي كه عجب بچه اي بود "نادر ". اصلا رحم و مروت نداشت!
بچه خيلي شوخ و شادي بود، ولي وقتي مي ديد كسي داره ادا در مياره يا به قول ما "ريا مي كنه "، بدجوري قاطي مي كرد.
مي گفت ريا بدترين نوع دروغه.
اصلا انگار به ريا و دغل حساسيت داشت و فشار خونش بالا مي رفت. اون كهچهره اش باز بود و بشاش، چشمش كه به ريا كارها مي خورد يا عمل رياكارانهاز كسي مي ديد، اصلا نمي شد بهش نگاه كرد. چشماش سرخ مي شد، دندون هاش روبه هم فشار مي داد، و بايد هر طوري كه شده حال اون ريا كار شياد رو ميگرفت.
براش هم فرق نمي كرد طرف كي هست. آدم معمولي، مدير، روحاني، بسيجي، مهندس، دكتر و ...
تازه اگه طرف ادعاي بسيجي داشت كه بدتر بود. معتقد بود بود بسيجي نهبايد دروغ بگه و نه بايد ريا كنه. بسيجي بايد هموني باشه كه امام ميگه وبس.
سرتون رو درد نيارم.
نمي خواد زيادي ازش بترسين. اين قدرها هم "لولو خورخوره " نبود. يعني براي شماها كه صاف و صادق هستين، ترسناك نبود و نيست.
خب آخه هنوزم هستن ديگه. اگه پامون رو كج بذاريم، از اون بالا بالاهامي ذارن پس كله مون و مي زننمون زمين تا ديگه از اين غلطا نكنيم!
پاييز 1362 بود و بچه هاي لشكر 27 محمد رسول الله (ص) توي "پادگان ابوذر " شهر "سر پل ذهاب " مستقر بودن.
طبق روال هميشه، براي هر اتاق ده - بيست نفري، ليستي از افراد تهيه مي شد و هر روز دو نفر "شهردار " مي شدن.
البته شهردار اون روزا و جبهه، با شهرداراي امروزي، زمين تا آسمون فرقداشت. شهردار اون روزا، دكتر و سردار نداشت. همه كارا رو بايد خودش ميكرد. چاكر و نوكر هم نداشت.
(شايد اگه نادر امروز بود، از ديدن اين كه طرف با سابقه جبهه وسرداري، از پول بيت المال، كت و شلوار ناقابل 2 ميليون تومني بپوشه و اونوقت بياد توي تلويزيون و به ياد رفيقاي شهيدش هاي هاي گريه كنه و از سادگياونا بگه، همچين مي زد توي دهنش كه نتونه خودش رو صاحب تمام و كمال جبههها معرفي كنه و بقيه رو به خاطر اين كه شايد يك روز كم تر از اون جبههبودن، تحقير كنه!)
داشتم مي گفتم:
هر روز 2 نفر شهردار هر اتاق بودن. وظيفه شهرداري هم اون چنان سنگيننبود. قرار نبود كه مترو و پل هوايي بزنن، يا قراردادهاي ميلياردي باداداششون و پسرشون و فاميلاي زنشون ببندن كه!
يا مثلا پسرشون از كوچيكي بشه "وليعهد " و امپراطوري سينمايي و مطبوعاتي واسه خودش داشته باشه!
شستن ظرف هاي غذا، گرفتن صبحانه، ناهار و شام از تداركات و راه اندازيسفره و بپا كردن چاي بعد از غذا، اگر هم اتاق خيلي بي ريخت شده بود، يهجارو كشي معمولي! همين.
همين كم رو هم، بعضي آدماي ... چي بگم؟ از زيرش در مي رفتن.
خب نادر هم از همين چيزا قاطي مي كرد ديگه!
يه شب نادر رفت توي حسينيه پادگان. نصفه شب بود و حال عرفاني توي حسينيه و جمع با صفاي بچه رزمنده ها، بي داد مي كرد.
زمزمه نماز شب بچه ها كه هر كدوم يه گوشه تاريك حسينيه رو گرفته بودن، گوش و دل آدم رو نوازش مي داد.
چند شب بود كه نادر كمين كرده بود. خوب همه اونايي رو كه مي رفتن توي حسينيه مي پاييد.
اون شب، شب موعود بود. يه چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسينيه.
سه چهار نفر بودن كه خوب جاشون رو شناسايي كرده بود.
صاف رفت جلو و در حالي كه چراغ قوه رو انداخت توي صورتشون، به اشكايي كه از چشماي اونا كه داشتن نماز شب مي خوندن، زل زد.
يه دفعه داد زد:
بي وجدان (...) تو كه هر روز از زير شستن ظرف غذاي بچه ها در ميري ووقتي نوبت شهرداريت ميشه، فرار مي كني و مي ذاري بچه ها كاراي تو رو انجامبدن ... تو رو چه به نماز شب خوندن؟ تو غلط مي كني كاراي خودت رو ميندازيگردن اين و اون، بعد مياي واميسي جلوي خدا و براش ادا و اطوار درمياري ومثلا گريه مي كني. نماز شب بزنه به كمرت. بي وجدان تو چه جور رزمنده ايهستي كه حق الناس ديگرون رو پايمال مي كني؟
و آخر سر هم يه خط و نشون خطرناك براي فردا صبح مي كشيد و مي رفتسراغ نفر بعد. حالا هر كي زرنگ بود، نمازش رو مي شكوند و در مي رفت تا گيرنادر نيفته!
صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست كه به حرفاش گوش بدن:
- بچه ها ... اين آقايون كه مي بينين، وقتي نوبت شهرداريشون ميشه، اززير كار در ميرن. شب ها هم بجاي اين كه ظرف هارو بشورن، آقايون ميرنحسينيه و مثلا نماز شب مي خونن و هاي هاي گريه مي كنن تا سر خدا رو همكلاه بذارن.
بدبخت بودن اونايي كه نادر يقه شون رو مي گرفت.
حق هم داشت. قرار نبود كه رزمنده اسلام، حق ديگرون رو پايمال كنه. جبهه هم كه همش نماز شب نبود.
برعكس اونا، خيلي از بچه ها بودن كه بي سر و صدا، همه ظرف ها رو ميشستن، پوتين بچه ها رو واكس مي زدن و هزار تا كار ديگه. اون وقت، مشدي وبا حال، بدون اين كه كسي متوجه بشه، مي رفتن يه گوشه اي پشت ساختمونا پيدامي كردن و نماز شبشون رو مي خوندن و از اين كه نتونستن خوب وظيفه شون روانجام بدن، از خدا طلب مغفرت مي كردن.
23 اسفند 1362 در عمليات خيبر در جزيره مجنون، "نادر محمدي " رفتپهلوي داداشش "حميد " و جا نگه داشت واسه داداش كوچيكش "كيوان " كه دو سهسال بعد اونم شهيد شد.
**آن كه نفهميد:
"سيد عليرضا " از اون دست بچه هاي مقدس و پاكي بود كه هيچ گردي بهصورتش ننشسته بود. پاك پاك. اون قدر هم سفيد و نوراني بود كه دوست داشتيهمين طوري وايسي جلوش و نگاش كني. اصلا رنگ گناه به چهره اش نمي اومد.انگاري يه لامپ مهتابي قوي غورط داده!
معلم قرآن بود. مسئول كتابخونه مسجد هم بود. واسه بچه كوچولوها از خدا و نماز مي گفت. فقط مي گفت.
سيد عليرضا اون طور كه جلوي همه نشون مي داد، خيلي امام زماني بود.بعضي روزا بچه هاي كوچولو رو مي برد توي يه هيئتي كه بهشون شير كاكائو وشيريني مي دادن. توي اون جا هم براي بچه ها از قرآن مي گفتن. بچه هايي كهمي رفتن، مي گفتن اسم هيئتشون "انجمن حجتيه مهدويه " بود. بعضي روزا هممخصوصا واسه نيمه شعبون، يه عكس ها و جزوه هايي هم توي مسجد مي آورد پخشمي كرد كه همون اسم حجتيه پاش خورده بود.
نادر خدا بيامرز، هميشه با اون و دو سه تا رفيقاش كه توي همون انجمن بودن، دعوا داشت. بهشون مي گفت:
- آخه مرد مومن، مگه دين و مسلموني فقط به كلاس قرآن و شير كاكائو ونيمه شعبونه؟ دشمن اومده خونه و كاشونه مردم رو گرفته، جنگ شده مي فهميجنگ! اون وقت تو كه سن و سالت از ما بيشتره، فقط نشستي توي كتابخونه وقرآن مي خوني. توي اون قرآني كه شما مي خونين مگه ننوشته كه بايد در برابرمتجاوز و دشمن ايستاد؟ پس چرا شما همتون كپ كردين توي تهران و از جاتونتكون نمي خورين؟
سيد عليرضا، اين تند بازي هاي نادر اصلا روش تاثير نداشت. يعني اگهقرار بود با اين حرفا تكون بخوره كه تا آخر جنگ بايد خودش و رفيقاش، دهباره شهيد مي شدن. اونم واسه خودش توجيه داشت. با اون صداي نازك دخترونش،و حركات دست تي تيش مامانيش، مي گفت:
- ببينين، شما اصلا متوجه نيستين. مشكل امروز ما فقط قرآنه. آقايخميني هم توي حرفاش روي قرآن تاكيد مي كنه. ما امروز فقط وظيفه داريم كهبه بچه هاي مردم تلاوت درست قرآن رو ياد بديم. جنگ مال كساي ديگه اس. قرارنيست كه همه شهيد بشن. فرداي اين مملكت كي به بچه ها قرآن ياد بده؟
كفر نادر از اين حرف ها در مي اومد. با عصبانيت گفت:
- ببين، تو ديگه از امام خميني حرف نزن. تو كه عكس اون رو توي مسجدپاره كردي، لازم نيست اسم اون رو بياري. همون امام، امروز داره ميگه جوونابايد برن جبهه و از شرف و ناموس ملت دفاع كنن. تازه، اگه عراقيا مملكت روبگيرن و ويرون كنن، اون وقت اصلا واسه قرآن خوندن شما جايي مي مونه؟ نكنهفكر كردي صدام جون همين مسجد رو واسه شما ميذاره و بزرگترشم مي كنه؟
اين حرف مثل نجواي بي خودي به گوش ... بود. اصلا به گوش سيد عليرضا ورفيقاش نمي رفت كه نمي رفت. اونا محكم تر و سفت تر از اين چيزا بودن!
نادر كه توي خيبر شهيد شد، سيد عليرضا و رفيقاي انجمنيش، يه نفس راحت كشيدن. وقتي اون برگشت به رفيقاش گفت:
- آخيش ش ش خيال مون راحت شد از دست اون ديوونه ...
معلوم شد كه حرف ها و گيرهاي نادر، بد جوري حالشون رو گرفته بود.
جنگ تموم شد. البته سيد عليرضا آخراي جنگ، خوب بو كشيد و فهميد كه جنگكه تموم بشه، نيازه كه يه سابقه جبهه اي داشته باشه. واسه همينم يكي دو تاسفر از طرف تلويزيون رفت اون عقب عقباي جبهه و لباس خاكي اي پوشيد و چندتايي عكس و فيلم و خودي نشون داد كه:
- بعله ... ما هم جبهه بوديم.
سيد عليرضا كه اون روزا مثلا خيلي مقيد به حلال و حروم و محرم و نامحرم بود، زد و افتاد توي قرطي بازي و سينماچي هم شد.
امروز نادر توي بهشت زهرا (س) با آرامش خاطر خوابيده، ولي سيد عليرضاكه تا امروز ده ها پست و مقام دولتي گرفته، و براي خودش كلي مدير كل همشده، همه دغدغه اش اينه كه چه جوري خودش رو جلوي رئيس روساي بالا سرش،كاتوليك تر از پاپ نشون بده!
به قلم: حميد داوودآبادي
آقايون از زير كار در ميرن و بعدش داخل حسينيه مثلا نماز شب مي خونن
خبرگزاريفارس: صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست كه بهحرفاش گوش بدن:بچه ها ... اين آقايون كه مي بينين، وقتي نوبت شهرداريشون ميشه، از زيركار در ميرن. شب ها هم بجاي اين كه ظرف هارو بشورن، ميرن حسينيه و مثلانماز شب مي خونن تا سر خدا رو هم كلاه بذارن.

**آن كه فهميد:
واي كه عجب بچه اي بود "نادر ". اصلا رحم و مروت نداشت!
بچه خيلي شوخ و شادي بود، ولي وقتي مي ديد كسي داره ادا در مياره يا به قول ما "ريا مي كنه "، بدجوري قاطي مي كرد.
مي گفت ريا بدترين نوع دروغه.
اصلا انگار به ريا و دغل حساسيت داشت و فشار خونش بالا مي رفت. اون كهچهره اش باز بود و بشاش، چشمش كه به ريا كارها مي خورد يا عمل رياكارانهاز كسي مي ديد، اصلا نمي شد بهش نگاه كرد. چشماش سرخ مي شد، دندون هاش روبه هم فشار مي داد، و بايد هر طوري كه شده حال اون ريا كار شياد رو ميگرفت.
براش هم فرق نمي كرد طرف كي هست. آدم معمولي، مدير، روحاني، بسيجي، مهندس، دكتر و ...
تازه اگه طرف ادعاي بسيجي داشت كه بدتر بود. معتقد بود بود بسيجي نهبايد دروغ بگه و نه بايد ريا كنه. بسيجي بايد هموني باشه كه امام ميگه وبس.
سرتون رو درد نيارم.
نمي خواد زيادي ازش بترسين. اين قدرها هم "لولو خورخوره " نبود. يعني براي شماها كه صاف و صادق هستين، ترسناك نبود و نيست.
خب آخه هنوزم هستن ديگه. اگه پامون رو كج بذاريم، از اون بالا بالاهامي ذارن پس كله مون و مي زننمون زمين تا ديگه از اين غلطا نكنيم!
پاييز 1362 بود و بچه هاي لشكر 27 محمد رسول الله (ص) توي "پادگان ابوذر " شهر "سر پل ذهاب " مستقر بودن.
طبق روال هميشه، براي هر اتاق ده - بيست نفري، ليستي از افراد تهيه مي شد و هر روز دو نفر "شهردار " مي شدن.
البته شهردار اون روزا و جبهه، با شهرداراي امروزي، زمين تا آسمون فرقداشت. شهردار اون روزا، دكتر و سردار نداشت. همه كارا رو بايد خودش ميكرد. چاكر و نوكر هم نداشت.
(شايد اگه نادر امروز بود، از ديدن اين كه طرف با سابقه جبهه وسرداري، از پول بيت المال، كت و شلوار ناقابل 2 ميليون تومني بپوشه و اونوقت بياد توي تلويزيون و به ياد رفيقاي شهيدش هاي هاي گريه كنه و از سادگياونا بگه، همچين مي زد توي دهنش كه نتونه خودش رو صاحب تمام و كمال جبههها معرفي كنه و بقيه رو به خاطر اين كه شايد يك روز كم تر از اون جبههبودن، تحقير كنه!)
داشتم مي گفتم:
هر روز 2 نفر شهردار هر اتاق بودن. وظيفه شهرداري هم اون چنان سنگيننبود. قرار نبود كه مترو و پل هوايي بزنن، يا قراردادهاي ميلياردي باداداششون و پسرشون و فاميلاي زنشون ببندن كه!
يا مثلا پسرشون از كوچيكي بشه "وليعهد " و امپراطوري سينمايي و مطبوعاتي واسه خودش داشته باشه!
شستن ظرف هاي غذا، گرفتن صبحانه، ناهار و شام از تداركات و راه اندازيسفره و بپا كردن چاي بعد از غذا، اگر هم اتاق خيلي بي ريخت شده بود، يهجارو كشي معمولي! همين.
همين كم رو هم، بعضي آدماي ... چي بگم؟ از زيرش در مي رفتن.
خب نادر هم از همين چيزا قاطي مي كرد ديگه!
يه شب نادر رفت توي حسينيه پادگان. نصفه شب بود و حال عرفاني توي حسينيه و جمع با صفاي بچه رزمنده ها، بي داد مي كرد.
زمزمه نماز شب بچه ها كه هر كدوم يه گوشه تاريك حسينيه رو گرفته بودن، گوش و دل آدم رو نوازش مي داد.
چند شب بود كه نادر كمين كرده بود. خوب همه اونايي رو كه مي رفتن توي حسينيه مي پاييد.
اون شب، شب موعود بود. يه چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسينيه.
سه چهار نفر بودن كه خوب جاشون رو شناسايي كرده بود.
صاف رفت جلو و در حالي كه چراغ قوه رو انداخت توي صورتشون، به اشكايي كه از چشماي اونا كه داشتن نماز شب مي خوندن، زل زد.
يه دفعه داد زد:
بي وجدان (...) تو كه هر روز از زير شستن ظرف غذاي بچه ها در ميري ووقتي نوبت شهرداريت ميشه، فرار مي كني و مي ذاري بچه ها كاراي تو رو انجامبدن ... تو رو چه به نماز شب خوندن؟ تو غلط مي كني كاراي خودت رو ميندازيگردن اين و اون، بعد مياي واميسي جلوي خدا و براش ادا و اطوار درمياري ومثلا گريه مي كني. نماز شب بزنه به كمرت. بي وجدان تو چه جور رزمنده ايهستي كه حق الناس ديگرون رو پايمال مي كني؟
و آخر سر هم يه خط و نشون خطرناك براي فردا صبح مي كشيد و مي رفتسراغ نفر بعد. حالا هر كي زرنگ بود، نمازش رو مي شكوند و در مي رفت تا گيرنادر نيفته!
صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست كه به حرفاش گوش بدن:
- بچه ها ... اين آقايون كه مي بينين، وقتي نوبت شهرداريشون ميشه، اززير كار در ميرن. شب ها هم بجاي اين كه ظرف هارو بشورن، آقايون ميرنحسينيه و مثلا نماز شب مي خونن و هاي هاي گريه مي كنن تا سر خدا رو همكلاه بذارن.
بدبخت بودن اونايي كه نادر يقه شون رو مي گرفت.
حق هم داشت. قرار نبود كه رزمنده اسلام، حق ديگرون رو پايمال كنه. جبهه هم كه همش نماز شب نبود.
برعكس اونا، خيلي از بچه ها بودن كه بي سر و صدا، همه ظرف ها رو ميشستن، پوتين بچه ها رو واكس مي زدن و هزار تا كار ديگه. اون وقت، مشدي وبا حال، بدون اين كه كسي متوجه بشه، مي رفتن يه گوشه اي پشت ساختمونا پيدامي كردن و نماز شبشون رو مي خوندن و از اين كه نتونستن خوب وظيفه شون روانجام بدن، از خدا طلب مغفرت مي كردن.
23 اسفند 1362 در عمليات خيبر در جزيره مجنون، "نادر محمدي " رفتپهلوي داداشش "حميد " و جا نگه داشت واسه داداش كوچيكش "كيوان " كه دو سهسال بعد اونم شهيد شد.
**آن كه نفهميد:
"سيد عليرضا " از اون دست بچه هاي مقدس و پاكي بود كه هيچ گردي بهصورتش ننشسته بود. پاك پاك. اون قدر هم سفيد و نوراني بود كه دوست داشتيهمين طوري وايسي جلوش و نگاش كني. اصلا رنگ گناه به چهره اش نمي اومد.انگاري يه لامپ مهتابي قوي غورط داده!
معلم قرآن بود. مسئول كتابخونه مسجد هم بود. واسه بچه كوچولوها از خدا و نماز مي گفت. فقط مي گفت.
سيد عليرضا اون طور كه جلوي همه نشون مي داد، خيلي امام زماني بود.بعضي روزا بچه هاي كوچولو رو مي برد توي يه هيئتي كه بهشون شير كاكائو وشيريني مي دادن. توي اون جا هم براي بچه ها از قرآن مي گفتن. بچه هايي كهمي رفتن، مي گفتن اسم هيئتشون "انجمن حجتيه مهدويه " بود. بعضي روزا هممخصوصا واسه نيمه شعبون، يه عكس ها و جزوه هايي هم توي مسجد مي آورد پخشمي كرد كه همون اسم حجتيه پاش خورده بود.
نادر خدا بيامرز، هميشه با اون و دو سه تا رفيقاش كه توي همون انجمن بودن، دعوا داشت. بهشون مي گفت:
- آخه مرد مومن، مگه دين و مسلموني فقط به كلاس قرآن و شير كاكائو ونيمه شعبونه؟ دشمن اومده خونه و كاشونه مردم رو گرفته، جنگ شده مي فهميجنگ! اون وقت تو كه سن و سالت از ما بيشتره، فقط نشستي توي كتابخونه وقرآن مي خوني. توي اون قرآني كه شما مي خونين مگه ننوشته كه بايد در برابرمتجاوز و دشمن ايستاد؟ پس چرا شما همتون كپ كردين توي تهران و از جاتونتكون نمي خورين؟
سيد عليرضا، اين تند بازي هاي نادر اصلا روش تاثير نداشت. يعني اگهقرار بود با اين حرفا تكون بخوره كه تا آخر جنگ بايد خودش و رفيقاش، دهباره شهيد مي شدن. اونم واسه خودش توجيه داشت. با اون صداي نازك دخترونش،و حركات دست تي تيش مامانيش، مي گفت:
- ببينين، شما اصلا متوجه نيستين. مشكل امروز ما فقط قرآنه. آقايخميني هم توي حرفاش روي قرآن تاكيد مي كنه. ما امروز فقط وظيفه داريم كهبه بچه هاي مردم تلاوت درست قرآن رو ياد بديم. جنگ مال كساي ديگه اس. قرارنيست كه همه شهيد بشن. فرداي اين مملكت كي به بچه ها قرآن ياد بده؟
كفر نادر از اين حرف ها در مي اومد. با عصبانيت گفت:
- ببين، تو ديگه از امام خميني حرف نزن. تو كه عكس اون رو توي مسجدپاره كردي، لازم نيست اسم اون رو بياري. همون امام، امروز داره ميگه جوونابايد برن جبهه و از شرف و ناموس ملت دفاع كنن. تازه، اگه عراقيا مملكت روبگيرن و ويرون كنن، اون وقت اصلا واسه قرآن خوندن شما جايي مي مونه؟ نكنهفكر كردي صدام جون همين مسجد رو واسه شما ميذاره و بزرگترشم مي كنه؟
اين حرف مثل نجواي بي خودي به گوش ... بود. اصلا به گوش سيد عليرضا ورفيقاش نمي رفت كه نمي رفت. اونا محكم تر و سفت تر از اين چيزا بودن!
نادر كه توي خيبر شهيد شد، سيد عليرضا و رفيقاي انجمنيش، يه نفس راحت كشيدن. وقتي اون برگشت به رفيقاش گفت:
- آخيش ش ش خيال مون راحت شد از دست اون ديوونه ...
معلوم شد كه حرف ها و گيرهاي نادر، بد جوري حالشون رو گرفته بود.
جنگ تموم شد. البته سيد عليرضا آخراي جنگ، خوب بو كشيد و فهميد كه جنگكه تموم بشه، نيازه كه يه سابقه جبهه اي داشته باشه. واسه همينم يكي دو تاسفر از طرف تلويزيون رفت اون عقب عقباي جبهه و لباس خاكي اي پوشيد و چندتايي عكس و فيلم و خودي نشون داد كه:
- بعله ... ما هم جبهه بوديم.
سيد عليرضا كه اون روزا مثلا خيلي مقيد به حلال و حروم و محرم و نامحرم بود، زد و افتاد توي قرطي بازي و سينماچي هم شد.
امروز نادر توي بهشت زهرا (س) با آرامش خاطر خوابيده، ولي سيد عليرضاكه تا امروز ده ها پست و مقام دولتي گرفته، و براي خودش كلي مدير كل همشده، همه دغدغه اش اينه كه چه جوري خودش رو جلوي رئيس روساي بالا سرش،كاتوليك تر از پاپ نشون بده!
به قلم: حميد داوودآبادي