تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
ارسال شده: یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸, ۷:۳۰ ب.ظ
روشن دل بود.و قتی می خواند صدایش روی پوستم قدم می زد و رد کلماتش می ماند در خاطرآشفته آنروزهای من. روزهایی که یاد آوری اش هنوز دلم را می لرزاند. نمیدانستم کجا سیر می کنم، نمی خواستم باور کنم همه آنچه می دیدم را. امروزکه در این گوشه خاک زمین نشسته ام و گذر بی گذرای صدای گذشت زمان را در مییابم، با قلبی که از روح خسته ام تراشیدم شعرهایش را مرور می کنم و عجیبحافظه زخمی از سلولهای بیمار مغزم کلمه ای از آنها را گم نکرده است.
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
تا سرود صبح سرشار نفس باشد
تا نرويد خستگی در ذهن نیلوفر
تا برای آشتی یک بوسه بس باشد
می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
با صدایت عطر شبنم های شفاف است
خوب میدانم که وقتی برف میبارد
آسمان قصه هایت باز هم صاف است
خوب میدانم که میدانی کدامین ابر
گونه های تشنه یک دشت را بوسید
خوب میدانم که میدانی کدامین شعر
در کتاب کهنه پندارها پوسید
با تو هستم ای بلوغ ممتد باران
چشمهایت گویی از اقلیم باورهاست
رنگ اعجاز عطش بار نگاه خاک
رنگ پرواز نفس ساز کبوترهاست
خوب من امروز اگر فریاد محبوس است
پشت لبها پشت استعداد طوفانها
یا اگر یخ بسته در سرمای یک ابهام
عشق ها اندیشه ها دلها و ایمان ها
چشمهای خسته را برقی نمی کاود
یا نمی ریزد نوازش از نگاه یاس
در سکوت تار این شبها صدایی نیست
می خراشد سینه ها را قحطی احساس
جستجو کن شانه های بی ریایم را
شانه هایم را بخوان از عمق دلتنگی
شانه هایی را که یک شب موج با خود برد
آسمان زد چشم ها را رنگ بی رنگی
شانه هایی را که مثل باد وحشی بود
شانه هایی را که با خود درد مبهم داشت
شانه هایی را که وقتی ناگهان گم شد
گریه هایت تکیه گاهی خسته را کم داشت
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]سالهاستکه چهره بی جان و مجروحش روی سنگهای بی روح در خاطرم حک شده. نیست، اماکلام شیوا و رسایش هنوز با خون رگهای من بازی می کند هر بار که می خوانم:
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
تا سرود صبح سرشار نفس باشد
تا نرويد خستگی در ذهن نیلوفر
تا برای آشتی یک بوسه بس باشد
می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
با صدایت عطر شبنم های شفاف است
خوب میدانم که وقتی برف میبارد
آسمان قصه هایت باز هم صاف است
خوب میدانم که میدانی کدامین ابر
گونه های تشنه یک دشت را بوسید
خوب میدانم که میدانی کدامین شعر
در کتاب کهنه پندارها پوسید
با تو هستم ای بلوغ ممتد باران
چشمهایت گویی از اقلیم باورهاست
رنگ اعجاز عطش بار نگاه خاک
رنگ پرواز نفس ساز کبوترهاست
خوب من امروز اگر فریاد محبوس است
پشت لبها پشت استعداد طوفانها
یا اگر یخ بسته در سرمای یک ابهام
عشق ها اندیشه ها دلها و ایمان ها
چشمهای خسته را برقی نمی کاود
یا نمی ریزد نوازش از نگاه یاس
در سکوت تار این شبها صدایی نیست
می خراشد سینه ها را قحطی احساس
جستجو کن شانه های بی ریایم را
شانه هایم را بخوان از عمق دلتنگی
شانه هایی را که یک شب موج با خود برد
آسمان زد چشم ها را رنگ بی رنگی
شانه هایی را که مثل باد وحشی بود
شانه هایی را که با خود درد مبهم داشت
شانه هایی را که وقتی ناگهان گم شد
گریه هایت تکیه گاهی خسته را کم داشت
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]سالهاستکه چهره بی جان و مجروحش روی سنگهای بی روح در خاطرم حک شده. نیست، اماکلام شیوا و رسایش هنوز با خون رگهای من بازی می کند هر بار که می خوانم:
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]تکیه کن بر شانه های ترد من آرام