حالا چرا؟
ارسال شده: دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۸, ۱۰:۴۹ ق.ظ
حالا چرا؟
آمدي، جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بيوفا حالا كه من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي، حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام، فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني دادهايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
وه! كه با اين عمرهاي كوته بياعتبار
اينهمهغافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
شورفرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخِ سربالا چرا؟
اي شب هجران كه يك دم درتوچشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا؟
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خُامشي شرط وفاداري بود، غوغا چرا؟
شهريارا بيحبيب خود نميكردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي، تنها چرا؟
محمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار
آمدي، جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بيوفا حالا كه من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي، حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام، فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني دادهايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
وه! كه با اين عمرهاي كوته بياعتبار
اينهمهغافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
شورفرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخِ سربالا چرا؟
اي شب هجران كه يك دم درتوچشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا؟
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خُامشي شرط وفاداري بود، غوغا چرا؟
شهريارا بيحبيب خود نميكردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي، تنها چرا؟
محمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار
ملومه خوش ذوقی
