تاثیر سینما در "ازخود بیگانه کردن" انسان
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸, ۸:۲۰ ب.ظ
خلاصۀ گفتاری منتظر نشده از شهید آوینی در باره ی تاثیر سینما در "ازخود بیگانه کردن" انسان
اگر سؤال این باشد که «چه چیزی سینما را از این جذابیت برخوردار کرده است؟» در جواب باید گفت: «توهّم واقعیت». اما ما معنی توهّم واقعیت را نمیتوانیم بفهمیم مگر اینکه بدانیم این جذابیت چه چنگ آویزی در درون ما دارد.
هر آنچه بیرون از ما، ما را به خود جذب میکند، اگر نسبتی با وجود مانداشته باشد و چنگ آویزی در وجود ما نیابد تا خود را به آن بیاویزد اصلاًما به طرفش نخواهیم رفت. این توهّم واقعیت چیست، چگونه ایجاد شده و چهخانهای در درون ما دارد که ما را به خود جذب میکند؟ جستجوی جواب اینسؤالها برای شناختن ماهیت سینما لازم است و البته ما در طی این یک جلسهنمیتوانیم به همه سؤالها جواب بدهیم و فقط طرح سؤال میکنیم، چرا که درخود این سؤالها نیز تذکراتی بسیار جدی وجود دارد.
اگر این توهّم واقعیت یا واقعیت سینمایی سیری داستانی به خود نگرفته بود، باز هم این همه جذابیت نداشت. جذابیت سینما در آنجاست که چنگ آویزهایی در فطرت مایافته است و فی المثل درباره داستان باید گفت که بشر از آنجا که در نسبتبین مرگ و زندگی و مبدأ و معاد و نسبتی که بین او و زمان برقرار میشودوجود پیدا میکند، به سیر داستانی و قصه و تاریخ گرایش دارد و به همین علتاست که جذابیت قصه و داستان و تاریخ برای انسان امری فطری است، یعنی ریشهدر فطرت انسانی دارد. اگر بشر نمیمرد و جاودانه بود، علاقهای هم به قصهو تاریخ نداشت. یکی از مهمترین صفاتی که واقعیت سنیمایی را از جذابیت فعلیبرخوردار کرده سیر داستانی است و جذابیت سیر داستانی هم در نسبتی است کهبین انسان و مبدأ و معاد و مرگ و زندگی وجود دارد.
از داستان گذشته، سینما آن گونه که اکنون در دنیا محقّق شده این صفات فطری را اغلب در جهت ضعفهای بشری خوب شناخته و بر همین اساس رابطه خویش را با انسان بنا نهاده است.
سینما، یا به عبارت بهتر، تماشای فیلم جز به توسط الیناسیون انسان تحقق پیدا نمیکند.
الیناسیون را از خود بیگانگی ترجمه کردهاند و مصداق اتَمّش را در مجانینمییابیم. دیوانهها بدون آگاهی از هویت اصلی خودشان شخصیتی موهوم برایخود تصور کردهاند و در آن فرو رفتهاند. تعبیر الیناسیون در نحلههایمختلف فلسفی در غرب معانی مختلفی پیدا کرده است، ولی ما بدون توجه به اینتفاوتها الیناسیون را به معنایی گرفتهایم که با فرهنگ ما بیشتر سازگاریدارد.
قراردادی که بین تماشاگر فیلم و فیلمساز وجود دارد آن است کهتماشاگر با پای خودش میرود و در فضای تاریکی روی صندلی مینشیند و خودشرا تسلیم فیلمساز میکند تا به هر سان که میخواهد او را در یک واقعیتموهوم غرق کند، آنچنان که در تمام مدت تماشای فیلم اصلاً هویت حقیقی خویشرا به یاد نیاورد و رجعتی به خویش نداشته باشد.
مع الاسف میزان توفیق فیلمساز نیز در همین جاست؛ فیلم خوب فیلمی است که درتمام مدت تماشاگر را زمین نگذارد و با رشته این جذابیت سحرانگیز تا آنجااو را گرفته باشد که امکان رجعت به خویش را به او ندهد.
وقتی به بچههایی که در حال بازی هستند بنگریم، درمی یابیم که تعبیر «خوض»در قرآن چقدر عمیق و بلیغ است. بچهها در نقش موهوم خویش در بازی آن همهفرو میروند که غرق میشوند و زندگی غیر اهل حق نیز این چنین است؛ بازیموهومی بیش نیست.اینها از جهان خارج از خودشان توهّمی دارند که اصلاًمطابق با واقع نیست و ما میزان صحت ادراک را مطابقت با واقع یا نفس الامرمیدانیم. جهانی که اینان بر اساس شناخت خویش پیرامون خود آفریدهاند،جهانی غیر واقعی و خیالی است و از همین روست که عرض کردم جهان دارالمجانینبزرگی است.
بشر امروز از این غفلتی که نسبت به حقیقت و وجود حقیقی خویش دارد استقبال میکند!
وقتی خود آگاهی انسان با درد و رنج همراه است، غفلت ملازم با لذت است واین چنین، غالب انسانها، جز اولیای خدا، خود را به آن میسپارند. درنهادهای اجتماعی بشر امروز، موارد مختلفی از مصادیق و شواهد این مدعا راپیدا خواهیم کرد:
دیسکوتکها، کابارهها، میخانهها، شهرهای بازی،قمارخانهها، سینماها، کلوبهای مختلف بیلیارد، بولینگ و بسیاری ازبازیهایی که تحت عنوان ورزش پنهان شدهاند... همه و همه مظاهری هستند از همان معنایی که گفته شد: غفلتکدههایی که بشر امروز برای فرار از عقل و اختیار و خودآگاهی ساخته است.
نقطه گرایش انسان به سوی مستی، ترک عقل و اختیار و آسودگی از رنجهای وجود و حیرت و دهشتی است که با آن همراه است.
سینما نیز آنچنان که امروز به طور عموم وجود دارد، مفرّی است که بشر برایگریز از خود ساخته است و البتّه همان طور که بعدها عرض خواهد شد، ماسینما را منحصر در این غفلتکدهای که امروز کمپانیهای تجارتی فیلمسازی بناکردهاند نمیدانیم و برای آن وظایف دیگری نیز قائل هستیم... هرچند آنچه اکنون وجود دارد همان است که گفتیم. بشر در هنگام تماشای فیلمیکه همه وجود او را به خود جذب کند، به نحوی از بیخودی و غفلت و مستی دستمییابد که بسیار لذتبخش است؛ این لذت است که انسان را به سوی سینمامیکشاند.
شاخص اصلی وجود انسان همین عقل و اختیار اوست.
حرکت بالاراده در مورد حیوانات نیز تحقق دارد و آنچه انسان را متمایز میسازد اختیاراست نه حرکت ارادی که حیوانات نیز به یک معنا از آن برخوردار هستند. بازبه همین علت است که این اختیار را به همان امانتی تفسیر کردهاند که انساناز ازل عهده دار آن شده است.
تماشاگری کهبا پای اختیار به فضای تاریک سینما میرود و خود را در صحنه واقعیتسینمایی غرق میکند، اصلاً بدون ترک اختیار امکان پرداختن به فیلم وتماشای آن را پیدا نمیکند، یعنی استغراقش در آن واقعیت، موکول به این امر است.
برده یا بنده به کسی اطلاق میشود که از خود اختیار ندارد و از آن آزادیکه شاخص وجود بشر است برخوردار نیست. غربیها هم با اینکه آزادی را طوردیگری معنا کردهاند اما آن را شاخص وجود بشر میدانند. در مقابلِ لفظبنده یا برده، کلمه حرّ یا آزاد وجود دارد. پس انسانی که اختیار ندارد،بنده یا عبد است اما عبودیت نیز مطلقا مذموم نیست. عبودیت به معنای ممدوحآن، قله غایی تکامل و تعالی روح بشر است و مقام عبداللهی همان مقام خلیفةاللهی است. آنچه هست این است که اگر لازمه تماشای فیلم ترک اختیار و گذشتن از خود و خودآگاهی است، پس این کار فی نفسه نوعی عبودیت یا عبادت است که هم میتواند ممدوح باشد، هم مذموم. میزان حسن و قبح این عمل، در جواب این پرسش است که آیا فیلم جانب حق را نگاه داشته است یا خیر؟
ترک اختیار هنگام تماشای فیلم مطلق نیست و هر چه تماشاگر بیشتر در واقعیت موهوم پرده سینما غرق شود، از خود و اختیار خویش بیشتر و بیشتر فاصله میگیرد و این عمل بیشتر مصداق آنچه گفتیم واقع میشود.
از یک سو تماشای فیلم برای انسانهای متکامل اصلاً با ترک اختیار همراهنیست و از سوی دیگر، درباره کودکان و انسانهای ضعیف النفس، سحر و جادویفیلم تأثیر بیشتری دارد.
تعبیری که یکی از دوستان فیلمساز ما داشت هیپنوتیزم بود؛ یعنی میگفت عملیکه سینما با انسان میکند، هیپنوتیزم است. و او این را از ذاتیات سینما واصلیترین مشخصه ذاتی آن قلمداد میکرد و بشدت اعتراض داشت نسبت به آنانکه درباره جذابیت سینما چون و چرا میکنند و میخواهند سینما را به سمتیبکشانند که از جاذبیتهای کاذب پرهیز کند. میگفت چه کسی میتواند بگوید که این جاذبیت کاذب است یا نه و میگفت که اصلاً هیپنوتیزم رکن اساسی سینماست و همان چیز است که سینما از طریق آن محقّق میگردد.
نتیجهای که او میخواست بگیرد درباره بچهها بود؛ میگفت اصلاً سینما وسیله سرگرمی و تربیت بچههاست؛ بزرگترهاشخصیت نهایی خود را یافتهاند و دیگر امکان تحول و تغییر ندارند. سینمامتعلق به بچههاست و از طریق سینما است که ما میتوانیم نسل آینده انقلابرا بسازیم.
مثالی که او میآورد در مورد آثار رودیارد کیپلینگ بود ـهم او که متهم به فراماسونری است. میگفت: بعد از بیست سال همان قهرمانهایفراماسونرکیپلینگ، تمام سطح ممالک مستعمره امپراتوری بریتانیا را درجستجوی همان اهدافی که کیپلینگ داشت، پر کردهاند. میگفت که تأثیر معجزهآسای داستانهای او در سادگی و جذابیت آنهاست و بعد این نتیجه را با وضعفعلی خودمان قیاس میکرد.
آنچه نقل به مضمون کردم، در همه وجوه و با همه وسعتش، منتهی به آن مطلبیکه مورد بحث بود نمیشود؛ قصد حقیر فقط تکیه بر این گفته بود که ایشان هماعتقاد داشت که تا آن هیپنوتیزم کذایی درباره تماشاگر اتفاق نیفتد، فیلم وسینما به معنای حقیقی تحقق نمی یابد.
حالا اگر دقت کنیم خواهیم دید همان طور که بچهها و انسانهای ضعیف النفس در برابر سینما کاملاً خلع اختیار میشوند، کسانی هم هستند که به راحتی در برابر فیلم از عقل و اختیار خود صرف نظر نمیکنند.بنده هم میشناسم کسانی را که اصلاً تحمل سینما و تلویزیون را ندارند واصلاً نمیتوانند خود را به فیلم تسلیم کنند؛ احتراز دارند و میگریزند،چرا که شرط اول تماشای فیلم و لذت بردن از آن، این است که انسان از خودخارج شود و در سیر عواطف و احساسات فیلم و حوادث آن شریک گردد و البتهمقصود از این خود، «خودبالفعل» یا شخصیت فردی هر کس نیست بلکه مراد شخصیتحقیقی نفس است.
حالا با توجه به این مقدمات میخواهم پرسشی طرح کنم و آن اینکه:
آیا مخاطب سینما عامه مردم نیستند؟
آیا سینما با انسانهای متکامل نیز میتواند ایجاد رابطه کند؟
آیا باید هدایت عام و خاص را از هم تفکیک کنیم و درباره وظیفه پرورشی سینما، بحث کنیم در این معنا که آیا سینما انسانهای متکامل و خواص را نیز مورد خطاب دارد؟
میدانید که اگر در سینما محاوره و مخاطبهای در کار باشد، آنگاه فهم ودرک مخاطب یکی از موازین اساسی است که باید رعایت گردد. به طور عموم درفیلمهای سینمایی و تلویزیونی بگردید و بعد از خود سؤال کنید که مخاطب عامسینما و تلویزیون کیست.
تأثیرات سینما بر غالب مردم، جوانان و نوجوانان وبچهها واقعا شگفتانگیز است و این واقعیتی است که بسیاری از جواناناسوههای خویش را از سینما انتخاب میکنند؛ اما در عین حال نباید فراموش کرد که این حکم مطلق نیست.
در همین جامعه خودمان و در همین جایی که اکنون جوانان بالای شهر غایاتزندگی خویش را در فیلمهای آمریکایی میجویند، در شب بیست و سوم ماه رمضان،در غالب مساجد پایین شهر، جوانهایی هستند، شانزده، هفده و زیر بیست سال کهنشسته اند و به خاطر چیزهایی که در چشم آن بالاشهریها موهوم، پرت و اصلاًدور از واقعیت است، زارزار گریه میکنند و اسم حضرت زهرا(س) که میآید،اختیار از کف میدهند.
اینها آن نسبت مورد نظر را با سینما و تلویزیون ندارند و اعتنایی هم بهتلویزیون و تئاتر ندارند، رمان هم نمیخوانند. اسوههایشان را در تاریخاسلام، ائمه معصومین(ع) و اولیای خدا میجویند و اصلاً دنیایشان دنیایدیگری است. هستند کسانی که این چنیناند و هستند کسانی که آنچنان. اما شکینیست که چهره غالب اجتماعات ما را همانها میسازند که بشدت متأثر ازتبلیغات رسانههای گروهی و فضای جامعه و مخصوصا تلویزیون هستند، چرا کهاکنون تلویزیون میرود که بسیاری از وظایف کنونی سینما را بر عهده بگیرد.از تأثیر سینما و تلویزیون بر این اقشار عظیم انسانها نمیتوان غافل شد وبا کمال جدیت باید جوانها، نوجوانهاو مخصوصا بچهها را دریافت.
همان دوستی که از او صحبت کردیم بشدت اعتراض میکرد به اینکه چرا در مقامتئوری بافی برای سینما، در این روزگار عدهای عنوان میکنند که سینمانباید خودآگاهی تماشاگر را نفی کند. میگفت که اصلاً سینما با نفی خودآگاهی تماشاگر موجودیت پیدا میکندو وقتی گفته میشود که نباید سینما خودآگاهی تماشاگر را نفی کند، مثل ایناست که ما بگوییم «فیلمی بسازیم که فیلم نباشد!» میگفت که اصلاً اینمباحث روشنفکرمآبانه را باید کنار گذاشت و از جذابیتی که سینما دارد بایدبرای جذب این نوجوانانی که اکنون آتاری همه زندگیشان را پر کرده استاستفاده کرد.
البته باید در این معنا تحقیق و تفکر کرد که سینما باید در چه جهتی حرکت کند. باید دست از نفی خودآگاهی تماشاگر بردارد و یا نه، از این سحر و جادو در جذابیت و تأثیر هر چه بیشتر سود بجوید؟
آیا در روی آوردن به جاذبیتهای سینمایی محدودیتی نیست؟
اصلاً این جذابیت چیست؟
وقتی انسان به سمت ظرف غذا کشیده میشود، مشخص است که چرا، معلوم است که غذا چه نسبتی با وجودش دارد؛ اما سینما چطور؟ جذابیت سینما در کجای وجود ما خانه دارد؟
به هر تقدیر ما باید سینما را بشناسیم و چون سینما محصول فلسفه است، خودرا بی نیاز از فلسفه و چون و چرا کردن در بدیهیات مشهور و مقبول ندانیم.فطرت بشر را نیز بشناسیم، نه آنچنان که در علوم رسمی عنوان میشود.
اگر سؤال این باشد که «چه چیزی سینما را از این جذابیت برخوردار کرده است؟» در جواب باید گفت: «توهّم واقعیت». اما ما معنی توهّم واقعیت را نمیتوانیم بفهمیم مگر اینکه بدانیم این جذابیت چه چنگ آویزی در درون ما دارد.
هر آنچه بیرون از ما، ما را به خود جذب میکند، اگر نسبتی با وجود مانداشته باشد و چنگ آویزی در وجود ما نیابد تا خود را به آن بیاویزد اصلاًما به طرفش نخواهیم رفت. این توهّم واقعیت چیست، چگونه ایجاد شده و چهخانهای در درون ما دارد که ما را به خود جذب میکند؟ جستجوی جواب اینسؤالها برای شناختن ماهیت سینما لازم است و البته ما در طی این یک جلسهنمیتوانیم به همه سؤالها جواب بدهیم و فقط طرح سؤال میکنیم، چرا که درخود این سؤالها نیز تذکراتی بسیار جدی وجود دارد.
اگر این توهّم واقعیت یا واقعیت سینمایی سیری داستانی به خود نگرفته بود، باز هم این همه جذابیت نداشت. جذابیت سینما در آنجاست که چنگ آویزهایی در فطرت مایافته است و فی المثل درباره داستان باید گفت که بشر از آنجا که در نسبتبین مرگ و زندگی و مبدأ و معاد و نسبتی که بین او و زمان برقرار میشودوجود پیدا میکند، به سیر داستانی و قصه و تاریخ گرایش دارد و به همین علتاست که جذابیت قصه و داستان و تاریخ برای انسان امری فطری است، یعنی ریشهدر فطرت انسانی دارد. اگر بشر نمیمرد و جاودانه بود، علاقهای هم به قصهو تاریخ نداشت. یکی از مهمترین صفاتی که واقعیت سنیمایی را از جذابیت فعلیبرخوردار کرده سیر داستانی است و جذابیت سیر داستانی هم در نسبتی است کهبین انسان و مبدأ و معاد و مرگ و زندگی وجود دارد.
از داستان گذشته، سینما آن گونه که اکنون در دنیا محقّق شده این صفات فطری را اغلب در جهت ضعفهای بشری خوب شناخته و بر همین اساس رابطه خویش را با انسان بنا نهاده است.
سینما، یا به عبارت بهتر، تماشای فیلم جز به توسط الیناسیون انسان تحقق پیدا نمیکند.
الیناسیون را از خود بیگانگی ترجمه کردهاند و مصداق اتَمّش را در مجانینمییابیم. دیوانهها بدون آگاهی از هویت اصلی خودشان شخصیتی موهوم برایخود تصور کردهاند و در آن فرو رفتهاند. تعبیر الیناسیون در نحلههایمختلف فلسفی در غرب معانی مختلفی پیدا کرده است، ولی ما بدون توجه به اینتفاوتها الیناسیون را به معنایی گرفتهایم که با فرهنگ ما بیشتر سازگاریدارد.
قراردادی که بین تماشاگر فیلم و فیلمساز وجود دارد آن است کهتماشاگر با پای خودش میرود و در فضای تاریکی روی صندلی مینشیند و خودشرا تسلیم فیلمساز میکند تا به هر سان که میخواهد او را در یک واقعیتموهوم غرق کند، آنچنان که در تمام مدت تماشای فیلم اصلاً هویت حقیقی خویشرا به یاد نیاورد و رجعتی به خویش نداشته باشد.
مع الاسف میزان توفیق فیلمساز نیز در همین جاست؛ فیلم خوب فیلمی است که درتمام مدت تماشاگر را زمین نگذارد و با رشته این جذابیت سحرانگیز تا آنجااو را گرفته باشد که امکان رجعت به خویش را به او ندهد.
وقتی به بچههایی که در حال بازی هستند بنگریم، درمی یابیم که تعبیر «خوض»در قرآن چقدر عمیق و بلیغ است. بچهها در نقش موهوم خویش در بازی آن همهفرو میروند که غرق میشوند و زندگی غیر اهل حق نیز این چنین است؛ بازیموهومی بیش نیست.اینها از جهان خارج از خودشان توهّمی دارند که اصلاًمطابق با واقع نیست و ما میزان صحت ادراک را مطابقت با واقع یا نفس الامرمیدانیم. جهانی که اینان بر اساس شناخت خویش پیرامون خود آفریدهاند،جهانی غیر واقعی و خیالی است و از همین روست که عرض کردم جهان دارالمجانینبزرگی است.
بشر امروز از این غفلتی که نسبت به حقیقت و وجود حقیقی خویش دارد استقبال میکند!
وقتی خود آگاهی انسان با درد و رنج همراه است، غفلت ملازم با لذت است واین چنین، غالب انسانها، جز اولیای خدا، خود را به آن میسپارند. درنهادهای اجتماعی بشر امروز، موارد مختلفی از مصادیق و شواهد این مدعا راپیدا خواهیم کرد:
دیسکوتکها، کابارهها، میخانهها، شهرهای بازی،قمارخانهها، سینماها، کلوبهای مختلف بیلیارد، بولینگ و بسیاری ازبازیهایی که تحت عنوان ورزش پنهان شدهاند... همه و همه مظاهری هستند از همان معنایی که گفته شد: غفلتکدههایی که بشر امروز برای فرار از عقل و اختیار و خودآگاهی ساخته است.
نقطه گرایش انسان به سوی مستی، ترک عقل و اختیار و آسودگی از رنجهای وجود و حیرت و دهشتی است که با آن همراه است.
سینما نیز آنچنان که امروز به طور عموم وجود دارد، مفرّی است که بشر برایگریز از خود ساخته است و البتّه همان طور که بعدها عرض خواهد شد، ماسینما را منحصر در این غفلتکدهای که امروز کمپانیهای تجارتی فیلمسازی بناکردهاند نمیدانیم و برای آن وظایف دیگری نیز قائل هستیم... هرچند آنچه اکنون وجود دارد همان است که گفتیم. بشر در هنگام تماشای فیلمیکه همه وجود او را به خود جذب کند، به نحوی از بیخودی و غفلت و مستی دستمییابد که بسیار لذتبخش است؛ این لذت است که انسان را به سوی سینمامیکشاند.
شاخص اصلی وجود انسان همین عقل و اختیار اوست.
حرکت بالاراده در مورد حیوانات نیز تحقق دارد و آنچه انسان را متمایز میسازد اختیاراست نه حرکت ارادی که حیوانات نیز به یک معنا از آن برخوردار هستند. بازبه همین علت است که این اختیار را به همان امانتی تفسیر کردهاند که انساناز ازل عهده دار آن شده است.
تماشاگری کهبا پای اختیار به فضای تاریک سینما میرود و خود را در صحنه واقعیتسینمایی غرق میکند، اصلاً بدون ترک اختیار امکان پرداختن به فیلم وتماشای آن را پیدا نمیکند، یعنی استغراقش در آن واقعیت، موکول به این امر است.
برده یا بنده به کسی اطلاق میشود که از خود اختیار ندارد و از آن آزادیکه شاخص وجود بشر است برخوردار نیست. غربیها هم با اینکه آزادی را طوردیگری معنا کردهاند اما آن را شاخص وجود بشر میدانند. در مقابلِ لفظبنده یا برده، کلمه حرّ یا آزاد وجود دارد. پس انسانی که اختیار ندارد،بنده یا عبد است اما عبودیت نیز مطلقا مذموم نیست. عبودیت به معنای ممدوحآن، قله غایی تکامل و تعالی روح بشر است و مقام عبداللهی همان مقام خلیفةاللهی است. آنچه هست این است که اگر لازمه تماشای فیلم ترک اختیار و گذشتن از خود و خودآگاهی است، پس این کار فی نفسه نوعی عبودیت یا عبادت است که هم میتواند ممدوح باشد، هم مذموم. میزان حسن و قبح این عمل، در جواب این پرسش است که آیا فیلم جانب حق را نگاه داشته است یا خیر؟
ترک اختیار هنگام تماشای فیلم مطلق نیست و هر چه تماشاگر بیشتر در واقعیت موهوم پرده سینما غرق شود، از خود و اختیار خویش بیشتر و بیشتر فاصله میگیرد و این عمل بیشتر مصداق آنچه گفتیم واقع میشود.
از یک سو تماشای فیلم برای انسانهای متکامل اصلاً با ترک اختیار همراهنیست و از سوی دیگر، درباره کودکان و انسانهای ضعیف النفس، سحر و جادویفیلم تأثیر بیشتری دارد.
تعبیری که یکی از دوستان فیلمساز ما داشت هیپنوتیزم بود؛ یعنی میگفت عملیکه سینما با انسان میکند، هیپنوتیزم است. و او این را از ذاتیات سینما واصلیترین مشخصه ذاتی آن قلمداد میکرد و بشدت اعتراض داشت نسبت به آنانکه درباره جذابیت سینما چون و چرا میکنند و میخواهند سینما را به سمتیبکشانند که از جاذبیتهای کاذب پرهیز کند. میگفت چه کسی میتواند بگوید که این جاذبیت کاذب است یا نه و میگفت که اصلاً هیپنوتیزم رکن اساسی سینماست و همان چیز است که سینما از طریق آن محقّق میگردد.
نتیجهای که او میخواست بگیرد درباره بچهها بود؛ میگفت اصلاً سینما وسیله سرگرمی و تربیت بچههاست؛ بزرگترهاشخصیت نهایی خود را یافتهاند و دیگر امکان تحول و تغییر ندارند. سینمامتعلق به بچههاست و از طریق سینما است که ما میتوانیم نسل آینده انقلابرا بسازیم.
مثالی که او میآورد در مورد آثار رودیارد کیپلینگ بود ـهم او که متهم به فراماسونری است. میگفت: بعد از بیست سال همان قهرمانهایفراماسونرکیپلینگ، تمام سطح ممالک مستعمره امپراتوری بریتانیا را درجستجوی همان اهدافی که کیپلینگ داشت، پر کردهاند. میگفت که تأثیر معجزهآسای داستانهای او در سادگی و جذابیت آنهاست و بعد این نتیجه را با وضعفعلی خودمان قیاس میکرد.
آنچه نقل به مضمون کردم، در همه وجوه و با همه وسعتش، منتهی به آن مطلبیکه مورد بحث بود نمیشود؛ قصد حقیر فقط تکیه بر این گفته بود که ایشان هماعتقاد داشت که تا آن هیپنوتیزم کذایی درباره تماشاگر اتفاق نیفتد، فیلم وسینما به معنای حقیقی تحقق نمی یابد.
حالا اگر دقت کنیم خواهیم دید همان طور که بچهها و انسانهای ضعیف النفس در برابر سینما کاملاً خلع اختیار میشوند، کسانی هم هستند که به راحتی در برابر فیلم از عقل و اختیار خود صرف نظر نمیکنند.بنده هم میشناسم کسانی را که اصلاً تحمل سینما و تلویزیون را ندارند واصلاً نمیتوانند خود را به فیلم تسلیم کنند؛ احتراز دارند و میگریزند،چرا که شرط اول تماشای فیلم و لذت بردن از آن، این است که انسان از خودخارج شود و در سیر عواطف و احساسات فیلم و حوادث آن شریک گردد و البتهمقصود از این خود، «خودبالفعل» یا شخصیت فردی هر کس نیست بلکه مراد شخصیتحقیقی نفس است.
حالا با توجه به این مقدمات میخواهم پرسشی طرح کنم و آن اینکه:
آیا مخاطب سینما عامه مردم نیستند؟
آیا سینما با انسانهای متکامل نیز میتواند ایجاد رابطه کند؟
آیا باید هدایت عام و خاص را از هم تفکیک کنیم و درباره وظیفه پرورشی سینما، بحث کنیم در این معنا که آیا سینما انسانهای متکامل و خواص را نیز مورد خطاب دارد؟
میدانید که اگر در سینما محاوره و مخاطبهای در کار باشد، آنگاه فهم ودرک مخاطب یکی از موازین اساسی است که باید رعایت گردد. به طور عموم درفیلمهای سینمایی و تلویزیونی بگردید و بعد از خود سؤال کنید که مخاطب عامسینما و تلویزیون کیست.
تأثیرات سینما بر غالب مردم، جوانان و نوجوانان وبچهها واقعا شگفتانگیز است و این واقعیتی است که بسیاری از جواناناسوههای خویش را از سینما انتخاب میکنند؛ اما در عین حال نباید فراموش کرد که این حکم مطلق نیست.
در همین جامعه خودمان و در همین جایی که اکنون جوانان بالای شهر غایاتزندگی خویش را در فیلمهای آمریکایی میجویند، در شب بیست و سوم ماه رمضان،در غالب مساجد پایین شهر، جوانهایی هستند، شانزده، هفده و زیر بیست سال کهنشسته اند و به خاطر چیزهایی که در چشم آن بالاشهریها موهوم، پرت و اصلاًدور از واقعیت است، زارزار گریه میکنند و اسم حضرت زهرا(س) که میآید،اختیار از کف میدهند.
اینها آن نسبت مورد نظر را با سینما و تلویزیون ندارند و اعتنایی هم بهتلویزیون و تئاتر ندارند، رمان هم نمیخوانند. اسوههایشان را در تاریخاسلام، ائمه معصومین(ع) و اولیای خدا میجویند و اصلاً دنیایشان دنیایدیگری است. هستند کسانی که این چنیناند و هستند کسانی که آنچنان. اما شکینیست که چهره غالب اجتماعات ما را همانها میسازند که بشدت متأثر ازتبلیغات رسانههای گروهی و فضای جامعه و مخصوصا تلویزیون هستند، چرا کهاکنون تلویزیون میرود که بسیاری از وظایف کنونی سینما را بر عهده بگیرد.از تأثیر سینما و تلویزیون بر این اقشار عظیم انسانها نمیتوان غافل شد وبا کمال جدیت باید جوانها، نوجوانهاو مخصوصا بچهها را دریافت.
همان دوستی که از او صحبت کردیم بشدت اعتراض میکرد به اینکه چرا در مقامتئوری بافی برای سینما، در این روزگار عدهای عنوان میکنند که سینمانباید خودآگاهی تماشاگر را نفی کند. میگفت که اصلاً سینما با نفی خودآگاهی تماشاگر موجودیت پیدا میکندو وقتی گفته میشود که نباید سینما خودآگاهی تماشاگر را نفی کند، مثل ایناست که ما بگوییم «فیلمی بسازیم که فیلم نباشد!» میگفت که اصلاً اینمباحث روشنفکرمآبانه را باید کنار گذاشت و از جذابیتی که سینما دارد بایدبرای جذب این نوجوانانی که اکنون آتاری همه زندگیشان را پر کرده استاستفاده کرد.
البته باید در این معنا تحقیق و تفکر کرد که سینما باید در چه جهتی حرکت کند. باید دست از نفی خودآگاهی تماشاگر بردارد و یا نه، از این سحر و جادو در جذابیت و تأثیر هر چه بیشتر سود بجوید؟
آیا در روی آوردن به جاذبیتهای سینمایی محدودیتی نیست؟
اصلاً این جذابیت چیست؟
وقتی انسان به سمت ظرف غذا کشیده میشود، مشخص است که چرا، معلوم است که غذا چه نسبتی با وجودش دارد؛ اما سینما چطور؟ جذابیت سینما در کجای وجود ما خانه دارد؟
به هر تقدیر ما باید سینما را بشناسیم و چون سینما محصول فلسفه است، خودرا بی نیاز از فلسفه و چون و چرا کردن در بدیهیات مشهور و مقبول ندانیم.فطرت بشر را نیز بشناسیم، نه آنچنان که در علوم رسمی عنوان میشود.