صفحه 1 از 1
ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸, ۷:۱۸ ب.ظ
توسط oweiys
به نام خداوند بخشاینده مهربان ببارای برف، ببارای برف سنگین بر مزارش
به من میگفت برف را دوست داره
به من میگفت اگه آروم بباره
به من میگفت این برف زمستون
همین که آبشه اونوقت بهاره
ببارای برف، ببارای برف سنگین بر مزارش
به وقت بازی تو برف زمستون
صدای گامهاش وقتی می شد دور
پی او می دویدم توی برفا
به من می گفت ندو لیز زمین ها
بپوشان بستر پاکش به پاکی
بگو با او که من با خرس کوکی
برای خنده هاش دل تنگ گشتیم
بدنبالش همه جاها را گشتیم

Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸, ۷:۳۴ ب.ظ
توسط HITMAN_KU
حبیب وقتی این شعرو میخونه آدم میخاد گریه کنه
Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۸, ۲:۱۷ ب.ظ
توسط DTN
برف
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!بنشین، خوش نشستهای بر بام.پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــهمه آلودگیست این ایام.راهِ شومیست میزند مطربتلخواریست میچکد در جاماشکواریست میکُشد لبخندننگواریست میتراشد نامشنبه چون جمعه، پار چون پیرار،نقشِ همرنگ میزند رسام.□ مرغِ شادی به دامگاه آمدبه زمانی که برگسیخته دام!ره به هموارْجای دشت افتادای دریغا که بر نیاید گام!تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشستکآتش از آب میکند پیغام!کامِ ما حاصلِ آن زمان آمدکه طمع بر گرفتهایم از کام...خام سوزیم، الغرض، بدرود!تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!احمد شاملو
Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۸:۰۹ ب.ظ
توسط oweiys
اشعار پایانی شعر برف مرحوم اخوان ثالث
.... خوب یادم نیست تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم پیش چشمم خفته اینک راه پیموده پهندشت برف پوشی راه من بود گامهای من بر آن نقش من افزوده چند گامی بازگشتم ، برف می بارید باز می گشتم برف می بارید جای پاها تازه بود اما برف می بارید باز می گشتم برف می بارید جای پاها دیده می شد ، لیک برف می بارید باز می گشتم برف می بارید جای پاها باز هم گویی دیده می شد لیک برف می بارید باز می گشتم برف می بارید برف می بارید ، می بارید ، می بارید جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست .... 
Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۵۵ ب.ظ
توسط میهن پرست
دوستی با من گفت
در میان برف با من بازگو
دوست داری پا به جای پای یک عابر نهی
یا که دل دریا زنی
گفتمش هیچ نه خیری دیده ام از عابران
نه دلی دارم که دریایی بود در کنج جان
پای خود در جای پای دوست خواهم جا نهاد.
تا خدا هست و خدایی میکند یار من اوست .مرا یاری کند.
دوستان شرمنده حیفم اومد چیزی ننویسم.هر چی تو اشعارم گشتم از برف شعری پیدا نکردم.مجبور شدم تند تند یه چیزی سر هم کنم.
Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۰, ۲:۳۴ ق.ظ
توسط oweiys
[SIZE=85][COLOR=#434343] [COLOR=#363739]بین باز می بارد آرام برف [SIZE=85][COLOR=#434343] [COLOR=#363739]فریبا و رقصنده و رام برف [SIZE=85][COLOR=#434343] [COLOR=#363739]عروسانه می آید از آسمان [SIZE=85][COLOR=#434343] [COLOR=#363739]در این حجله آرام و پدرام برف [SIZE=85][COLOR=#434343] [COLOR=#363739]زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه ، هر شانه ، هر بام برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام ، برف [SIZE=85][COLOR=#434343] [COLOR=#363739]ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می آید از آسمان
در این حجله آرام و پدرام برف [SIZE=85][COLOR=#434343] [COLOR=#363739]خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام برف
خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام برف
فرو بسته یک شهر ، چشمان خویش
و می بارد آرام آرام برف کاری از قره باغی
Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۷:۳۰ ب.ظ
توسط !raeen
با دیدن تیتر تاپیکتون یاد این شعر فروغ افتادم :
پشت شیشه برف میبارد
در سكوت سینه ام دستی
دانه اندوه میكارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی ...

تقدیم :

Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ ب.ظ
توسط shafagh
قصه های گذشته را کمتر
من دوباره یاد می ارم
کودکی بودم و زمستان بود
در حیاط قشنگ خانه ی ما
چون پر از اسمان برف می بارید
دوست دارم که شعر خاطره را
بیش از این ها ادامه دهم
لیک گویا زبان گفتن نیست
بگمانم که در دلم شوق
باز گشتن به عهد کودکی و
از پس ان غبار اینه ها
خویش را دوباره دیدن نیست
Re: ببار ای برف .... در سکوت شب
ارسال شده: شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۰, ۱:۴۶ ق.ظ
توسط noora
پشت کاجستان، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط.
من، و دلتنگ، و این شیشهی خیس.
مینویسم، و فضا.
مینویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر میبافد.
یک نفر میشمرد.
یک نفر میخواند.
زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها کم نیست: مثلا این خورشید،
کودک پسفردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند.
قطرهها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس. ******************* شعر جنبش واژهی زیست از سهراب سپهری 