400 سال دیوانگی
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۸:۴۷ ب.ظ
چهار صد سال دیوانگی
لورا رستره پو - ترجمه رباب محب
دن کیشوت اسپانیایی و هاملت انگلیسی دو شخصییت ادبی ،
دو دیوانه یا دو عاقل که تظاهر به دیوانگی می کنند،
از آمدن انسان مدرن خبر داده بودند. و این امری اتفاقی نیست ،
چرا که سروانتس و شکسپیر – نویسندگان این دو اثر با جلوه دادن شخصییت های داستان هایشان به بیان چیزی برآمدند که وجه تمایز سده های بعدی شد :
یعنی ظهور مدرنیته و نگاه کنایه آمیز به هستی و جهان ،
یعنی قابل قبول بودن خبط و اشتباه ، یعنی که بتوانی خود و دیگران را دست بیندازی ،
شک بکنی ، شکست بخوری و یا به زبان دیگر نقاط ضعف آدمی را نشان بدهی.
ارتباط سمبولیک دیوانگی و مدرنیته در کجاست؟ چرا انسان مدرن را دیوانه باید خطاب کرد؟
همیشه وقتی پای شکستن مرزها و قراردادهای معمول پیش می آید ، دیوانه اولین صفتی است که در ذهن ما خطور می کند.
و این همان است که سروانتس مرتبأ به ما خاطر نشان می کند. او علت اصلی دیوانگی دن کیشوت را خواندن کتاب های رزمی می داند.
دن کیشوت آنچنان مجذوب شوالیه های کتاب هاست که پیوند خود را با خود از دست می دهد. شوالیه ها ی کتاب ها راه و چاه زندگی را به او نشان می دهند:
از سویی آلنسو کین خانو و سوی دیگر خود او ست که در لباس مبدل شوالیه ای صاحب نام می تواند حساب هر ناخلفی را برساند.
او مرد دیگری با نام دن کیشوت از خود می آفریند و حتا به اسبش هم نام مستعاری می دهد.
با این چهره ی تازه موفق به نجات زن زیبایی از پوچی و تنهایی شده و زن را به عشق خود دچار می سازد.
هستی دن کیشوت از همان روز آفرینش ، همانند انسان امروزی ، با فرهنگ و اطلاعات و رسانه ها آمیخته است.
البته با توجه به همزمان بودن صنعت چاپ با او ، این اصلا امری اتفاقی نیست و همینطور مد شدن ادبیاتی که به "رومان های رزمی/شوالیه ای" موسوم شد.
دن کیشوت "خود" را در گزافه گویی هایش کشف می کند.
و خواننده ی او – در عین عجیب و غریب یافتن او – خود را در او باز می یابد و اینگونه است که استحاله ی بزرگ آشکار می شود. گویی ناگهان واسطی غول پیکر میان دن کیشوت و جهان اطرافش قد علم می کند:
و واسط غول پیکر آن نیست ، مگر زبان. زبان و نیروی خارق العاده اش برای شکل بخشیدن به آنچه روی می دهد. زبان آنقدر بزرگ می شود که گاه جای واقعییت ها را می گیرد و اینگونه است که دن کیشوت – اولین آدم مدرن – به یک ذات و هستی فرهنگی مبدل می گردد.
دیوانگی هاملت همانند نمایشی در صحنه تأتر به تصویر در می آید. جهان سنایوریست که او می سازد و با اوست که واقعییت های فرهنگی نیرو گرفته و او را به سمت و سوی دیگری سوق می دهد: جایی که حقیقت به خاطر تولد شک ، اندک اندک خراش بر می دارد.
با این ترتیب دن کیشوت و هاملت ما را روبروی انسانی قرار می دهند که به جای آنکه نفسْْ واقعییت ها مشغله ذهنی اش باشد، بیشتر گرفتار دوباره سازی فرهنگ است.
امروزه ردپای این دو شخصییت ادبی را در همه بحث ها ی فرهنگی – ادبی می توان یافت. اما نباید فراموش کرد که اینجا بحث بر سر نفوذ دن کیشوت بر انسان امروز نیست ، بلکه حرف من نفوذ دن کیشوت است بر فرهنگی که انسان امروز شیفته ی آن است.
ما نمی توانیم به انسان امروزی تهمت دیوانگی بزنیم ، زیرا که: دیوانگی دن کیشوت ، امروز بخش لاینفکی از زندگی انسان مدرن است، انسانی که نه تنها به واقعییت موهوم شک می کند ، بلکه همه هستی را زیر سوال می برد
امروز به تصاویری از واقعییت ها رسیدن شدنی تر است تا رسیدن به خود واقعییت ها.
ما دیگر علاقه ای به آنچه پیرامون ما روی می دهد ، نداریم. واقعییت ها دیگر مواد خام اولیه ما نیستند ، زیرا که ما حس می کینم روی زمین سخت تری ایستاده و آفریده های خو درا – که رنگ و بوی فرهنگ می دهند – نقش می زنیم.
1600 سال "ضمنی و عارضی شدن" آدمیست .
"ضمنی و عارضی شدن" آنچنان ناگهانی روی می دهد که سروانتس به ناچار می بایستی به آن صفتی چون « دیوانگی » بدهد.
پس دن کیشوت در خیال خود هم سوار کار هست و هم نیست، زیرا که : سروانتس چهره ی واقعی این مرد را در بازی و گفتگو های دو جانبه درونی ، با نگاهی متفکرانه (نگاهی که ویژه انسان امروز است) بر ما می نمایاند. میان انسان و نگاهش به خود ، تضادی گیج کننده وجود دارد.
نگاه دن کیشوت سر شار از دوگانگی و ایهام است . دوگانگی و ایهامی که در نهایت خود به طنز و کنایه می رسد
انسان امروز مثل دن کیشوت به شک می افتد اما میان "من" و "جهان من" ، میان فاعلیت و آنچه روی می دهد وجهی نا متناسب نمی یابد .
و در واقع این نگاه اوست که ریشه همه سوء تفاهم هایش شده و از آن طنز مدرن امروز را می سازد و نهایتأ می شود هاملتی که به همه امکانات موجود شک می کند.
برای فهم انسان امروز باید از کانال تردید سیستمانیک – یعنی تردید دکارتی (اولین فیلسوف مدرن) و همچنین از کانال طنز و شوخی گذشت. سروانتس با شخصیت اول داستانش شوخی می کند، او را بی تناست ، عجیب و غریب و منحرف از قراردادهای معمول جلوه می دهد.
بسیاری از نویسندگان معاصر نیز از طنز به عنوان وسیله ای برای تعریف انسان نو استفاده کرده اند.
گرگور سامسا از آندست نویسندگان است که از ابزار طنز برای به دست دادن تصویر و طرح انسان مدرن بهره جسته و او را به صورت سخت پشت و سوسک تر سیم می کند.
این انسان برای فایق آمدن به تعجیل و فوریت خود ، نگاهش را به خود بر می گرداند تا بر کودکی اش فایق آید. پس به خود اجازه شک و خنده می دهد. واقعیت قابل تفسیر و تعبیر را ترک می کند چون از اشکال مبهم و سیاه و پیچیدگی و ایهام طنین انداز – سرشار است و بدینگونه وارد مدار گیج کننده تری می شود.
نتیجه این شک و تردید ، مرگ پهلوانی ها ست. پایان بخشی به باور ی است که انسان را دارای قدرت عمل می داند.
شک و تردید نیرویی فلج کننده است. و درست به همین دلیل است که هاملت انتقامگر شکست خورده و دن کیشوت کارکاتوری از شوالیه می شود.
انسان مدرن خود را در این دو شخصیت باز می یابد. انسانی که به راه خود می رود با یک گام به جلو و دو گام به عقب ، گویی که با دست خود ، گور خود را می کند یا در بهترین وجه به هیکل خود می ریند!
و انگار ما در این جمله سروانتس خلاصه می شویم آنجا که می گوید:
"ما از در اشتباهی وارد جهان شده ایم."
واقعیت دیگر قاطعیت ندارد و فرهنگ تنها حوزه ممکن است. اما در عین حال ما ناظر آدمهایی هستیم که در واقعیت ها غو طه می خورنند: امروزی ، خامدست ، دمدمی مزاج و قبل از هر چیز غرق در آفرینش و فرم بخشی. برای پرهیز از واژها و مفاهیم قدیم چون رنج ، باور یا فدا کردن زندگی برای رسیدن به چیزی و یا برای عشق مردن – ما به شجاعت های قهرمانانه بد گمان شده ایم. به نظر می آید اینگونه موضع گیری مرزهای عقل را شکسته باشد.
و من نویسنده اینجا روبروی درامهای اجتماعی – مانند آناکرونیزم - یعنی درام های آدمهای معمولی ، همان گوشت و خون هایی که ما در کوچه و خیابان می بینیم و دلمان را خراش می دهد . ما نیم نگاهی نینداخته ، می گذریم. آنها را می بینیم و ترجیحأ از هزار صافی عبور می دهیم تا بعد در شمایلی آبستره دوباره بسازیمشان.
بی اعتبار کردن "قهرمان پروری" به معنای بی اعتبار کردن "متعالی بودن ، جبر قانون و درامهای پر طنین" نیز هست.
روند پیشروی مدرنیته به معنای مفید و ثمر بخش بودن همه چیز نیست .
ما امروز می دانیم که آنچه را که "طنز سیتماتیک " نامیده ایم ، ماشین شیطان صفتی است که دیگر در خدمت ما نیست: اگر یکبار چرخ های آنرا به حرکت در آوریم ، دیگر قادر به بازداشتن و توقف آن نیستیم.
طنز و شوخی در های عظیمی بر روی انسان مدرن گشوده است اما با خود باری عظیم تر همراه داشته است و آن شک و ناباوری و فلج شدن است ، یعنی همان چیز که ریلکه در نامه هایش به شاعر جوان هشدار داده بود.
لورا رستره پو - ترجمه رباب محب
دن کیشوت اسپانیایی و هاملت انگلیسی دو شخصییت ادبی ،
دو دیوانه یا دو عاقل که تظاهر به دیوانگی می کنند،
از آمدن انسان مدرن خبر داده بودند. و این امری اتفاقی نیست ،
چرا که سروانتس و شکسپیر – نویسندگان این دو اثر با جلوه دادن شخصییت های داستان هایشان به بیان چیزی برآمدند که وجه تمایز سده های بعدی شد :
یعنی ظهور مدرنیته و نگاه کنایه آمیز به هستی و جهان ،
یعنی قابل قبول بودن خبط و اشتباه ، یعنی که بتوانی خود و دیگران را دست بیندازی ،
شک بکنی ، شکست بخوری و یا به زبان دیگر نقاط ضعف آدمی را نشان بدهی.
ارتباط سمبولیک دیوانگی و مدرنیته در کجاست؟ چرا انسان مدرن را دیوانه باید خطاب کرد؟
همیشه وقتی پای شکستن مرزها و قراردادهای معمول پیش می آید ، دیوانه اولین صفتی است که در ذهن ما خطور می کند.
و این همان است که سروانتس مرتبأ به ما خاطر نشان می کند. او علت اصلی دیوانگی دن کیشوت را خواندن کتاب های رزمی می داند.
دن کیشوت آنچنان مجذوب شوالیه های کتاب هاست که پیوند خود را با خود از دست می دهد. شوالیه ها ی کتاب ها راه و چاه زندگی را به او نشان می دهند:
از سویی آلنسو کین خانو و سوی دیگر خود او ست که در لباس مبدل شوالیه ای صاحب نام می تواند حساب هر ناخلفی را برساند.
او مرد دیگری با نام دن کیشوت از خود می آفریند و حتا به اسبش هم نام مستعاری می دهد.
با این چهره ی تازه موفق به نجات زن زیبایی از پوچی و تنهایی شده و زن را به عشق خود دچار می سازد.
هستی دن کیشوت از همان روز آفرینش ، همانند انسان امروزی ، با فرهنگ و اطلاعات و رسانه ها آمیخته است.
البته با توجه به همزمان بودن صنعت چاپ با او ، این اصلا امری اتفاقی نیست و همینطور مد شدن ادبیاتی که به "رومان های رزمی/شوالیه ای" موسوم شد.
دن کیشوت "خود" را در گزافه گویی هایش کشف می کند.
و خواننده ی او – در عین عجیب و غریب یافتن او – خود را در او باز می یابد و اینگونه است که استحاله ی بزرگ آشکار می شود. گویی ناگهان واسطی غول پیکر میان دن کیشوت و جهان اطرافش قد علم می کند:
و واسط غول پیکر آن نیست ، مگر زبان. زبان و نیروی خارق العاده اش برای شکل بخشیدن به آنچه روی می دهد. زبان آنقدر بزرگ می شود که گاه جای واقعییت ها را می گیرد و اینگونه است که دن کیشوت – اولین آدم مدرن – به یک ذات و هستی فرهنگی مبدل می گردد.
دیوانگی هاملت همانند نمایشی در صحنه تأتر به تصویر در می آید. جهان سنایوریست که او می سازد و با اوست که واقعییت های فرهنگی نیرو گرفته و او را به سمت و سوی دیگری سوق می دهد: جایی که حقیقت به خاطر تولد شک ، اندک اندک خراش بر می دارد.
با این ترتیب دن کیشوت و هاملت ما را روبروی انسانی قرار می دهند که به جای آنکه نفسْْ واقعییت ها مشغله ذهنی اش باشد، بیشتر گرفتار دوباره سازی فرهنگ است.
امروزه ردپای این دو شخصییت ادبی را در همه بحث ها ی فرهنگی – ادبی می توان یافت. اما نباید فراموش کرد که اینجا بحث بر سر نفوذ دن کیشوت بر انسان امروز نیست ، بلکه حرف من نفوذ دن کیشوت است بر فرهنگی که انسان امروز شیفته ی آن است.
ما نمی توانیم به انسان امروزی تهمت دیوانگی بزنیم ، زیرا که: دیوانگی دن کیشوت ، امروز بخش لاینفکی از زندگی انسان مدرن است، انسانی که نه تنها به واقعییت موهوم شک می کند ، بلکه همه هستی را زیر سوال می برد
امروز به تصاویری از واقعییت ها رسیدن شدنی تر است تا رسیدن به خود واقعییت ها.
ما دیگر علاقه ای به آنچه پیرامون ما روی می دهد ، نداریم. واقعییت ها دیگر مواد خام اولیه ما نیستند ، زیرا که ما حس می کینم روی زمین سخت تری ایستاده و آفریده های خو درا – که رنگ و بوی فرهنگ می دهند – نقش می زنیم.
1600 سال "ضمنی و عارضی شدن" آدمیست .
"ضمنی و عارضی شدن" آنچنان ناگهانی روی می دهد که سروانتس به ناچار می بایستی به آن صفتی چون « دیوانگی » بدهد.
پس دن کیشوت در خیال خود هم سوار کار هست و هم نیست، زیرا که : سروانتس چهره ی واقعی این مرد را در بازی و گفتگو های دو جانبه درونی ، با نگاهی متفکرانه (نگاهی که ویژه انسان امروز است) بر ما می نمایاند. میان انسان و نگاهش به خود ، تضادی گیج کننده وجود دارد.
نگاه دن کیشوت سر شار از دوگانگی و ایهام است . دوگانگی و ایهامی که در نهایت خود به طنز و کنایه می رسد
انسان امروز مثل دن کیشوت به شک می افتد اما میان "من" و "جهان من" ، میان فاعلیت و آنچه روی می دهد وجهی نا متناسب نمی یابد .
و در واقع این نگاه اوست که ریشه همه سوء تفاهم هایش شده و از آن طنز مدرن امروز را می سازد و نهایتأ می شود هاملتی که به همه امکانات موجود شک می کند.
برای فهم انسان امروز باید از کانال تردید سیستمانیک – یعنی تردید دکارتی (اولین فیلسوف مدرن) و همچنین از کانال طنز و شوخی گذشت. سروانتس با شخصیت اول داستانش شوخی می کند، او را بی تناست ، عجیب و غریب و منحرف از قراردادهای معمول جلوه می دهد.
بسیاری از نویسندگان معاصر نیز از طنز به عنوان وسیله ای برای تعریف انسان نو استفاده کرده اند.
گرگور سامسا از آندست نویسندگان است که از ابزار طنز برای به دست دادن تصویر و طرح انسان مدرن بهره جسته و او را به صورت سخت پشت و سوسک تر سیم می کند.
این انسان برای فایق آمدن به تعجیل و فوریت خود ، نگاهش را به خود بر می گرداند تا بر کودکی اش فایق آید. پس به خود اجازه شک و خنده می دهد. واقعیت قابل تفسیر و تعبیر را ترک می کند چون از اشکال مبهم و سیاه و پیچیدگی و ایهام طنین انداز – سرشار است و بدینگونه وارد مدار گیج کننده تری می شود.
نتیجه این شک و تردید ، مرگ پهلوانی ها ست. پایان بخشی به باور ی است که انسان را دارای قدرت عمل می داند.
شک و تردید نیرویی فلج کننده است. و درست به همین دلیل است که هاملت انتقامگر شکست خورده و دن کیشوت کارکاتوری از شوالیه می شود.
انسان مدرن خود را در این دو شخصیت باز می یابد. انسانی که به راه خود می رود با یک گام به جلو و دو گام به عقب ، گویی که با دست خود ، گور خود را می کند یا در بهترین وجه به هیکل خود می ریند!
و انگار ما در این جمله سروانتس خلاصه می شویم آنجا که می گوید:
"ما از در اشتباهی وارد جهان شده ایم."
واقعیت دیگر قاطعیت ندارد و فرهنگ تنها حوزه ممکن است. اما در عین حال ما ناظر آدمهایی هستیم که در واقعیت ها غو طه می خورنند: امروزی ، خامدست ، دمدمی مزاج و قبل از هر چیز غرق در آفرینش و فرم بخشی. برای پرهیز از واژها و مفاهیم قدیم چون رنج ، باور یا فدا کردن زندگی برای رسیدن به چیزی و یا برای عشق مردن – ما به شجاعت های قهرمانانه بد گمان شده ایم. به نظر می آید اینگونه موضع گیری مرزهای عقل را شکسته باشد.
و من نویسنده اینجا روبروی درامهای اجتماعی – مانند آناکرونیزم - یعنی درام های آدمهای معمولی ، همان گوشت و خون هایی که ما در کوچه و خیابان می بینیم و دلمان را خراش می دهد . ما نیم نگاهی نینداخته ، می گذریم. آنها را می بینیم و ترجیحأ از هزار صافی عبور می دهیم تا بعد در شمایلی آبستره دوباره بسازیمشان.
بی اعتبار کردن "قهرمان پروری" به معنای بی اعتبار کردن "متعالی بودن ، جبر قانون و درامهای پر طنین" نیز هست.
روند پیشروی مدرنیته به معنای مفید و ثمر بخش بودن همه چیز نیست .
ما امروز می دانیم که آنچه را که "طنز سیتماتیک " نامیده ایم ، ماشین شیطان صفتی است که دیگر در خدمت ما نیست: اگر یکبار چرخ های آنرا به حرکت در آوریم ، دیگر قادر به بازداشتن و توقف آن نیستیم.
طنز و شوخی در های عظیمی بر روی انسان مدرن گشوده است اما با خود باری عظیم تر همراه داشته است و آن شک و ناباوری و فلج شدن است ، یعنی همان چیز که ریلکه در نامه هایش به شاعر جوان هشدار داده بود.