ياددارم در غروبي گرم گرم
ارسال شده: پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹, ۴:۱۷ ب.ظ
ياددارم در غروبي گرم گرم
مي گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد ميزد:کهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
کاسه و ظرف سفالي مي خرم
گرنداري کوزه خالي مي خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي کشيد بغضش شکست
لحظه افطار است و نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت آقا سفره خالي مي خريد؟