بازیگران مشغول کارند - گزارش تصویری بسیار جالب
ارسال شده: دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۹, ۱۱:۴۷ ب.ظ
همشهری جوان در ویژه نامه نوروزی خود 10 بازیگر را در 10 موقعیت شغلی متفاوت قرار داد
!
کارسختی بود هماهنگی ده بازیگر برای قرار دادن در ده موقعیت شغلی. از یک طرفباید با زمان آن بازیگر خودت را هماهنگ می کردی و از طرف دیگر باید شرایطو امکانات شغلی که قرار بود توسط آن بازیگر بازسازی شود. روزهای شلوغپایان سال برای بچه های همشهری جوان با این پروژه شلوغ و شلوغ تر شد. اینپروژه در قالب ویژه نامه ای با نام "بازیگران مشغول کارند" همراه با شمارهنوروزی هفته نامه عرضه شد. گزارش های این ویژه نامه که دبیری آن را وحیدسعیدی بر عهده داشت توسط آرامه اعتمادی، نازنین قنبری و مهدخت اکرمی تهیهشده و عکس های آن هم ماحصل زحمات ساتیار امامی است...
امیرحسین صدیق - چوپان - چوپان راستگو
اشتباهنکنید این عکس هایی که می بینید عکس های یک فیلم نیست. چشم هایتان رانمالید، دقیقا درست می بینید این امیر حسین صدیق است. همان آقای پدر کهحالا چوپان شده، باورتان می شود؟! حتما او را با این ریش و این قیافه جدیدنشناختید. باور کنید این ریش هم برای خود اوست، ما حتی در مورد او یک ذرههم از معجزه گریم برای نزدیک شدن چهره این بازیگر به شخصیت مورد نظرماناستفاده نکردیم. خودش خواست تا چوپان قصه ما شود.

الهام حمیدی - آتشنشان - عملیات خانم 125
الهامحمیدی بازیگری است که ما به زور از او خواستیم تا آتشنشان شود، خودش دوستداشت قالیباف باشد: "لباسهای خوشگل بپوشم، مثل لباس سنتی!" به اوسنگدلانه گفتیم نمیشود! با ناراحتی قبول کرد: "هر چه شغل خوب است رادیگران برداشتند حالا این کار مردانه و ضمخت افتاده به من؟!"خیابان مفتح،ایستگاه شماره 53، محل قرار ما روز جمعه است، حمیدی با یک ساعت تاخیر بهما میرسد. باید لباسهای آتشنشانی را بپوشد، آتشنشانها لباسهایمردانه به او میدهند، حمیدی وقتی این لباسها را میبیند، قیافهاش در هممیرود. ما که فکر میکنیم الان است که بزند زیر گریه! با ناراحتی وکلافگی میگوید: "من فکر کردم لباسهای نو به من میدهید. دلم نمیآیداینها را بپوشم."


بهنوش بختیاری - مکانیک - مکانیکی شاسخین و شرکا
بهنوشبختیاری همیشه اولین نفر است که برای سوژه های طنز به ذهنمان می آید.همیشه برای این حرکات پایه است. وقتی با او این سوژه را در میان گذاشتیم،استقبال کرد. قرار شد تا شغل را، خودش به ما پیشنهاد دهد، برای این کار بهاو فرصت فکر کردن هم دادیم، اما خیلی سریع گفت: "احتیاجی به فکر کردنندارد، من همیشه می خواستم مرده شور شوم." ما هم مثل شما دهانمان بازماند! از این همه جسارت و تفاوت او با شغل فعلی اش. نشد که مرده شور خانهرا هماهنگ کنیم. چون نه می شد که یک زن را برای گزارش به غسالخانه ببریم ونه اینکه او به علت بازی در سریال دارا و ندار فرصت این کار را داشت کههمراه ما تا بهشت زهرا بیاید. مکانیک شدن پیشنهاد ما بود که او روی هوا آنرا گرفت. کلی خندید و گفت: "عجب حالی بدهد! "


ستاره اسکندری - نانوا - ساده میخوای یا خشخاشی
ستارهاسكندری با انرژی سر ساعت به دقتر مجله آمد، بعد از اینكه با او كمی حرفزدیم به سمت نانوایی رفتیم. در راه او می گوید من قبلا در خانه مادر بزرگمنان پخته ام فكر نكنید بلد نیستم. لباس های مورد نیاز هم از آشپزخانه مجلهتهیه كرده ایم بجز پیشبند كه قرار است از خود نانوایی بگیریم. پخت نانواییهنوز شروع نشده و سه، چهار نفری بیرون منتظر ایستاده اند. اسكندری قبل ازما وارد نانوایی شد و با شاطر ها سلام وعلیك گرمی كرد. او خیلی سریع نزدیكطاقار خمیر شد و پرسید این خمیر ها چند كیلو است؟ یكی از شاطر ها پاسخ داد240 كیلو. اسكندری حیرت زده به سمت خمیر های آمده شده رفت و دوباره پرسیداین ها خمیر های سنگك است؟ همه خندیدند و گفتند نه بربری است. او با حالتناراحتی سری تكان داد و گفت خب من تا به حال سنگك و بربری ندیده بودم وفقط بلدم نون محلی درست كنم. اونقدر محو دیدن كار شاطرها شده كه یادش رفتلباس هایش را عوض كند و فقط گفت این جا خیلی با حال و با مزه است.


نگار فروزنده - دندانپزشک - دندان را لق نکنید!
خدانکند در ایام تعطیلی دندانتان درد بگیرد، خدا نکند، بخواهید تخمه بشکنید ونتوانید، یا اینکه جلوی خودتان را بگیرید تا پستهها را زیر دندانتان خردکنید. خدا نکند دندانتان لق شود چون دندان لق را فقط باید کند! کار استدیگر، ممکن است یکدفعه پیش بیاید، حالا اگر این اتفاقات برایتان بیفتد چهکار باید کرد؟ هیچ کاری، فقط باید به سراغ یک دندانپزشک بروید، یک دکترکه خیلی خوب بتواند شما را راضی نگه دارد و کارتان راه بیفتد. حالا اگر دراین میان دندانپزشک همیشگی شما در مسافرت به سر میبرد، چاره چیست؟! باورکنید که خانم دکتر ما کارش بسیار خوب است، به سراغ آن بروید. درمانگاهبهداشتی و درمانی چیذر، محل مورد نظر ماست. راس ساعت 5. اما از آنجایی کهشب و عید است و تهران تنها کمی(!) شلوغتر از قبل، ما نیم ساعت دیرتر میرسیم و ساتیار امامی یک ساعت و نیم دیرتر! شانس آوردیم که فروزنده منتظرتماس ما بود تا دندانپزشک شود و پیشمان بیاید. فروزنده تلفن به دست وارددرمانگاه میشود، دیرش شده و عجله دارد. حق هم دارد، بد قولی از ما بوده!به او که توضیح میدهیم، قرار است چه کار کنیم و بهتر از طنز باشد،میگوید: "تو که من را میشناسی، کمی مدل من فرق دارد".وقتی روپوش دکترهارا میپوشد یا دستکشهای جراحی را به دست میکند و ماسک را به دهانشمیزند، شبیه خانم دکترهای خیلی جدی میشود! نگاه کنید، با ما موافقنیستید؟

روناک یونسی - گلفروش - رستگاری در گلفروشی
روناکیونسی که بازی او را در سریال رستگاران دیده اید، دلش می خواست خلبان شود،چون پدرش هم خلبان است اما بنا به دلایلی این امر میسر نشد به همین خاطردرباره شغل دیگری به توافق رسیدیم. گلفروشی گزینه خوبی بود، وقتی که با اودر میان گذاشتیم خیلی استقبال کرد "موافقم واقعا شغل جالبی است. اما اگرمی شود یک سبد گل تهیه کنید تا بتوانم در خیابان آن ها را بفروشم". روزگزارش هوا ابری است و هر لحظه امکان دارد باران ببارد برای همین قرار شددر یک گلفروشی عکاسی شود. یونسی با ظاهری کاملا متفاوت آمد. او دامن طوسیبا چکمه های بلند پوشیده، کلاهی به سرش گذاشته و یک شال طوسی هم دور شانههایش انداخته. روناک یونسی با حالتی ناراحت می گوید:" دلم می خواهد درخیابان گل بفرشم و به همین خاطر این لباس را پوشیده ام تا عکس هایش خوبشود ". اما هوا نه تنها صاف نشد بلکه باران شدیدی هم گرفت و مجبور شدیمداخل مغازه عکاسی کنیم. همراه او به گلفروشی نزدیک خانه اش می رویم.


خاطره اسدی - مجسمه ساز - خاطره می ره گِل بچینه!
گِلبازی سرگرمی همیشگی و جذاب بچگی همه ما بود. دوست داشتیم کمی خاک را ازباغچه حیاط برداریم و یک مشت آب هم بر روی آن بریزیم و آن قدر آنها را باهم قاطی کنیم که گِل سفت از آن دربیاید و بتوانیم با این خمیر گِلی هرچیزی که میخواهیم بسازیم. حالا ساختن این شکلکها یا صورتکها بستگی بهاستعداد هر کسی داشت. یکی میتوانست کار ابداعی کند و یکی دیگر شاید فقطبلد بود تا توپ های کوچکی بسازد و آنها را بر روی زمین قِل بدهد. عاشق اینبودیم که دست و رویمان خاکی و گلی شود، حتی اگر به قیمت یک دست کتک حسابیاز مادرمان تمام میشد. خاطره اسدی هم احتمالا در همین حال و هوا مانده کهدوست دارد گِل بازی را در نوع حرفه ای تر و بزرگسالانه تری انجام دهد برایهمین هم مجسمه سازی را به جای بازیگری انتخاب می کند. کارگاهی که برایمجسمه سازی انتخاب کردیم، در دیباجی شمالی بود. کارگاه مجسمه ساز معروفنادره حکیم الهی یا همان مادر ترانه علیدوستی. اما آنقدر این آدرس عجیب وغریب و در عین حال سر راست بود که تصمیم گرفتیم همگی با هم به آنجا برویم.بماند که در آن کوچه تنگ و تاریک درست وسط اتوبان صدر پارک کردن ماشین چهدردسرهایی داشت و نزدیک بود جانمان را از دست بدهیم.

امیر حسین رستمی - حاجی فیروز - شکور حاجی فیروز می شود
"امیرحسینرستمی" یا همان شكور شمسالعماره جزء كسانی بود كه یك هفته تمام همه نوعموقعیت شغلی را با او بررسی كردیم تا به حاجی فیروز رسیدیم یا بهتربگوییم، رسانده شد! تصور كنید رستمی از شغلهایی مثل "مربی تنیس" ( كهامكان مانور عكاسی نداشت)، جت اسكی (كه امكان رفتن به مسیرهای دور نبود)،ملوان ( كه باز هم امكان فراهم كردن كشتی نبود، حتی با تصویر سازی مشهورهمشهری جوان كه مدام رستمی از آن به عنوان قدرت ما یاد میكرد) به این شغلرسید. در واقع باید اینجا از مجموع دوستان رستمی ( به تعبیر خودش دوستاننادان!) تشكر كنیم كه در مشورتی جمعی با رستمی، او را به این كار ترغیبكردند، اما نمیدانستند دوست شان را به چه مهلكه ای انداخته اند! لباسحاجی فیروز را كه سالهای قبل برای جلد همین شماره های نوروزی تهیه كردهبودیم! این یكی از بهترین اتفاقاتی بود كه در میان شغلهای مختلف با دیگربازیگران رخ داده بود، چون همه چیز در اختیار داشتیم: لباس به میزان كافی،مكان به میزان لازم و بالاخره شخص حاجی فیروز به اندازه امیرحسین رستمی!

کاوه خداشناس - باغبان - کاوه باغبان
كاوهخداشناس، اول میخواست قاتل شود، اما حتما میدانید كه اینكار بدآموزیدارد؟!!! پس پیشنهاد كرد، "من عاشق باغبانی هستم. خانهام پر از گل و گیاهاست". قاتل و کشتن آدمها کجا و باغبان بودن کجا؟! پارك نیاوران جایمناسبی برای یك باغبان تمام عیار بودن است. نه؟! كاوه خداشناس حسابی پایهاست، لباس سرتاسر سبز ِ و البته فراموش نكنید نو(!) را میپوشد. چكمهباغبانی را هم میپوشد، كلاه پشمی را هم به سر میكند و در قالب باغبانیكه ما میخواستیم فرو میرود. ابزار کار آقای باغبان ما را ببینید. فرغون،بیل، بیلچه و چند جعبه گل بنفشه کوچک که داخل فرغون گذاشته شده بود. تماماینها سفارش او بود تا كارش را راحت شروع كند.

آزاده نامداری - آشپز - راتاتویی شکمو
چقدرشکمویید؟! چقدر اهل پخت و پزید؟ با بوییدن غذا گرسنه تان می شود؟ آبدهانتان راه می افتد؟ دلتان می خواهد همان لحظه گرسنگی تان را برطرف کنید؟حاضرید در یک رستوران چند دقیقه تامل کنید تا نوبت شما برای غذا خوردنبرسد؟ یا اینکه دلتان می خواهد با سر به غذاها شیرجه بروید؟ اصلا شده بهرستورانی بروید و آرزو کنید که ای کاش همیشه از این غذاها می توانستمبخورم؟! شده که بخواهید پخت و پز این غذاها را یاد بگیرید؟ اصلا بگوییدببینم تا به حال دوست داشتید آشپز باشید؟ یک سر آشپز شاید. آن هم در یکرستوران بسیار بزرگ و شیک؟! فکرش را بکنید. آزاده نامداری مجری محبوبتلویزیون شکموست. این را خودش می گوید. پیشنهاد آشپز بودن هم جزو آن دستهاز کارهایی است که او همیشه دوست داشته اگر مجری نمیشد، این کار را انجامدهد.

منبع : همشهری جوان - [External Link Removed for Guests]