صفحه 1 از 1

من اسیر زلف حد و مشتقم

ارسال شده: جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۸۹, ۱:۰۷ ب.ظ
توسط misam5526
باز هم خواب ریاضی دیده ام

خواب خط های موازی دیده ام

خواب دیدم می خوانم اِیگرگ زِگوند

خنجر دیفرانسیل هم گشته کُند

از سر هر جایگشتی می پرم

دامن هر اتحادی می دِ رَم

دست وپای بازه ها رابسته ام

از کمند منحنی ها رسته ام

شیب هر خط را به تندی می دوم

گوش هر ایگرگ وشی را می جوم

گاه در زندان قدر مطلقم

گه اسیر زلف حد و مشتقم

گاه خط ها را موازی می کنم

با توانها نقطه بازی می کنم

لشکری تمرین دارم بی شمار

تیغی از فرمول دارم در کنار

ناگهان دیدم توابع مرده اند

پاره خط ها نقطه ها پژمرده اند

در ریاضی بحث انتگرال نیست

صحبت از تبدیل ورادیکال نیست

کاروان جذر ها کوچیده است

استخوان کسر ها پوسیده است

از لُگ وبسط و نِپر آثار نیست

ردپایی از خط و بردار نیست

هیچ کس را زین مصیبت غم نبود

صفر صفرُم هم دگر میهم نبود

آری آری خواب افسون می کند

عقده را از سینه بیرون می کند

مردم از این ایکس وایگرگ داد داد

روز های بی ریاضی یاد باد

Re: من اسیر زلف حد و مشتقم

ارسال شده: جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۸۹, ۱:۲۵ ب.ظ
توسط misam5526
قطار سوار شدن رياضيدانان و فيزيكدانان !!!!!!!!!!!!!!!

گروهي از رياضيدانان و گروهي از فيزيكدانان با هم سوار ترن شده و به همايشي مي روند.
هر فيزيكدان براي خود يك بليط خريده اما رياضيدانان تنها يك بليط خريده اند. ناگهان يكي
از رياضيدانان صدا مي زند كه بازرس بليط دارد مي آيد. آنگاه همه رياضيدانان به دستشويي
ترن مي روند. بازرس پس از ديدن بليط فيزيكدانان مي بيند كه دستشويي آزاد نيست، و تق و تق
به در دستشويي مي زند، يكي از رياضيدانان از زير در ِ دستشويي بليط را نشان داده و بازرس
پس از بازرسي آسوده از آنجا دور مي شود.
هنگام برگشت فيزيكدانان همان ترفند را بكار مي برند و براي گروه خود تنها يك بليط مي خرند.
آنها شگفت زده، مي بينند كه رياضيدانان براي خود هيچ بليطي نخريده اند. ناگهان يك فيزيكدان
صدا مي زند، كه بازرس در حال آمدن است. بازرس مي آيد. فيزيكدانان بي درنگ خود را در
دستشويي زنداني مي كنند و رياضيدانان سلانه سلانه به سوي دستشويي ديگر مي روند و يكي
از رياضيدانان پيش از رفتن به دستشويي، در ِ دستشويي فيزيكدانان را زده و مي گويد:
"لطفا بليط..."

Re: من اسیر زلف حد و مشتقم

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۰:۰۶ ب.ظ
توسط misam5526
دو دوست سوار بالُن بودند و بخاطر مه بسيار غليظ
مسير خود گم كرده بودند و در دهي پايين آمدند.
از كسي كه از آنجا مي گذشت، پرسيدند:
ما كجايم؟
رهگذر پس از مدتي فكر كردن گفت:
شما در سبد يك بالُن هستيد.

يكي از آن دو دوست به ديگري گفت، اين رهگذر بايد
رياضيدان باشد.
چرا؟
1-رهگذر پيش از پاسخ دادن زياد فكر كرد.
2- پاسخش 100% درست است.
3- پاسخش بدرد نخور است و كمكي براي ما نيست.