صفحه 1 از 1

سربازان واقعی این مرد و خانواده اش هستند , نه ....

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹, ۷:۰۰ ب.ظ
توسط oweiys
گزارشی از وضعیت‌ رقت‌بار یک جانباز شیمیایی اعصاب و روان


تصویر



محمدجو گندمی، جانباز شیمیایی و اعصاب و روان، که روزگاری با گام‌های استواردر هنگامه آتش و خون ، مقابل آنانکه چشم طمع به آب و خاک و ناموس این مملکت داشتند سینه سپرکرده بود ، اینک در اوج غربت ، کنج اتاق افتاده استو توان حرکت ندارد .صورتش ورم کرده و سیاه شده است.
«فولادی» همسر محمدجوگندمی در گفتگویی پیرامون سوابق جانبازی و وضعیت کنونی وی گفت: همسرمن محمد جوگندمی عضو گروه چریکی پارتیزانی شهید چمران بود و از همان آغازجنگ در جبهه‌ها حضور داشت. بعد از آن در عملیات‌هایی مثل فتح خرمشهر، فاوو شلمچه شرکت داشت.
از همان ابتدای جنگ مجروحیتش آغاز می‌شود که ازناحیه مچ دست توسط نارنجک مجروح می‌شود. بعد به واسطه حضورش در مراحلمختلف جنگ تمام بدنش، سروصورتش، کمر و پاها و دست‌هایش پر از ترکش است.حتی خودم شاهد بودم که بعضی وقت‌‌ها ترکش‌ها را با دست از تنش در می‌‌آوردو به من نشان می‌داد. الآن هم یک ترکش توی دستش است که دکترها می‌گوینداگر برداشته شود رگ عصب دستش قطع می‌شود.
همسرم در منطقه عملیاتی فاوشیمیایی شد و ظاهراً در شلمچه بود که به واسطه موج انفجار، مبتلا به عارضهاعصاب و روان گردید؛ البته بیماری روانی‌اش طی سال‌های اخیر و سختی‌ها ومشکلاتی که با آن درگیر بوده‌ایم بیشتر شده است. الآن هم طبق نظر کمیسیونپزشکی 30 درصد جانبازی دارد که 10 درصد آن مربوط اعصاب و روان است.
محمداز همان ابتدای جنگ وارد صحنه شد و همان‌طور که گفتم در گروه شهید چمران،عضو نیروهای چریکی ـ پارتیزانی بود. بعد با عضویت بسیجی در مناطق عملیاتی حضور داشت و بعد وارد سپاه شد. الآن حدود 10 سال است که از سپاه بازنشسته‌اش کرده‌اند، یعنی باز خرید شده است. همان ایام هم شوهرم 15 درصدجانبازی‌اش ثابت شده بود که به همین دلیل می‌خواستند به او زمین بدهند،اما خبری نشد. شوهرم توی سپاه در بخش تأسیسات دارای مسؤولیت بود. 2 سالمانده بود بازنشسته شود که در سال 1375 از سپاه بازخریدش کردند. چون شوهرم به دلیل مشکل بیماری‌اش که ما آن زمان نمی‌فهمیدیم و درد او رانمی‌دانستیم زیاد غیبت می‌کرد و کمتر سر کارش حضور می‌یافت.
وضعیت شوهرم را نمی‌فهمیدم. از سال 1380 فهمیدم چه خبر است. از آن سال بود کهدرد یک مجروح شیمیایی و یک جانباز اعصاب و روان با بدنی پر از ترکش رافهمیدم. الان 2ـ3 سال است که بنیاد رفته‌ایم و تقاضای حقوق برای اوکرده‌ایم. گفته‌اند چرا تا به حال نیامدید که

گفتیم تا الآن احتیاج نداشتیم، اما حالا وضعیت فرق می‌کند.


تصویر

شما نگاه کنید و ببینید! همسرم با این وضعیت بیماری‌اش افتاده است گوشهخانه، کاری ندارد و از نظر مخارج زندگی در وضع بسیار بدی هستیم.4 تا بچههم داریم که پسر بزرگم 18 سال و دخترم 14 سال دارد. دو پسر 16 ساله و 7ساله هم داریم. هیچ امکانات رفاهی و زندگی نداریم. خانه نداریم. زمینی رابنیاد به ما داده است که امکان ساخت آن را نداریم. هر روز هم داریم بهبنیاد می‌رویم که متأسفانه در برخی موارد، با بی‌مهری و بی محلی مسؤولانبنیاد جانبازان مواجه می‌شویم. از آینده بسیار بیمناکم. می‌ترسم؛ یعنیآینده تضمین شده‌ای برای خودم و همسر وفرزندانم نمی‌بینم.
همسرم تا بهحال 8 نوبت در بیمارستان صدر تهران و 1 نوبت در بیمارستان روزبه بستری شدهاست. هر ماه هم به دکتر مراجعه می‌کنیم و دکتر کیهانی او را ویزیت می‌کند.موقعی هم که از تهران نوبت می‌گیریم، توسط بنیاد جانبازان او را بهبیمارستان تهران می‌بریم. 2ـ3 بار تا به حال کمیسیون پزشکی شده است و الآن30 درصد برایش جانبازی زده‌اند.
می‌گویند به همسران جانبازان حقپرستاری می‌دهند وضعیت زندگی ما را ببینید. این خانه ماست. این 2 اتاقکوچک من که باید 6 نفر، آن هم با 3 جوان در آن زندگی کنیم. شوهرم اختیارادرارش را ندارد. باید همیشه عوضش کنم. رختخوابش الآن بیرون زیر برفافتاده است. فرش نجس را هم انداخته‌ایم توی حیاط که از بس شسته شد، پارشده است. آیا این حق من است که با این همه درد و رنج زندگی کنم؟ همسرمجانباز 30 درصدی است و 10 درصد جانبازی اعصاب و روان دارد. می‌گویند بایددرصد اعصابش 20 درصد برسد تا به من حق پرستاری و امکانات بدهند! باور کنیدخودم روانی شده‌ام. من و بچه‌هایم عصبی شده ایم. باور کنید می‌خواستم خودمو بچه‌ هایم را بکشم تا از این وضعیت نجات پیدا کنیم. این چه قانونی است؟باید درد خود را دیگر به چه‌کسی بگوییم؟ چرا گوش شنوایی درد ما رانمی‌شنود؟ چرا مسؤولی ما را نمی‌بیند؟
جانباز‌ها هیچ فرقی با هم ندارندجانباز، جانباز است. جانباز 5 درصد یا 50 و 70 درصد فرقی با هم ندارند.آنها به خاطر خدا و به خاطر دفاع از دین و ناموس این مملکت به جنگ رفتند وبه خاطر وضعیتی که در جنگ بود غالباً همه آنها و همه رزمنده‌ها از بیماری روحی و روانی رنج می‌برند؛ یکی کمتر و یکی بیشتر. ارتشی، سپاهی، بسیجی وسرباز فرقی با هم ندارند. آن رزمنده‌ای که جانش را کف دست گرفت و واردمقابله با توپ و خمپاره و شیمیایی شده فرقی با رزمنده دیگر ندارد.
مجروحشدن همسرم با شهادت محمدرضا گائینی (پسر همسایه‌ ما) در یک زمان بود؛ بهگونه‌ای که می‌گفتند شهید گائینی زنده می‌ماند و شوهر من شهید می‌شود. وضعشوهرم وخیم بود. به همین دلیل برای این‌که مطمئن بودند شوهرم شهید می شود،برای زنده نگه داشتن شهید گائینی تلاش کردند. تا مدتی فکر می‌کردند شوهرمن شهید شده است که ناگهان یک پرستار می‌بیند پلاستیک روی دهانش بخاردارد. از آن لحظه به بعد امکانات پزشکی می‌آورند و شوهرم را نجات می‌دهند؛اما شهید گائینی به شهادت می‌رسد.
تصور کنید یک جانباز کنارش خمپاره‌ایمنفجر شده و بدنش پر از ترکش است. بعد از مدتی معلوم می‌شود بیماری اعصابدارد.الآن که پیگیری می‌کنیم، می‌گویند باید صورت سانحه بیاورید.من الآن موج آن خمپاره منفجر شده را از کجا بیاورم؟ روزی که آن رزمنده مجروح می‌شدو بعضی‌ها اصلاً اعلام مجروحیت نکردند و فکرش را نمی‌کردند که روزی به اینچیزها احتیاج پیدا کنند، حالا از کجا مدرکش را بیاورند؟ این چیز مسلمی استکه رزمنده‌ای که با انفجار خمپاره در کنارش مجروح می‌شود ، موج هممی‌گیرد. حالا من که همسر این جانبازم، صورت این سانحه را از کجا بیاورم؟

تصویر

ما هم روانی شدیم. بچه‌هایم پرخاشگر شده‌اند نا گفته نماند که همسران جانبازان، الآن مبتلا به عارضه عصبی و روانی هستند. متأسفانه این‌هانادیده گرفته شده‌اند. همه جانبازها و همه خانواده‌های جانبازان در یک سطح هستند و هیچ حس حسادتی بین آنها نیست، همه ما خانواده جانبازیم، همه مابچه داریم و همه به خاطر رضای خدا حاضر به ازدواج با یک جانباز شدیم ؛ اماچه به سر ما‌ آوردند و چه محیطی را برای ما درست کردند که الآن خانوادهجانبازان با مشکلات زیادی روبه‌رو هستند! درآمد نداریم. بچه‌هایم امکاناتندارند. حتی نمی‌توانند درس بخوانند. همسرم توان کار کردن ندارد. هیچ کسهم جوابگوی ما نیست. من و بچه‌هایم بیماری اعصاب گرفته‌ایم. بچه‌هایمپرخاشگر شده‌اند. دخترم را 3 ، 4 روز در هفته خانه مادرم می‌فرستم تا اینوضعیت او را اذیت نکند. چون دختر است و زود رنجور و پژمرده می‌شود.
مشکلات خودم را با رییس بنیاد جانبازان مطرح کردم، اما توجهی نشد. هر وقت می‌خواهیم به رییس جدید بنیاد مراجعه کنیم، نامه‌ای به آقای… معاونت امورشهرستان‌ها می‌نویسد تا او به مشکل ما رسیدگی می‌کند. آن آقا هم صریحاًجانباز را رد می‌کند و به خواسته ما ترتیب اثر نمی‌دهد. به عنوان مثالامروز بنیاد جانبازان قول داده‌اند بیایند خانه ما و شاهد وضعیت ما باشندو فکری به حال همسرم بکنند؛ اما الآن ساعت نه ونیم شب است واثری از آنهانیست! هنوز منتظریم، اما خبری از آنها نشده است.
اگر شوهرم جانبازنبود، الآن صاحب زندگی خوبی بودیم زمانی که شوهرم رفت جنگ، اگر آن موقعدرس می‌خواند و به کارش می‌رسید، الآن صاحب زندگی و کار مناسبی بود. اماآنها به خاطر اسلام و مردم رفتند جنگیدند و از جان و همه چیز خود گذشتند ودر مقابل دشمن ایستادند. اما حالا چه؟ این وضع زندگی ماست. پسرم باید برودکار کند تا بتواند درس بخواند. چون خرج مدرسه و خانه زیاد است. هر چند تویاین خانه و این وضعی که همیشه با داد و بیداد و سرو صدا همراه است، درسخواندن معنایی ندارد.
دیشب حال شوهرم خیلی بد شد. تشنج داشت. لرز داشت.زنگ زدم اورژانس 115. وقتی آنها آمدند به ما گفتند چرا به بنیاد جانبازانزنگ نزدید؟ آنهاگفتند ما 10 نیروی متخصص و آمبولانس تحت اختیار بنیادگذاشته‌ایم و جانبازان ، آنها باید شبانه روز در اختیار شما باشند. امروزصبح برای اورژانس سه بار زنگ زدم به بنیاد جانبازان. حال شوهرم خیلی بدشده بود. بالاخره توانستم با دکتر… صحبت کنم که گفت تخت خالی نداریم و بعدگفت در اسرع وقت می‌آیند و به قول خودش خدمت می‌رسند. بعد شماره تلفن وآدرس را از من گرفت که امروز بیایند، اما تا الآن که ساعت نزدیک 10 شب است، هنوز پیدای شان نشده است.
گفتیم آمبولانس بفرستید، گفتند تاکسی تلفنیبگیرید. حال شوهرم خیلی بد شد. ادرارش را بی اختیار می‌ریزد. تشنج و لرزدارد. زنگ زدیم بنیاد جانبازان تا ببرندش بیمارستان. آقای دکتر.... ازبهداشت و درمان بنیاد جانبازان گفت: شما یک تاکسی تلفنی بگیرید، ما پولشرا حساب می‌کنیم. گفتم: حال شوهرم این‌قدر خراب است که می‌ترسیم بلندشکنیم. اما خبری از آنها نشد. الآن هم شوهرم افتاده است گوشه اتاق و حالحرکت ندارد.
تصویر

دیشب که حال شوهرم دوباره خراب شد ، به نظرم تشنج داشت ، هزیان می‌گفت.چون ناگهان فریاد زد: بخوابید روی زمین. سنگر بگیرید. دارد خمپاره می‌آید.به بچه‌ها فحش می‌داد و با تلفن بر سر پسر بزرگم کوبید.
انگار درد رانمی‌فهمد . دیروز خوابیده بود کنار بخاری . آن‌قدر درد داشت که وقتی بدنشچسبید به بخاری و سوخت، چیزی نفهمید. وقتی هم که برای دستشویی بردیمشحیاط، سرش گیج رفت و به نرده ها خورد و الآن کمرش سوخته و زخمی شده است.
وقتیدرد عصبی سراغش می‌آید، حالش خیلی بد می‌شود. داد می‌زند. شیشه ها رامی‌شکند. در کمد را شکسته است. بچه‌ها را می‌زند. گاهی مواقع همدندان‌هایش را با میخ‌کش یا پیچ گوشتی و یا انبر دست می‌کشد. الآن 3 ـ 4دانه بیشتر دندان ندارد. همه را خودش کشیده است.
نحوه برخورد با مااصلاً خوب نیست ، با ما درست برخورد نمی‌کنند. مخصوصاً وقتی درباره مسائلدرمانی به بنیاد یا بیمارستان می‌رویم با ما برخورد خوبی ندارند. همیشهباید التماس کنیم. تحقیر و سبک می شویم و ما را با نگاه‌های عجیبیمی‌بینند. نمی‌دانم چه فکری درباره ما می‌کنند. آخرین باری که شوهرم رابستری کردیم، آن‌قدر التماس کردم تا حاضر شدند او را بپذیرند.
آخرینباری که او را بستری کردیم، توی بیمارستان صدر تهران بود. فکر می‌کنم برج9 امسال بود. چند روز بعد از این‌که به قم برگشتیم، همسرم زنگ زد و گفت کهبیایید و مرا از این‌جا ببرید. چون پایم را شکستند. بعد خود بیمارستان زنگزدند که باید او را به قم برگردانیم. چون آن‌جا بیمارستان اعصاب و رواناست. گفتند وقتی پای شوهرتان خوب شد، دوباره او را به بیمارستان بیاورید؛اما شوهرم وقتی حالش خراب می‌شود، کنترل دست خودش نیست. به همین دلیل گچپایش را با تیغ کند و الآن پای شکسته اش بدون گچ است.
حکایت ناراحتیجانباز محمد جوگندمی آن‌قدر دردناک و عجیب بود که خواستم عین حادثه را اززبان خودش بشنوم. او گوشه اتاق، کنج دیوار خوابیده است. میکروفون را بهصورتش نزدیک می‌کنم. بریده بریده و خشک جواب می‌دهد و می‌گوید: تویبیمارستان صدر بودم. آن‌جا یک اتاق دارند و هر جانبازی که زیاد سر و صدامی‌کند او را به آن اتاق می‌برند تا آرام شود. من هم توی آن بیمارستانکنترل خودم را از دست داده بودم. درد داشتم. کنترل حرکات و کارهایمان دستخودمان نیست. مرا به آن اتاق بردند و دست و پایم را به تخت بستند .
فرزندانجانباز محمد جوگندمی نیز حرف‌هایی برای گفتن دارند . حرف‌هایی که شایدبتواند ذره‌ای از مشکلات این خانواده را آشکار سازد. سعید جوگندمی ـ پسربزرگ خانواده - در گفتگو با گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر گفت : گناه ماچیست؟ ما چه گناهی کرده‌ایم که پدران ما رفتند و جانشان را کف دستگذاشتند؟ این حال و روز ماست! اگر پدران ما نبودند، الآن مسؤولاننمی‌توانستند پشت میزهای ریاست بنشینند و به ما بی‌توجه باشند.

تصویر

می‌خواهم بدانم آیا بچه‌ها، زن و خانواده آن مسؤولان درد ما را دارند؟نه، آنها بهترین غذاها را می‌خورند، به بهترین مدرسه‌ها می‌روند، بهتریلباس‌ها را می‌پوشند و بهترین ماشین‌ها زیر پای آنهاست. اما من که یک فرزند جانباز هستم باید صبح تا ظهر کار کنم و بعد از ظهر بروم درس بخوانم.این را به بنیاد هم گفته‌ام. اما گفتند: فعلاً عصبانی هستی. ناراحتی.
راستش ما همه عصبی و روانی شدیم. همین روزها باید به ما هم درصد بدهند (باخنده)
امروزحال پدرم بد شد. زنگ زدیم بنیاد تا آمبولانسی بیاورند و پدرم را بهبیمارستان ببرند. اما آقای دکتر… گفت یک تاکسی کرایه کنیم و او پولش راحساب می‌کند. سؤال من این است: آیا ما به پول تاکسی بنیاد محتاجیم یاخدمات رسانی آنها را می‌خواهیم؟ آیا آن آقای دکتر آن قدر درکش پایین است که این را نمی‌فهمد؟

مردم خیال می‌کنند ما راحت هستیم. می‌گویند بنیاد جانبازان به شما رسیدگی می‌کند. من این حرف‌ها را زدم که به مردم وهمه مسؤولان بگویم آنطور که فکر می‌کنند، نیست. ما مشکلات زیادی داریم.مثلاً حتی به مهمانی هم نمی‌توانیم برویم. همیشه باید توی این خانه باشیمو بپوسیم. چون پدرم نمی‌تواند با ما بیاید و همیشه بیمار است.

جواد ـ پسر دوم خانواده ـ که 16 سال سن دارد می‌گوید :مردم فکر می‌کنند پدرممعتاد است وقتی حال پدرم وخیم می‌شود، خانه را به هم می‌ریزد. شیشه‌ها رامی‌شکند. ما را می‌زند. بیرون می‌رود و مردم نگاهش می‌کنند و فکر می‌کنندپدرم معتاد است. این را بارها دیده‌ام و بارها گریه کرده‌ام.
نصف شب‌هابیدار می‌شود. داد و بیداد می‌کند. چند شب پیش می‌خواست برادر کوچکم راببرد مدرسه. ساعت حدود 3 شب بود. مادرم او را راضی کرد که بیاید و بخوابد.اما پدرم چنان به پهلوی مادرم زد که از حال رفت.
امیر حسین ـ پسر 7ساله خانواده می‌گوید: پدرم چند بار مرا زده است. چون خندیدم. پدرم موجی است. توی سرش هم ترکش دارد.
فولادی، همسر محمد جوگندمی در پایان می‌گوید : به ما گفتند بگذارید تریاک مصرفکند دکترها صریحاً می‌گویند اگر همسرتان تریاک خواست در اختیارش بگذارید.چون مسکن است.
کسی هم انگار به فکر ما نیست و حرف ما را کسینمی‌شنود. زندگی برای ما غیر قابل تحمل شده است. البته می‌دانم باید مقاومباشم، اما بالاخره هر کسی صبرش اندازه‌ای دارد.

منبع: خبرگزاری مهر
[HR]

Re: سربازان واقعی این مرد و خانواده اش هستند , نه ....

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹, ۷:۳۴ ب.ظ
توسط كيارش
عزیزی هست که مطلع باشه چطوری می شه به این دلاور کمک کرد؟ شماره ای آدرسی ؟

Re: سربازان واقعی این مرد و خانواده اش هستند , نه ....

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹, ۸:۱۲ ب.ظ
توسط RAHVAR
 
 [COLOR=#0a0a0a][HIGHLIGHT=#ffff66]  [HIGHLIGHT=#a0ffff]  [HIGHLIGHT=#99ff99] ،جانباز شیمیایی و اعصاب و روان، که روزگاری با گام‌های استوار در هنگامهآتش و خون ، مقابل آنانکه چشم طمع به آب و خاک و ناموس این مملکت داشتندسینه سپرکرده بود ، اینک در اوج غربت ، کنج اتاق افتاده است و توان حرکتندارد .صورتش ورم کرده و سیاه شده است. 

این چیز مسلمی است که رزمنده‌ای که با انفجارخمپاره در کنارش مجروح می‌شود ، موج هم می‌گیرد. حالا من که همسر اینجانبازم، صورت این سانحه را از کجا بیاورم؟

دیشب که حال شوهرم دوباره خراب شد ، به نظرم تشنجداشت ، هزیان می‌گفت. چون ناگهان فریاد زد: بخوابید روی زمین. سنگربگیرید. دارد خمپاره می‌آید. به بچه‌ها فحش می‌داد و با تلفن بر سر پسربزرگم کوبید.

این حال و روز ماست! اگر پدران ما نبودند، الآن مسؤولان نمی‌توانستند پشت میزهای ریاست بنشینند و به ما بی‌توجه باشند.

می‌خواهم بدانم آیا بچه‌ها، زن و خانواده آن مسؤولان درد ما را دارند؟

جواد ـ پسر دوم خانواده ـ که 16 سال سن داردمی‌گوید :مردم فکر می‌کنند پدرم معتاد است وقتی حال پدرم وخیم می‌شود،خانه را به هم می‌ریزد. شیشه‌ها را می‌شکند. ما را می‌زند. بیرون می‌رود ومردم نگاهش می‌کنند و فکر می‌کنند پدرم معتاد است. این را بارها دیده‌ام وبارها گریه کرده‌ام.


 


باسمه    می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.
ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".
مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیرهمجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.
آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.
آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".
مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.
از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.
آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.
آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان رامبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.
آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد واداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.
نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.
آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.
ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.
دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.
حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی بهسرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرااز همرزمانم جدا مکن.  شیمیایی ، [HIGHLIGHT=#ffff66]  برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی


 تصویر 

Re: سربازان واقعی این مرد و خانواده اش هستند , نه ....

ارسال شده: چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹, ۲:۰۵ ق.ظ
توسط Mohammad 1985
واقعا متاسفم !!! از این موارد کم نیست :-?

Re: سربازان واقعی این مرد و خانواده اش هستند , نه ....

ارسال شده: چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۴۴ ب.ظ
توسط arash253
من ار بندرعباس هستم . اگه ميشه يك آدرسي يا شماره اي اعلام كنيد بلكه ما بتونيم كمكي كنيم.

Re: سربازان واقعی این مرد و خانواده اش هستند , نه ....

ارسال شده: چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ ب.ظ
توسط RAHVAR
من از سایت بنیاد جانبازان و ایثار گران درخواست کردم که آدرسی و شماره تلفنی از ایشون بدن
منتظر جواب این بنیاد هستم
اگر بدن حتما در اینجا قرار خواهم داد