صفحه 1 از 1

طنزی که هم اینک به دستمان رسید...!

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۰۰ ق.ظ
توسط sohrab_poet
گفت به اصغـــــر شله اکبــر لشه: روز مگس مي گزدم شب پشـــه!

اين حشــــرات آفت خواب مننــــد وز پي آزار و عذاب مننــــــــــد

بس مگس و پشّـــه ستمکاره اند آفت جــــــــــــان من بيچـــــاره اند

گشتـــه مگس زيب بر و دوش من برده پشه از ســــــر من هوش من

روز من ازدست مگس گشته شب شب ز پشــــــه آمده جانم به لب

نيست مرا خواب وخوراک اي خدا پشّـــه مرا ساخت هلاک اي خدا

کاش مـــن از زمره ي اعيان بُدم موسم گرمـــــــــا به شميران بُدم

پشّه نمي زد من بيچـــــــــــاره را طعنـــــــــــــه زنان عقرب جرّاره را

تا به سحـــــــــــر مانع خوابم نبود باعث اين حــــــــــــــــال خرابم نبود

مسکن مــن قلهک وتجريش بود ثروت مــن از همـــــه کس بيش بود

اين سخن اصغر شله را کوک کرد رو به ســـــوي آن لش مفلوک کرد

گفت : مزن لاف وگزاف اينهمـــه از بر مـــــــــــــن خيز وملاف اينهمــه

گر نکشيدي چپق چرس و بنگ از چه زني اينهمــــــــــه حرف جفنگ

آه و فغان بس بکن اي نرّه غول! رو بچران غــــــــــاز نداري چو پول

غلامرضا روحاني

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵, ۱۲:۱۱ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
sohrab_poet, ممنون. خيلي جالب بود. دستت درد نکنه.