صفحه 1 از 1

روايتي از زندگي سردار جاويدان اثر «حاج احمد متوسليان»

ارسال شده: شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹, ۲:۴۲ ب.ظ
توسط ali1371
شهر مريوان با فرستادن عزيزترين مردانش به جبهه خوزستان، اوج ايثار خويش را به نمايش گذاشته بود .آرى، مريوان در راه آزادسازى خاك خون‏رنگ خوزستان از نثار پاره‏هاى جگر خويش نيز دريغ نورزيد و ابراهيم‏وار اسماعيل‏هاى رشيد خود را روانه مذبح عشق كرد.
تصویر
در يك صبحدم سرد آخرين روزهاى دى‏ماه سال 1360، حاج احمد پس از وداعى گرم و پرشور با باقى‏مانده نيروهاى سپاه مريوان، به همراه رزم‏آورانى كه خود براى اين سفر مقدس برگزيده بود، قدم در راهى صعب و پرفراز و فرود گذاشت. به محض حركت مينى‏بوس‏ها از مقابل ساختمان سپاه، باران اشك بود كه از چشمان بازماندگان جارى شد. همه بى‏اختيار، مويه‏كنان اشك مى‏ريختند. اشك گفتم؟ نه! خونابه جگر بود كه از آسمان غم گرفته ديدگان پاسداران انقلاب، پيشمرگان مسلمان كرد و مردمان باصفا و قدرشناس مريوان در بدرقه دليرترين مرد خطه مريوان، گونه‏ها را شست و شو مى‏داد. شهر مريوان با فرستادن عزيزترين مردانش به جبهه خوزستان، اوج ايثار خويش را به نمايش گذاشته بود و اين‏گونه بود كه مردم اين شهر مصداق صادق كريمه قرآنى "و يؤثِروُنَ عَلى اَنْفُسِهِم وَلَوْ كانَ بِهِم خَصاصَةٌ " گشتند. آرى، مريوان در راه آزادسازى خاك خون‏رنگ خوزستان از نثار پاره‏هاى جگر خويش نيز دريغ نورزيد و ابراهيم‏وار اسماعيل‏هاى رشيد خود را روانه مذبح عشق كرد.
يكى از رزمندگان سپاه پاوه كه توفيق حضور در جمع اين راهيان قافله نور را داشته است، حكايت مى‏كند:

"... ما 120 نفر از نيروهاى كادر سپاه مريوان، پاوه و همدان بوديم كه پس از گزينش، ما را از غرب خارج كردند. 50 نفر از مريوان، 10 نفر از نيروهاى سپاه استان همدان و 60 نفر از پاوه.
ما به اتفاق حاج همت از پاوه آمديم و نيروهاى منتخب سپاه مريوان هم به همراه حاج احمد آمدند. در كرمانشاه، نيروهاى اعزامى همدان به فرماندهى حاج محمود شهبازى به جمع ما ملحق شدند و از همان جا به اتفاق هم راهى جنوب شديم. "

قافله كوچك پرچمداران سپاه نور، با عزمى جزم براى در هم شكستن صفوف اردوى ظلمت، روانه سرزمين نخل‏هاى سوخته و رمل‏هاى تشنه مى‏شود.
قافله‏سالار اين كاروان، سپهدار رشيد غرب است؛ احمد؛ مردى از جنس آذرخش و آينه. كاروانيان نيز هر يك خود به تنهايى لشكرى هستند از خيل فرزندان صف‏شكن نايب بر حق امام زمان(عج)؛ علمدار كبير انقلاب آخرالزمان؛ حضرت روح‏اللَّه (قدس سره الشريف).
يادهايى زلال از لحظات مقدس اين هجرت سرنوشت‏ساز را در خاطرات يكى از بازماندگان آن قافله كوچك مرور مى‏كنيم:

"... به اتفاق حاج احمد و ساير بچه‏ها، سوار بر چند اتوبوس از كرمانشاه حركت كرديم. داخل اتوبوس ما، بگو و بخند فراوان بود. همه به صورت دسته جمعى سرودهايى را مى‏خواندند كه در آن سال‏ها متداول بودند. يك سرودى بود كه لحن محزون و دلنشينى داشت و ترجيع‏بند آن، اين بود: "ما همه سرباز توايم خمينى ".
بين راه، برادرانى بودند كه دعاى توسل را به صورت جمله - جمله، با صداى بلند مى‏خواندند و بقيه، جملات دعا را تكرار مى‏كردند. بعد، بچه‏هايى كه صداى خوبى داشتند، در رثاى آقا امام حسين مرثيه مى‏خواندند و بقيه بر سر و سينه مى‏زدند. فضاى حاكم بر اتوبوس، پر از حال و هواى عشق‏بازى و عرض ارادت بچه‏ها به سرور شهيدان آقا اباعبداللَّه‏u بود. همه گريه مى‏كردند. حاج احمد كه كنار راننده، پاى ركاب اتوبوس ايستاده بود، همان‏طور كه چشم‏هايش از اشك خيس بودند، پا به پاى بچه‏ها سربند نوحه را تكرار مى‏كرد. تا خود دزفول، همين وضع را داشتيم. "

با ورود اتوبوس‏هاى حامل جنگاوران رشيد جبهه‏هاى غرب به شهر مقاوم و شهيدپرور دزفول، به ناگاه در قلب زمستان، بهار به روى مردم اين شهر خنده زد. شهرى كه از آغاز تجاوز اشغالگران تا به آن روز، لاينقطع در معرض حملات توپخانه‏اى و موشكى جلادان مهاجم قرار داشت و روزى نبود كه عفريت مرگ، سوار بر بال‏هاى موشكى بعث عراق، تنى چند از اهالى بى‏دفاع شهر را به خاك و خون نكشد، اينك چون مادرى مهربان، فرزندان رشيد امام(ره) را ميزبانى مى‏كرد.

"... موقعى كه وارد دزفول شديم، به خانه‏اى مصادره‏اى در خيابان دوازدهم فروردين اين شهر رفتيم كه محل اعزام نيروى سپاه دزفول بود. اين خانه با همان سبك رايج معمارى سنتى بناهاى دزفول ساخته شده بود: يك سرداب و زيرزمين وسيعى داشت كه معمولاً دزفولى‏ها براى در امان ماندن از گرماى ديرپاى خوزستان، چنين سرداب‏هايى در زير خانه‏هاى خود درست مى‏كردند.
البته با توجه به حملات موشكى و توپخانه‏اى دشمن به شهر، مردم دزفول در آن فصل زمستان، از اين سرداب‏ها به عنوان پناهگاه استفاده مى‏كردند... مجموعه بچه‏هايى كه با حاج احمد، حاج محمود شهبازى و حاج همت از غرب آمدند، در اين خانه مستقر شدند. كليه تداركات ضرورى، از حيث تغذيه و ساير نيازمندى‏هاى بچه‏ها را ما به دستور حاج احمد و با هماهنگى حاج همت، از سپاه دزفول تهيه مى‏كرديم و فرمانده سپاه اين شهر برادر على‏رضا عندليب، از هيچ مساعدتى نسبت به تأمين حوايج بچه‏هاى ما دريغ نكرد. "

در همان نخستين روزهاى استقرار نيروهاى اعزامى در شهر دزفول، حاج احمد در صدد برآمد از حداقل زمان ممكن، حداكثر بهره‏بردارى را به عمل آورد. هم از اين رو، او بر ضرورت آشنا شدن نيروهاى اعزامى با شرايط جغرافياى نظامى مناطق عملياتى جنوب و توجيه آن‏ها نسبت به وضعيت جنگ در جبهه‏هاى خوزستان تأكيد فراوان داشت. نفس تأكيد حاج احمد بر اين نكته، امرى در خور تأمل است؛ چرا كه كادرهاى اعزامى سپاه غرب به جنوب، على‏رغم تجارب درخشانى كه از جنگ در جبهه‏هاى كوهستانى و صعب‏العبور غرب داشتند، با كم و كيف نبرد در دشت‏هاى خوزستان و شرايط متفاوت آن نسبت به جبهه‏هاى غرب كشور آشنا نبودند. آنان، نه محورهاى عملياتى نيروهاى خودى در جنوب را ديده بودند، نه اصولاً تجربه‏اى عينى از شيوه‏هاى رزم در اين جبهه‏ها داشتند. يكى از كادرهاى قديمى واحد اطلاعات - عمليات تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) در اين باره مى‏گويد:

"... طى آن چند روزى كه ما در دزفول مانديم، حاج احمد خيلى تأكيد داشت كه با توجه به نزديكى زمان عمليات بزرگ ما در جبهه‏هاى جنوب لازم است كه بچه‏ها سريع خودشان را جمع و جور كنند و حتى‏المقدور، خود را با شرايط متفاوت جنگ در جنوب وفق بدهند.
به همين دليل، على‏رغم فقدان هرگونه امكانات، در اولين فرصت، خود حاج احمد به همراه حاج محمود و حاج همت به مناطق عملياتى جبهه دزفول و شوش رفتند و تا آنجا كه ممكن بود، با خصوصيات اين مناطق آشنا شدند. بعد از مراجعت از اين بازديد مقدماتى جبهه‏ها، حاج احمد همه ما را جمع كرد و گفت: حالا كه فعلاً شما در اينجا كار خاصى نداريد، بهتر است به منطقه برويد و با مسائل و مختصات آن از نزديك آشنا بشويد. ما تصميم گرفته‏ايم در همين مجال فعلى، شما را در جبهه‏هاى مختلف پراكنده كنيم و به حول و قوه الهى، نخستين مراحل شناسايى را شروع كنيم.
بعد هم تعدادى نقشه‏هاى منطقه، با مقياس 000/150 در بين ما توزيع شد و روانه محورهاى عملياتى شمال خوزستان شديم. حالا ديگر بچه‏ها با نقشه توجيه مى‏شدند و با اسامى مناطق و وجوه تشابه و تفارق جغرافيايى هر كدام از نزديك آشنا مى‏شدند. "

از آنجا كه حاج احمد و حاج همت، عمده فعاليت‏هاى خود را بر روى امر خطير سامان‏دهى و نظم و نسق بخشيدن به امور تيپى كه در شرف تشكيل بود، متمركز ساخته بودند، قهراً فرصت نداشتند كه به صورت شبانه‏روزى و فعال در روند شناسايى‏هاى اوليه حضور داشته باشند. امر نظارت شبانه‏روزى بر روند شناسايى منطقه غرب دزفول را حاج‏محمود شهبازى و همرزم ديرينه‏اش حاج‏حسين همدانى به عهده گرفتند. با اين همه، هر دو - سه روز يك بار، حاج‏احمد و حاج‏همت جهت كسب اطلاع از وضعيت نيروها و آخرين تحولات راهى منطقه مى‏شدند. به گفته يكى از رزمندگان اعزامى به جنوب:

"... حاج احمد و حاج همت، گه‏گاه سرى به ما مى‏زدند. يادم هست، به محض ورود، حاج احمد از ما مى‏پرسيد: خب، در چه حالى هستيد؟ وضعيت اينجا از چه قرار است؟ ببينم! موقعيت منطقه را چطور ارزيابى مى‏كنيد؟
طبيعى بود كه آن كنجكاوى‏اى را كه ما به عنوان نيروهاى اطلاعات - عملياتى داشتيم، حاج احمد و حاج همت هم به صورت مضاعفى داشتند. هر دو خيلى كنجكاو با قضايا برخورد مى‏كردند و اكثر مواقع، در صحبت‏هايى كه با هم داشتند، وضعيت جبهه‏هاى جنوب را با شرايط جبهه‏هاى غرب مقايسه مى‏كردند. يادم هست چطور با هم بحث مى‏كردند.
حاج همت توى سنگر ديدگاه مى‏گفت: برادر احمد! بعضى جاهاى اين منطقه مثل غرب صعب‏العبور است. حاج احمد در جواب او مى‏گفت: نه برادر من! اينجا بلندترين ارتفاعش 350 متر است؛ ولى ما در غرب، ارتفاعى كمتر از 1200 متر سراغ نداشتيم و... قس على هذا. خلاصه، يك جور غريبى، مثل دو تا شاگرد مدرسه‏اى زرنگ و كنجكاو در شب امتحان، اينها، آموخته‏هايشان از مدرسه جنگ در غرب را آن‏جا با هم مقايسه مى‏كردند. حيف كه آن روزها ضبط صوت يا دوربينى نبود كه اين لحظات زيباى بحث‏هاى حاج احمد و حاج همت را ضبط كند، حيف! ".

تهاجم نيروهاى دشمن به تنگه چزابه در سيزدهم بهمن 1360، فرصت مغتنمى را كه حاج احمد و حاج همت در پى به دست آوردن آن، جهت مطالعه نزديك صحنه جنگ در جبهه‏هاى جنوبى بودند، فراهم آورد. اينك دشمن با تمام توان خود، شامل لشكر شش زرهى و دو تيپ [يك تيپ تقويت شده‏] و 15 گردان، هر گردان به استعداد 1000 سرباز از تيپ‏هاى مأموريت ويژه، به ميدان آمده بود تا بلكه بتواند شكست حقارت بار خود در نبرد طريق‏القدس را جبران و بار ديگر شهر آزاد شده بستان را اشغال كند؛ توهمى آن همه عميق كه باعث شد صدام شخصاً به منطقه بيايد و از كنار پل سابله، فرماندهى نيروهاى مهاجم عراقى را به عهده بگيرد. يكى از كادرهاى اوليه تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) مى‏گويد:

"... تقريباً روزهاى اول ورود ما به جنوب بود كه ارتش عراق، حمله‏اى در منطقه چزابه انجام داد. همان زمان، حاج احمد حاج محمود شهبازى و حاج همت، در برنامه‏ريزى‏اى كه كردند، گفتند خوب است براى آشنايى بهتر با نحوه عمليات در جنوب برويم و از نزديك كار بچه‏هاى تيپ امام حسين‏u را در چزابه ببينيم... سوار دو - سه اتوبوس شديم و به سرعت رفتيم به سمت چزابه. البته نه براى شركت در عمليات، بلكه صرفاً براى كسب تجربه و آشنايى عينى با چند و چون كار در مناطق جنوبى جبهه‏ها. يكى - دو روزى در خط چزابه مستقر بوديم و به صورت لحظه به لحظه، اوضاع را زير نظر داشتيم. يادم هست حاج احمد خيلى روى اين نكته تكيه مى‏كرد كه ما بايد با طريقه احداث سنگر و تشكيل خط آشنا بشويم... در مدتى كه آن‏جا بوديم، تا حدود زيادى، هم با تكنيك جنگ در دشت آشنا شديم و هم با نوع آرايشى كه يگان‏هاى زرهى و مكانيزه ارتش عراق در جنوب داشتند. اين تجارب عينى براى ما خيلى مغتنم بودند. مى‏توان گفت كه براى شكل‏گيرى آرايش رزمى تيپ 27، در چزابه يك كلاس تئوريك و عملى عالى برپا شده بود. "

اكنون، حماسه 27، رؤياى صادقه‏اى بود كه تعبير مى‏شد و چه تعبير فرخنده‏اى! در شامگاه هفدهم بهمن، تشكيل تيپ در قرارگاه مركزى كربلا توسط سردار شهيد حسن باقرى و سردار رحيم صفوى با حضور حاج احمد رسماً اعلام شد. نام تيپ... آرى؛ نامى مناسب بايستى براى اين مولود مبارك برمى‏گزيدند؛ اما چه نامى؟! حاج احمد خود در مصاحبه‏اى به اين پرسش پاسخ گفته است:

"... اسم تيپ را گذاشتيم تيپ محمد رسول‏اللَّه‏(ص). اولاً اين اسم اعتقاد ما را به مكتب و سنت حضرت رسول‏ نشان مى‏دهد. به اين معنا كه ما رزمندگان تيپ، حضرت محمد(ص) را به عنوان خاتم الانبياء و بزرگترين رسول خداوند مى‏شناسيم و به ايشان اعتقاد داريم؛ چرا كه ايشان شاخص وحدت بين تمام مسلمانان هستند و اين نام به اين خاطر براى تيپ ما انتخاب شد. البته اين نامگذارى يك زمينه قبلى هم داشت و آن عملياتى بود كه توسط ما در مناطق مريوان و پاوه انجام شد و نام آن محمد رسول‏اللَّه‏(ص) بود.
البته حاج‏احمد با آن روحيه لطيف خود، فلسفه‏اى هم براى شماره اين تيپ يعنى عدد 27 فرض كرده بود. او بعدها در اين رابطه به يكى از همرزمان با صفايش گفته بود:
"... عدد دو را كه از هفت كسر كنى، مى‏ماند پنج؛ به نيت پنج تن آل‏عبا.
عدد دو را كه با عدد هفت جمع ببندى، مى‏شود نُه يعنى تسعة معصومين مِن وُلدِ الحسين‏.
حالا اگر تو اين عدد دو را با عدد هفت ضرب كنى، حاصل آن مى‏شود چهارده، به نيت 14 معصوم (عليهم‏السلام)! ".

متعاقب بازگشت از چزابه، حاج احمد و حاج همت بلافاصله براى تهيه محلى مناسب جهت استقرار نيروهاى تيپى كه بايد سازماندهى مى‏كردند، دست به كار شدند. در اين فاصله، شناسايى جبهه بِلِتا كماكان زير نظر حاج محمود شهبازى و حاج‏حسين همدانى ادامه داشت و روند اكتشافِ منطقه با سرعت استمرار مى‏يافت. پس از چند روز فعاليت مستمر و تماس‏هايى كه با رده‏هاى مختلف فرماندهى سپاه برقرار شد، سرانجام تلاش‏هاى حاج‏احمد و حاج همت به ثمر نشست و قرار شد پادگانى را در حومه شهر انديمشك تحويل بگيرند.

"... خبر رسيد كه قرار است بچه‏ها از دزفول بروند به پادگانى به اسم دوكوهه. تا آن زمان، ما از كم و كيف وضعيت دو كوهه چيزى نمى‏دانستيم. همين قدر شنيده بوديم كه قبل از ورود به انديمشك، به فاصله 10 كيلومترى شهر، در دست راست جاده، يك پادگانى كنار خط آهن تهران - اهواز هست. همين و بس. "

درست در همين مقطع چارت رده‏هاى فرماندهى ستادى تيپ نيز بسته شد. يكى از رزم‏آوران بسيجى تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص)، از نحوه اعلام كادربندى رده‏هاى فرماندهى اين تيپ نوبنياد، خاطرات دلنشينى دارد.

"... شب 24 بهمن سال 1360، ما در سپاه دزفول بوديم كه برادر حسين قجه‏اى به سراغ‏مان آمد و خبر تشكيل تيپ 27 محمدرسول‏اللَّه (ص)را به ما داد... يكى از بچه‏ها، مقواى بزرگى برداشت و شروع كرد با ماژيك، به نوشتن نام مسؤولان تيپ. او نوشت:
حاج احمد متوسليان فرمانده تيپ‏
حاج محمود شهبازى جانشين فرماندهى تيپ‏
حاج ابراهيم همت رييس ستاد پشتيبانى تيپ‏
عباس كريمى مسؤول اطلاعات - عمليات‏
سيدرضا دستواره مسؤول پرسنلى‏
محمد حسين‏مردى ممقانى مسؤول بهدارى رزمى‏
على ميركيانى مسؤول تداركات‏
محمد رستم مسؤول تسليحات‏
سيف‏اللَّه منتظرى مسؤول موتورى‏
على‏رضا نجفى مخابرات‏
على‏رضا ناهيدى مسؤول ادوات‏
غلام‏رضا يزدانى مسؤول توپخانه‏
جعفر جهروتى‏زاده مسؤول تخريب‏

شكل‏گيرى سلسله مراتب فرماندهى تيپ 27، خاصه در رده‏هاى ستادى اين يگان، متأثر از لحاظ نمودن يك رشته ضرورت‏هاى انكارناپذير بود؛ ضرورياتى كه از خصلت مردمى و ماهيت فراگير دفاع مقدس در آن برهه از روند شتابناك جنگ سرچشمه گرفته بود. به روايت يكى از مسؤولان ستادى تيپ 27:

"... ابتدا بنا بود كه تيپ 27، يگان رزمى ويژه استان تهران باشد؛ اما يك سرى مسائل ضرورى در آن مقطع باعث شد تا در عمل، تيپ به صورت مجموعه‏اى مركب از نيروهاى چند منطقه در بيايد؛ كه سمبل اين وضعيت را ما در تركيب‏بندى كادر فرماندهى تيپ مى‏ديديم. يك تعداد از نيروها، بچه‏هاى اعزامى از تهران و شمال بودند كه با حاج احمد از مريوان آمدند. تعدادى هم بچه‏هاى شهرهاى خمين، اصفهان و اراك بودند كه با حاج همت از پاوه آمده بودند و سرانجام، تعدادى هم بچه‏هاى همدان بودند كه با حاج محمود شهبازى، فرمانده سپاه استان همدان از اين شهر به جنوب آمدند. اين سه مجموعه، در قالب واحدى به نام تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) جمع شدند و در نهايت با توافقاتى كه به عمل آمد، كادر فرماندهى تيپ به اين ترتيب رده‏بندى مى‏شود كه حاج احمد به عنوان فرمانده تيپ قرار مى‏گيرد، جانشين فرماندهى تيپ مى‏شود حاج محمود شهبازى، رياست ستاد پشتيبانى تيپ هم به حاج همت محول مى‏شود. "

همين ساختار مركب باعث شده بود كه گردش كار جمعى در مناسبات نيروهاى تيپ 27، نسبت به استانداردهاى رايج در يگان‏هاى رزمى ارتش‏هاى حرفه‏اى جهان، وضعيت نامتعارفى پيدا كند. به خصوص در نحوه ساختارى ارتباط نيروهاى تحت امر با رده‏هاى مافوق، اين ويژگى نمود بيشترى داشت. امرى كه در هر تشكل رزمى غيرمكتبى، در حكم چشم اسفنديار و منشأ چند دستگى، فرقه‏گرايى و در نهايت، فروپاشى يك مجموعه نظامى محسوب مى‏شود، به يمن مديريت مكتبى مقتدر و تدبير صائب حاج احمد، بدل به عامل استحكام و انسجام اركان فرماندهى ولايى تيپ 27 محمد رسول اللَّه (ص)گرديد.

"... آن روزها هر كس خودش را وابسته به مسؤولى مى‏دانست كه با او وارد مجموعه تيپ شده بود و بالتبع، خود را در قبال همان مسؤول بيشتر طرف حساب و جوابگو مى‏دانست. يعنى فرضاً نيروى اطلاعاتى اعزامى از همدان، اطلاعاتى را كه به دست مى‏آورد تحويل حاج محمود شهبازى مى‏داد. يا مثلاً برادرى كه از پاوه آمده بود، اطلاعات خودش را به حاج همت منتقل مى‏كرد و نيرويى هم كه از مريوان آمده بود، قهراً مسائل خودش را با حاج احمد در ميان مى‏گذاشت. روى كل مجموعه اطلاعاتى كه به اين صورت و از سه كانال دريافت مى‏شد، در جلسه فرماندهى تيپ با حضور حاج احمد، حاج‏آقا شهبازى و حاج همت بحث و تبادل نظر مى‏شد تا سرانجام در مرحله جمع‏بندى به يك نتيجه مشترك مى‏رسيدند. حاج احمد خيلى براى بحث، تبادل‏نظر و مشورت ارزش قائل بود. البته وقتى هم كه تصميم نهايى را اتخاذ مى‏كرد، ديگر با قاطعيت تمام آن را به مرحله اجرا مى‏گذاشت و فرمانش نافذ و براى همه واجب الاطاعه بود. "

با تعيين رده‏هاى ستادى فرماندهى تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص)، حال نوبت شكل‏گيرى گردان‏ها فرا رسيده بود. آخر، پرستوهاى مهاجر بسيجى، دسته دسته در راه بودند.

"... اولين مجموعه نفرات گردان‏ها، جمعى دوره 16 بسيج سپاه تهران بودند. آن روزها در سپاه، "دوره‏هاى پايه‏اى به نام دوره آموزشى امام حسين‏u " مى‏گذاشتند و هر دوره، شماره‏اى داشت. دوره ما هم، دوره شانزدهم بسيج بود. خلاصه، با بچه‏هاى دوره شانزدهم آمديم به پادگان دوكوهه. اين دو تا ساختمان معروف دوكوهه كه كنار زمين صبحگاه قرار دارد، سراپا گچ و خاك بود. داد مى‏زدند تازه از زير دست بناها درآمده‏اند. همه جا از ديوارهايشان، لوله‏هاى خرطومى بيرون زده بود و هنوز حتى سيم‏كشى برق هم نداشت... البته آمدن بچه بسيجى‏هاى اعزامى به اين پادگان بى‏در و پيكر، خيلى براى ما جالب بود. يك ازدحام عجيبى برپا كرده بودند. كجا؟ جلو اين تكه مقوايى كه رويش نوشته شده بود: اين تيپ فلان است! جريان ورود انبوه نيروهاى اعزامى به دوكوهه، تا دو - سه روز ادامه داشت. "

تلاقى جمع ايمانى حاج احمد و ديگر سرداران زبده اعزامى از غرب با امواج خروشان و زلال دريادلان بسيجى، آن پادگان بى در و پيكر خفته در حاشيه خط آهن انديمشك را به ميقات مقدس سربازان آخرالزمانى سيدالشهداu مبدل نمود. زمين دوكوهه را در يوم اَلَست، با خداى خمينى عهدى بود كه سرانجام با آغوش گشودن به روى پرستوهاى مهاجر آسمان بسيج، در آن آخرين روزهاى بهمن سال 1360 به آن وفا كرد. انفاس قدسى ملائك خاكى‏پوش بسيجى، روحى آسمانى در كالبد پادگان دوكوهه دميد و زمين دوكوهه چنان كرامتى يافت كه سجده‏گاه ياران روح‏اللَّه(ره) شد. پس نه عجب، اگر مى‏ديدى كه اين قطعه از خاك خوزستان، سبب متصل ارض و سما گشته است.
جانشين وقت واحد تداركات تيپ 27 مى‏گويد:

"... با آمدن نيروها به پادگان دوكوهه، ما بايد يك سرى كارهاى ضرورى انجام مى‏داديم؛ مثلاً دادن لباس به نيروها، حل مسائلى مانند تغذيه و تداركات، تشكيل گردان‏ها و آموزش فشرده و ضربتى آن‏ها، تعيين سلسله مراتب و جدى گرفتن ديسيپلين نظامى و...
فعاليت حاج همت روى گرفتن نيرو و لجستيك و تسليح تيپ از طريق هماهنگى با سپاه دزفول و پادگان گلف اهواز متمركز شده بود. در شكل‏گيرى و تقسيم‏بندى گردان‏ها، بيشتر خود حاج احمد نقش داشت. البته اين مهم را ايشان با كمك حاج محمود شهبازى انجام مى‏دادند. حاج احمد بود كه تعيين مى‏كرد هر گردان بايد با چه استعداد نيرويى باشد، كدام كادر بايد به كدام گردان برود و امثال ذلك. عمده بار اين برنامه‏ريزى‏هاى ظريف و در عين حال از نظر فشار روانى، سنگين، بر دوش حاج احمد بود. "

به صلاحديد حاج احمد، در وهله نخست، تيپ كار خويش را با تشكيل دو گردان آغاز مى‏كند. رزم‏آورى از زمره سابقون تيپ 27 مى‏گويد:

"... فرداى ورود سومين مجموعه بسيجيان اعزامى به دوكوهه، به دستور حاج احمد شروع كردند به تعيين گردان‏ها. يادم هست روى مقوايى نوشتند:
حسين قجه‏اى فرمانده گردان سلمان فارسى‏
رضا چراغى فرمانده گردان حمزه سيدالشهداء(ص)
همين جا بگويم كه رضا و حسين جزو كارآمدترين كادرهاى عملياتى حاج احمد در جبهه مريوان بودند... آن روز رضا چراغى براى توجيه شناسايى به ارتفاعات "على گره زد " رفته بود كه با انفجار گلوله خمپاره عراقى‏ها تركش خورد و با همان وضعيت، به دوكوهه برگشت. با رسيدن به پادگان، ديد اسمش را نوشته‏اند به عنوان فرمانده گردان. از فرط تعجب مدام مى‏خنديد. بامزه‏تر، مسأله برخورد حسين قجه‏اى با تعيين او به عنوان فرمانده گردان بود. اين دلاور از فرط حجب و حيايى كه داشت، وقتى فهميد فرمانده گردان شده، تا جايى كه مى‏توانست، خودش را در جمع بچه‏ها آفتابى نمى‏كرد. از بس كه خجالتى بود. "

دوكوهه، از همان آغازين روزهاى حيات معنوى خود، به عنوان مأمن رزم‏آوران تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص)، جلوه‏هاى متنوع و گاه متضادى را از سير و سلوك دوكوهه‏نشينان شاهد بوده است. دوكوهه، همانقدر با اشك و آه و ناله‏هاى عاشقانه "يارب! يارب! " بسيجيان در نيمه‏شب‏هاى مناجات ايشان مألوف بوده است كه با شوخ‏طبعى‏ها، بازى‏گوشى‏ها و مزاح‏هاى معصومانه آنان. بديهى بود كه حاج احمد نيز در كسوت پرچمدار اين دريادلان، با ظرافت‏ها و بازى‏گوشى‏هاى لطيف بچه بسيجى‏هاى دوكوهه سر و كار داشته باشد:

"... راستش، روزهاى اول، ما زياد مقررات و مسائلى مثل بيدار باش و رفتن به صبحگاه را جدى نمى‏گرفتيم... من كه علاوه بر مسؤوليتم در واحد تداركات تيپ، مقسم صبحانه هم بودم، هر روز بعد از نماز صبح مى‏آمدم ديگ‏ها و كترى‏ها را روى آتش مى‏گذاشتم تا آب جوش بيايد، بعد هم مى‏رفتم تخت مى‏خوابيدم؛ بى‏خيال صبحگاه!... آن روز صبح هم تازه چشمم گرم خواب شده بود كه ديدم رضا دستواره آمد بالاى سرم و گفت: مجتبى، پاشو، حاج احمد دارد مى‏آيد!
آقا ما گوش نكرديم... يك دفعه شنيديم حاجى در اتاق بغلى داد مى‏زند: برپا!
سريع از زير پتو بيرون زدم، هول هولكى رفتم سروقت كترى‏ها و يك كترى خالى دستم گرفتم با يك ليوان نشستم كنار سينى ليوان‏ها، طورى كه انگار مى‏خواهم چايى بريزم. همين وقت حاج احمد وارد اتاق شد و پرسيد: برادر مجتبى! چه كار داريد مى‏كنيد؟ گفتم: دارم چايى مى‏ريزم. گفت: خب بريز! كمى مِن و مِن كردم. حاجى گفت: چيه؟ چرا معطلى؟! گفتم: حاج آقا... راستش كترى... كترى چيزه... يعنى... راستش چايى نداره!
حاج احمد با تعجب نگاهى به ما و آن كترى خالى كرد، بعد سريع برگشت و رفت بيرون، سروقت اتاق بغلى. نگو آن جا هم شهيد على گچ‏كار تهرانى مسؤول يگان پدافند تيپ، عين ما داشته خواب هفت پادشاه را مى‏ديده كه صداى حاجى را مى‏شنود. اين بنده خدا هم مى‏آيد مثل ما صحنه‏سازى كند. سريع مى‏رود يك سوزن نخ برمى‏دارد با دو تا انگشتانه خياطى، يكى توى انگشت سبابه دست راست و يكى هم توى سبابه دست چپش مى‏كند! تا حاجى مى‏آيد سريع شروع مى‏كند به دوخت و دوز شلوارش.
حاج احمد مى‏رود جلو و مى‏پرسد: برادر تهرانى، دارى چه كار مى‏كنى؟ مى‏گويد: دارم مى‏دوزم! حاجى مى‏پرسد: چى را مى‏دوزى؟ مى‏گويد: شلوارم را. حاج احمد نگاه مى‏كند، مى‏بيند اين بنده خدا هول شده، دارد، دمپاى شلوارش را طورى مى‏دوزد كه اصلاً وقتى پوشيد، پايش از دمپاى شلوار بيرون نيايد!
حالا من و آن بنده خدا از هيبت حاجى داشتيم عين بيد مى‏لرزيديم؛ كه ببين حالا چه بلايى مى‏خواهد سر ما بياورد. ديديم صورت حاج احمد سرخ شده، دارد لب‏هايش را مى‏گزد. مثل تير از اتاق بيرون زد! صداى خنده‏اش را توى راهرو مى‏شنيديم. "
سكه رأفت بى‏حد و حصر حاج احمد نسبت به بسيجيان، روى ديگرى هم داشت كه رزم‏آوران تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) به خوبى با آن آشنا بودند؛ آرى، قاطعيت در اجراى نظم و حفظ انضباط. قاطعيت حاج احمد در اين زمينه نيز حد و حصرى نداشت و استثنابردار نبود. همين، خود از جمله عوامل اصلى تحكيم اقتدار ايمانى و رسوخ فرامين ولايى اين عبد صالح خداوند بر جان و روح نيروهاى تحت امرش بود.
"... صبح زود، توى آن سرماى استخوان‏سوز هوا، همه نيروها را در زمين صبحگاه دوكوهه به خط كرد و گفت: من اين جور مراسم صبحگاه را قبول ندارم! بايد يك فكر اساسى بكنيم تا صبحگاه تيپ ما، صبحگاه درست و حسابى بشود!
بعد هم همه نيروهاى مستقر در زمين صبحگاه، از جمله حاج همت و حاج‏محمود شهبازى را شروع كرد به دوانيدن. بچه‏ها يك نيم ساعتى، سه - چهار دور، گردِ زمين درندشت صبحگاه دوكوهه دويدند. يادش بخير، حسين قجه‏اى، با آن جثه ظريف و كوچكش، همان‏طور كه خيس عرق پابه‏پاى ما مى‏دويد، به بچه‏هايى كه زير لبى غُر مى‏زدند، مى‏گفت: بچه‏ها، مطيع باشيد. به فرمان احمد گوش كنيد. آنها هم كه ديدند حسين خودش با چه مشقّتى دارد همراه آنها مى‏دود، دست از غُرغُر كردن برداشتند. همگى خسته و كوفته رسيديم به يك تكه آب گرفتگى و زمين گل آلود، كنار محوطه زمين صبحگاه. حاج احمد فرمان توقف داد و براى اين كه حجت را با همه تمام كرده باشد، بلافاصله دست انداخت زيربغل حسين قجه‏اى و او را روى زمين گل‏آلود خواباند. حسين هم مطيع توى گل و لاى دراز كشيد و شروع كرد به سينه‏خيز رفتن. بعد نوبت رسيد به رضا دستواره. او كه نمى‏خواست توى گل سينه‏خيز برود، گفت: حاجى، بگذار من توى زمين صبحگاه سينه خيز بروم.
حاج احمد جَلدى رضا را گرفت و به زمين زد و دستواره هم ناچار شد توى گل‏ها سينه‏خيز برود. حاج محمود شهبازى ديگر منتظر نماند، خودش با لبخند روى گِل و لاى دراز كشيد و شروع به خيز رفتن. بعد، ديگر نوبت رسيد به حاج همت. همه گفتيم خُب، اين جا ديگر وضع فرق مى‏كند! اين ديگر حاج همت است و لابد حاج احمد حرمت رفيقش را نگه مى‏دارد... ديديم سريع همت را بلند كرد و به زمين خواباند، پايش را روى شكم او گذاشت و خيلى قاطع گفت: يااللَّه! برو! خلاصه همت را هم توى گل‏ها فرو كرد و او هم سينه‏خيز رفت. ديگر همه حساب كار دست‏مان آمده بود. يك مرتبه ديديم خود حاج احمد، سريع خيز رفت توى گل و لاى و شروع كرد به سينه‏خيز رفتن. همان جا بود كه فهميديم حاج احمد، هم مى‏خواهد نفس خودش را خوار كند، هم با عمل خودش به ما بگويد كه وقتى پاى نظم و انضباط در كار است، مسأله براى احدى تبعيض بردار نيست و حاج احمد و همت و شهبازى و دستواره و... غيره ندارد! همه بايد مراعات كنند...
از فرداى آن روز، ديگر همه خوب مى‏دانستيم اگر صبح سر صف نباشيم، بايد تا جان در بدن داريم، دور زمين صبحگاه بدويم! ".

روز 30 بهمن سال 1360، تمامى بسيجيان اعزامى به دوكوهه، جهت استماع بيانات فرمانده تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص)، به نمازخانه پادگان دوكوهه فراخوانده شدند. يكى از نيروهاى جمعى ادوات واحد تيپ 27 كه در آن سخنرانى حضور داشت، مى‏گويد:

"... حاج احمد چنان سخنرانى جالب و شيوايى انجام داد كه بسيجى‏ها به شدت تحت تأثير جذبه حرف‏هاى او قرار گرفتند. حاجى در آن سخنرانى پرشور، هيمنه پوشالى تحريم تسليحاتى ايران توسط آمريكا را عجيب زير ضربه گرفت و كوبيد. او با لبخند به بچه بسيجى‏ها خطاب كرد و گفت: برادران! وقتى ما مستشاران نظامى آمريكا را از ايران اخراج كرديم، آنها فيوز موشك‏هاى فونيكس جنگنده‏هاى "اف - 14 " ما را دزديدند و با خودشان بردند. ما به كورى چشم آنها، توانستيم با يك ترفند ساده، اين موشك را دوباره عملياتى كنيم...
از قرارى كه حاجى مى‏گفت؛ بچه‏هاى جهاد خودكفايى نيروى هوايى ارتش، سكه‏هاى يك قرانى را در محل فيوز اين موشك‏ها طورى نصب كرده بودند كه عيناً كار فيوز اصلى را انجام مى‏داد. على اى حال، حاج احمد طى آن سخنرانى، چند بار به اين قضيه اشاره كرد و در جمع‏بندى حرف‏هايش گفت: اگر فرض كنيم ما صد فروند از اين موشك‏ها داشتيم، با ده تومان وجه رايج خودمان، با صد تا سكه يك ريالى توانستيم دوباره اين موشك‏ها را راه بيندازيم. بلى، ما با يك قرانى، آمريكا را به ذلت مى‏كشيم!... بچه بسيجى‏ها از اين سبك حرف زدن قرص، بديع و پرشور حاج‏احمد خيلى كيف مى‏كردند. مدام صلوات و تكبير مى‏فرستادند. بعد هم حاج احمد فرمانده هر يك از گردان‏ها را به نيروهاى آن گردان معرفى كرد.
اول، از رضا چراغى خواست براى بچه‏هاى گردان حمزه صحبت كند. او هم سخنرانى كوتاه و جالبى كرد. بعد حاج احمد از حسين قجه‏اى خواست بلند شود و براى بچه‏هاى تحت فرمانش در گردان سلمان صحبت كند؛ اما حسين خيلى خجالت مى‏كشيد. هر چه كه حاج احمد به او اصرار مى‏كرد بلند شو، براى‏شان چيزى بگو، حسين طفره مى‏رفت...
يادم هست رضا چراغى آنجا با اشاره به جثه ريز نقش رفيق قديمى خودش، با او مزاح مى‏كرد و مى‏گفت: حسين جان، فرمانده گردان شدن كه ترس ندارد! بنازم قدرت خدا را، هيكل يك دارى؛ جگر يازده - دوازده! ".

فرداى آن روز، با توقف قطار مسافربرى تهران - انديمشك در ايستگاه دوكوهه، گردانى متشكل از نيروهاى كادر سپاه تهران - گردان 9 سپاه - به فرماندهى دانشجوى پيرو خط امام و فاتح قهرمان نبرد بازى دراز، سردار رشيد محسن وزوايى، به جمع بسيجيان دوكوهه الحاق يافت.
به دستور حاج احمد، گردان مزبور، تحت امر تيپ 27 محمدرسول اللَّه rقرار گرفت و حاج احمد، نام مبارك صحابى رشيد سيدالشهداu جناب حبيب بن مظاهر را براى سومين گردان تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) انتخاب كرد.
همزمان با رسيدگى به امر نظارت بر سازماندهى اين تيپ نوبنياد، حاج احمد حتى براى يك لحظه از چند و چون پيشرفت مراحل شناسايى منطقه‏اى كه قرار بود محل رزم آتى اين تيپ در عمليات بزرگ سپاه اسلام باشد، غافل نبود. عناصر اطلاعاتى تيپ 27 كه در خطوط مقدم سرگرم كار شناسايى بودند، به دستور حاج احمد به طور متناوب، فرماندهان گردان‏ها، گروهان‏ها و حتى دسته‏ها را با خود به خط مقدم برده، آنان را از نزديك، با شرايط و موقعيت منطقه آشنا مى‏كردند.
اين تدبير حاج احمد، خود از مهمترين عوامل توفيق نيروهاى عمل كننده تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) در عمليات فتح‏المبين محسوب مى‏شود. به ويژه از اين لحاظ كه تجمع واحدهاى زرهى و مكانيزه سپاه چهارم دشمن در منطقه غرب دزفول فوق‏العاده انبوه و در عين حال تمركز يافته بود. 2 روز پس از خاتمه نبرد فتح‏المبين، حاج احمد طى مصاحبه‏اى مفصل، در پاسخ به اين سؤال كه؛ در مورد نيروهاى شناسايى شده دشمن در منطقه مقابل تيپ خودتان توضيح بدهيد، گفته است:

"... عرض كنم كه ما به هر جا مراجعه مى‏كرديم، چه دزفول، چه اهواز، تا از رده‏هاى مافوق در مورد تعداد و هويت يگان‏هاى ارتش عراق در منطقه محول شده به تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) كسب اطلاع كنيم، همه جا به ما مى‏گفتند نيروهاى عراقى در اين منطقه، كلاً عبارتند از لشكرهاى 1 مكانيزه و 10 زرهى و نه بيشتر. "

بهتر است ببينيم تركيب يگان‏هاى اين دو لشكر تابع سپاه چهارم اشغالگران عراقى؛ كه قرار بود تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) به مصاف آنان برود از چه قرار بوده است. مطابق مدارك و مستندات مضبوط در آرشيوهاى جنگ، تركيب واحدهاى مزبور به شرح ذيل مى‏باشد:

*1- لشكر 1 مكانيزه سپاه چهارم ارتش عراق؛ شامل تيپ 1 مكانيزه، تيپ 27 مكانيزه، گردان‏هاى تانك "آندلس "، "قرطبه "، "اشبيليه "، گردان 8 مكانيزه، تيپ 38 زرهى، تيپ 51 زرهى، تيپ 422 پياده، تيپ 96 پياده، تيپ 93 پياده، تيپ 10 نيرو مخصوص و تيپ 421.
*2- لشكر 10 زرهى القادسيه عراق؛ شامل: تيپ 42 زرهى، تيپ 24 مكانيزه، تيپ 17 زرهى، و گردان 6 از تيپ 5 سپاه چهارم ارتش بعث.
حضور متراكم چنين حجم انبوهى از يگان‏هاى زبده ارتش عراق؛ خصوصاً لشكر 10 زرهى كه يگان نورچشمى صدام بود، موجب گرديد تا حاج احمد خود نيز به صورت ادوارى، در مراحل مختلف عمليات شناسايى حضور فعال داشته باشد.

به گفته يكى از عناصر اطلاعاتى تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص):

"... شناسايى خط اول عراق در ارتفاع 350 شاوريه تا پشت خط دشمن در اين منطقه، به طور كامل توسط ما انجام شده بود كه ديديم حاج احمد آمد و گفت: برويم، ببينيم شما منطقه را تا كجا شناسايى كرده‏ايد. همراه ايشان راهى شديم و تا نقطه‏اى رفتيم. آنجا گفتيم: حاج آقا! ما تا اين جا را كاملاً شناسايى كرده‏ايم. سرى تكان داد و چيزى نگفت و با هم به عقب برگشتيم. همان شب به سراغ من آمد و گفت: برادر مرادى! آماده شو برويم جلو. همراه حاجى راه افتادم و بعد، از آخرين نقطه‏اى كه شناسايى كرده بوديم، رد شديم و همراه ايشان دو كيلومتر جلوتر رفتيم. حاج احمد گفت: حالا كه تا اين جا آمديم، خوب است با موقعيت اينجا هم آشنا بشويم...
حاجى خيلى سر نترسى داشت. در آن شرايط حساس منطقه، ما بايد از ميان نيروهاى دشمن عبور مى‏كرديم. اين‏طور نبود كه به راحتى بتوان در عمق مواضع دشمن تردد كرد؛ اما حاج احمد با همان شجاعت و شهامت خاص خودش آمد جلو و پابه‏پاى ما بچه‏هاى اطلاعات، آن مناطق را شناسايى كرد. "

اكنون زمان دورخيز رزمندگان تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) براى ورود به عرصه مصاف حماسى فتح‏المبين فرا رسيده بود؛ حمله‏اى كه قرار بود از چهار جبهه به مواضع دشمن آغاز شود؛ جبهه نصر، جبهه فتح، جبهه قدس و جبهه فجر. به منظور هدايت عمليات در هر يك از اين جبهه‏ها، قرارگاه فرماندهى مستقلى تحت امر قرارگاه مركزى كربلا در نظر گرفته شده بود. مسؤوليت فرماندهى قرارگاه عملياتى نصر را سردار سلحشور سپاه اسلام حسن باقرى و سرهنگ حسين حسنى سعدى بر عهده داشتند و وظيفه خطير فرماندهى قرارگاه فرعى نصر 2، شامل محورهاى شاوريه، تپه چشمه و محور بلتا، به حاج احمد متوسّليان و سرهنگ فرض‏اللَّه شاهين‏راد فرمانده تيپ‏2 لشكر 21 حمزه‏u ارتش واگذار شده بود. براى توصيف منطقه عملياتى محول شده به تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) در جبهه نصر بايد گفت كه اگر بنا به فرض، جبهه شاوريه تا تپه چشمه و ارتفاعات ابوصليبى خات را بتوان به شكل يك نيم دايره هلالى در منطقه غرب دزفول در نظر گرفت، در مركز اين هلال فرضى، تپه‏هاى استراتژيك على گره زد قرار داشتند. اين ارتفاعات، محورهاى 350 شاوريه، تپه چشمه و بلندى‏هاى ابوصليبى خات را به خوبى از حيث ديد و تير دشمن پوشش مى‏دادند.
سپاه چهارم ارتش عراق، تنها بر روى ارتفاعات على گره زد، حدود 180 قبضه توپ با كاليبرهاى مختلف مستقر كرده بود و شهرهاى دزفول و شوش از اوايل جنگ تا به آن زمان، آماج گلوله‏باران ممتد همين حجم متراكم توپ‏هاى دشمن بودند. برنامه‏ريزى عمده حاج احمد براى كار در اين جبهه، دست زدن به يك مانور غير متعارف [دور زدن و نفوذ در عمق مواضع دشمن در جناحين آن‏] بود؛ يعنى اعزام سه گردان از تيپ 27 محمد رسول‏اللَّه‏(ص) به عمق اين هلال فرضى و تصرف واحدهاى توپخانه و آتشبار سنگين دشمن بر روى ارتفاعات على‏گره زد. اگر اين مانور پيچيده و حساس با موفقيت به اجرا در مى‏آمد، در مرحله بعد و با آغاز يورش سرتاسرى، رزمندگان اسلام بدون مواجه شدن با حجم مهلك و سنگين آتش توپخانه‏اى عراق مى‏توانستند به راحتى خود را به مواضع و استحكامات قواى دشمن در منطقه برسانند. حاج احمد درباره علت اتخاذ چنين تدبيرى گفته است:

"... با توجه به تجربياتى كه قبلاً به دست آمده بود، ما هيچ موقع قادر نبوديم كه به صورت حمله رو در رو با دشمن بجنگيم. هر موقع كه رو در رو شديم، تلفات زياد و سنگينى داديم و دشمن توانسته بود تهاجم ما را شكست بدهد. روش كار عراق هم از اين قرار بود كه مى‏آمد و نيروهاى غير كيفى خودش را در حجمى محدود، جلو مى‏گذاشت و به اصطلاح در خط مقدم روبروى ما مى‏چيد و بعد از آن هم كه ما حمله مى‏كرديم، درگير مى‏شديم و آن‏جا خط دشمن را مى‏گرفتيم، عراق با حجم انبوه آتش توپخانه و حملات واحدهاى تانك خودش دست به كار مى‏شد، پشت سر هم به ما پاتك مى‏زد و مواضع ما را داغان مى‏كرد.
به همين دليل روال حملات خودمان را بر اين منوال گذاشتيم كه در اين عمليات - فتح‏المبين - ما به اصطلاح از رو به رو با آنها درگير نشويم. سعى ما بر اين بود كه يا از پهلو به آنها بزنيم، يا از پشت. "

هم از اين رو بود كه به دستور حاج احمد، محسن وزوايى - فرمانده گردان حبيب - رضا چراغى - فرمانده گردان حمزه - و حسين قجه‏اى - فرمانده گردان سلمان - به اتفاق تنى چند از كادرهاى اين سه گردان، شناسايى منطقه على‏گره زد را در دستور كار خويش قرار دادند. مسير منتهى به ارتفاعات مزبور، در برخى نقاط، فوق‏العاده صعب‏العبور مى‏شد؛ ضمن آن كه مستلزم پياده‏روى زيادى در عمق مواضع دشمن به مسافت كلى 20 كيلومتر نيز بود. با اين همه، وزوايى، قجه‏اى، چراغى و همرزمان قهرمان آنان، تمامى اين مشقات را به جان خريده و براى شناسايى منطقه به آن‏جا رفته بودند. آنان 24 ساعت متمادى به همراه حاج احمد در پاى ارتفاعات على گره زد ماندند و وضعيت منطقه و تحركات دشمن را در آن‏جا به دقت زير نظر گرفتند تا براى شب حمله كاملاً نسبت به هدف توجيه باشند.
صبح روز جمعه، 21 اسفند سال 1360، پادگان دو‌كوهه حال و هواي ديگري يافت. انبوه رزمندگان تيپ 27 محمد رسول‌الله صَلَّي‌الله عَلَيه وَ اله وَ‌سَلَّم، در قالب 9 گردان منظم و حاضر به رزم، عازم ميدان صبحگاه پادگان شدند. در پيشاپيش هر گردان، سيماي مصمم و نوراني دلاورمرداني را مي‌شد ديد كه كوهستان‌هاي پا بر جاي غرب. به ايمان راسخ آنان و خورشيد گردون نشين خوزستان، به همت بلندشان غبطه مي‌خورد. تيپ 27 محمد رسول‌الله صَلَّي‌الله عَلَيه وَ اله وَ‌سَلَّم در اوج آمادگي،‌با تمامي عده و عُده الهي خود، قدم به ميدان صبحگاه دوكوهه مي‌گذاشت.
گردان سلمان فارسي و سردار رشيد آن حسين قجه‌اي؛ گردان انصار الرسول صَلَّي‌الله عَلَيه وَ‌اله وَ سَلَّم و علمدار دلاورش، اسماعيل قهرماني؛ گردان حمزه سيد‌الشهدا و سردار روشن ضميرش رضا چراغي؛‌گردان مالك اشتر و فرمانده غيورش محمد شهبازي؛‌گردان عمار ياسر و سردار دشمن‌شكن آن علي‌اكبر حاجي‌پور، گردان ابوذر غفاري و فرمانده سلحشور آن مصيب مير سجادي، گردان مسلم‌بن عقيل و فرمانده تيزتك آن حبيب‌الله مظاهري، گردان بلال حبشي و فرمانده شجاع آن احمد صالحي و…
سرانجام نهمين گردان؛ گردان حبيب‌بن‌مظاهر و پرچمدار صف‌شكن آن،‌محسن وزوايي، از پي يكديگر، زمين صبحگاه دوكوهه را به قدوم مبارك خويش مزين كردند.
پس از تلاوت آياتي چند از كلام‌الله مجيد، سردار محسن رضايي ـ فرمانده كل وقت سپاه ـ طي بياناتي رزم‌آوران را به تقويت پيوند معنوي با خداوند و صبر و شكيبايي تا فرا رسيدن زمان مناسب جهت آغاز عمليات دعوت كرد. سخنان فرمانده كل سپاه با تكبير توفنده رزمندگان استقبال شد. سپس فرمانده قهرمان تيپ 27 محمد رسول‌الله صَلَّي‌الله عَلَيه وَ اله‌وَ سَلَّم حاج احمد متوسليان پشت ميكروفون قرار گرفت و مژده داد كه تا ساعاتي ديگر، زمان حركت نيروها از دوكوهه به سوي مناطق عملياتي فرا مي‌رسد. آسمان دوكوهه از طنين بانگ تكبير و تهليل ملائك خاكي‌پوش خداي خميني(ره) به لرزه درآمد. و در سيماي منور حاج احمد، حاج همت، حاج محمود شهبازي و ديگر دريادلان تيپ 27، گلخنده‌شادي، قرين گلاب گريه شوق گشته بود.
ساعتي بعد،‌چندين هلي‌كوپتر ترابري شينوك ارتش جمهوري اسلامي، بر زمين صبحگاه فرود آمد و همزمان با آن؛ چند دستگاه نفربر، ميني‌بوس و كاميون كمپرسي براي انتقال رزمندگان تيپ 27 و ديگر يگان‌هايي كه در دوكوهه حضور يافته بودند،‌عظيم‌ترين عمليات جابه‌جايي نيرو تا آن تاريخ را آغاز كردند. يكي از رزمندگان تيپ 27 محمد رسول‌الله صَلَّي‌الله عَلَيه وَ اله وَ سَلَّم از آن روز به يادماندني مي‌گويد:

"… نيروهاي تيپ را توسط چندين دستگاه نفربر از دوكوهه كندند و به منطقه عملياتي آوردند. همان جا چادر زديم و مستقر شديم. به دستور حاج احمد، تمام تداركات و تشكيلات، حتي ستادهاي تيپ، مثل كارگزيني و پرسنلي، از دوكوهه به جلو منتقل شدند. به اين ترتيب، ارتباط عناصر تيپ، بيشتر و فعال‌تر شد. طي چندين جلسه، مسؤولان گردان‌ها، گروهان‌ها و دسته‌ها ضمن معارفه و انتقال تجارب به همديگر توانستند با هم ارتباط خوبي برقرار كنند. از طرف ديگر، اين انتقال نيروها باعث شد تا آنها با مناطقي كه بايد در زمان عمليات در آنجا كار مي‌كردند،‌از نزديك به خوبي آشنا شوند. "

در همين ايام است كه پس از هماهنگي با فرماندهي قرارگاه عملياتي نصر سردار حسن باقري، به دستور حاج احمد، مقر قرارگاه فرعي نصر 2 و مركز ستاد فرماندهي تيپ 27 محمد رسول‌الله صَلَّي‌الله عَلَيه وَ اله وَ سَلَّم در ارتفاع 350 شاوريه استقرار مي‌يابد و جلسات فشرده توجيهي براي رده‌هاي مختلف فرماندهي، يكي پس از ديگري برپا مي‌شود.

"… مقر قرارگاه نصر 2، فاصله چنداني با خط مقدم نداشت. سنگر آن، روي ارتفاع 350، بالاي چادرهاي گردان انصار مستقر شده بود. روي قله بزرگ 350، يك سنگر هفت ـ هشت متري احداث كرده بودند كه كل تجهيزات مخابراتي و تشكيلات فرماندهي تيپ 27 و تيپ 58 تكاور و تيپ 2 ارتش و خود حاج احمد، حاج همت، حاج محمود شهبازي، سرهنگ شاهين‌راد و سرهنگ علي‌ياري با رابط‌ها و مسؤولان ستادي تيپ‌ها در آنجا حضور داشتند. "

مقر تاكتيكي تحت امر حاج احمد با قرارگاه فرماندهي جبهه عملياتي نصر، تحت امر سردار باقري در ارتباط مخابراتي 24 ساعته بود.

"… حاج احمد كليه مسائل را به قرارگاه فرماندهي جبهه نصر منتقل مي‌كرد. يك قرارگاه مركزي هم در دزفول بود كه فرماندهان ارشد سپاه و ارتش، برادر محسن رضايي و سرهنگ صياد شيرازي در آنجا حضور داشتند و آخرين اخبار و گزارش‌هاي مربوط به تحولات اوضاع در منطقه را از 4 قرارگاه نصر، فتح، قدس و فجر دريافت مي‌كردند. "

به فاصله 40 ساعت قبل از آغاز عمليات، ساعت 8 صبح روز 29 اسفند سال 1360، حاج احمد تمامي فرماندهان گردان‌هاي تيپ محمد رسول‌الله صَلَّي‌الله عَلَيه وَ اله وَ سَلَّم را جهت شركت در جلسه‌اي اضطراري،‌به قرارگاه فرعي نصر 2 فراخواند؛‌چرا كه بنا بود رزمندگان اين تيپ، نقشي حساس در نبرد گسترده فتح‌المبين ايفا كنند. در اين ميان ،‌نوك پيكان حمله تيپ را گردان حبيب‌بن مظاهر، سلمان فارسي و حمزه تشكيل مي‌دادند. براساس توجيه مانور از سوي حاج احمد اين سه گردان مي‌بايست پس از 8 كيلومتر پيشروي به موازات سنگرهاي كمين و ديگر استحكامات دشمن در ارتفاعات شاوريه، دست به كار اجراي مأموريت اصلي خويش مي‌شدند. مأموريت اصلي اين گردان‌ها عبارت بود از پيشروي در عمق 12 كيلومتري مواضع اشغالي دشمن، ضربه‌وارد آوردن از پهلوي خصم و تصرف مقر توپخانه سپاه چهارم ارتش عراق. حاج احمد بر ضرورت اجراي اصل غافلگيري تأكيد زيادي داشت. او در اين جلسه گفته بود:

"… اگر اين گردان‌ها قبل از رسيدن به تپه‌هاي كنار جاده عين خوش ـ انديمشك، يعني توي اين دشت باز 8 كيلومتري درگير بشوند، احتمال اينكه حتي 30 درصد نيروهاي آنها هم بتوانند به جاده برسند، ضعيف است. حتي بعد از رسيدن آنها به جاده هم، درگيري؛ 50 درصد از گردان‌ها تلفات مي‌گيرد. به خاطر همين مسائل، اصل غافلگيري بايد صد در صد اجرا شود. "

اين جلسه، پس از 4 ساعت بحث و فحص مستمر، به نماز جماعت ظهر متصل شد. ساعت 2 بعد‌ازظهر، از طريق فرماندهي كل جبهه نصر به حاج احمد ابلاغ شد كه نيروهاي تيپ 27 بايد براي حمله در همين شب آماده شوند. حاج احمد نيز ضمن فراخواني فرماندهان گردان‌ها، دستور آماده‌باش صددرصد براي عمليات را به آنان صادر كرد. تا آخرين دقايق شب، همه بي‌تاب و مشتاق، منتظر صدور فرمان حمله بودند؛ اما… سرانجام دستور لغو عمليات ابلاغ شد!
علت اتخاذ اين تصميم، تك سنگين سپاه چهارم ارتش عراق به استعداد 3 تيپ تقويت شده زرهي به جبهه شوش بود كه درگيري بسيار سهمگيني را در محور جبهه فجر به وجود آورد. اين حمله كه دشمن آن را با هدف به تأخير انداختن عمليات تهاجمي قريب‌الوقوع رزمندگان ايران اسلامي آغاز كرده بود، در همان نخستين ساعات درگيري، به يمن پايمردي عاشورايي رزمندگان تيپ 17 سپاه و لشكر 77 ارتش در جبهه‌فجر، براي نيروهاي مهاجم عراق، بدل به شكستي هولناك شد. به راستي علت صدور مكرر فرمان حمله و از پس آن لغو عمليات در آخرين روزهاي اسفند سال 1360 ريشه در چه حوادثي داشت؟ بهتر است حكمت باطني نهفته در پس ظاهر اين وقايع دلهره‌آفرين را در روايت حاج احمد از اين ماجرا باز جوييم. او مي‌گويد:

"… تاريخ آغاز عمليات كاملاً مشخص بود. يعني همه روي اين اصل متفق بودند كه آغاز عمليات بايد قبل از عيد 1361 باشد. روز 25 اسفند اولين فرصت مناسب براي اجراي حمله بود. بعد شروع حمله 48 ساعت به تعويق افتاد. يعني شد روز 27 اسفند. مجدداً حمله را به تعويق انداختند و علت اين تأخير عدم آمادگي تعدادي از قرارگاه‌هاي فرماندهي جبهه‌ها در رابطه با ادغام واحدهاي سپاه و ارتش بود. در تاريخ 29 اسفند هم باز خبر رسيد كه احتمال عمليات خيلي زياد است… به تعويق افتادن مكرر آغاز حمله از طرف ما باعث شده بود كه عراق، قدرت عمل پيدا كند و براي اينكه نيروهاي ما را در منطقه تجزيه كند، نيروهاي خودش را جمع كرد و از يك نقطه وارد كار شد. آن نقطه، جبهه شوش بود.
وقتي كه روز 29 اسفند برادر محسن رضايي براي درخواست استخاره پيش امام رفته بود، امام به ايشان فرموده بودند: شما مگر شك داريد؟ ايشان گفته بود:‌نه! به هيچ‌وجه شك نداريم. امام هم به برادر محسن گفته بودند:‌پس برويد به كارهايتان برسيد. شك هم به دلتان راه ندهيد،‌موفق هستيد ان‌شاءالله،‌ما هم دعا مي‌كنيم.
اين كل جريان ماوقع بود كه بعد هم برادر محسن به منطقه برگشت و همان‌روز كار ما شروع شد. "

تهاجم نابخردانه ارتش عراق به جبهه شوش در نهايت موجب گرديد كه نيروهاي حاضر به رزم سپاه اسلام، سرعت بيشتري در فعاليت بي‌وقفه خود براي آغاز حمله بزرگ فتح به خرج دهند.
مقارن ساعت 10 صبح روز يكشنبه اول فروردين ماه 1361، بار ديگر حاج احمد فرماندهان سه گردان سلمان، حبيب و حمزه را به قرارگاه فرعي نصر 2 احضار كرد تا براي آخرين بار،‌آنان را به جزييات مأموريت فوق‌العاده خطيرشان توجيه كند. از آنچه در اين ديدار معنوي ميان حاج احمد و شهيدان چراغي، قجه‌اي و وزوايي گذشت، هيچ نمي‌دانيم.
مقارن ساعت 3 بعدازظهر، نيروهاي گردان حبيب، سوار بر نفربرها، به محل تجمع منتقل شدند. در آنجا شهيد وزوايي، طي سخناني كوتاه، سرخط‌هاي اصلي مأموريت محوله به گردان حبيب را براي نيروهاي اين گردان شرح داد و پس از توجيه كامل آنان،‌همگي سوار بر نفربرها، روانه خط اول جبهه شدند. فرماندهان گردان‌هاي سلمان و حمزه نيز، يگان‌هاي خود را توجيه و پشت خط مقدم مستقر كرده بودند.
ساعت 7 بعدازظهر، گردان حبيب به دامنه‌محور "بلتا " رسيد و رزمندگان پس از اداي نماز مغرب و عشاء،‌مشتاق و ملتهب، به انتظار صدور دستور پيشروي نشستند.
ساعت 30/10 دقيقه شب، صداي پرصلابت حاج‌احمد از بي‌سيم قرارگاه شنيده شد كه به رزم‌آوران حبيب، و دو گردان حمزه و سلمان دستور آغاز پيشروي را ابلاغ كرد. محسن وزوايي، خود پيش‌تر به همراه عناصر اطلاعات تيپ، مسير ستون‌كشي شبانه را چند بار طي كرده بود،‌اما تردد يك اكيپ كوچك شناسايي كجا و حركت يك ستون 1200 نفري كجا؟! حتي اگر سر و صداي ناشي از برخورد اسلحه و تجهيزات نيروها را هم در نظر نگيريم، تنها صداي سر قدم‌هاي بلند يكهزار و دويست جفت‌پاي پوتين‌پوش رزم‌آوران بر بستر شني رودخانه‌فصلي، خود غوغايي به پا مي‌كرد كه در آن خاموشي ظلماني دشت شب‌زده، از مسافت چند كيلومتري به خوبي شنيده مي‌شد.
در همين اثناء ستون نيروها به سنگرهاي كمين دشمن نزديك شد. حوالي ساعت 11 شب، گردان حبيب از خط اول دشمن با موفقيت عبور كرد. به صلاحديد حاج احمد، نقطه كمكي براي جهت‌يابي و ادامه‌پيشروي گردان حبيب در عمق 8 كيلومتري دشت، تپه‌اي تعيين شده بود كه آن را تپه تانك نامگذاري كرده بودند. اين در حالي بود كه گردان‌هاي سلمان و حمزه در دو سوي تپه تانك و تپه پياده مستقر شده، منتظر رسيدن گردان حبيب و ادامه پيشروي بودند. پس از يك ساعت پيشروي در دل دشت، بر اساس محاسبات قبل، ستون نيروهاي حبيب قاعدتاً بايستي به تپه تانك مي‌رسيد، اما…

"… هنوز دشت را به نيمه نرسانده بوديم كه بلدچي گردان آمد و گفت: راه را گم كرده‌ايم! وسط آن دشت بزرگ كه هيچ طرف آن معلوم نبود، سرگردان شديم. ولوله‌عجيبي در بچه‌هاي گردان افتاد… ".

گردان حبيب، ساعتي پيش از آغاز عمليات سراسري، در عمق مواضع دشمن گم شده بود! حتي اعزام تيم‌هاي شناسايي به اطراف نيز، گرهي از اين كار فرو بسته باز نكرد. لحظات به سختي سپري مي‌شدند. به ناچار محسن وزوايي جهت كسب تكليف از حاج احمد،‌با قرارگاه فرعي نصر 2 تماس گرفت.

"… بعدها حاج احمد مي‌گفت: ما پشت بي‌سيم منتظر بوديم گردان حبيب به منطقه برسد و نتيجه را به ما اعلام كند. يك وقت شنيديم محسن مي‌گويد؛ حاجي! ما هدف را گم كرده‌ايم، تپه تانك را پيدا نمي‌كنيم. حالا هم نمي‌دانيم كجا هستيم تا موقعيت خودمان را به شما اعلام كنيم. "

به فاصله طرفه‌العيني، خبر گم شدن گردان حبيب، به بالاترين رده‌هاي فرماندهي عمليات رسيد. به روايت يكي از فرماندهان ارشد سپاه:

"… اين خيلي خطرناك بود كه نيرويي به استعداد 1200 نفر، در شرايطي كه از خط اول دشمن هم گذشته و در وسط نيروهاي دشمن قرار گرفته، حالا به هدف نرسد. قرارگاه فرماندهي جبهه نصر و به تبع آن ،‌قرارگاه كربلا، مركز فرماندهي مشترك سپاه و ارتش، با نگراني به صورت مستمر اين مسأله را پي‌گيري مي‌كردند. در آن دل شب، بي‌سيم‌هاي قرارگاه فرعي نصر 2 حتي يك لحظه هم خاموش نبودند. همه از حاج احمد مي‌پرسيدند: بالاخره نتيجه چه شد؟… در آن شرايط مضطرب كننده، حاج احمد فقط يك جواب كوتاه براي اين پرسش‌ها داشت. او مي‌گفت: ان‌شاءالله به هدف مي‌رسند. به زودي ما خبرش را به شما مي‌دهيم. "

با گم شدن گردان حبيب، سرنوشت كل عمليات به خطر افتاده بود. در اوج نگراني رزم‌آوران، محسن وزوايي به گوشه‌اي رفت، تكبيره‌الاحرام گفت و به نماز ايستاد. دوركعت نيايش. دو ركعت حضور.
پس از سلام نماز،‌دست به درگاه بنده‌نواز كارساز دراز كرد و با نهايت تضرع، مناجاتي آتشناك به محضر خير‌الناصرين عرضه داشت.
يكي از خبرنگاران مجله اميد انقلاب كه خود در جمع رزمندگان گردان حبيب حضور داشت، در گزارش اين واقعه نوشته است:

"… برادر محسن دست به دعا برداشت و گفت:‌خدايا! الان تمام مردم ايران چشم‌انتظارند. مادران و پدران شهدا در التهابند. قلب امام، نگران اين حمله است. در اين حمله، نه آبروي ما بندگان حقيرت، كه آبروي اسلام در ميان است. خدايا! اگر مي‌داني كه نيت‌هاي ما خالص و فقط براي توست. ياري‌مان كن، راه را نشانمان بده. خدايا! تو براي موسي عَلَيه‌السَّلام دريا را شكافتي و راهش دادي. تو براي محمد صَلَّي‌الله عَلَيه وَ اله وَ سَلَّم غاري را قرار دادي و به امر تو عنكبوت بر درگاه آن تار تنيد. خدايا! ما كوچكتر از آنيم كه درخواست كنيم براي ما كاري انجام بدهي. خداوندا! تو را به حق امام زمان (عج)، تو را به حق نايبش خميني، تو را به حق حسين عَلَيه‌السَّلام كه ما به خونخواهي او قيام كرده‌ايم، قسمت مي‌دهم ما بندگان حقير وضعيف را از اين درماندگي نجات‌ببخش! ".

اين حالت دعا و تضرع در قرارگاه فرعي نصر 2 نيز به وجود آمده بود. حاج احمد خود بعدها از آن لحظات معنوي اين گونه روايت مي كند:

« برادرها دل‌شكسته شدند. رفتند گوشه‌اي دنبال دعا و تضرع به درگاه خداي متعال،‌تا شايد فرجي حاصل بشود. من هم به خدا عرض كردم؛ خدايا! آيا تو رضا مي‌دهي كه فردا بر بستر اين رود فصلي، جويي از خون بچه‌ها جاري بشود؟ تو كه اين را نمي‌خواهي، پس خودت اين گره را از كار ما باز كن! ".

محسن وزوايي، پس از سجده‌شكر بر خاك دشت شب‌زده. قد راست كرد و به سوي نيروهاي گردان بازگشت. شهيد بزرگوار عمران پُستي در خاطرات خود از آن شب گفته است:

"… بعد از مدتي برادر وزوايي آمد گفت: برادرها…! ستون را عقب، جلو كنيد. يك مسيري مشخص كرد و گفت:‌از اين طرف حركت كنيد. ما راه افتاديم و به همان مسير ادامه داديم. دشت وسيعي جلوي ما قرار داشت. نمي دانستيم به كدام طرف مي‌رويم؛ اما گويي يك‌هاتف غيبي به ما مي‌گفت؛ به راهي كه مي‌رويد مطمئن باشيد. "

پس از يك ساعت پيشروي ستون نيروها، به ناگاه از دل سياهي شب، شبح بزرگي نمايان شد… "تپه تانك " بود!

"… در قرارگاه فرعي نصر 2، صداي پرطنين محسن وزوايي را از پشت بي‌سيم شنيديم كه خطاب به حاج احمد مي‌گويد:‌حاج‌آقا!… راه را پيدا كرديم… رسيديم به تپه تانك! همه از خوشحالي بال درآورده بوديم. بي‌اختيار همديگر را بغل مي‌كرديم و از شوق اشك مي‌ريختيم، اما حاج احمد خيلي آرام بود. چه آن وقت كه خبر گم شدن گردان را دريافت كرد، و چه حالا كه به ياري خدا بچه‌ها راه را پيدا كرده بودند، سوزني مستأصل نشده بود. فقط يك نفس عميقي كشيد و با يك تبسم مليحي زير لب گفت: خدايا، شكرت! ".

به جرأت مي‌توان گفت كه در طول دفاع مقدس، يكي از بارزترين جلوه‌هاي امداد الهي به رزمندگان اسلام در آن شب تجلي يافت. حقيقتي كه موجب شد تا سردار شهيد حاج همت در تحليل خود در مورد مجموعه عمليات دفاع مقدس بگويد:

"… اصلاً اسم فتح‌المبين را نبايد عمليات نظامي گذاشت. اين حمله با آن شوق روحاني و آن عظمت معنوي‌اش در آينده به هيچ‌وجه نبايد به عنوان يك عمليات نظامي محسوب شود! ".

تجلي عيني اين شوق روحاني و عظمت معنوي نبرد فتح‌المبين، تنها در اين واقعه شگفت خلاصه نمي‌شود. اين ماجرا حكمت باطني ديگري هم داشت. به گفته يكي از عناصر اطلاعات تيپ 27:

"… اين گم كردن راه،‌چندان هم بي‌حكمت نبود. از آنجايي كه اين عمليات را خداوند هدايت مي‌كرد، ديديم كه با گم شدن بچه‌هاي گردان حبيب، عملاً مسافت مسير پيش‌بيني شده به نصف آنچه كه بايد طي مي‌شد تقليل پيدا كرد. نيروهاي محسن وزوايي از يك جاهاي مي‌روند كه اصلاً براي همه ناآشنا بود و خيلي زودتر از زمان پيش‌بيني شده، به پاي تپه‌هاي علي گره زد رسيدند!