دوبیتی های زیبا
ارسال شده: سهشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۹, ۹:۴۶ ق.ظ
به قلبم سوره کوثر نوشتند
دلم را بنده قنبر نوشتند
به کوی عاشقی، در لوح سینه
صد و ده مرتبه حیدر نوشتند
از یاد علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوتهی آزمایش حق
از نمرهی بیست، صد گرفتیم
گاهت مىكند آتش فشانى
مرا سوى هلاكت مىكشانى.
ـ ولى پروانه كى از شعلهى شمع
شكايت كرده با آتشنشانى؟
جوال سيم و زر مىخواهم امشب
كليد قفل و در مىخواهم امشب
دلم تنگه براى كوه و صحرا
خدايا بال و پر مىخواهم امشب
ای عشق به درد تو سری میباید ..... صید تو زمن قویتری میباید
من مرغ به یک شعله کبابم، مگذار ...... این آتش را سمندری میباید
دگر گوشی به آغوش درم نیست صدای آشنای باورم نیست
بغیر از لاشه ی پوشیده دل درین خانه کسی هم بسترم نیست
آراسته آمد و چه آراستنی
پیراسته زلف خود چه پیراستنی
بنشست به می خوردن و برخاست به رقص
به به چه نشستنی چه بر خاستنی
به هرسویی صدایی بی صدایی است ......... دل درد آشنای من هوایی است
درین ویرانه رستای نگاهم ........... جهانی را هوای کد خدایی است
حتی اگر از غم جفا پیر شود
لعنت به دلم اگر زتو سیر شود
***
آنقدر برای تو غزل خواهم گفت
تا قصه عشق ما جهانگیر شود
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را
عقل پرسيد که دشوارتر از مردن چيست؟
عشق فرمود،فراق از همه دشوارتر است
من گر ز پا بيفتم، درمان درد من اوست
درد آن بود كه از پا، درمان من بيفتد
ناله كردم آفتاب اي آفتاب
بر گل خشكيده اي ديگر نتاب
تشنه لب بوديم او ما را فريفت
در كوير زندگاني چون سراب
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
دلم را بنده قنبر نوشتند
به کوی عاشقی، در لوح سینه
صد و ده مرتبه حیدر نوشتند
از یاد علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوتهی آزمایش حق
از نمرهی بیست، صد گرفتیم
گاهت مىكند آتش فشانى
مرا سوى هلاكت مىكشانى.
ـ ولى پروانه كى از شعلهى شمع
شكايت كرده با آتشنشانى؟
جوال سيم و زر مىخواهم امشب
كليد قفل و در مىخواهم امشب
دلم تنگه براى كوه و صحرا
خدايا بال و پر مىخواهم امشب
ای عشق به درد تو سری میباید ..... صید تو زمن قویتری میباید
من مرغ به یک شعله کبابم، مگذار ...... این آتش را سمندری میباید
دگر گوشی به آغوش درم نیست صدای آشنای باورم نیست
بغیر از لاشه ی پوشیده دل درین خانه کسی هم بسترم نیست
آراسته آمد و چه آراستنی
پیراسته زلف خود چه پیراستنی
بنشست به می خوردن و برخاست به رقص
به به چه نشستنی چه بر خاستنی
به هرسویی صدایی بی صدایی است ......... دل درد آشنای من هوایی است
درین ویرانه رستای نگاهم ........... جهانی را هوای کد خدایی است
حتی اگر از غم جفا پیر شود
لعنت به دلم اگر زتو سیر شود
***
آنقدر برای تو غزل خواهم گفت
تا قصه عشق ما جهانگیر شود
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را
عقل پرسيد که دشوارتر از مردن چيست؟
عشق فرمود،فراق از همه دشوارتر است
من گر ز پا بيفتم، درمان درد من اوست
درد آن بود كه از پا، درمان من بيفتد
ناله كردم آفتاب اي آفتاب
بر گل خشكيده اي ديگر نتاب
تشنه لب بوديم او ما را فريفت
در كوير زندگاني چون سراب
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت