صفحه 1 از 1

سجیل آتش

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۲۱ ق.ظ
توسط javadfakoori
شکار غزال:


تصویر



هلیکوپتر غزال:





تصویر

آن روز 9 ساعت پرواز عملیاتی داشتیم و از نظر پروازی رکورد جدیدی زده بودیم . برای آنکه زمان را از دست ندهیم حتی هلی‌کوپتر را بدون آنکه خاموش کنیم سوخت می زدیم و بلافاصله به پرواز در می آمدیم. من لیدر تیم بودم و سرهنگ بدیع همدانی همراه من بود.مأموریتمان نجات خلبانان ساقط شده بود و در ضمن هلی‌کوپترهای کبرا را نیز هدایت می کردیم .همه پروازهای ما موثر بود چرا که دشمن در منطقه فتح المبین در دشت باز قرار گرفته بود و ما در هر سوتی پرواز تعدادی از ادوات و تجهیزات آنها را منهدم می کردیم و افراد دشمن را به کام مرگ می فرستادیم .
چیزی به غروب خورشید نمانده بود، عملاّ آخرین پرواز روز را انجام می دادیم . از منطقه "مولاب" به پرواز در آمدیم و مسیری را که صبح، در چهار دقیقه طی کرده بودیم ، به علت عقب نشینی دشمن ده دقیقه طول کشید. یکی از هلی‌کوپترهای کبرا که حامل موشک "تاو" بود همراه ما بود و توسط سرهنگ بابی و سرهنگ فضل ا... مشهدی هدایت می شد . ما در حین درگیری از دو طرف مورد هجوم دشمن بودیم. از طرفی پدافند وسیع زمینی عراق به ما تیراندازی می کرد و از آسمان هم هواپیماهای عراقی تلاش می کردند ما را از حرکت باز دارند. در چنین شرایطی، در حین اجرای عملیات هر دو طرف را زیر نظر داشتیم که مورد هجوم ناگهانی دشمن قرار نگیریم .
بابایی و مشهدی مشغول شکار تانکها بودند که ناگهان رادیو به صدا در آمد و فضل ا... مشهدی گفت:
- بچه ها مراقب باشید! پشت سر تانکها دو فروند هلی‌کوپتر دیدم.من بلافاصله محلی را که مشهدی اشاره کرده بود زیر نظر گرفته و متوجه شدم که دو فروند غزال عراقی حرکتهای دورانی انجام می دهند. این حرکت معنایی جز این نداشت که ما پس از انجام عملیات و در حال برگشت از پشت مورد اصابت آنها قرار خواهیم گرفت و بلافاصله با هلی‌کوپتر موشک انداز هماهنگ کرده و قرار شد که همزمان با شکار تانکها به سوی هلی‌کوپترهای عراقی نیز یورش ببریم .
در آن هنگام هلی‌کوپترمشهدی و بابایی فقط دو فروند موشک "تاو " داشت و باید خیلی دقت می کردند تا موشکها هدر نرود.بابایی با هماهنگی مشهدی اولین موشک را به سوی یکی از هلی‌کوپترهای عراقی شلیک کرد .موشک از هلی‌کوپترجدا شد و من با نگاهم مسیر موشک را به دقت دنبال می کردم. موشک رفت و رفت و در وسط هلی‌کوپترعراقی به هدف نشست و تلی از آتش از آسمان به زمین افتاد.
در آن لحظه آرزو کردم ای کاش یک تیم فیلمبرداری در هلی‌کوپتر ما حضور داشت و از این صحنه افتخار آفرین فیلم می گرفت.
هلی‌کوپتر دومی با دیدن این وضع در امتداد خاکریز شروع به فرار کرد.بابایی و مشهدی به دنبال آن پرواز کردند.خدمه تانکها و ضدهوایی با دیدن هلی‌کوپتر از پشت سلاحهای خود بیرون پریده و شروع به دویدن کردند. من با دیدن این وضعیت از روی تانک های عراقی عبور کرده و به دنبال هلی‌کوپتربابایی و مشهدی پرواز کردم.
برای آنکه بتوانم صحنه درگیری هلی‌کوپتر کبرا با هلی‌کوپتر عراقی را به خوبی تماشا کنم کمی اوج گرفتم. هلی‌کوپتر کبرا خودش را به پشت سر هلی‌کوپتر غزال رساند. هلی‌کوپتر عراقی به صورت مارپیچ پرواز می کرد تا مورد هدف قرار نگیرد. هلی‌کوپتر کبرا با حوصله و صبر زیاد بدون اعتنا به نیروهای عراقی که در زیر پایمان بودند خود را به هلی‌کوپتر غزال نزدیکتر کرده و موشک را رها کرد. موشک پس از شکافتن هوا به بدنه هلی‌کوپتر غزال خورد و آن را نیز به تلی از آتش تبدیل کرد.
پس از انجام این عملیات از روی نیروهای عراقی دور زدیم و به طرف پایگاه خود "مولاب " به پرواز در آمدیم.آفتاب آخرین تشعشع خود را به روی زمین می پاشید و تاریکی با اصرار خود را به زمین تحمیل می کرد.
از لحظه ای که ما هلی‌کوپترهای عراقی را زده بودیم تا آن هنگام که در حال فرود در پایگاه مولاب بودیم بیش از بیست دقیقه می گذشت. با خود گفتم فردا باید برای رسیدن به نیروهای عراقی زمان بیشتری صرف کنیم چون حتما تا آن موقع نیروهای عراقی باز هم عقب نشینی کرده و از ما دورتر خواهند شد.

"سرهنگ خلبان حسن فرحی خواه"


______________________________________________________________________________________________________________________


یک اتفاق:

تصویر
روز دوم عملیات فتح المبین به ما مأموریت داده شد تا با هلی‌کوپتر شنوک رزمندگان را به دشت عباس انتقال دهیم. پس از پیاده کردن نیروها در منطقه تعیین شده ، در راه بازگشت با توجه به اینکه در ارتفاع پایین پرواز می کردیم متوجه دو گروه شدم که با هم درگیر شده بودند – این درگیری بیشتر شبیه جنگهای قبیله ای بود و حال و هوای نظامی نداشت- بلافاصله گردش کردم و هلی‌کوپتر را در محل مناسبی به زمین گذاشتم. برای آگاهی از کم و کیف قضیه یکی از پرسنل پروازی را به محل درگیری فرستادم.
دقایقی بعد او خبر آورد که تعدادی از کارمندان فنی که همراه یکی از لشکرهای عراقی بوده اند با فرار نظامیان عراقی، توسط رزمندگان محاصره شده اند و قصد فرار دارند. او با دست نقطه ای را در دوردست نشان داد که نیروهای عراقی در حال فرار بودند و نیرویی از ما در آن حوالی نبود که جلو آنها را بگیرد. بلافاصله بلند شده و به قرارگاه آمدم و تعدادی نیروی تازه نفس سوار کردم و در مقابل نیروهای در حال فرار پیاده کردم. لحظه ای بعد آنها توانستند تعداد زیادی از عراقی ها را به اسارت در آورند. تا جایی که مقدور بود اسراء را سوار هلی‌کوپتر کردم و به قرارگاه تحویل دادم.

"سرهنگ خلبان محمد قاسم دژستان"




ادامه دارد......

Re: سجیل آتش ( خاطرات خلبانان هوانیروز)

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹, ۴:۰۰ ب.ظ
توسط javadfakoori
به خاطر یک مجروح:




 تصویر 

  فتح المبین از جمله عملیات‌هایی بود که همه حرکتها برای خدا بود. تمام ابزارهایی که به کار می رفت در راه خدا بود. در آن عملیات به نظر من تمام ملت ایران حضور و نقش فعال داشتند و در نهایت خیلی از آنان که آماده عروج بودند در همین عملیات به خدا رسیدند . از افتخارات ما دراین عملیات این بود که تجهیزات و ادوات پروازی ما در اختیار کلیه رزمندگان بود.
در آن ایام ما در اهواز مستقر و سراپا منتظر بودیم که هر مأموریتی را انجام بدهیم. هنوز آغاز صبح بود و آفتاب تمامی چتر نور خود را بر روی زمین نگسترانده بود که آخرین بازدیدهای پیش از پرواز را انجام داده و خدا خدا می کردیم دستور عملیاتی برای ما صادر شود.
سرانجام دفتر عملیات مستقر در فرودگاه ما را احضار و دستور داد به منطقه رقابیه اعزام و تعدادی از مجروحین را در اهواز تخلیه نماییم.
با توجه به آمادگی قبلی، لحظاتی بعد هلی‌کوپتر شنوک آسمان اهواز را شکافت و پس از عبور از هفت تپه وارد منطقه رقابیه شد.
وقتی از هلی‌کوپتر پیاده شدیم ساختمان متروکه ای را به ما نشان دادند و اظهار داشتند آنجا بیمارستان است. با عجله وارد ساختمان شده و با دیدن اولین پرسنل سفید پوش بهداری به شوخی گفتم:
- نکند خودمان باید بیاییم و مجروحین را داخل هلی‌کوپتر ببریم؟
- نه مجروح زیاد نیست .باید منتظر بشویم تا تعداد مجروحین زیاد بشود که ارزش پرواز با هلی‌کوپتر به این بزرگی را داشته باشد.
- نگاهی به پوتین و شلوار نظامی او که از زیر لباس سفید بهداری بیرون زده بود انداختم و داخل اتاقی که از آن صدای گفت و گو می آمد شدم. قبل از همه جوان رعنا و بلند قدی که روی برا نکارد دراز کشیده بود توجهم را جلب کرد. گردن او خون آلود بود و در همان نگاه اول مشخص بود که او از ناحیه گلو تیر خورده است .چند تن از پزشکان جوان هم دور او را گرفته بودن و گویا با دستگاهی خون را از داخل ریه او خارج می کردند.
- خود را به یکی از پزشکان معرفی کردم و اظهار داشتم اگر کمکی لازم است انجام بدهم. دکتر نگاهی به من کرد و پرسید:
- - شما به خاطر یک مجروح به اهواز می پرید؟!
- - دکتر! جان یک مجروح و صد مجروح ندارد، اگر نیاز است این مجروح به اهواز تخلیه شود پس معطل چی هستید؟
- دکتر که گویی از صحبت‌هایم احساس آرامش کرده بود ، گفت:
- این سرباز باید هر چه زودتر به اهواز برسد، شما تا چند دقیقه می توانید به اهواز برسید؟
- معمولا پرواز ما از اینجا تا اهواز 18 تا 20 دقیقه طول می کشد.
- آن وقت احتمال زنده ماندنش کم است.
- چطور؟
- اگر ما او را ده دقیقه به اهواز برسانیم، می توانیم به زنده ماندنش امیدوار باشیم.
من تأملی کردم و گفتم:
- 18 دقیقه در صورتی است که ناوبری برویم ولی اگر...
- اگر چی؟
- اگر ما میان بر بزنیم و از کنار نیروهای عراقی برویم حدود ده دقیقه طول می کشد.
- آیا ارزش این رسیک را دارد؟
- شما همه تجهیزات تخلیه خون و کیسه های خون را به هلی‌کوپتر منتقل کنید بقیه اش با من.
لحظاتی بعد صدای غرش هلی‌کوپتر سکوت منطقه رقابیه را در هم شکست و ما با سرعت تمام به طرف اهواز به پرواز در آمدیم . هنوز 8 دقیقه نگذشته بود که در مقابل بیمارستان ( هتل آستوریا ) فرود آمدیم و تیم های کمکی که از قبل آماده شده بودند به کمک این سرباز رعنا و بلند قامت اسلام آمده و او را به داخل بردند.
برای لحظاتی از داخل هلی‌کوپتر پایین آمده و به سراغ دکتر همراه رفتم. او در حالی که اشک شوق در چشمانش موج می‌زد جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت : از بابت همه چیز متشکرم.

"سرهنگ خلبان رضا پیران نژاد " 
  


  اظطراری: 


  [External Link Removed for Guests] 


  فروردین سال 1361، عملیات فتح المبین تازه شروع شده بود. من که خلبانی هلی‌کوپتر شنوک را به عهده داشتم کار جابه‌جایی نیروها به پشت خط مقدم را انجام می دادم. هواپیماهای عراقی تلاش می کردند به هر صورت ممکن جلوی این جابه‌جایی‌ها را بگیرند. لذا همیشه در کمین هلی‌کوپترهای شنوک که - بی دفاع هستند- بودند. در این مأموریت‌ها ما با هماهنگی هواپیماهای (اف-14) نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که به صورت پوشش هوایی بالای سر ما بودند پرواز می‌کردیم.
آن روز با طلوع فجر طبق معمول با 5 فروند هلی‌کوپتر شنوک کار جابه‌جایی نیروها را آغاز کردیم.مأموریت ما انتقال بیش از 300 رزمنده از اندیمشک به پشت نیروهای عراقی بود. در طول مسیر مرتب مواظب اطراف بودیم که مورد اصابت قرار نگیریم . ناگهان خلبان هواپیمای (اف-14) با کلمه رمز به ما گفت سریعا به زمینی بنشینیم . بالافاصله محلی را برای فرود انتخاب کرده و هر کدام به صورت پراکنده در گوشه ای نشستیم.هنوز آخرین هلی‌کوپتر به زمین ننشسته بود که صدای انفجار بسیار مهیبی به گوش رسید . اطراف را که جست و جو کردیم متوجه شدیم در فاصله ای از ما یک فروند هواپیما به زمین اصابت نموده و آتش گرفته است. به طرف هواپیما رفتیم ، با جنازه متلاشی شده خلبان که یک سرگرد عراقی بود روبه رو شدیم . ما توانستیم نقشه نیمه سوخته خلبان را که ارزش اطلاعاتی زیادی داشت از جیب او بیرون بیاوریم . با دیدن این صحنه در دل به خلبانان قهرمان نیروی هوایی آفرین گفتم که این گونه ما را در پوشش هوایی کمک و یاری می دهند.  تصویر  
"سرتیپ2 خلبان، منوچهر رزمخواه " 

  دارد.....