هجوم زمان به حماسه؛ هفت نکته درباره جنگ
ارسال شده: یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۹, ۴:۴۲ ب.ظ
فرشاد مهدیپور</CREATOR>
29سال قبل، درست در همین روزها، واقعهای در تاریخ آغاز شد که برخی آن را نعمت و دیگرانی نقمت خواندندش؛ و بر سر هر کدام از آن دو تعبیر و معنا که باشیم باید نام آن واقعه را دیگرگونه برگزینیم.
جنگ هشت ساله یا دفاع مقدس؟ اولی نعمتی را نشان میدهد که هشت سال میبارید و نمیفهمیدیم؛ چنان که ماهی در آب؛ و دومی تا حدی نقمتی را که ما به ناچار و فشار زمانه و زور هیولاها در آن فرو افتاده بودیم و باید میماندیم و از خود دفاع میکردیم. گامهایی نه از سر اختیار و آگاهی، بلکه پذیرش اجبار.
دفاع، حالتی سرخورده و فروخورده دارد ـ چنان موضعی پایین دست ـ آن هم برای انقلابیترین مردمان تاریخ، که گرچه کمتر در فکر کشورگشایی بودهاند، اما هیچگاه خود را در موضع استضعاف ندیدهاند. آنچه در اواخر تابستان 59 آغاز شد و تا اوایل تابستان 67 نیز سایهاش بر سر این ملک گسترده بود، جنگ بود؛ جنگی تمام عیار و مقدس.
اینکه چنین سخن از جنگ رانده میشود، نه تمجید از خونریزی است و نه خونخواهی ـ بهویژه در زمانهای که دولت دشمن دیروز، به برادری دوستداشتنی مبدل شده است ـ بلکه حرف بر سر تبارشناسی و واژهشناسی دو مفهوم جدا از یکدیگر است. کسی سر جنگطلبی ندارد و نباید نیز داشته باشد؛ ولی مگر جز این است که جهاد جزئی از فروع دین است و در شرایطش واجب؟
جنگ ما فقط کمبود و نبود امکانات، از میان رفتن تاسیسات و شهرها، فداشدن جوانان و پیران و... نبود؛ که اگر چنین بود، چه تفاوتی میان آن با همه جنگهای معاصر وجود داشت؟ جنگ، چه شعارگونه و چه بدون شعار، تزریق هر روزه ارزشهای انقلاب درون جامعه ایران بود و به فرض عافیتاندیشی و مصلحتاندیشی، نمیتوانیم از کنار این واقعیت بگذریم که اگر امروز هم آتشها زبانه کشند، چه باک از ستیز؟ مرده آن است که پیش از رسیدن سپاه دشمن، پرچم سپید بالا برده باشد.
ایدهی صدور انقلاب، نه از راه توپ، که به وسیله پیام، روح و جان تمام پدیدآورندگانش را تسخیر کرده بود- و ان شا الله کرده است ـ جنبشی که بنای خود را بر بنیانهای فروریخته فرهنگ شاهنشاهی نهاده بود، اما در بدو پیدایش فرصت رویش و زایش تام و تمام نداشت.
انقلاب فرصتی میخواست تا بتواند محصولات و فرآوردههای فرهنگی خود را عرضه کند و این فرصت در زیر باران بمبهای بعثیها بهوجود آمده بود. هیجان جوانان انقلابی از یک سو و ضرورتهای تغییرات جدید موجب میشد اندیشههای انقلابی در کالبد جنگ جان بگیرد و به بروز و ظهور برسد. تبلور انقلاب اسلامی را فقط نباید در جنگ جستوجو کرد، اما بهراستی که جنگ تبلور کمالیافته انقلاب بود و هر آنچه از دل این چشمه میجوشید، در چهارچوب آنچه انقلاب میخواست قرار میگرفت؛ جریانی که آنچنان با انقلاب تنیده شده که شاید نتوان چندان تفاوتی میان آنها قایل شد.
جریان فرهنگ انقلابی همراه با موج بزرگ جنگ به اوج رسید و از درون نبردها و عملیاتها آنقدر حرف و نکته برای آفرینش هنری بهوجود میآمد که بسیاری ناخودآگاه خود را در قافله جرگه هنرمندان و نویسندگان میدیدند .
صرفنظر از همة مناقشات سیاسی و فرهنگی، آنچه جنگ موجب ظهور و بروز آن شده بود، نسلی از جوانان پاکباخته و عاشق بود که میخواستند هنر ناب را بیابند و از آن چشمه بنوشند، همین نقطه اشتراک، زمینهساز تولد جریانی بزرگ و فراگیر از نیروهای فکور در دامان انقلاب شد. از مهمترین وجوه ممیزه این جریان، فراتر رفتن از سطح قالبها و مقیاسهای رایج ادبی و هنری بود ـ در این اتفاق روحیه غربستیزانه فعالان جریان نیز تاثیر بسزایی داشت ـ به گونهای که به گشایش افقهایی نو در این عرصهها منجر شد و باعث شد بسیاری به این فهم و باور برسند که باید گونهای خاص را در این مقولهها بجویند.
گرچه امروز که سالیانی از جنگ میگذرد، خطری دوشادوش نواندیشی و نوگرایی، حفظ آثار جنگ را تهدید میکند؛ آفتی با هدف احتمالا افسانهزدایی از جنگ آغاز شده و امروز تن به اندیشههای ضدجنگ میساید؛ درست مانند آنچه در سایر ممالک بر سر باقیمانده بقایای جنگ آمد. سیاهنمایی، لجن پراکنی و یأس پروری در روان بخشی ازتولیدات هنری جریان یافته است و مدام بر طبل واقعنمایی میکوبند؛ حال آنکه سرانجام آنچه از دیدار آنها در ذهن مخاطب تهنشین میشود، چیزی جز فرار و اکراه از جنگ نیست.
این آفت از آن رو با اهمیت است که زمینهساز تصویر ایجاد شده در ذهن نسل نو، در برابر حادثه عظیم ربع قرن ایران میشود؛ که اگر درست نباشد، همه یافتهها را پنبه میکند.
حالا دیگر میتوان آسوده و سزاوار نوشت: آوینی گفته است، «زمان ما را با خود برده است» . لمحهای اندیشه نشان میدهد که زمان ما را با خود برده است وگرنه ما در همین زمان و مکان، درگیرودار جنگی هستیم که نه از آن گریزی است و نه گزیری! از جنگ با اژدهای درون گرفته تا دجال های برون.
انقلاب میخواست بر زر و زور و تزویر بتازد و جنگ تحمیل شد تا انقلاب نتواند؛ و جنگ ما به گفته حضرت روحالله، جنگ فقر و غناست. با چنین تعریفی، بازسازی و نوسازی هر روزه مفاهیم مرتبط با جنگ، ضرورتی انکارناپذیر است؛ چرا که حرکت در چنین میدان بزرگی نیازمند وجود عقبهای کوشا و داناست.
آخر هم آنکه، جنگ عرصهای بود برای نمود. حالا آنچه بر جای مانده اثبات خواستنها و توانستنهاست، با همه ضعفها و قوتها، و اگر کمی منصف باشیم ـ نه چنان مدهوش که جز زیبایی نبینیم و نه چنان منتقد که همه چیز را منفی ـ میتوانیم در میان آن به دنبال هستی جنگ بگردیم و تا آن جنگ را درنیافته باشیم، حقا که هیچ چیزی در بساطمان نیست. حقیقتی که نه در لابهلای اسامی خوش آب و رنگ و شعارهای پرطمطراق، بلکه در درک دوباره و ده باره جنگ باید آن را دید.ستاره های دنباله دار
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعبادافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
همیشه کارهاش رو با این آیه شروع میکرد
برخورد اولی که با ایشون داشتم به من گفت: شما میدونید من قبلاً ازدواج کردم و این ازدواج دوم من است؟
گفتم: نه! به من نگفته بودند.
گفت: شما باید بدونید من قبلاً با جبهه و جنگ ازدواج کردهام. شما همسر دوم من هستید.
تمام مسائل را برای من گفته بود و گفت که:
انتهای راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم، هر کجای دنیا که جنگ حق علیه باطل باشد، میروم آنجا تا شهید شوم.
وقتی که خبر شهادتش را برای ما آوردند برای من غیر منتظره نبود آمادگیش را داشتم.
+
«بچهها آقا مهدی اومده»
وقتی این خبر توی لشکر پخش میشد بچهها کیف میکردند. همه منتظر میموندند تا موقع نماز که بعدش سخنرانی کنه.
پیرو و جوان از سر و کول هم بالا میرفتند، یه بار ببیننش، تنها سخنرانی بود که همه تا آخرش مینشستند.
بعضیها هم می رفتن دم در دژبانی ساعتها زیر آفتاب مینشستند، فقط به عشق اینکه آقا مهدی رو رد شدنی ببینن.
این قدر خوشگل تو دل بچهها جا گرفته بود.
تو دنیا سابقه نداره که یه جوان بیست و سه ساله بشه فرمانده لشکر، اون هم لشکری مثل لشکر 17 علی بن ابیطالب (علیه السلام). همه میدونن هر جایی مستقر میشد زبانزد میشد، حتی عراقیها وقتی میفهمیدن لشکر 17 مستقر شده رادیوهاشون شروع میکردند به بد و بیراه گفتن. از بس ترس و وحشت برشون میداشت.
+
«معلوم نیست که فردا چه کسی شهید بشه چه کسی بمونه، ولی شما خواهید دید، ما آینده در مرزهای دیگر خواهیم جنگید، همین شما هستید که باید خودتون رو آماده کنید. ما باید اسرائیل رو از بین ببریم.»
بعد از عملیات محرم دستور اومد که تیپ 17 علی بن ابیطالب (علیه السلام) به لشکر تبدیل بشه.
جلسهای داشتیم برای تشکیل ساختار جدید.
جلسه که تمام شد به من گفت: بمون کارت دارم.
وقتی همه رفتند گفت: میخوام یه زیارت عاشورا برام بخونی.
تا شروع کردم: السلام علیک یا ابا عبدالله ...
صدای گریهاش بلند شد.
... و اصحاب الحسین الذین بذلو مهجهم دون الحسین (علیه السلام)، هنوز داشت گریه میکرد.
+
همه مقدمات عملیات انجام شده بود، همه معبرهای ما جواب داده بود، نیروها رو مستقر کرده بودیم توی خط، منتظر بودند تا شب بعد برای عملیات. همه کارها رو به راه بود.
شب که برگشتیم قرارگاه، برای استراحت، آخر شب خوابیدیم.
دم سحر بیدار شدم توی نور فانوس که فضای چادر رو کسی روشن کرده بود دیدم پتو رو زده کنار، به حالت سجده صورتش رو گذاشته روی خاک:
«خدایا من هر چی در توانم بود، هر چی بلد بودم و هر چی امکانات بود آماده کردم، از اینجا به بعدش با توست.»
+
میگفت: «بچهها قدر این زمان و شرایطی که ما در اون قرار داریم رو بدونید، همون طوری که الان ما غبطه میخوریم به حال شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا، در آینده هم انسانهایی میآیند که به حال ما غبطه میخورند و آرزو میکنند که ای کاش در زمان ما و شرایط ما بودند.»
+
اومده بود مرخصی بگیره، یه نگاهی بهش کرد: میخواهی بری ازدواج کنی؟
گفت: آره ، میخوام برم خواستگاری.
ـ خب بیا خواهر منو بگیر.
گفت: جدی میگید آقا مهدی؟
ـ به خوانوادهات بگو برن ببینن اگر پسندیدن بیا مرخصی بگیر برو.
اون بنده خدا هم خوشحال گفته بود: فرمانده لشکرمون گفته بیا خواهر منو بگیر، برید خواستگاریش ... .
بچههای مخابرات مرده بودند از خنده،
پرسیده بود: چرا میخندید؟ خودش گفت بیا خواستگاری خواهر من.
گفته بودند: آقا مهدی سه تا خواهر داره دو تاشون ازدواج کرده یکیشون هم یکی دو ماهشه.
+
چند وقتی بود مرخصی نیومده بود، خیلی دلمون براش تنگ شده بود.
وقتی اومد یه گوسفند گرفتیم براش قربونی کردیم.
دیدم خیلی ناراحت شده. به مادرش گفته بود: من اینقدر از خدا خواستم شهید بشم، نشد، حالا میبینم تقصیر شماست، شما نذر میکنید که من سالم برگردم.
بهش گفتم: عزیزم ما بارها تو را تقدیم خدا کردهایم. وقتی خداحافظی میکنی برای بدرقه هم دنبالت نمیآییم، چون میدانیم تو امانت پیش ما هستی، تو برای خدا هستی. الان این گوسفند را به شکرانه دیدنت قربونی کردهام و نذر نکردهام که سالم باشی.
خوشحال شد، خندید.
+
آقا محسن رضایی تعریف میکرد:
یه روز به من گفت: من یه خوابی دیدم که باید بعدا برات تعریف کنم.
گفتم : خب الان بگو.
گفت: حالا باشه بعدا میگم، ولی یه خواب خندهداریه، این چیزها به ما نیومده، شاید هم تعبیر شد.
بعدا نشد تعریف کنه، ولی خوابش تعبیر شد.
+
بچهها رو جمع کردند تو میدون صبحگاه.
همه خوشحال بودند، بعضی میگفتند: می خوان بفرستنمون مرخصی.
بعضی میگفتند: آقا مهدی قراره صحبت کنه.
به هر کی میگفتند خبر رو بده قبول نمیکرد.
بالاخره دایی رضا رفت پشت تریبون «بسم الله الرحمن الرحیم ... اگر آقا مهدی نیست خدای آقا مهدی هست ...»
اون روز لشکر 17 عاشورا شد.
بعدها هر چه سعی کردم اون روز رو تعریف کنم نتونستم.
+
یه بنده خدایی حقی از ما ضایع کرده بود که خیلی ازش ناراحت بودم.
بعداً که از دنیا رفت رفتم سر قبرش گفتم: حلالت نمیکنم.
چند بار اومد تو خوابم.
یه شب هم دیدم که با آقا مهدی با هم هستند، اما سرش پایین بود، فهمیدم که آقا مهدی رو شفیع قرار داده، از حقم گذشتم.
دیگه خواب اون بنده خدا رو ندیدم.
+
از چهار دانشگاه فرانسه برایش دعوت نامه آمده بود. نفر چهارم کنکور دانشگاه شیراز شد. بیست و دو سه سال بیشتر نداشت که فرماندهی لشکر 17 علی بن ابیطالب را به او سپردند و 17 آذر 1363 هم جاده بانه ـ سردشت، جاده 25 ساله عمرش را به آسمان متصل کرد.
اما مهدی زین الدین به خاطر اینها عزیز نشد. ستارهها نور میدهند، نه آنکه نور بگیرند و مهدی ستاره درخشانی بود از قبیله آنان که نامشان در زمره یاران آخر الزمانی امام عشق ثبت گردیده ...
پایگاه حوزه
29سال قبل، درست در همین روزها، واقعهای در تاریخ آغاز شد که برخی آن را نعمت و دیگرانی نقمت خواندندش؛ و بر سر هر کدام از آن دو تعبیر و معنا که باشیم باید نام آن واقعه را دیگرگونه برگزینیم.
جنگ هشت ساله یا دفاع مقدس؟ اولی نعمتی را نشان میدهد که هشت سال میبارید و نمیفهمیدیم؛ چنان که ماهی در آب؛ و دومی تا حدی نقمتی را که ما به ناچار و فشار زمانه و زور هیولاها در آن فرو افتاده بودیم و باید میماندیم و از خود دفاع میکردیم. گامهایی نه از سر اختیار و آگاهی، بلکه پذیرش اجبار.
دفاع، حالتی سرخورده و فروخورده دارد ـ چنان موضعی پایین دست ـ آن هم برای انقلابیترین مردمان تاریخ، که گرچه کمتر در فکر کشورگشایی بودهاند، اما هیچگاه خود را در موضع استضعاف ندیدهاند. آنچه در اواخر تابستان 59 آغاز شد و تا اوایل تابستان 67 نیز سایهاش بر سر این ملک گسترده بود، جنگ بود؛ جنگی تمام عیار و مقدس.
اینکه چنین سخن از جنگ رانده میشود، نه تمجید از خونریزی است و نه خونخواهی ـ بهویژه در زمانهای که دولت دشمن دیروز، به برادری دوستداشتنی مبدل شده است ـ بلکه حرف بر سر تبارشناسی و واژهشناسی دو مفهوم جدا از یکدیگر است. کسی سر جنگطلبی ندارد و نباید نیز داشته باشد؛ ولی مگر جز این است که جهاد جزئی از فروع دین است و در شرایطش واجب؟
جنگ ما فقط کمبود و نبود امکانات، از میان رفتن تاسیسات و شهرها، فداشدن جوانان و پیران و... نبود؛ که اگر چنین بود، چه تفاوتی میان آن با همه جنگهای معاصر وجود داشت؟ جنگ، چه شعارگونه و چه بدون شعار، تزریق هر روزه ارزشهای انقلاب درون جامعه ایران بود و به فرض عافیتاندیشی و مصلحتاندیشی، نمیتوانیم از کنار این واقعیت بگذریم که اگر امروز هم آتشها زبانه کشند، چه باک از ستیز؟ مرده آن است که پیش از رسیدن سپاه دشمن، پرچم سپید بالا برده باشد.
ایدهی صدور انقلاب، نه از راه توپ، که به وسیله پیام، روح و جان تمام پدیدآورندگانش را تسخیر کرده بود- و ان شا الله کرده است ـ جنبشی که بنای خود را بر بنیانهای فروریخته فرهنگ شاهنشاهی نهاده بود، اما در بدو پیدایش فرصت رویش و زایش تام و تمام نداشت.
انقلاب فرصتی میخواست تا بتواند محصولات و فرآوردههای فرهنگی خود را عرضه کند و این فرصت در زیر باران بمبهای بعثیها بهوجود آمده بود. هیجان جوانان انقلابی از یک سو و ضرورتهای تغییرات جدید موجب میشد اندیشههای انقلابی در کالبد جنگ جان بگیرد و به بروز و ظهور برسد. تبلور انقلاب اسلامی را فقط نباید در جنگ جستوجو کرد، اما بهراستی که جنگ تبلور کمالیافته انقلاب بود و هر آنچه از دل این چشمه میجوشید، در چهارچوب آنچه انقلاب میخواست قرار میگرفت؛ جریانی که آنچنان با انقلاب تنیده شده که شاید نتوان چندان تفاوتی میان آنها قایل شد.
جریان فرهنگ انقلابی همراه با موج بزرگ جنگ به اوج رسید و از درون نبردها و عملیاتها آنقدر حرف و نکته برای آفرینش هنری بهوجود میآمد که بسیاری ناخودآگاه خود را در قافله جرگه هنرمندان و نویسندگان میدیدند .
صرفنظر از همة مناقشات سیاسی و فرهنگی، آنچه جنگ موجب ظهور و بروز آن شده بود، نسلی از جوانان پاکباخته و عاشق بود که میخواستند هنر ناب را بیابند و از آن چشمه بنوشند، همین نقطه اشتراک، زمینهساز تولد جریانی بزرگ و فراگیر از نیروهای فکور در دامان انقلاب شد. از مهمترین وجوه ممیزه این جریان، فراتر رفتن از سطح قالبها و مقیاسهای رایج ادبی و هنری بود ـ در این اتفاق روحیه غربستیزانه فعالان جریان نیز تاثیر بسزایی داشت ـ به گونهای که به گشایش افقهایی نو در این عرصهها منجر شد و باعث شد بسیاری به این فهم و باور برسند که باید گونهای خاص را در این مقولهها بجویند.
گرچه امروز که سالیانی از جنگ میگذرد، خطری دوشادوش نواندیشی و نوگرایی، حفظ آثار جنگ را تهدید میکند؛ آفتی با هدف احتمالا افسانهزدایی از جنگ آغاز شده و امروز تن به اندیشههای ضدجنگ میساید؛ درست مانند آنچه در سایر ممالک بر سر باقیمانده بقایای جنگ آمد. سیاهنمایی، لجن پراکنی و یأس پروری در روان بخشی ازتولیدات هنری جریان یافته است و مدام بر طبل واقعنمایی میکوبند؛ حال آنکه سرانجام آنچه از دیدار آنها در ذهن مخاطب تهنشین میشود، چیزی جز فرار و اکراه از جنگ نیست.
این آفت از آن رو با اهمیت است که زمینهساز تصویر ایجاد شده در ذهن نسل نو، در برابر حادثه عظیم ربع قرن ایران میشود؛ که اگر درست نباشد، همه یافتهها را پنبه میکند.
حالا دیگر میتوان آسوده و سزاوار نوشت: آوینی گفته است، «زمان ما را با خود برده است» . لمحهای اندیشه نشان میدهد که زمان ما را با خود برده است وگرنه ما در همین زمان و مکان، درگیرودار جنگی هستیم که نه از آن گریزی است و نه گزیری! از جنگ با اژدهای درون گرفته تا دجال های برون.
انقلاب میخواست بر زر و زور و تزویر بتازد و جنگ تحمیل شد تا انقلاب نتواند؛ و جنگ ما به گفته حضرت روحالله، جنگ فقر و غناست. با چنین تعریفی، بازسازی و نوسازی هر روزه مفاهیم مرتبط با جنگ، ضرورتی انکارناپذیر است؛ چرا که حرکت در چنین میدان بزرگی نیازمند وجود عقبهای کوشا و داناست.
آخر هم آنکه، جنگ عرصهای بود برای نمود. حالا آنچه بر جای مانده اثبات خواستنها و توانستنهاست، با همه ضعفها و قوتها، و اگر کمی منصف باشیم ـ نه چنان مدهوش که جز زیبایی نبینیم و نه چنان منتقد که همه چیز را منفی ـ میتوانیم در میان آن به دنبال هستی جنگ بگردیم و تا آن جنگ را درنیافته باشیم، حقا که هیچ چیزی در بساطمان نیست. حقیقتی که نه در لابهلای اسامی خوش آب و رنگ و شعارهای پرطمطراق، بلکه در درک دوباره و ده باره جنگ باید آن را دید.ستاره های دنباله دار
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعبادافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
همیشه کارهاش رو با این آیه شروع میکرد
برخورد اولی که با ایشون داشتم به من گفت: شما میدونید من قبلاً ازدواج کردم و این ازدواج دوم من است؟
گفتم: نه! به من نگفته بودند.
گفت: شما باید بدونید من قبلاً با جبهه و جنگ ازدواج کردهام. شما همسر دوم من هستید.
تمام مسائل را برای من گفته بود و گفت که:
انتهای راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم، هر کجای دنیا که جنگ حق علیه باطل باشد، میروم آنجا تا شهید شوم.
وقتی که خبر شهادتش را برای ما آوردند برای من غیر منتظره نبود آمادگیش را داشتم.
+
«بچهها آقا مهدی اومده»
وقتی این خبر توی لشکر پخش میشد بچهها کیف میکردند. همه منتظر میموندند تا موقع نماز که بعدش سخنرانی کنه.
پیرو و جوان از سر و کول هم بالا میرفتند، یه بار ببیننش، تنها سخنرانی بود که همه تا آخرش مینشستند.
بعضیها هم می رفتن دم در دژبانی ساعتها زیر آفتاب مینشستند، فقط به عشق اینکه آقا مهدی رو رد شدنی ببینن.
این قدر خوشگل تو دل بچهها جا گرفته بود.
تو دنیا سابقه نداره که یه جوان بیست و سه ساله بشه فرمانده لشکر، اون هم لشکری مثل لشکر 17 علی بن ابیطالب (علیه السلام). همه میدونن هر جایی مستقر میشد زبانزد میشد، حتی عراقیها وقتی میفهمیدن لشکر 17 مستقر شده رادیوهاشون شروع میکردند به بد و بیراه گفتن. از بس ترس و وحشت برشون میداشت.
+
«معلوم نیست که فردا چه کسی شهید بشه چه کسی بمونه، ولی شما خواهید دید، ما آینده در مرزهای دیگر خواهیم جنگید، همین شما هستید که باید خودتون رو آماده کنید. ما باید اسرائیل رو از بین ببریم.»
بعد از عملیات محرم دستور اومد که تیپ 17 علی بن ابیطالب (علیه السلام) به لشکر تبدیل بشه.
جلسهای داشتیم برای تشکیل ساختار جدید.
جلسه که تمام شد به من گفت: بمون کارت دارم.
وقتی همه رفتند گفت: میخوام یه زیارت عاشورا برام بخونی.
تا شروع کردم: السلام علیک یا ابا عبدالله ...
صدای گریهاش بلند شد.
... و اصحاب الحسین الذین بذلو مهجهم دون الحسین (علیه السلام)، هنوز داشت گریه میکرد.
+
همه مقدمات عملیات انجام شده بود، همه معبرهای ما جواب داده بود، نیروها رو مستقر کرده بودیم توی خط، منتظر بودند تا شب بعد برای عملیات. همه کارها رو به راه بود.
شب که برگشتیم قرارگاه، برای استراحت، آخر شب خوابیدیم.
دم سحر بیدار شدم توی نور فانوس که فضای چادر رو کسی روشن کرده بود دیدم پتو رو زده کنار، به حالت سجده صورتش رو گذاشته روی خاک:
«خدایا من هر چی در توانم بود، هر چی بلد بودم و هر چی امکانات بود آماده کردم، از اینجا به بعدش با توست.»
+
میگفت: «بچهها قدر این زمان و شرایطی که ما در اون قرار داریم رو بدونید، همون طوری که الان ما غبطه میخوریم به حال شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا، در آینده هم انسانهایی میآیند که به حال ما غبطه میخورند و آرزو میکنند که ای کاش در زمان ما و شرایط ما بودند.»
+
اومده بود مرخصی بگیره، یه نگاهی بهش کرد: میخواهی بری ازدواج کنی؟
گفت: آره ، میخوام برم خواستگاری.
ـ خب بیا خواهر منو بگیر.
گفت: جدی میگید آقا مهدی؟
ـ به خوانوادهات بگو برن ببینن اگر پسندیدن بیا مرخصی بگیر برو.
اون بنده خدا هم خوشحال گفته بود: فرمانده لشکرمون گفته بیا خواهر منو بگیر، برید خواستگاریش ... .
بچههای مخابرات مرده بودند از خنده،
پرسیده بود: چرا میخندید؟ خودش گفت بیا خواستگاری خواهر من.
گفته بودند: آقا مهدی سه تا خواهر داره دو تاشون ازدواج کرده یکیشون هم یکی دو ماهشه.
+
چند وقتی بود مرخصی نیومده بود، خیلی دلمون براش تنگ شده بود.
وقتی اومد یه گوسفند گرفتیم براش قربونی کردیم.
دیدم خیلی ناراحت شده. به مادرش گفته بود: من اینقدر از خدا خواستم شهید بشم، نشد، حالا میبینم تقصیر شماست، شما نذر میکنید که من سالم برگردم.
بهش گفتم: عزیزم ما بارها تو را تقدیم خدا کردهایم. وقتی خداحافظی میکنی برای بدرقه هم دنبالت نمیآییم، چون میدانیم تو امانت پیش ما هستی، تو برای خدا هستی. الان این گوسفند را به شکرانه دیدنت قربونی کردهام و نذر نکردهام که سالم باشی.
خوشحال شد، خندید.
+
آقا محسن رضایی تعریف میکرد:
یه روز به من گفت: من یه خوابی دیدم که باید بعدا برات تعریف کنم.
گفتم : خب الان بگو.
گفت: حالا باشه بعدا میگم، ولی یه خواب خندهداریه، این چیزها به ما نیومده، شاید هم تعبیر شد.
بعدا نشد تعریف کنه، ولی خوابش تعبیر شد.
+
بچهها رو جمع کردند تو میدون صبحگاه.
همه خوشحال بودند، بعضی میگفتند: می خوان بفرستنمون مرخصی.
بعضی میگفتند: آقا مهدی قراره صحبت کنه.
به هر کی میگفتند خبر رو بده قبول نمیکرد.
بالاخره دایی رضا رفت پشت تریبون «بسم الله الرحمن الرحیم ... اگر آقا مهدی نیست خدای آقا مهدی هست ...»
اون روز لشکر 17 عاشورا شد.
بعدها هر چه سعی کردم اون روز رو تعریف کنم نتونستم.
+
یه بنده خدایی حقی از ما ضایع کرده بود که خیلی ازش ناراحت بودم.
بعداً که از دنیا رفت رفتم سر قبرش گفتم: حلالت نمیکنم.
چند بار اومد تو خوابم.
یه شب هم دیدم که با آقا مهدی با هم هستند، اما سرش پایین بود، فهمیدم که آقا مهدی رو شفیع قرار داده، از حقم گذشتم.
دیگه خواب اون بنده خدا رو ندیدم.
+
از چهار دانشگاه فرانسه برایش دعوت نامه آمده بود. نفر چهارم کنکور دانشگاه شیراز شد. بیست و دو سه سال بیشتر نداشت که فرماندهی لشکر 17 علی بن ابیطالب را به او سپردند و 17 آذر 1363 هم جاده بانه ـ سردشت، جاده 25 ساله عمرش را به آسمان متصل کرد.
اما مهدی زین الدین به خاطر اینها عزیز نشد. ستارهها نور میدهند، نه آنکه نور بگیرند و مهدی ستاره درخشانی بود از قبیله آنان که نامشان در زمره یاران آخر الزمانی امام عشق ثبت گردیده ...
پایگاه حوزه