اشعاری زیبا از کارو
ارسال شده: سهشنبه ۶ مهر ۱۳۸۹, ۱:۴۸ ق.ظ
1- طبال بزن ،بزن که نابود شدم
بر "تار" غروب زندگی ، "پود" شدم
عمرم همه رفت در کوره مرگ
آتش زده استخوان بی دود شدم
2-پرسیدم از سرشک که سرچشمه ات کجاست؟
نالید وگفت :سر ز کجا چشمه از کجاست
لبخند لب ندیده قلبم که پیش عشق:
هر وقت دم ز خنده زدم گفت : نابجاست
3-یک بحر شرشک بودم وعمری سوز
افسرده و پیر میشدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو هم رزم شدم
سوزم همه ساز گشت و شامم همه روز
4-از بس کف دست بر جبین کوبیدم
تا بگذرد از سرم پریشانی من
نقش کف دست محو شد ریخت بهم
شد چین وشکن بروی پیشانی من
5-تا روح بشر به چنگ زر زندانیست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانیست
جان ار ته دل طالب مرگ است دریغ
در هیچ کجا برای مردن جا نیست
6-از باده ی نیست سر خوشم ،سرخوش و مست
بیزارم و دلشکسته از هر چه که هست
من هست به نیست دادم افسوس که نیست
در حسرت هست پشت من پاک شکست
7-دهقان پیر
با ناله میگفت:ارباب
آخر درد من یکی دوتا نیست
با وجود آنهمه بدبختی
نمی دانم چرا دیگر خدا
با من لج کرده و
چشم تنها دخترم را چپ آفریده
دخترم همه چیز را دو تا می بیند
ارباب پرخاش که ای بدبخت
چهل سال نان مرا زهر مار میکنی
مگر کور بودی و ندیدی
چشم دختر من هم چپ است؟
گفت
چرا ارباب دیدم
اما...
چیزی که هست
دختر شما همه این خوشبختی ها را دو تا می بیند
ولی...
دختر من اینهمه بدبختی را...
بر "تار" غروب زندگی ، "پود" شدم
عمرم همه رفت در کوره مرگ
آتش زده استخوان بی دود شدم
2-پرسیدم از سرشک که سرچشمه ات کجاست؟
نالید وگفت :سر ز کجا چشمه از کجاست
لبخند لب ندیده قلبم که پیش عشق:
هر وقت دم ز خنده زدم گفت : نابجاست
3-یک بحر شرشک بودم وعمری سوز
افسرده و پیر میشدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو هم رزم شدم
سوزم همه ساز گشت و شامم همه روز
4-از بس کف دست بر جبین کوبیدم
تا بگذرد از سرم پریشانی من
نقش کف دست محو شد ریخت بهم
شد چین وشکن بروی پیشانی من
5-تا روح بشر به چنگ زر زندانیست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانیست
جان ار ته دل طالب مرگ است دریغ
در هیچ کجا برای مردن جا نیست
6-از باده ی نیست سر خوشم ،سرخوش و مست
بیزارم و دلشکسته از هر چه که هست
من هست به نیست دادم افسوس که نیست
در حسرت هست پشت من پاک شکست
7-دهقان پیر
با ناله میگفت:ارباب
آخر درد من یکی دوتا نیست
با وجود آنهمه بدبختی
نمی دانم چرا دیگر خدا
با من لج کرده و
چشم تنها دخترم را چپ آفریده
دخترم همه چیز را دو تا می بیند
ارباب پرخاش که ای بدبخت
چهل سال نان مرا زهر مار میکنی
مگر کور بودی و ندیدی
چشم دختر من هم چپ است؟
گفت
چرا ارباب دیدم
اما...
چیزی که هست
دختر شما همه این خوشبختی ها را دو تا می بیند
ولی...
دختر من اینهمه بدبختی را...