صفحه 1 از 1

روزهای حماسه وخون در باختران

ارسال شده: جمعه ۳۰ مهر ۱۳۸۹, ۱۲:۴۵ ب.ظ
توسط ali1371
متبرک‌ترين شير دنيا، شير مي‌سازد
رحيم چهره‌خند
مي‌خواهم خاطراتي تلخ و شيرين از آن روزهاي حماسه و خون در غرب بنويسم و از مفسّران درد در آن روزهاي سرد و دل‌هاي گرم... روزهايي که وضعيت اغلب قرمز بود و دل‌هايمان اغلب خون.

1
در باختران بوديم، در شهر قهرمانان صبر و استقامت، شهري که چندين سال در اغلب ساعات روز و در تمامي روزها زير بمباران سخت دشمن متجاوز قرار داشت و محلة ميدان نفت و اطراف آن آن‌قدر موشک‌باران شد که «موشک‌آباد» لقب گرفت!
گاهي تا چهل ميگ متجاوز دشمن در آسمان لايتناهي‌اش ظاهر مي‌شد و حداقل نيم ساعت در آسمان شهر جولان مي‌داد و وجب به وجب خاک مقدّس‌اش را با بمب‌هاي خوشه‌اي شُخم مي‌زد، در حالي‌که شهر زنده بود و نبض منظم و پرتوانش همچنان در تپش.
در يکي از همين حملات هوايي در اواخر پاييز سال 1363 بود که دلم شکست و صداي شکستن آن را شنيدم. ميگ‌هاي متجاوز عراقي در آسمان شهر جولان مي‌دادند و بمب‌هاي خوشه‌اي خود را پي‌درپي به صورت پوشش در وجب به وجب شهر مي‌ريختند و در انتهاي جنوب غربي شهر دور مي‌زدند و برمي‌گشتند، شيرجه مي‌زدند و راکت‌هاي خود را رها مي‌کردند!
يکي از اين راکت‌ها به حمامي عمومي در مجاورت ميدان انقلاب به آتشخانة حمام اصابت کرد و منفجر شد. تا قبل از انفجار بعدي، کساني که در حمام بودند، با حوله يا چادري که به خود پيچيده بودند و يا خيس و لخت در آن هواي سرد از حمام بيرون ريختند و چه مي‌شد کرد؟
هرکس کاپشن يا اورکتي داشت درآورد و داد تا خود را با آن بپوشانند، و ميني‌بوس خالي که در کنار خيابان پارک شده بود سرپناهي اضطراري شد و تا آخر حملة هوايي به آنها پناه داد و شهر همچنان زير حملات وحشيانة ميگ‌هاي متجاوز دشمن بود، عدة زيادي در داخل جوي‌هاي گل‌آلود کنار خيابان دراز کشيده و سنگر گرفته بودند، ميگ‌ها شيرجه مي‌زدند و با کاليبر نفر به نفر را به رگبار مي‌بستند...

2
در پادگانِ شهيد بروجردي کرمانشاه بوديم و يکي از روزهاي پرترافيک حملات هوايي و موشکي دشمن در ساعات اولية صبح بود. انفجار مهيبي شهر را لرزاند. وضعيت قرمز بود، اما صداي هيچ پدافندي به گوش نمي‌رسيد. بيش از ده دقيقه بود که پدافندها خاموش بودند و حملة هوايي پايان يافته بود. پس قرائن نشان مي‌داد که بايد حملة موشکي انجام گرفته باشد. اتاق جنگ و کالک و نقشه را رها کرديم و به سرعت آمادة کمک‌رساني شديم. بي‌سيم‌ها مشغول بود و امدادگر نياز داشتند، پشت وانت‌هاي تويوتا پُر شديم و حرکت کرديم. از کنارِ فرودگاه که رد شديم با ازدحام خودروها برخورد کرديم، محل حادثه در سه راهي ورودي شهر به طرف طاق‌بستان بود، سرِ نبشِ سمتِ راست، پناهگاهي زيرزميني که بچه‌هاي يک مهدکودک و دو دبستان و مدرسة راهنمايي و تعدادي از اهالي شهر به علت حملة هوايي در آن پناه گرفته بودند و موشکي از مرز گذشته و دقيقاً به پناهگاه اصابت کرده بود. به صحنة واقعه که رسيديم وضع بسيار اسفناکي بود. به سرعت دست به کار شديم، تا اذان ظهر پيکر پاک حدود سيصد کودک شهيد را از پناهگاهِ منهدم شده به بيرون انتقال داديم و با رسيدن نيروهاي تازه نفس به پادگان برگشتيم و به نماز پناه برديم. در حالي که دل را در آنجا جا گذارده بوديم و راستي چه مي‌شد کرد؟
چند ماه پس از اين واقعه بود که دو تن از منافقين کوردل در مصاحبة پس از دستگيري که از سيماي جمهوري اسلامي پخش شد، اعتراف کردند که اين موشک با هدايتِ گرايي بود که آنها به عنوان ستون پنجم دشمن، جاهلانه و احمقانه در اختيار دشمن قرار داده بودند، چند سالي گذشت که باز به تجربه برايم ثابت شد که مشکلات بعضي‌ها را آب مي‌کند و بعضي‌ها را آبديده! و درود بر روحية چون پولادِ آبديدة اهالي قهرمان و مقاوم کرمانشاه:
وقتي خطر پيش بياد / نمي‌ترسيم از خطر
آب نمي‌شيم تو مشکل / مي‌شيم ما آبديده‌تر!

3
کرمانشاه بود و چند ماهي قبل از عمليات کربلاي چهار در شلمچه. و ما در قرارگاه نجف بوديم و مقر ما در سرپل‌ذهاب. براي انجامِ کاري به کرمانشاه آمده بوديم و طبقِ معمولِ آن روزها وضعيت شهر قرمز بود و شهر زير حملاتِ هوايي دشمن.
در غربِ ميدان نفت، محله‌اي بود که «موشک‌آباد» لقب گرفته بود و موشک‌هايي که از خاک دشمن شليک مي‌شد اغلب در اين منطقه فرود مي‌آمد، محله‌اي نوساز با خيابان‌هايي پهن و خانه‌هايي ويلاساز و شيک و بزرگ. خيابان کاملاً خلوت بود و حملة هوايي در حالِ انجام و ما با وانتِ تويوتايي در حال رد شدن بوديم. مادري با کودک شيرخواره‌اش مقداري سبزي خريده بود و به خانه بازمي‌گشت که ترکش به سر او اصابت کرده بود و روي زمين افتاده بود. او شهيد شده بود و کودک شيرخواره‌اش داشت از سينة گرم مادر شير مي‌خورد.
و من امروز مي‌گويم: اگر همه ما هم نباشيم، تنها همين يک کودک کافي است که حقِ دشمن را کفِ دستش بگذارد؛ کودکي که پاک‌ترين و متبرک‌ترين شير دنيا را خورده است!
و امروز آرزو دارم که روزي اين شيرمرد را ببينم و بر دستش بوسه بزنم، شما چطور؟

مادري با کودک شيرخواره‌اش مقداري سبزي خريده بود و به خانه بازمي‌گشت که ترکش به سر او اصابت کرده بود و روي زمين افتاده بود. او شهيد شده بود و کودک شيرخواره‌اش داشت از سينة گرم مادر شير مي‌خورد.