آسمانيها پركشيدند(خاطره از امیر سرتیپ باهری)
ارسال شده: چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۶ ق.ظ
[External Link Removed for Guests]
سي و يكم شهريور ماه 1359؛ سيروس باهري افسر جواني بود كه در پايگاه همدان خدمت ميكرد. از سر صبح غوغايي در درونش وجود داشت. حس عجيبي در او موج ميزد. به محل كارش رفت و ظهر از آنجا خارج شده، راهي بانك شد تا حقوقش را بگيرد. ناگهان صداي غرش مهيبي شنيد. هواپيماهايي به سرعت رد شدند و صداي انفجاري وحشتناك بلند شد؛ با خود انديشيد كه شايد عناصر ضدانقلاب دارند در پايگاه ايجاد اغتشاش ميكنند.
به سرعت از بانك خارج شد تا به گردان پروازي برود. در مسير عبورش، وضعيت آشفتهاي را مشاهده كرد. چندين بلوك مورد اصابت بمب واقع شده بود و خانوادهها سرگردان بودند. اوضاع غريبي بود؛ به گردان رسيد.
گردان نزديك باند پروازي بود و باهري بود و يك سرباز روي باند.
ناگهان متوجه شد كه چهار جنگنده از انتهاي باند دارند به آنها نزديك ميشوند. جنگندهها قبلاً بمبارانشان را انجام داده بودند و حالا داشتند حركات نمايشي انجام ميدادند و مدام روي پايگاه ميچرخيدند.
باهري به سرعت به سركشي از باند پرداخت و سربازي را ديد كه به شدت مجروح شده بود. سر سرباز را به دامن گرفت و سعي كرد او را دلداري دهد. شكم سرباز پاره شده بود و داشت نفسهاي آخرش را ميكشيد. اوضاع وخيمي بود؛ از دست باهري كاري بر نميآمد. چشمهايش پر از اشك بود و دلش لبريز از خشمي گران.
به گردان برگشت. طبق ابلاغ ستاد فرماندهي هوايي در تهران، عمليات تلافيجويانه در دستور كار قرار گرفت. هشت خلبان با چهار فروند جنگنده از پايگاه همدان بلند شدند. آفتاب داشت غروب ميكرد كه عقابان از مرز گذشتند و راهي بغداد شدند. يكي از جنگندهها، بر اثر برخورد با كابل فشار قوي سقوط كرد. چشمهاي باهري تر شد. مصممتر از پيش ادامه داد و به بالاي فرودگاه بغداد رسيد.
[External Link Removed for Guests]
يك بار ديگر تمام اتفاقات آن روز را در كسري از ثانيه از ذهنش عبور داد؛ بمباران پايگاه، سربازي كه روي زانوان باهري با شكم پاره جان داد و شهادت دو تن از بهترين همرزمانش. جاي درنگ نبود. فرودگاه بغداد را به آتش كشيد و عبور كرد. منازل سازماني كنار فرودگاه توجهش را جلب كرد. ياد منازل سازماني بمباران شده همدان افتاد؛ بهترين موقعيت براي تلافي بود.
هنوز سرگرداني خانوادههاي پايگاه و اسباب و وسايل شكسته شده پخش و پلا در اطراف بلوكها مقابل ديدگانش بود. خواست پايگاه عراقي را نيز بمباران كند ولي خوب كه دقت كرد، كودكاني را ديد كه بيخيال جنگ و نزاع، داشتند در حياط پايگاه بازي ميكردند. پايش سست شد و دلش لرزيد. با خود انديشيد كه آيا خلبانان عراقي، كودكان ما را نديدند؟
به خودش نهيب زد كه نبايد احساساتي شود ولي نتوانست؛ او رسالت خود را انجام داده بود و بايد باز ميگشتند. در راه بازگشت ليدر دسته پروازي، براي اطمينان از سلامت خلبانان، با او ارتباط برقرار كرد. بغض سنگيني در گلوي باهري بود. او خلبان هواپيماي چهارم بود و در مقابل ديدگانش، همرزمان مهربانش در هواپيماي سوم، به شهادت رسيده بودند.
صداي ليدر پروازي از راديوي هواپيما شنيده ميشد. ليدر در هواپيماي يك بود:
ـ شماره دو! كجا هستيد و وضعيتتان چطور است؟
شماره دو موقعيت خود را گزارش داد.
ـ شماره سه! كجا هستيد و وضعيتتان چگونه است؟
........
ـ شماره سه .....
ـ شماره سه؟ چرا موقعيت خودتان را گزارش نميكنيد؟
صداي ليدر پروازي از هواپيماها پخش ميشد. باهري فهميد كه او در جريان شهيد شدن خلبانان هواپيماي سه نيست. بنابراين با صداي گرفته و كنايي به جاي آنها كه نبودند، پاسخ داد:
«آنها به آسمان رفتند. چطور انتظار داريد ما زمينيها صداي آسمانيها را بشنويم» و گريست. ليدر پروازي نيز ماجرا را فهميد و سكوت كرد.
باهري آن روز پژواك و زبان صداي آسمانيها و بغض فروخورده تمام ملتي بود كه درگير جنگي ناجوانمردانه و ناخواسته شده بود.
آن روز وقتي خلبانان به پايگاه برگشتند، با وجود موفقيت در انجام مأموريتشان، غمي سنگين بر دل داشتند و فرمانده پايگاه همدان، به تكتكشان تسليت گفت. جنگ شروع و وظيفه باهري و باهريها سنگينتر شده بود. جنگي كه ميرفت تا در طول هشت سال، حضوري هميشگي بر دل و جان آنها بنشاند و ذهن و دلشان را مملو از ياد و خاطراتي كند كه هر يك شرحي مفصل ميطلبد؛ مثل ياد خلباني كه همراه با باهري، پروازها كرده و استاد جنگهاي الكترونيك بود. خلبان ياد شده رفتار عجيبي داشت. صدام را مسئول تمام مصائب ناگواري ميديد كه دامنگير مردم ايران و عراق شده بود. از اين رو، نام تمام اهداف از پيش تعيين شده را، صدام ميگذاشت تا ميزان تنفرش از صدام، دقت او را در زدن اهداف، بالاتر ببرد.
باهري تا موقع عمليات بيتالمقدس 50 ـ 60 صدام را با او مورد هدف قرار داده بود. دقت نظري مثال زدني داشت.
در عمليات بيتالمقدس، در هواپيمايي ديگر به فكر انهدام صدامهايي بود كه براي خود نامگذاري كرده بود. آن روز در وضعيتي كه خودش مورد هدف موشكهاي سام 2 ميراژهاي عراقي قرار گرفته بود، موشكهايش را به سمت اهداف مدنظرش رها كرد و باهري شاهد بود كه دقيقاً موشكها به همان جا اصابت كردند كه او ميخواست؛ ولي ديگر خودش نبود كه انهدام صدامهاي نفرتش را ببيند.
*خاطره سرتيپ خلبان سيروس باهري به نقل از كتاب «خاطرات و خطرات»
خبرگزاری فارس
نبرد هوایی با چهار میگ (خاطره دیگری از باهری)
سي و يكم شهريور ماه 1359؛ سيروس باهري افسر جواني بود كه در پايگاه همدان خدمت ميكرد. از سر صبح غوغايي در درونش وجود داشت. حس عجيبي در او موج ميزد. به محل كارش رفت و ظهر از آنجا خارج شده، راهي بانك شد تا حقوقش را بگيرد. ناگهان صداي غرش مهيبي شنيد. هواپيماهايي به سرعت رد شدند و صداي انفجاري وحشتناك بلند شد؛ با خود انديشيد كه شايد عناصر ضدانقلاب دارند در پايگاه ايجاد اغتشاش ميكنند.
به سرعت از بانك خارج شد تا به گردان پروازي برود. در مسير عبورش، وضعيت آشفتهاي را مشاهده كرد. چندين بلوك مورد اصابت بمب واقع شده بود و خانوادهها سرگردان بودند. اوضاع غريبي بود؛ به گردان رسيد.
گردان نزديك باند پروازي بود و باهري بود و يك سرباز روي باند.
ناگهان متوجه شد كه چهار جنگنده از انتهاي باند دارند به آنها نزديك ميشوند. جنگندهها قبلاً بمبارانشان را انجام داده بودند و حالا داشتند حركات نمايشي انجام ميدادند و مدام روي پايگاه ميچرخيدند.
باهري به سرعت به سركشي از باند پرداخت و سربازي را ديد كه به شدت مجروح شده بود. سر سرباز را به دامن گرفت و سعي كرد او را دلداري دهد. شكم سرباز پاره شده بود و داشت نفسهاي آخرش را ميكشيد. اوضاع وخيمي بود؛ از دست باهري كاري بر نميآمد. چشمهايش پر از اشك بود و دلش لبريز از خشمي گران.
به گردان برگشت. طبق ابلاغ ستاد فرماندهي هوايي در تهران، عمليات تلافيجويانه در دستور كار قرار گرفت. هشت خلبان با چهار فروند جنگنده از پايگاه همدان بلند شدند. آفتاب داشت غروب ميكرد كه عقابان از مرز گذشتند و راهي بغداد شدند. يكي از جنگندهها، بر اثر برخورد با كابل فشار قوي سقوط كرد. چشمهاي باهري تر شد. مصممتر از پيش ادامه داد و به بالاي فرودگاه بغداد رسيد.
[External Link Removed for Guests]
يك بار ديگر تمام اتفاقات آن روز را در كسري از ثانيه از ذهنش عبور داد؛ بمباران پايگاه، سربازي كه روي زانوان باهري با شكم پاره جان داد و شهادت دو تن از بهترين همرزمانش. جاي درنگ نبود. فرودگاه بغداد را به آتش كشيد و عبور كرد. منازل سازماني كنار فرودگاه توجهش را جلب كرد. ياد منازل سازماني بمباران شده همدان افتاد؛ بهترين موقعيت براي تلافي بود.
هنوز سرگرداني خانوادههاي پايگاه و اسباب و وسايل شكسته شده پخش و پلا در اطراف بلوكها مقابل ديدگانش بود. خواست پايگاه عراقي را نيز بمباران كند ولي خوب كه دقت كرد، كودكاني را ديد كه بيخيال جنگ و نزاع، داشتند در حياط پايگاه بازي ميكردند. پايش سست شد و دلش لرزيد. با خود انديشيد كه آيا خلبانان عراقي، كودكان ما را نديدند؟
به خودش نهيب زد كه نبايد احساساتي شود ولي نتوانست؛ او رسالت خود را انجام داده بود و بايد باز ميگشتند. در راه بازگشت ليدر دسته پروازي، براي اطمينان از سلامت خلبانان، با او ارتباط برقرار كرد. بغض سنگيني در گلوي باهري بود. او خلبان هواپيماي چهارم بود و در مقابل ديدگانش، همرزمان مهربانش در هواپيماي سوم، به شهادت رسيده بودند.
صداي ليدر پروازي از راديوي هواپيما شنيده ميشد. ليدر در هواپيماي يك بود:
ـ شماره دو! كجا هستيد و وضعيتتان چطور است؟
شماره دو موقعيت خود را گزارش داد.
ـ شماره سه! كجا هستيد و وضعيتتان چگونه است؟
........
ـ شماره سه .....
ـ شماره سه؟ چرا موقعيت خودتان را گزارش نميكنيد؟
صداي ليدر پروازي از هواپيماها پخش ميشد. باهري فهميد كه او در جريان شهيد شدن خلبانان هواپيماي سه نيست. بنابراين با صداي گرفته و كنايي به جاي آنها كه نبودند، پاسخ داد:
«آنها به آسمان رفتند. چطور انتظار داريد ما زمينيها صداي آسمانيها را بشنويم» و گريست. ليدر پروازي نيز ماجرا را فهميد و سكوت كرد.
باهري آن روز پژواك و زبان صداي آسمانيها و بغض فروخورده تمام ملتي بود كه درگير جنگي ناجوانمردانه و ناخواسته شده بود.
آن روز وقتي خلبانان به پايگاه برگشتند، با وجود موفقيت در انجام مأموريتشان، غمي سنگين بر دل داشتند و فرمانده پايگاه همدان، به تكتكشان تسليت گفت. جنگ شروع و وظيفه باهري و باهريها سنگينتر شده بود. جنگي كه ميرفت تا در طول هشت سال، حضوري هميشگي بر دل و جان آنها بنشاند و ذهن و دلشان را مملو از ياد و خاطراتي كند كه هر يك شرحي مفصل ميطلبد؛ مثل ياد خلباني كه همراه با باهري، پروازها كرده و استاد جنگهاي الكترونيك بود. خلبان ياد شده رفتار عجيبي داشت. صدام را مسئول تمام مصائب ناگواري ميديد كه دامنگير مردم ايران و عراق شده بود. از اين رو، نام تمام اهداف از پيش تعيين شده را، صدام ميگذاشت تا ميزان تنفرش از صدام، دقت او را در زدن اهداف، بالاتر ببرد.
باهري تا موقع عمليات بيتالمقدس 50 ـ 60 صدام را با او مورد هدف قرار داده بود. دقت نظري مثال زدني داشت.
در عمليات بيتالمقدس، در هواپيمايي ديگر به فكر انهدام صدامهايي بود كه براي خود نامگذاري كرده بود. آن روز در وضعيتي كه خودش مورد هدف موشكهاي سام 2 ميراژهاي عراقي قرار گرفته بود، موشكهايش را به سمت اهداف مدنظرش رها كرد و باهري شاهد بود كه دقيقاً موشكها به همان جا اصابت كردند كه او ميخواست؛ ولي ديگر خودش نبود كه انهدام صدامهاي نفرتش را ببيند.
*خاطره سرتيپ خلبان سيروس باهري به نقل از كتاب «خاطرات و خطرات»
خبرگزاری فارس
نبرد هوایی با چهار میگ (خاطره دیگری از باهری)
