صفحه 1 از 1

فلسفه ی قرون وسطی ، اسکولاستیسیسم

ارسال شده: جمعه ۲۸ آبان ۱۳۸۹, ۷:۱۸ ب.ظ
توسط رونین
فلسفه ی قرون وسطی ، اسکولاستیسیسم
مقدمه:
از عصر باستان يونانيان به فلسفه پردازي در جهان مشهور بودند. زيرا درتمام سالها و قرون آن دوره فيلسوفان زيادي از ميانشان سر بر آورده بوند وپايه و اساس فلسفه را ريخته بودند. اين عامل باعث شده بود تا آكادمي هايزيادي از جمله آكادمي معروف افلاطون در آنجا تاسيس شود. و در آنها بهآموزش علوم آن دوران پرداخته شود. همين طور مي توان به جرات گفت كه آكادميهاي يونان سر منشاء فلسفه در خاورميانه و اروپا شدند. درآن دوران به علتعدم وجود امكانات و تكنولوژي براي پژوهش علمي ، روش علمي روش قياس عقلي ومنطق بود. چون تنها راه معرفت به اشيا از اين طريق امكان بود. در هميندوران اين روش كه به عنوان فلسفه شناخته مي شد به عنوان علم العلوم مشهورشد. اما پس از تصرف يونان توسط امپراطوري روم و سپس حمله ي اقوام وحشي "گال " به روم غربي امپراطوري بزرگ از هم پاشيد و حكومتهاي محلي تشكيل شد.و اين در حالي بود كه مسيحيت و كليساها گسترش بسياري يافتند. اما در اثرجهالت عده اي از مبلغان مسيحيت و پيروي مردم از آنها به آرامي پرداختن بهعلم و فلسفه در اروپا به شدت محدود شد و تنها نظام فلسفي پايدار در آندوران اروپا انديشه هايي بود كه در كليسا تدريس مي شد.

به همين دليل به مرور زمان در جوامع اروپايي خرافات و عقب ماندگي چيره شدو عصر تاريكي را شكل داد. نفوذ كليسا در سرزمينهاي اروپايي به قدري افزايشيافت كه تمامي قوانين جامعه بوسيله ي آن تعيين مي شد. آنها فكر مي كردندكلام مسيحيت بايد اساس شناخت جامعه باشد و براي آن كافيست. آنها نميتوانستند با برهان عقلي صحت افكار و عقايد خود را توجيه كنند به همين دليلبه مرور زمان به فلسفه روي آوردند و براي اولين بار در قرون وسطي نظامينسبتا منسجم شكل دادند. اولين فردي كه براي اين كار تلاش كرد " فلوطين "بود. او تلاش كرد كه فلسفه ي نوافلاطوني را با كلام مسيحيت يكپارچه سازد وآن را با برهان منطقي توجيه كند. بعدها كليسا با اتكا بر همين روش اساسنگرش فلسفي مسيحيت را شكل داد كه در تاريخ فلسفه به نگرش " اسكولاستيسيسم" ( فلسفه ي مدرسي) مشهور است.
علت اين نامگذاري اين است كه اين فلسفه تنها فلسفه اي بود كه در تمام طولقرون وسطي در سرتاسر اروپا در كليساها تدريس مي شد و به همين دليل آن رادرسي مي دانستند و در ميان ساير مكاتب از تقدس ويژه اي برخوردار بود.امروزه پس از ظهور عصر " رمانتيك " و انتقادات فلاسفه به خصوص فيلسوفآلماني ايمانوئل كانت اين انديشه ديگر رواج ندارد. در عصر رمانتيك مبانيتفكرات ايده آليستي تغيير بسيار كرد و در ابتداي آن شاخه ي ايدئاليسماستعلايي ( محدوديت گرا) پايه گذاري شد كه خود در اين مقوله جاي نمي گيردو جاي بحثي ديگر دارد. بحث درباره ي تاريخ و تكامل فلسفه ي اسكولاستيسيسمجاي تاملات فراوان و نوشتن كتابها دارد. هدف من در اين مختصر فقط ذكرمقدمه و كليتي از جريانهاي فلسفي اين عصر است.

برهان افلاطون:
در يونان باستان اعتقاد به خدايان چندگانه يا " رب النوع " وجود داشت.آنها براي هر چيزي خداياني تصور مي كردند كه ويژگي اصلي آن خدا اين بود كهدر زمينه ي مورد نظر در بالاترين حد كمال بود. مانند خداي جنگ ، خداي سرعت، خداي قدرت و ... . بايد بدانيم كه علت اين طرز تفكر در يونانيان را بايددر نگرش افلاطون جستجو كرد.
او تصور مي كرد كه در خصائل هر موجودي نوعي نقص وجود دارد. براي مثال هرموجودي داراي قدرت معيني است. اما قدرت هر موجودي محدود است. يعني مي توانقدرتي از آن بالاتر تصور كرد. در دنياي واقعيت هيچ چيز قدرت مطلق نيست وهر ويژگي اي بسته به اينكه در چه موجودي تعريف شود تا حدود مشخصي معنادارد. در حقيقت هر شي نمونه ي ناقصي است از يك نمونه ي بي نقص كه يك كليتامه به حساب مي آيد. كلي به خاطر اينكه جزئي نيست زيرا در جهان خارج قابلمشاهده و درك نيست و كامل به اين خاطر كه وقتي موجودي ناقص وجود داشتهباشد نمونه ي كامل و بي نقص آن هم قابل تصور است كه تمام ويژگي هاي شيناقص را در برگيرد بنابراين براي مثال تمام موجودات در حركت داراي حداكثرسرعت معيني هستند و همگي نمونه ي ناقصي از يك سرعت نام متناهي و بي نقصهستند كه در يونان به آن " اخيلوس " (خدايان سرعت) مي گفتند.

تثليث فلوطين:
فلوطين آخرين فيلسوف رومي و پايان دهنده ي تاريخ فلسفه ي باستان بود. تلاشاو اين بود كه بين دين ، فلسفه و شريعت وحدت ايجاد كند. او معتقد بود درشرايطي كه اين دو يكپارچه شوند مي توانند حقايق بسيار مهمي را روشن كنند.او تصميم داشت كه با برهان و قياس عقلي به كلام مسيحيت رنگ منطقي دهد.بنابراين در ابتدا در جستجوي وجه مشتركي در بين حكمت نوافلاطوني و كلاممسيحيت مي گشت.
مي دانيم كه در بينش مسيحي سه مرتبه و پله به سوي كمال وجود دارد كه با سهمفهوم اصلي پدر ، روح القدوس و پسر بيان مي شود. كه در آن مقصود از پدربنيان گذار و صانع جهان است كه همان خداست كه جهان از او تولد يافته است.پسر همان موجودات يا انسان است كه در آن حضرت عيسي (ع) به عنوان حد اعليشناخته مي شود. و در نهايت روح القدوس و يا رابط ميان پدر و پسر يا خداوندو انسان است. سپس به منظور تطبيق فلسفه ي نوافلاطوني و كلام مسيحيت ابتداآنها را با هم مقايسه كرد و سپس بر هم منطبق كرد. از مشتركات آنها مي تواناز اعتقاد به خداي نا محدود نام برد كه سرچشمه ي هستي است. اما اين مفهومدر فلسفه ي نوافلاطوني قالب كثرت به خود گرفته است و قائل به وجود خدايانمتعدد شده است اما در كلام مسيحي اعتقاد به خداي يگانه مرسوم است. درنتيجه اگر مي توانست ارباب الانواع را با هم جمع كند و يكپارچه سازد شريعتمسيحي قالب نوافلاطوني مي گرفت و مي شد مراتب آن را با توجه به مكتبافلاطون تشريح كرد. به دنبال آن مراتب ديگر وجود را نيز به گونه اي جديد وبا توجه به تعبير نوافلاطوني بيان كرد كه اين تعبير بعدها تثليث فلوطيننام گرفت.
بر اساس آن سه مرتبه ي تكاملي وجود نام دارد كه عبارتند از: احد ، روح و نفس.
در صورتي كه بخواهيم اين تثليث را با مراحل وجودي كلام مسيحيت مقايسه كنيممي توانيم مفهوم " احد " را مترادف با " پدر " در نظر بگيريم. " روح " رابا " روح القدوس " مترادف بگيريم. منظور از "نفس " هم پسر است يعني رونوشتي از قوانين وعظي خداوند. و حالا مي رويم سراغ ارتباط مراتب سه گانه يفلوطين.
احد به معناي خداوند يگانه است كه اجزاي جهان نمونه هاي ناقصي از آن هستندو بنابر كلام مسيحي يگانه است. روح به معناي معرفت الهي است كه بر ماهيتاشيائ تعلق مي يابد و ارتباط بين احد و محور تشكيل دهنده ي اين جهان است.نفس همان رونوشت عالم فوقاني است كه اجزاي جهان بر محور آن شكل مي گيرند.(و صرفا شامل انسان نيست بلكه تمام عالم آفرينش را شامل مي شود. ) ازآنجايي كه اين مراتب به هم پيوسته اند هر كدام به عبارتي مراحل شكل گيريمعرفت هستند كه از سرچشمه شروع مي شود و در ما مخلوقات جلوه مي يابد و دستيابي به آن در گروي تكامل معنوي و عرفاني است و انسان با رجوع به نفس خويشو تعمق در آن مي تواند اين مراتب را طي كرده و به بالاترين درجه ي معرفتيبرسد و زيربناي جهان را درك كند.


برهان وجودي:
مي توان به جرات گفت كه اين برهان مهم ترين برهان براي اثبات وجود خداونددر تاريخ فلسفه ي مدرسي است. به همين دليل بيان آن ضروري است. مهم تريننكته در مورد اين برهان اين است نمونه ي آن در هيچ فلسفه و نگرش مذهبي اياز جمله اسلام و يهوديت ديده نمي شود و از اين جهت اختصاصي است. امابراهيني از جمله عليت و نظم در ساير مذاهب و اديان نيز ديده مي شود.
اين برهان توسط قديس انسلم مطرح شد و تا مدتها مورد قبول مردم و فلاسفهبود تا جايي كه پس از ظهور كانت ضربات هولناكي به آن وارد شد. هر چندامروزه افرادي چون پروفسور پلانتيجا با نگرش جديدي به بازسازي اين برهانپرداختند اما ذكر آنها و بحث درباره ي آنها از حد اين مقاله فراتر است ولازم است كه تفصيلا در جايگاه خودش بحث شود.
در اين برهان مراتب وجود كاملا رعايت شده است. انسلم همچون فلوطين معتقدبود كه نمونه هاي ناقص در اين جهان وجود دارند و از اين رو يك نمونه كليكامل قابل درك است. اما او چيزي بيشتر از فلوطين اضافه مي كند و آن ايناست: دو حالت براي وجود يك شيئ قابل درك است. يكي از حالات وجود در ذهناست و ديگري وجود در جهان عين و خارجي. اما چيزي كه مسلم است اين است كهاين شئ ( وجود كامل كلي ) از آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد اماسوال اينجاست كه وجود اين شئي شامل كدام حالت وجود مي شود؟ چون حتما بايددر يكي از دو قلروي زير تعريف شود. پس استدلالمان را اينگونه انجام ميدهيم.
1- اين شئ از آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد.
2- بر اساس اصل طرد شق سوم در منطق هيچ شقي خارج از محدوده ي يك گزاره ومتناقضش تعريف نمي شود. در نتيجه يك جسم اگر وجود دارد نمي تواند نه درذهن باشد و نه در خارج از ذهن( عين ) بلكه بايد در يكي از قلمروها وجودداشته باشد.
نتيجه: اين شئ يا در ذهن وجود دارد يا در خارج از ذهن ( عين )
انسلم تلاش كرد تا اثبات كند كه اين شئ كلي و كامل نمي تواند در ذهن موجودباشد و در نتيجه بنابر استدلال فوق بايد در عالم عين موجود باشد. مبناياستدلال انسلم اين است كه اگر شئي كامل و نامحدود مي توانست در ذهن مطرحشود براي ذهن قابل درك نبود. زيرا هر كميتي در ذهن قابل افزايش و كاهش استو هر تصوري كه از اين شئ بخواهيم در ذهن ايجاد كنيم از آن كامل تر قابلتصور است. براي مثال اگر بخواهيم اين شئي كامل را در نهايت زيبايي بدانيمباز هم از آن زيباتر قابل تصور است پس در نتيجه ذهن نمي تواند كامل ترينرا تصور كند پس شئي با چنين مشخصاتي در ذهن قابل تصور نيست. در نتيجهبنابه حكم منطقي اي كه گرفتيم بايد در عالم خارج از ذهن و عين وجود داشتهباشد. اين شئي را كه در عالم عين موجود است و همين طور درنهايت تكامل استخدا مي ناميم.

سایت دانشجو