با فیلمسازان برتر جهان: 16) "آلفرد هیچکاک" خداوندگار سینمای
ارسال شده: چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹, ۵:۳۶ ب.ظ
<style>.wysiwyg { PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 5px 10px 10px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; FONT: 11px tahoma; BACKGROUND: #f5f5ff; COLOR: #000000; PADDING-TOP: 0px}.wysiwyg A:link { COLOR: #074b98; TEXT-DECORATION: none}.wysiwyg_alink { COLOR: #074b98; TEXT-DECORATION: none}.wysiwyg A:visited { COLOR: #074b98; TEXT-DECORATION: none}.wysiwyg_avisited { COLOR: #074b98; TEXT-DECORATION: none}.wysiwyg A:hover { COLOR: #ff4400; TEXT-DECORATION: none}.wysiwyg A:active { COLOR: #ff4400; TEXT-DECORATION: none}.wysiwyg_ahover { COLOR: #ff4400; TEXT-DECORATION: none}P { MARGIN: 0px}.inlineimg { VERTICAL-ALIGN: middle}</style>
[External Link Removed for Guests]متولد۱۸۹۹ میلادی و درگذشته به سال۱۹۸۰ کارگردانی انگلیسی که فعالیت عمدهاش در آمریکا بود. هیچکاک بیشتر در زمینه فیلمهای معمایی و دلهرهآور فعالیت داشت.

او که در آلمان تحت تأثیر سبک هیجاننمایی اکسپرسیونیسم - Expressionism پرداخت. هیچکاک طی شش دهه در ساخت بیش از پنجاه فیلم شرکت داشت (از فیلمهای صامت تا فیلمهای تکنیکالر) تا به امروز به عنوان سرشناسترین و محبوبترین کارگردان فیلمهای سینمایی شناخته میشود. یکی از ویژگیهای بارز فیلمهای هیچکاک این است که خود او در همهٔ فیلم هایش در یک صحنه، حتی بسیار کوتاه به عنوان بازیگر حضور دارد.
«هيچكاك» پس از يك دوره موفق فيلمسازي در زادگاهش انگلستان كه هم فيلمهاي صامت و هم فيلمهاي صدادار را شامل ميشد، به هاليوود پيوست و در سال 1956 با حفظ مليت انگليسي، شهروندي آمريكا را پذيرفت.

او طي شش دهه فعاليت سينمايي، كه از عصر فيلمهاي صامت تا فيلمهاي همراه با ديالوگ و فيلمهاي رنگي را شامل ميشد، بيش از 50 فيلم بلند را كارگرداني كرد. از او هنوز بهعنوان يكي از برترين كارگردانان تاريخ سينما ياد ميشود.
«هيچكاك» شهرت خود را بهواسطه تبحر مثالزدنياش در بهكارگيري عناصر دلهر، ترس و تعليق بهدست آورد، چنانكه از او بهعنوان «استاد تعليق» نام برده ميشود.
آلفرد هيچكاك نوجوان در سن چهارده سالگي پدر خود را از دست داد و دبيرستان محل تحصيل خود را تغيير داد و از مدرسه دولتي مهندسي و هوانوردي لندن فارغ التحصيل شد و بلافاصله در يك كمپاني توليد كابل به عنوان نقشه كش و طراح كاري براي خود دست و پا كرد. در همين زمان بود كه آلفرد هيچكاك شيفته عكاسي شد و يك كمپاني توليد فيلم در لندن را براي كار انتخاب كرد.
اين كارگردان برجسته، اولين فيلم خود را در سال 1922 در انگليس با نام «شماره 13» آغاز كرد كه البته نيمهتمام ماند.
او در سال 1924 به همراه گراهام كوت فيلمنامه گارد سياه را نوشت و به همراه كوت كه مي خواست اين فيلمنامه را بسازد راهي آلمان شد. در آن جا بود كه آلفرد هيچكاك با فريدريش ويلهلم مورنائو، بزرگ ترين فيلم ساز مكتب اكسپرسيونيست آلمان، ملاقات كرد و در سر صحنه فيلم برداري "حقيرترين مرد" حاضر شد و مسحور تكنيك گرايي و توانايي هاي ذاتي مورنائو شد و بعدها همواره تلاش كرد تا مشاهده هاي خود را از پشت صحنه فيلم حقيرترين مرد در آثارش به كار گيرد.
در سال 1925 مايكل بالكن از كمپاني مشهور يو. اف. او «گينزبورو پيكچرز» آلمان اين فرصت را به آلفرد هيچكاك جوان داد تا اولين فيلم خود را با نام «باغ تفرجگاه»بسازد.
موفقيت اين فيلم در گيشه بهنظر تهديدي براي آيندهي كاري او بود.
هيچكاك پس از اولين تجربه فيلم سازي اش به لندن بازگشت و نخستين فيلم مهم خود را نام مستاجر (1926) ساخت.
يكي از جالب ترين ويژگي هاي فيلم هاي هيچكاك ظاهر شدن او در يكي از پلان هاي هر فيلمش بود كه خيلي ها آن را امضاي استاد در پاي آثارش قلمداد مي كردند.
كه داستانش در بريتانياي اواخر قرن نوزدهم و در زمان يكه تاري هاي قاتل زنجيره اي مشهوري به نام "جك قصاب" روايت مي شد، به گفته خود هيچكاك نخستين اثر كامل او به شمار مي آيد. اين فيلم كه به شدت تحت تاثير ويژگي هاي منحصر به فرد سينماي اكسپرسيونيست آلمان بود، نخستين بارقه هايي از مولفه هاي ثابت و جذاب سينماي هيچكاك را با خود به يدك مي كشيد.

در سال 1929 هيچكاك براساس نمايشنامه چارلز بنت اسم و رسم دار، فيلم "حق السكوت" را ساخت. فيلم در ابتدا به صورت صامت فيلم برداري شد، ولي چون در آن زمان صنعت سينما آرام آرام تسليم عنصر مهم و تاثيرگذار صدا شده بود، هيچكاك با پافشاري زياد از تهيه كنندگان خواست كه اجازه دهند تا او فيلم را ناطق كند. به همين جهت هيچكاك علاوه بر اضافه كردن موسيقي و صدا و افزودن ديالوگ ها برخي صحنه هاي فيلم را دوباره فيلم برداري كرد و به اين شكل حق السكوت نخستين فيلم ناطق استاد لقب گرفت.
«عقاب كوهستان»(1926)، «حلقه»(1927)، «همسر دهقان» (1928)، «قتل»(1930)، «ماري» (1931)، «غريب و غني» (1931) و «مامور مخفي» (1936) ديگر ساختههاي هيچكاك در اين سالها بودند.

فیلم مردي كه زياد مي دانست (1934) و سي و نه پله (1935) با همان ژانرهای آشنای سینمای هیچکاک آغازگر دورانی طولانی از سینمای متفاوت و ماندگار وی بود.
در اولين تجربه حضورش در هاليوود، خبرنگار خارجي (1940) را با موضوعي جاسوسي ساخت كه صحنه هایی بدیع و جذاب ومتفاوت از تعقیب و گریز در اسیابها و آسمان خلق نمود. این فیام توانست نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم در همان سال شود.

ربه کا دیگر اثر هیچکاک در آغازین سال دهه 1940 است که با کمک و همکاری تهیه کننده توانای سینمای آمریکا دیوید سلزنیک از روی رمان معروفی به همین نام اثر نویسندهٔ انگلیسی دافنه دوموریه ساخته شد که فیلمی کاملا روانشناسانه و پر از تعلیق و در آن زمان بدیع محسوب می شد.علی کهن فروتقه
ای جوان در مونت کارلو با مرد جوان ثروتمندی به نام ماکسیم دو وینتر که همسرش ربکا را به تازگی از دست داده است آشنا میشود. آندو عاشق یکدیگر شده و ازدواج میکنند. ماکسیم همسرش را به عمارت باشکوه ماندرلی میآورد اما خدمتکاران که هنوز به همسر اول ماکسیم که به طرز مشکوکی جان داده است وفادارند، خانم دو وینتر جدید را با بیمیلی به عنوان بانوی خانه میپذیرند. اما در رآس آنان خانم دانورس، ندیمهٔ وفادار ربکاست که بانوی زیبارویش را همچنان میستاید و برخوردی سرد و ترسناک با بانوی جدید خانه دارد.
خانم دو وینتر جدید که مرعوب خانم دانورس شده است کم کم به شک میافتد که آیا ازدواج او با ماکسیم کار درستی بوده است یا خیر. با این وجود رفتاری طبیعی در پیش میگیرد و از همسرش میخواهد تا جشن بالماسکهای را در عمارت ماندرلی برگزار کنند. ماکسیم با بیمیلی میپذیرد و خانم دو وینتر جوان سرگرم تهیهٔ لباسی برای خود میشود. خانم دانورس به او پیشنهاد میدهد تا لباسی همچون لباس کارولین دو وینتر، یکی از اجداد خانواده که پرترهاش بر دیوار آویزان است تهیه کند و او نیز چنین میکند. در شب جشن ماکسیم از دیدن لباس همسرش عصبانی میشود و خانم دو وینتر میفهمد که ربکا نیز چنین لباسی را پوشیده بوده و خانم دانورس نیز از این موضوع مطلع بوده است. خانم دانورس به او میفهماند که هرگز نمیتواند جای ربکا را بگیرد و تا آنجا پیش میرود که خانم دو وینتر تصمیم به خودکشی میگیرد. اما با برخاستن هیاهویی به حال خود بازمیگردد.
در طبقهٔ پایین میشنود که قایقی را از زیر آب بیرون کشیدهاند و جسد ربکا را در آن یافتهاند. او که شگفتزده شده از ماکسیم میشنود که جسدی را که قبلا به جای ربهکا شناسایی کرده بوده هم او نبوده و به عمد چنین گفته بوده است. سپس برایش توضیح میدهد که او و ربکا از ابتدا از یکدیگر متنفر بودند ولی به خاطر خانواده قرار گذاشته بودند تا همچون یک زوج واقعی در جمع حاضر شوند. با این وجود ربکا کمکم رفتاری بیخیالانه در پیش گرفت و ماکسیم فهمید که او پنهانی با پسرعمویش جک ارتباط دارد. یک شب که ربکا در کلبهٔ ساحلی منتظر آمدن جک بود با ماکسیم روبرو میشود و به او میگوید که از جک حامله است. در حین بگومگوی آندو با یکدیگر پای ربکا سر خورده و به دلیل اصابت سرش بر زمین جان خود را از دست میدهد. ماکسیم که چنین میبیند او را در قایقی گذاشته و آنرا غرق میکند.
با پیدا شدن جسد واقعی، پلیس به ماکسیم مظنون شده و او را به جرم قتل ربکا بازداشت میکند. در پرسش از دکتر ربکا معلوم میشود که او حامله نبوده، بلکه سرطان داشته و چون به زودی بر اثر آن از پای در میآمده است به شوهرش دروغ گفته تا خشمگین شده و او را بکشد. ماکسیم آزاد شده و به خانهاش باز میگردد اما میبیند که عمارت ماندرلی در میان شعلههای آتش میسوزد. ماکسیم همسرش را مییابد و از سلامت او مطمئن میشود اما خانم دانورس که خانه را به آتش کشیده است در میان آتش میسوزد و میمیرد.
فیلم در سال 1941 نامزد دریافت 11 جایزه اسکار شد که در دورشته ی بهترین فیلم و بهترین فیلمبرداری جوایز آکادمی را از آن خود ساخت.
هاي هيچكاك در دهه 40 بسيار متنوع بودند؛ از اثر كمدي رمانتيك «آقا و خانم اسميت»(1941) تا درام دادگاهي «پرونده بهشت» (1947) و اثر تاريك «سايه يك شك» (1943). در سال 1941 «هيچكاك» براي اولينبار در سمت تهيهكننده و كارگردان فيلم، «سوءظن» را ساخت. اين فيلم جايزه اسكار بهترين بازيگر زن و جايزه انجمن منتقدان فيلم نيويورك را براي «خوان فونتاين»، بازيگر آن بههمراه آورد.
«هيچكاك» يك سال بعد فيلم «خرابكار» را براي كمپاني «يونيورسال» ساخت و در سال 1944 فيلم «قايق نجات» را براساس رماني از «جان اشتاين بك» براي كمپاني «روباه قرن بيستم» ساخت. اين فيلم از آنجاييكه سكانسهايش تنها در يك قايق گرفته شدهاند، محدودترين فيلم اين كارگردان محسوب ميشود.
«بدنام»(1946) با بازي گريگوري پك و اينگريد برگمن فيلم بعدي هيچكاك بود كه درون مايه اي روانشناختي داشت و به رابطه يك روانپزشك زن و بيمارش مي پرداخت.
نوعی سقوط عشق را به تصویر می کشد.هیچکاک فیلمی می سازد که انسان را به دنیای سحر و جادو با یاری قاب تصویر سینما نزدیک می سازد.
بدنام درگیری همیشگی بین عشق و وظیفه است."کری گرانت" کسی است که گرفتار این وضعیت مضحک و درعین حال دشوار است."برگمان" شهیر وفقید برای بازی در این فیلم اشتیاقی زاید الوصف داشت وبه گونه ای از پس ایفای این نقش برآمد که بازی درخشان وی و داستان زیبای فیلم آنرا مبدل به یکی از پرفروش ترین های سینما تا آن مقطع زمانی ساخت.علی کهن
اولين فيلم رنگي «هيچكاك» در سال 1948 بانام «طناب» بهروي پرده سينماها رفت كه با نقشآفريني «جيمز استوارت» همراه بود.
بر محور قتل دیوید است که در آغاز فیلم رخ می دهد. قتلی بر اساس تئوری برتری
. براندون می گوید ما بشر عادی نیستیم و زندگی قربانیان هیچ ارزشی ندارد. وی
گناه نمیکند و کار خورد را کمک به انسانیت می داند. اما همدستش فیلیپ که
ای متزلزل دارد پشیمان است.
فلسفه ای که از دهان براندون بیرون می آید فلسفه نیچه را به یاد می آورد و شخصیت براندون بیننده را به یاد هیتلر و دیگر جنایت کاران تاریخ می اندازد.براندون و فیلیپ یک مهمانی ترتیب می دهند و از پدر و مادر دیوید دعوت می کنند. مادر دیوید به دلیل بیماری به جای خود عمه دیوید را می فرستد. همچنین ژانت دوست دیوید، کنت دوست مشترکشان و خانم ویلسون به عنوان پیشخدمت حضور دارد. در آخر روبرت یعنی جیمز استوارت مدیر مدرسه آنها به مهمانی می آید.جسد دیوید در صندوق کتاب است و شام شب روی همین صندوق سرو می شود!مدیر مدرسه مردی کنجکاو و باهوش است و کسی است که براندون در هنگام صحبت کردن با او دست و پایش را گم می کند.بیننده حضور روبرت را تا پایان حاکم بر افراد میداند. حتی آنجا هم که حضور ندارد، سنگینی نگاهش را بر افراد حس میکنیم.
پدر دیوید با عقیده برتری نژاد مخالف و از نبود فرزندش در این میهمانی شگفتی زده است.ژانت نقش خاصی ندارد و فقط حضور وی به شکلی است که سه پسر را به هم وصل میکند، ژانت اول دوست براندون بود، بعد با وی به هم زده و با کنت دوست شده، و پس از کنت هم دیوید و به گفته براندون بعد از دیوید معلوم نیست با چه کسی...روبرت در حد تئوری با نظر براندون هم عقیده ست ولی هنگامی که در پایان، از جنایت باخبر می شود به وحشت می افتد.
او کار براندون را یک جنایت غیر قابل جبران معرفی می کند و زنده بودن و لذت بردن از زندگی در چارچوب تعهدات اجتماعی را حق تک تک افراد میداند.فیلم با یک نمای لانگ شات از یک خیابان خلوت شروع میشود و از آن پس در یک فضای بسته می گذرد. محیطی رخوت بار و کسل کننده که افراد در این محیط دست به جنایاتی میزنند که قبول آن برای بشریت دشوار است. اما سرانجام روبرت سکوت ساختمان و شهر را از پنجره باز با شلیک اسلحه به سمت آسمان می شکند.این فیلم از معدود فیلم هایی است که از کات و تدوین کم تر استفاده شده است و دوربین برای عوض کردن نماها حرکت مستقیم می کند به پشت شخصیت ها می رود و دوباره بازمی گردد و در نقطه ای جدید می ایستد و به همین شیوه چند بار تغییر زاویه می دهد.زاویه دوربین بر خلاف دیگر فیلم های هیچکاک دانای کل است.
تدوین همزمان صدای خارج از قاب و حرکت دوربین در این فیلم دیده می شود که از آن هیچکاک است که برای نخستین بار در پایان فیلم ربه کا از آن استفاده کرد.
از پنجره حرف انگلیسی آر نمایان است که حرف اول روبرت و حرف اول نام فیلم ROPE یعنی طناب را به یاد می آورد.
در پایان رنگ قرمز بر اتاق غلبه می کند که یادآور رنگ خون و هم رنگ آژیر پلیس است.

سال 1950، هيچكاك فيلم «وحشت در صحنه» را براي كمپاني «برادران وارنر» ساخت. پس از آن بود كه فيلم پرفروش «غريبهها در قطار» (1951) را با استفاده از تركيبي از المنهاي فيلمهايش در آمريكا و انگليس ساخت.سپس در فيلم «ام را نشانه قتل بگير» (1954) از تكنيك فيلمبرداري سهبعدي براي اولينبار استفاده كرد.
هاي «پنجره عقبي» (1954) و «براي گرفتن دزد» (1955) از ديگر فيلمهاي موفق «هيچكاك» در دهه 50 بودند.
پنجره عقبی که تمامی نماهای این فیلم از درون یک اتاق گرفته شده که پنجرهای رو به چند آپارتمان دارد. یک عکاس خبری (جیمز استوارت) که با پای شکسته مجبور است در یک صندلی چرخدار باقی بماند از روی بیکاری به تماشای حرکات همسایههای آن طرف حیاط آپرتمانی که در گیتیچویلج دارد مشغول میشود. مشاهداتش باعث میشود که به یکی از همسایهها (ریموند بر) شک ببرد، این مرد همسرش را کشتهاست، ولی عکاس نمیتواند از این بابت دوست دختر خود (گریس کلی) ودوست کارآگاهش وندل کوری را قانع کند.
در پایان و در یک درگیری بین قاتل و عکاس به صورتی دیدنی قاتل از پنجره به پایین پرتاب می شود و محله ی آنها بار دیگر روی آسایش را میبیند.[SIZE=85]علی کهن فروتقه
مرد عوضي يكي ديگر از شاهكارهاي تاريخ سينما در سال 1956 كه هيچكاك در آن درون مايه هاي مورد علاقه اش را به خوبي با باورهاي اعتقادي تركيب كرد و توانست فيلمي پر تعليق و همدلي برانگيز بسازد.
واقعی در مکانهایی واقعی ویژگی بارز این فیلم هیچکاک است.مرد عوضی یک بار دیگر مفهوم سرنوشت را به نمایش گذاشت. فیلم با ساختاری مستند گونه به «متفاوت ترین اثر هیچکاک» شهرت یافت.

در این فیلم نوعی جدید از تعلیق را به مخاطب عرضه می كند و حتی در پایان فیلم نیز تماشاگر را به جهان آرام باز نمی گرداند او تنها به صورت خبری به تماشاگرش اطلاع می دهد كه پس از دوسال سلامت خود را بازیافته و به جمع خانواده اش باز می گردد. تم سینمایی «مرد عوضی» را در بسیاری از آثار دیگر هیچكاك نیز می توان یافت اما این فیلم به لحاظ نزدیكی به یكسری اتفاقاتی كه در حال وقوع است، منحصر به فرد به نظر می رسد.
تمامی فیلم های هیچكاك یك تم اصلی به عنوان هویت ابدی وجود دارد و شخصیت های فیلم به دلیل ضعف و كمبود وتردید ومسائل دیگری كه دارند معمولا فاقد هویت مشخصی هستند یا سعی می كنند هویت بارز شخص دیگری را كسب كنند كه یا به صورت اشتباه شكل می گیرد. برای مثال در «مرد عوضی» می بینیم كه مردی اشتباهی به جای دیگری دستگیر و روانه زندان می شود. اما در حقیقت بخشی از این هویت مرد عوضی به عمد پیش می آید.
فيلم «سرگيجه» محصول سال 1958 با نقشآفريني دوباره «جيمز استوارت» اگرچه در گيشه چندان موفقيتي بهدست نياورد، اما بسياري آن را يكي از شاهكارهاي «هيچكاك» ميدانند كه در جشنواره فيلم سنسباستين اسپانيا، جايزه صدف نقرهاي را بهدست آورد.

شعر تصويري عاشقانه اي است كه مسلما كس ديگري جز هيچكاك قادر به ساختش نبوده است. هيچكاك شاعر تصاوير زيبا و ناب است. استادي و ي در زمينه فيلمسازي را تنها با اين فيلم مي توان بطور كامل متوجه شد.
با عنوان بندی نا متعارف و موسیقی دلهره آور برنارد هرمان شروع میشود. هم عنوان بندی و هم موسیقی روی آن به تمام معنا سرگیجه آور هستند! مارتین اسکورسیزی در باره موسیقی متن هرمان گفته است:" موسیقی او مانند یک گرداب گسترش می یابد و شمار را باخود همراه و در نهایت در خود غرق میکند."
کارگردانی هیچکاک و تسلط او به اجزاء صحنه و دقت در میزانسنهایش در این فیلم به اوج میرسد. مثلا نمای لانگ شاتی که از کلیسا گرفته و درآن اسکاتی را میبینیم که مثل یک نقطه سیاه از در کلیسا خارج میشود این نما در عین حال دارای تدوینی درون تصویری و عمق میدان (چیزی که ولز در همشهری کین ازآن به وفور استفاده کرد) می باشد.(نمای نزدیک از برج کلیسا و نمای دور از اسکاتی)
آوریهای تکنیکی هیچکاک اینجا هم ادامه دارد. مثلا برای نشان دادن سرگیجه اسکاتی از ترکیب زوم به جلو توام با عقب کشیدن دوربین استفاده کرده است که اتفاقا بسیار خوب از آب در آمده. که البته به گفته خود هیچکاک (در مصاحبه طولانی و معروفش با تروفو) حل این مساله یعنی عوض شدن پرسپکتیو در حالی که نقطه نظر تغییر نمیکند ۱۵ سال برای خود او طول کشیده یعنی از زمان ساخت ربه کا!
گذشت زمان منتقدان به ارزش این فیلم پی بردند به طوری که سالها بعد فرانسوا تروفو از آن به عنوان یکی از بهترین آثار کلاسیک سینما یاد کرد.
پس از «سرگيجه»، هيچكاك سه فيلم موفق ديگر ساخت كه هريك اعتباري كلان به كارنامه سينمايي اين كارگردان صاحبسبك و معروف افزودند.«شمال از شمالغربي» (1959)،«رواني» (1960) و «پرندگان» (1963) سه اثر ماندگار سالهاي پاياني فيلمسازي او بودند.
از شمال غربي را فلسفي ترين اثر هيچكاك مي دانند و شايد يكي از فيلم هاي برگزيده او به حساب مي آورند.
تورنهیل مدیر یک شرکت تبلغاتی در نیویورک هست که به قول خودش دروغ نمیگوید و فقط کمی اغراق می کند. در اثر یک اتفاق، جاسوسان نفوذی دشمن وی را با یکی از مأموران مخفی سیا اشتباه گرفته، به تعقیب او میپردازند. از سوی دیگر و بر اثر اتفاقی دیگر، روجر متهم به قتل میشود و تحت تعقیب پلیس، و بدین ترتیب امکان مراجعهاش به پلیس نیز از بین میرود. روجر در مسیر فرار و گریز از نیویورک به شیکاگو و سپس به کوههای راشمر با دختری آشنا میشود که کلید بسیاری از معماها در دست اوست.
یکی از اصلیترین گروه بندیهای آمریکا، این کشور را به چهار قسمت اصلی شمال شرقی، جنوب، غرب میانه، و غرب تقسیم می کند. بدین ترتیب نیویورک در گروه شمال شرق، یا جزئیتر ایالات ساحلی اقیانوس اطلس، و شیکاگو و کوههای راشمر در غرب میانه، یا جزئیتر مرکز شمال شرقی و مرکز شمال غربی، قرار دارد. بدین ترتیب ممکن می باشد نام گذاری فیلم از جهت مناطق جغرافیایی فیلمبرداری شده در فیلم بوده و البته ممکن هست جهت دیگری، مثلا خط هوایی شمال غربی که در فیلم از آن استفاده شده، مد نظر بوده است.
از شمال غربی مثل بسیاری از فیلم های هیچکاک در باره هویت اشتباهی است. فردی که بی گناه متهم می شود و باید خود را از مهلکه برهاند. دلهره و اضطرابی که فیلم های هیچکاک در بیننده ایجاد می کند - و در این فیلم نمود بارز خود را دارد – دلهره ای درونی است که در سرتاسر فیلم گسترده است. او با هر حادثه و هر حرکتی، ضربه ای بر تماشاگر می زند و او را احاطه می کند. شمال از شمال غربی، از التهابی نفس گیر آکنده است و فصل تعقیب با هواپیما اوج این التهاب است.
شمال از شمال غربی حرف آخر فیلم های تعقیب و گریزی شاد و پرهیاهو است پیش از آنکه نسخه های جدی تر، پر طمطراق تر و کمدی تری مانند فیلم های حادثه ای جیمز باند روی کار بیاید.

بيمار رواني (1960) كه هیچکاک براي آن نامزد رديافت جايزه اسكار بهترين كارگردان سال شد. در تمام نظر سنجي ها از منتقدان و سينماگران، بيمار رواني در رديف بهترين فيلم هاي هيچكاك و از كم نظيرترين آثار روانشناختي تاريخ سينما قرار مي گيرد.
اين فيلم هيچكاك براي اولين بار در شيوه ي روايت گويي خود تغييراتي پديد مي آورد، يعني در جايي نيمه هاي فيلم شخصيت زن را عليرغم اينكه توانسته توجه تماشچيان را جلب كند مي كشد و نابود مي كند و شخصيت ديگري را جايگزين او مي كند. يعني در حقيقت ما تا صحنه ي قتل در حمام جانت لي را تعقيب مي كرديم، پس از كشته شد جانت لي، هيچكاك تماشاگر را به دنبال آن بازيگر ديگرش مي فرستد. آنتوني پركينز. ما حدود نيمي از فيلم را با اين آدم سپري مي كنيم و به سرنوشتش علاقه مند مي شويم و در پايان هيچكاك سعي دارد با يك شوك شديد ما را از فضاي خشن اثر جدا كند. فيلم بيمار رواني واجد بسياري از مشخصاتي است كه ساير آثار هيچكاك نيز آنها را دارا مي باشند.
رواني را مي توان فيلمي نو و پيشرو به حساب آورد. دوست ندارم در دام تعريف كردن پيشرو و نو محصور شوم. به اين دليل پيشرو محسوب مي شود كه در خيلي از جاها از قواعد سينماي كلاسيك پيروي نمي كند و آنها را زير پا مي گذارد. هيچكاك به صورت تدريجي به ما اطلاعات مي دهد . وي در ميانه ي فيلم ناگهان شخصيت اصلي فيلم ( ماريون )را مي كشد و شخصيت ديگري را محور فيلم قرار مي دهد كه بر حسب اتفاق در مسير حركت شخصيت اصلي قرار گرفته است. [SIZE=85]علی کهن فروتقه
در سال 1963 هيچكاك بار ديگر يكي از رمان هاي مشهور دافنه دو موريه را دست مايه كار خود قرار داد و فيلم درخشان پرندگان (1963) را ساخت. فيلم كه داستان حمله گروه زيادي از پرندگان به يك شهر كوچك را روايت مي كرد.

دو استعداد بی بدیل داشت که از صفات و امتیازات نادر یک کارگردان به شمار میآید. نخست «قدرت روایت داستان از طریق دوربین» و دیگر «توانایی ایجاد دلهره در تماشاگر» که هردوی آن را در پرندگان به کار گرفت.
فیلم از شاهكارهاى خيلى » سياه « هیچکاک است كه به خاطر بىپاسخ گذاشتن علت حملهى پرندگان بحثهاى بسيارى برمىانگيزد. كار موسيقى ندارد اما برنارد هرمان نقش مشاور صدا را به عهده دارد. هدرن در نقش زن » هيچكاك «ى و پلهشت در تجسم بخشيدن به معصوميتى رو به زوال، درخشان هستند.
با آغاز دوران پيري و نشانههاي بيماري در «هيچكاك»، جديت او در ساخت فيلم كمرنگ شد و در دو دهه پاياني عمر، او تنها چندفيلم تريلر جاسوسي از جمله «مارنی» (1964) و «پرده پاره» (1966) با نقشآفريني «پل نيومن» و فيلم «توپاز» (1969) را ساخت.

(1964) كه مايه هاي روانشناختي مورد علاقه هيچكاك را داشت، پرده پاره (1969) كه يك فيلم جاسوسي با بازي پل نيومن و جولي اندروز بود و نيز توپاز (1969) يك اثر ناموفق جاسوسي ناميده مي شود، از ديگر فيلم هاي مهم هيچكاك در دهه شصت بودند كه نتوانستند موفقيت گذشته او را تكرار كنند. جنون (1972) كه ماجراي يك قاتل زنجيره اي مبتلا به جنون جنسي است، موفق شد تا حدي انتظارات هواداران سينماي هيچكاك را برآورده كند.
پس از بازگشت به انگليس، او آخرين فيلم موفق خود با نام «جنون» را در سال (1972) به نمايش درآورد.
فیلم جنون [SIZE=85](Frenzyـ سال ) ، که آنتونی شَفر (Anthony Shaffer) آن را از رمان خداحافظ پیکادیلی، بدورود میدان لیسستر (Goodbye Piccadilly, Farewell Leicester Square) اثر آرتور لِیبرن (Arthur Labern) ماهرانه اقتباس کرده بود، نشانهٔ بازگشتی قدرتمندانه به فیلمهای انگلیسی هیچکاک بود.

جنون ترکیبی از هیجان موجود در تعقیبهای دو جانبه با دروننگری روانکاوانه، خشونت بصری و ذوق تکنیکی موجود در فیلم روح است و توسط جیل تیلر [SIZE=85](Gil Taylor) در مکانهای واقعی فیلمبرداری شده است. این فیلم داستان یک منحرف جنسی است که زنان را با کراوات خفه میکند. با آنکه جنون فیلمی عمیقاً ضد زن و حاوی صحنههای خفقانآوری است که با فیلمهای هرزهنگار پهلو میزند یکی از پرفروشترین فیلمهای ۱۹۷۲ شد.
توطئه خانوادگي (1976) پنجاه و چهارمين و آخرين فيلم هيچكاك بود كه باز هم مولفه هاي ثابت آثار وی را به همراه داشت و نتوانست آن چنان كه بايد مورد توجه قرار گيرد. از نكات حاشيه اي و جالب توجه فيلم آخرين حضور هيچكاك در فيلم هايش بود كه به صورت سايه اي بزرگ در پشت دري شيشه اي خودنمايي مي كرد.
از دست رفته هیچکاک با دو عمل قلب و وضع بد آلما که به تازگی سکته مغزی کرده بود، او را از ساخت پروژه بعدی اش با نام شب زودگذر بازداشت. هیچکاک صبح روز 29 آوریل 1980 به خوابی عمیق فرو رفت.
شايد مهم ترين مايه فيلم هاي هيچكاك استحاله شخصيت و خودشناشي باشد. در فيلم هاي هيچكاك ـ غالباً - شخصيت ها ضعف و وسوسه اي دارند كه با پرداختن به اين ضعف و پيمودن نتايج حاصل از اين كار، درمان مي شوند.
گفته "فرانسوا تروفو" هیچکاک یگانه فیلمسازی است که بدون توسل به گفتگوهای اضافی، احساسات نهفتهای چون شک، حسد، هوس و غبطه را میرساند. و این مهارتی است که وی از فیلمسازی در سینمای صامت به دست آورده است.
نظر او هیچکاک کاملترین فیلمساز محسوب میشود. به اعتقاد او اگر برای هیچکاک صفت کامل را به کار ببریم، از آن روست که کار او را هم واجد تجسس میدانیم و هم واجد بدعت گذاری، هم دارای خاصیت مادی و ذاتی و هم دارای جنبههای معنوی و تجریدی و هم درام حاد و آمیخته با لحن نهفتهی طنز. فیلمهای او در عین حال تجاری و تجربی است. عقیده ای راسخ در ساخت فیلمهایی عامه پسند وسرگرم کننده داشت.
در تاریخ یکصد و اندی ساله هنر هفتم تعداد اندکی کارگردان مولف همچون هیچکاک بعنوان استاد مسلم و پایه گذار قواعد یک ژانر شناخته شده اند. کارگردان انگلیسی تباری که در عصر بازیگر سالاری؛ نه تنها به هیچ ستاره ای باج نداد که حتی آنان را در یک اظهار نظر تاریخی و جاودان یک مشت گاو می خواند. با این همه هیچ بازیگر و ستاره سینمایی را قدرت آن نبود که با او هم کلام شود. طرفه اینکه هیچ ستاره ای نیز یافت نمی شد که آرزومند بازیگری در فیلم های این مرد بداخلاق چاق اما کاربلد نباشد.
پایان با دیدگاه برخی از بزرگان سینمای جهان در مورد هیچکاک بحث را به پایان می برم:
[External Link Removed for Guests] او پرتوقع ترین، بی منطق ترین، از خود راضی ترین و مسخره ترین کارگردانی بود که با او همکاری داشتم. با همه این حرف ها او جزو بهترین و خلاقترین کارگردانان سینما بود. هیچکاک با فاصله بسیار نسبت به دیگر کارگردان ها، بهترین فیلمساز دنیا بود.
[External Link Removed for Guests]: او موقعی که از انگلستان به آمریکا آمد و اولین فیلم مهمش ربکا را در سال 1940 ساخت، من یک جوان 24 ساله بودم. سال بعدش که من همشهری کین و یکسال بعد از آن که آمبرسون های باشکوه را ساختم، شنیدم که گفته بود: این پسرک! اورسون ولز چند سری عکس را سرهم می کند و اسمش را فیلم می گذارد. من از فیلم های این پسرک و فیلم های مشابه آن بیزارم. بعد از آن بود که من از هیچکاک به شدت می ترسیدم اگرچه دلم می خواست کلک این مرد مغرور و چاق را بکنم. من تا وقتی او مرد از آلفرد می ترسیدم. اصلا برای همین است که وقتی او مرده اینچنین می توانم در باره اش حرف بزنم.
جمله ی پایانی از [External Link Removed for Guests]:« زیر ظاهر مردی مطمئن به خویش ، هزل گو و نیشزن ، مردی حساس ، صدمه پذیر و عاطفی نهفته است. مردی که عواطفی را که می خواهد به تماشاگران آثارش منتقل سازد ، خود عمیقا و به شدت احساس می کند.
که در تجسم ترس در سینما نظیر ندارد ، خود موجودی است بسیار ترسان و من تصور می کنم که این جنبه از شخصیتش در توفیق او اثر مستقیم داشته است.»

فیلم شناسی:
های برگزیده :
• مستاجر ( 1926- The Lodger )
• حق السکوت ( 1929- Blackmail )
• جنایت ( 1930- Murder )
• مردی که زیاد می دانست ( 1934- The Man Who Knew Too Much)
• 39 پله ( 1935- The Thirty-nine Steps )
• خرابکاری ( 1936- Sabotage )
• خانم ناپدید می شود ( 1938- The Lady Vanishes )
• ربه کا ( 1940- Rebecca )
• سوء ظن ( 1941 – Suspicion )
• سایه یک شک ( 1943- Shadow Of A Doubt )
• قایق نجات ( 1943 – Lifeboat )
• طلسم شده ( 1945 – Spellbound )
• بدنام ( 1946- Notorious )
• طناب ( 1948- Rope )
• بیگانگان در ترن ( 1951- Strangers On A Train )
• پنجره عقبی ( 1954- Rear Window )
• دستگیری دزد ( 1955- To Catch A Thief)
• مردی که زیاد می دانست ( 1955- The Man Who Knew Too Much)
• مرد عوضی ( 1957- The Wrong Man)
• سرگیجه ( 1958- Vertigo)
• شمال از شمال غربی ( 1959- North By Northwest )
• روح (روانی) ( 1960- Psycho )
• پرندگان ( 1963- The Birds)
• مارنی ( 1964- Marnie )
• پرده پاره ( 1966- Torn Curtain )
• جنون ( 1972- Frenzy )
• توطئه خانوادگی ( 1976- Family Plot)
جوایز بین المللی:
• نامزد دریافت جایزه اسکار به عنوان بهترین کارگردان برای فیلم های ربکا در سال1941 ، سوء ظن در سال 1942 ، قایق نجات در سال 1945 ، طلسم شده در سال 1946 ، پنجره عقبی درسال 1955 و روح در سال 1961.
• نامزد دریافت نخل طلای کن به عنوان بهترین کارگردان برای فیلم های مردی که زیاد می دانست در سال 1956 و بدنام در سال 1946.
• نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب برای فیلم جنون در سال 1973.
• نامزد دریافت شیر طلایی از جشنواره ونیز برای فیلم دستگیری دزد در سال 1955.
[FONT=Comic Sans MS]ایسنا، سینما سینماست، دانشنامه رشدrinkworks.com ، oldschoolreviews.com ، booklineandsinker.com ، sanfranciscobookreview.com ، imagesjournal.com
[FONT=Comic Sans MS]کتاب سینما به روایت هیچکاک(فرانسوا تروفو-هلن جی اسکات-ترجه پرویز دوایی)
[FONT=Comic Sans MS]
[External Link Removed for Guests]متولد۱۸۹۹ میلادی و درگذشته به سال۱۹۸۰ کارگردانی انگلیسی که فعالیت عمدهاش در آمریکا بود. هیچکاک بیشتر در زمینه فیلمهای معمایی و دلهرهآور فعالیت داشت.

او که در آلمان تحت تأثیر سبک هیجاننمایی اکسپرسیونیسم - Expressionism پرداخت. هیچکاک طی شش دهه در ساخت بیش از پنجاه فیلم شرکت داشت (از فیلمهای صامت تا فیلمهای تکنیکالر) تا به امروز به عنوان سرشناسترین و محبوبترین کارگردان فیلمهای سینمایی شناخته میشود. یکی از ویژگیهای بارز فیلمهای هیچکاک این است که خود او در همهٔ فیلم هایش در یک صحنه، حتی بسیار کوتاه به عنوان بازیگر حضور دارد.
«هيچكاك» پس از يك دوره موفق فيلمسازي در زادگاهش انگلستان كه هم فيلمهاي صامت و هم فيلمهاي صدادار را شامل ميشد، به هاليوود پيوست و در سال 1956 با حفظ مليت انگليسي، شهروندي آمريكا را پذيرفت.

او طي شش دهه فعاليت سينمايي، كه از عصر فيلمهاي صامت تا فيلمهاي همراه با ديالوگ و فيلمهاي رنگي را شامل ميشد، بيش از 50 فيلم بلند را كارگرداني كرد. از او هنوز بهعنوان يكي از برترين كارگردانان تاريخ سينما ياد ميشود.
«هيچكاك» شهرت خود را بهواسطه تبحر مثالزدنياش در بهكارگيري عناصر دلهر، ترس و تعليق بهدست آورد، چنانكه از او بهعنوان «استاد تعليق» نام برده ميشود.
آلفرد هيچكاك نوجوان در سن چهارده سالگي پدر خود را از دست داد و دبيرستان محل تحصيل خود را تغيير داد و از مدرسه دولتي مهندسي و هوانوردي لندن فارغ التحصيل شد و بلافاصله در يك كمپاني توليد كابل به عنوان نقشه كش و طراح كاري براي خود دست و پا كرد. در همين زمان بود كه آلفرد هيچكاك شيفته عكاسي شد و يك كمپاني توليد فيلم در لندن را براي كار انتخاب كرد.
اين كارگردان برجسته، اولين فيلم خود را در سال 1922 در انگليس با نام «شماره 13» آغاز كرد كه البته نيمهتمام ماند.
او در سال 1924 به همراه گراهام كوت فيلمنامه گارد سياه را نوشت و به همراه كوت كه مي خواست اين فيلمنامه را بسازد راهي آلمان شد. در آن جا بود كه آلفرد هيچكاك با فريدريش ويلهلم مورنائو، بزرگ ترين فيلم ساز مكتب اكسپرسيونيست آلمان، ملاقات كرد و در سر صحنه فيلم برداري "حقيرترين مرد" حاضر شد و مسحور تكنيك گرايي و توانايي هاي ذاتي مورنائو شد و بعدها همواره تلاش كرد تا مشاهده هاي خود را از پشت صحنه فيلم حقيرترين مرد در آثارش به كار گيرد.
در سال 1925 مايكل بالكن از كمپاني مشهور يو. اف. او «گينزبورو پيكچرز» آلمان اين فرصت را به آلفرد هيچكاك جوان داد تا اولين فيلم خود را با نام «باغ تفرجگاه»بسازد.
موفقيت اين فيلم در گيشه بهنظر تهديدي براي آيندهي كاري او بود.
هيچكاك پس از اولين تجربه فيلم سازي اش به لندن بازگشت و نخستين فيلم مهم خود را نام مستاجر (1926) ساخت.
يكي از جالب ترين ويژگي هاي فيلم هاي هيچكاك ظاهر شدن او در يكي از پلان هاي هر فيلمش بود كه خيلي ها آن را امضاي استاد در پاي آثارش قلمداد مي كردند.
كه داستانش در بريتانياي اواخر قرن نوزدهم و در زمان يكه تاري هاي قاتل زنجيره اي مشهوري به نام "جك قصاب" روايت مي شد، به گفته خود هيچكاك نخستين اثر كامل او به شمار مي آيد. اين فيلم كه به شدت تحت تاثير ويژگي هاي منحصر به فرد سينماي اكسپرسيونيست آلمان بود، نخستين بارقه هايي از مولفه هاي ثابت و جذاب سينماي هيچكاك را با خود به يدك مي كشيد.

در سال 1929 هيچكاك براساس نمايشنامه چارلز بنت اسم و رسم دار، فيلم "حق السكوت" را ساخت. فيلم در ابتدا به صورت صامت فيلم برداري شد، ولي چون در آن زمان صنعت سينما آرام آرام تسليم عنصر مهم و تاثيرگذار صدا شده بود، هيچكاك با پافشاري زياد از تهيه كنندگان خواست كه اجازه دهند تا او فيلم را ناطق كند. به همين جهت هيچكاك علاوه بر اضافه كردن موسيقي و صدا و افزودن ديالوگ ها برخي صحنه هاي فيلم را دوباره فيلم برداري كرد و به اين شكل حق السكوت نخستين فيلم ناطق استاد لقب گرفت.
«عقاب كوهستان»(1926)، «حلقه»(1927)، «همسر دهقان» (1928)، «قتل»(1930)، «ماري» (1931)، «غريب و غني» (1931) و «مامور مخفي» (1936) ديگر ساختههاي هيچكاك در اين سالها بودند.

فیلم مردي كه زياد مي دانست (1934) و سي و نه پله (1935) با همان ژانرهای آشنای سینمای هیچکاک آغازگر دورانی طولانی از سینمای متفاوت و ماندگار وی بود.
در اولين تجربه حضورش در هاليوود، خبرنگار خارجي (1940) را با موضوعي جاسوسي ساخت كه صحنه هایی بدیع و جذاب ومتفاوت از تعقیب و گریز در اسیابها و آسمان خلق نمود. این فیام توانست نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم در همان سال شود.

ربه کا دیگر اثر هیچکاک در آغازین سال دهه 1940 است که با کمک و همکاری تهیه کننده توانای سینمای آمریکا دیوید سلزنیک از روی رمان معروفی به همین نام اثر نویسندهٔ انگلیسی دافنه دوموریه ساخته شد که فیلمی کاملا روانشناسانه و پر از تعلیق و در آن زمان بدیع محسوب می شد.علی کهن فروتقه
ای جوان در مونت کارلو با مرد جوان ثروتمندی به نام ماکسیم دو وینتر که همسرش ربکا را به تازگی از دست داده است آشنا میشود. آندو عاشق یکدیگر شده و ازدواج میکنند. ماکسیم همسرش را به عمارت باشکوه ماندرلی میآورد اما خدمتکاران که هنوز به همسر اول ماکسیم که به طرز مشکوکی جان داده است وفادارند، خانم دو وینتر جدید را با بیمیلی به عنوان بانوی خانه میپذیرند. اما در رآس آنان خانم دانورس، ندیمهٔ وفادار ربکاست که بانوی زیبارویش را همچنان میستاید و برخوردی سرد و ترسناک با بانوی جدید خانه دارد.
خانم دو وینتر جدید که مرعوب خانم دانورس شده است کم کم به شک میافتد که آیا ازدواج او با ماکسیم کار درستی بوده است یا خیر. با این وجود رفتاری طبیعی در پیش میگیرد و از همسرش میخواهد تا جشن بالماسکهای را در عمارت ماندرلی برگزار کنند. ماکسیم با بیمیلی میپذیرد و خانم دو وینتر جوان سرگرم تهیهٔ لباسی برای خود میشود. خانم دانورس به او پیشنهاد میدهد تا لباسی همچون لباس کارولین دو وینتر، یکی از اجداد خانواده که پرترهاش بر دیوار آویزان است تهیه کند و او نیز چنین میکند. در شب جشن ماکسیم از دیدن لباس همسرش عصبانی میشود و خانم دو وینتر میفهمد که ربکا نیز چنین لباسی را پوشیده بوده و خانم دانورس نیز از این موضوع مطلع بوده است. خانم دانورس به او میفهماند که هرگز نمیتواند جای ربکا را بگیرد و تا آنجا پیش میرود که خانم دو وینتر تصمیم به خودکشی میگیرد. اما با برخاستن هیاهویی به حال خود بازمیگردد.
در طبقهٔ پایین میشنود که قایقی را از زیر آب بیرون کشیدهاند و جسد ربکا را در آن یافتهاند. او که شگفتزده شده از ماکسیم میشنود که جسدی را که قبلا به جای ربهکا شناسایی کرده بوده هم او نبوده و به عمد چنین گفته بوده است. سپس برایش توضیح میدهد که او و ربکا از ابتدا از یکدیگر متنفر بودند ولی به خاطر خانواده قرار گذاشته بودند تا همچون یک زوج واقعی در جمع حاضر شوند. با این وجود ربکا کمکم رفتاری بیخیالانه در پیش گرفت و ماکسیم فهمید که او پنهانی با پسرعمویش جک ارتباط دارد. یک شب که ربکا در کلبهٔ ساحلی منتظر آمدن جک بود با ماکسیم روبرو میشود و به او میگوید که از جک حامله است. در حین بگومگوی آندو با یکدیگر پای ربکا سر خورده و به دلیل اصابت سرش بر زمین جان خود را از دست میدهد. ماکسیم که چنین میبیند او را در قایقی گذاشته و آنرا غرق میکند.
با پیدا شدن جسد واقعی، پلیس به ماکسیم مظنون شده و او را به جرم قتل ربکا بازداشت میکند. در پرسش از دکتر ربکا معلوم میشود که او حامله نبوده، بلکه سرطان داشته و چون به زودی بر اثر آن از پای در میآمده است به شوهرش دروغ گفته تا خشمگین شده و او را بکشد. ماکسیم آزاد شده و به خانهاش باز میگردد اما میبیند که عمارت ماندرلی در میان شعلههای آتش میسوزد. ماکسیم همسرش را مییابد و از سلامت او مطمئن میشود اما خانم دانورس که خانه را به آتش کشیده است در میان آتش میسوزد و میمیرد.
فیلم در سال 1941 نامزد دریافت 11 جایزه اسکار شد که در دورشته ی بهترین فیلم و بهترین فیلمبرداری جوایز آکادمی را از آن خود ساخت.
هاي هيچكاك در دهه 40 بسيار متنوع بودند؛ از اثر كمدي رمانتيك «آقا و خانم اسميت»(1941) تا درام دادگاهي «پرونده بهشت» (1947) و اثر تاريك «سايه يك شك» (1943). در سال 1941 «هيچكاك» براي اولينبار در سمت تهيهكننده و كارگردان فيلم، «سوءظن» را ساخت. اين فيلم جايزه اسكار بهترين بازيگر زن و جايزه انجمن منتقدان فيلم نيويورك را براي «خوان فونتاين»، بازيگر آن بههمراه آورد.
«هيچكاك» يك سال بعد فيلم «خرابكار» را براي كمپاني «يونيورسال» ساخت و در سال 1944 فيلم «قايق نجات» را براساس رماني از «جان اشتاين بك» براي كمپاني «روباه قرن بيستم» ساخت. اين فيلم از آنجاييكه سكانسهايش تنها در يك قايق گرفته شدهاند، محدودترين فيلم اين كارگردان محسوب ميشود.
«بدنام»(1946) با بازي گريگوري پك و اينگريد برگمن فيلم بعدي هيچكاك بود كه درون مايه اي روانشناختي داشت و به رابطه يك روانپزشك زن و بيمارش مي پرداخت.
نوعی سقوط عشق را به تصویر می کشد.هیچکاک فیلمی می سازد که انسان را به دنیای سحر و جادو با یاری قاب تصویر سینما نزدیک می سازد.
بدنام درگیری همیشگی بین عشق و وظیفه است."کری گرانت" کسی است که گرفتار این وضعیت مضحک و درعین حال دشوار است."برگمان" شهیر وفقید برای بازی در این فیلم اشتیاقی زاید الوصف داشت وبه گونه ای از پس ایفای این نقش برآمد که بازی درخشان وی و داستان زیبای فیلم آنرا مبدل به یکی از پرفروش ترین های سینما تا آن مقطع زمانی ساخت.علی کهن
اولين فيلم رنگي «هيچكاك» در سال 1948 بانام «طناب» بهروي پرده سينماها رفت كه با نقشآفريني «جيمز استوارت» همراه بود.
بر محور قتل دیوید است که در آغاز فیلم رخ می دهد. قتلی بر اساس تئوری برتری
. براندون می گوید ما بشر عادی نیستیم و زندگی قربانیان هیچ ارزشی ندارد. وی
گناه نمیکند و کار خورد را کمک به انسانیت می داند. اما همدستش فیلیپ که
ای متزلزل دارد پشیمان است.
فلسفه ای که از دهان براندون بیرون می آید فلسفه نیچه را به یاد می آورد و شخصیت براندون بیننده را به یاد هیتلر و دیگر جنایت کاران تاریخ می اندازد.براندون و فیلیپ یک مهمانی ترتیب می دهند و از پدر و مادر دیوید دعوت می کنند. مادر دیوید به دلیل بیماری به جای خود عمه دیوید را می فرستد. همچنین ژانت دوست دیوید، کنت دوست مشترکشان و خانم ویلسون به عنوان پیشخدمت حضور دارد. در آخر روبرت یعنی جیمز استوارت مدیر مدرسه آنها به مهمانی می آید.جسد دیوید در صندوق کتاب است و شام شب روی همین صندوق سرو می شود!مدیر مدرسه مردی کنجکاو و باهوش است و کسی است که براندون در هنگام صحبت کردن با او دست و پایش را گم می کند.بیننده حضور روبرت را تا پایان حاکم بر افراد میداند. حتی آنجا هم که حضور ندارد، سنگینی نگاهش را بر افراد حس میکنیم.
پدر دیوید با عقیده برتری نژاد مخالف و از نبود فرزندش در این میهمانی شگفتی زده است.ژانت نقش خاصی ندارد و فقط حضور وی به شکلی است که سه پسر را به هم وصل میکند، ژانت اول دوست براندون بود، بعد با وی به هم زده و با کنت دوست شده، و پس از کنت هم دیوید و به گفته براندون بعد از دیوید معلوم نیست با چه کسی...روبرت در حد تئوری با نظر براندون هم عقیده ست ولی هنگامی که در پایان، از جنایت باخبر می شود به وحشت می افتد.
او کار براندون را یک جنایت غیر قابل جبران معرفی می کند و زنده بودن و لذت بردن از زندگی در چارچوب تعهدات اجتماعی را حق تک تک افراد میداند.فیلم با یک نمای لانگ شات از یک خیابان خلوت شروع میشود و از آن پس در یک فضای بسته می گذرد. محیطی رخوت بار و کسل کننده که افراد در این محیط دست به جنایاتی میزنند که قبول آن برای بشریت دشوار است. اما سرانجام روبرت سکوت ساختمان و شهر را از پنجره باز با شلیک اسلحه به سمت آسمان می شکند.این فیلم از معدود فیلم هایی است که از کات و تدوین کم تر استفاده شده است و دوربین برای عوض کردن نماها حرکت مستقیم می کند به پشت شخصیت ها می رود و دوباره بازمی گردد و در نقطه ای جدید می ایستد و به همین شیوه چند بار تغییر زاویه می دهد.زاویه دوربین بر خلاف دیگر فیلم های هیچکاک دانای کل است.
تدوین همزمان صدای خارج از قاب و حرکت دوربین در این فیلم دیده می شود که از آن هیچکاک است که برای نخستین بار در پایان فیلم ربه کا از آن استفاده کرد.
از پنجره حرف انگلیسی آر نمایان است که حرف اول روبرت و حرف اول نام فیلم ROPE یعنی طناب را به یاد می آورد.
در پایان رنگ قرمز بر اتاق غلبه می کند که یادآور رنگ خون و هم رنگ آژیر پلیس است.

سال 1950، هيچكاك فيلم «وحشت در صحنه» را براي كمپاني «برادران وارنر» ساخت. پس از آن بود كه فيلم پرفروش «غريبهها در قطار» (1951) را با استفاده از تركيبي از المنهاي فيلمهايش در آمريكا و انگليس ساخت.سپس در فيلم «ام را نشانه قتل بگير» (1954) از تكنيك فيلمبرداري سهبعدي براي اولينبار استفاده كرد.
هاي «پنجره عقبي» (1954) و «براي گرفتن دزد» (1955) از ديگر فيلمهاي موفق «هيچكاك» در دهه 50 بودند.
پنجره عقبی که تمامی نماهای این فیلم از درون یک اتاق گرفته شده که پنجرهای رو به چند آپارتمان دارد. یک عکاس خبری (جیمز استوارت) که با پای شکسته مجبور است در یک صندلی چرخدار باقی بماند از روی بیکاری به تماشای حرکات همسایههای آن طرف حیاط آپرتمانی که در گیتیچویلج دارد مشغول میشود. مشاهداتش باعث میشود که به یکی از همسایهها (ریموند بر) شک ببرد، این مرد همسرش را کشتهاست، ولی عکاس نمیتواند از این بابت دوست دختر خود (گریس کلی) ودوست کارآگاهش وندل کوری را قانع کند.
در پایان و در یک درگیری بین قاتل و عکاس به صورتی دیدنی قاتل از پنجره به پایین پرتاب می شود و محله ی آنها بار دیگر روی آسایش را میبیند.[SIZE=85]علی کهن فروتقه
مرد عوضي يكي ديگر از شاهكارهاي تاريخ سينما در سال 1956 كه هيچكاك در آن درون مايه هاي مورد علاقه اش را به خوبي با باورهاي اعتقادي تركيب كرد و توانست فيلمي پر تعليق و همدلي برانگيز بسازد.
واقعی در مکانهایی واقعی ویژگی بارز این فیلم هیچکاک است.مرد عوضی یک بار دیگر مفهوم سرنوشت را به نمایش گذاشت. فیلم با ساختاری مستند گونه به «متفاوت ترین اثر هیچکاک» شهرت یافت.

در این فیلم نوعی جدید از تعلیق را به مخاطب عرضه می كند و حتی در پایان فیلم نیز تماشاگر را به جهان آرام باز نمی گرداند او تنها به صورت خبری به تماشاگرش اطلاع می دهد كه پس از دوسال سلامت خود را بازیافته و به جمع خانواده اش باز می گردد. تم سینمایی «مرد عوضی» را در بسیاری از آثار دیگر هیچكاك نیز می توان یافت اما این فیلم به لحاظ نزدیكی به یكسری اتفاقاتی كه در حال وقوع است، منحصر به فرد به نظر می رسد.
تمامی فیلم های هیچكاك یك تم اصلی به عنوان هویت ابدی وجود دارد و شخصیت های فیلم به دلیل ضعف و كمبود وتردید ومسائل دیگری كه دارند معمولا فاقد هویت مشخصی هستند یا سعی می كنند هویت بارز شخص دیگری را كسب كنند كه یا به صورت اشتباه شكل می گیرد. برای مثال در «مرد عوضی» می بینیم كه مردی اشتباهی به جای دیگری دستگیر و روانه زندان می شود. اما در حقیقت بخشی از این هویت مرد عوضی به عمد پیش می آید.
فيلم «سرگيجه» محصول سال 1958 با نقشآفريني دوباره «جيمز استوارت» اگرچه در گيشه چندان موفقيتي بهدست نياورد، اما بسياري آن را يكي از شاهكارهاي «هيچكاك» ميدانند كه در جشنواره فيلم سنسباستين اسپانيا، جايزه صدف نقرهاي را بهدست آورد.

شعر تصويري عاشقانه اي است كه مسلما كس ديگري جز هيچكاك قادر به ساختش نبوده است. هيچكاك شاعر تصاوير زيبا و ناب است. استادي و ي در زمينه فيلمسازي را تنها با اين فيلم مي توان بطور كامل متوجه شد.
با عنوان بندی نا متعارف و موسیقی دلهره آور برنارد هرمان شروع میشود. هم عنوان بندی و هم موسیقی روی آن به تمام معنا سرگیجه آور هستند! مارتین اسکورسیزی در باره موسیقی متن هرمان گفته است:" موسیقی او مانند یک گرداب گسترش می یابد و شمار را باخود همراه و در نهایت در خود غرق میکند."
کارگردانی هیچکاک و تسلط او به اجزاء صحنه و دقت در میزانسنهایش در این فیلم به اوج میرسد. مثلا نمای لانگ شاتی که از کلیسا گرفته و درآن اسکاتی را میبینیم که مثل یک نقطه سیاه از در کلیسا خارج میشود این نما در عین حال دارای تدوینی درون تصویری و عمق میدان (چیزی که ولز در همشهری کین ازآن به وفور استفاده کرد) می باشد.(نمای نزدیک از برج کلیسا و نمای دور از اسکاتی)
آوریهای تکنیکی هیچکاک اینجا هم ادامه دارد. مثلا برای نشان دادن سرگیجه اسکاتی از ترکیب زوم به جلو توام با عقب کشیدن دوربین استفاده کرده است که اتفاقا بسیار خوب از آب در آمده. که البته به گفته خود هیچکاک (در مصاحبه طولانی و معروفش با تروفو) حل این مساله یعنی عوض شدن پرسپکتیو در حالی که نقطه نظر تغییر نمیکند ۱۵ سال برای خود او طول کشیده یعنی از زمان ساخت ربه کا!
گذشت زمان منتقدان به ارزش این فیلم پی بردند به طوری که سالها بعد فرانسوا تروفو از آن به عنوان یکی از بهترین آثار کلاسیک سینما یاد کرد.
پس از «سرگيجه»، هيچكاك سه فيلم موفق ديگر ساخت كه هريك اعتباري كلان به كارنامه سينمايي اين كارگردان صاحبسبك و معروف افزودند.«شمال از شمالغربي» (1959)،«رواني» (1960) و «پرندگان» (1963) سه اثر ماندگار سالهاي پاياني فيلمسازي او بودند.
از شمال غربي را فلسفي ترين اثر هيچكاك مي دانند و شايد يكي از فيلم هاي برگزيده او به حساب مي آورند.
تورنهیل مدیر یک شرکت تبلغاتی در نیویورک هست که به قول خودش دروغ نمیگوید و فقط کمی اغراق می کند. در اثر یک اتفاق، جاسوسان نفوذی دشمن وی را با یکی از مأموران مخفی سیا اشتباه گرفته، به تعقیب او میپردازند. از سوی دیگر و بر اثر اتفاقی دیگر، روجر متهم به قتل میشود و تحت تعقیب پلیس، و بدین ترتیب امکان مراجعهاش به پلیس نیز از بین میرود. روجر در مسیر فرار و گریز از نیویورک به شیکاگو و سپس به کوههای راشمر با دختری آشنا میشود که کلید بسیاری از معماها در دست اوست.
یکی از اصلیترین گروه بندیهای آمریکا، این کشور را به چهار قسمت اصلی شمال شرقی، جنوب، غرب میانه، و غرب تقسیم می کند. بدین ترتیب نیویورک در گروه شمال شرق، یا جزئیتر ایالات ساحلی اقیانوس اطلس، و شیکاگو و کوههای راشمر در غرب میانه، یا جزئیتر مرکز شمال شرقی و مرکز شمال غربی، قرار دارد. بدین ترتیب ممکن می باشد نام گذاری فیلم از جهت مناطق جغرافیایی فیلمبرداری شده در فیلم بوده و البته ممکن هست جهت دیگری، مثلا خط هوایی شمال غربی که در فیلم از آن استفاده شده، مد نظر بوده است.
از شمال غربی مثل بسیاری از فیلم های هیچکاک در باره هویت اشتباهی است. فردی که بی گناه متهم می شود و باید خود را از مهلکه برهاند. دلهره و اضطرابی که فیلم های هیچکاک در بیننده ایجاد می کند - و در این فیلم نمود بارز خود را دارد – دلهره ای درونی است که در سرتاسر فیلم گسترده است. او با هر حادثه و هر حرکتی، ضربه ای بر تماشاگر می زند و او را احاطه می کند. شمال از شمال غربی، از التهابی نفس گیر آکنده است و فصل تعقیب با هواپیما اوج این التهاب است.
شمال از شمال غربی حرف آخر فیلم های تعقیب و گریزی شاد و پرهیاهو است پیش از آنکه نسخه های جدی تر، پر طمطراق تر و کمدی تری مانند فیلم های حادثه ای جیمز باند روی کار بیاید.

بيمار رواني (1960) كه هیچکاک براي آن نامزد رديافت جايزه اسكار بهترين كارگردان سال شد. در تمام نظر سنجي ها از منتقدان و سينماگران، بيمار رواني در رديف بهترين فيلم هاي هيچكاك و از كم نظيرترين آثار روانشناختي تاريخ سينما قرار مي گيرد.
اين فيلم هيچكاك براي اولين بار در شيوه ي روايت گويي خود تغييراتي پديد مي آورد، يعني در جايي نيمه هاي فيلم شخصيت زن را عليرغم اينكه توانسته توجه تماشچيان را جلب كند مي كشد و نابود مي كند و شخصيت ديگري را جايگزين او مي كند. يعني در حقيقت ما تا صحنه ي قتل در حمام جانت لي را تعقيب مي كرديم، پس از كشته شد جانت لي، هيچكاك تماشاگر را به دنبال آن بازيگر ديگرش مي فرستد. آنتوني پركينز. ما حدود نيمي از فيلم را با اين آدم سپري مي كنيم و به سرنوشتش علاقه مند مي شويم و در پايان هيچكاك سعي دارد با يك شوك شديد ما را از فضاي خشن اثر جدا كند. فيلم بيمار رواني واجد بسياري از مشخصاتي است كه ساير آثار هيچكاك نيز آنها را دارا مي باشند.
رواني را مي توان فيلمي نو و پيشرو به حساب آورد. دوست ندارم در دام تعريف كردن پيشرو و نو محصور شوم. به اين دليل پيشرو محسوب مي شود كه در خيلي از جاها از قواعد سينماي كلاسيك پيروي نمي كند و آنها را زير پا مي گذارد. هيچكاك به صورت تدريجي به ما اطلاعات مي دهد . وي در ميانه ي فيلم ناگهان شخصيت اصلي فيلم ( ماريون )را مي كشد و شخصيت ديگري را محور فيلم قرار مي دهد كه بر حسب اتفاق در مسير حركت شخصيت اصلي قرار گرفته است. [SIZE=85]علی کهن فروتقه
در سال 1963 هيچكاك بار ديگر يكي از رمان هاي مشهور دافنه دو موريه را دست مايه كار خود قرار داد و فيلم درخشان پرندگان (1963) را ساخت. فيلم كه داستان حمله گروه زيادي از پرندگان به يك شهر كوچك را روايت مي كرد.

دو استعداد بی بدیل داشت که از صفات و امتیازات نادر یک کارگردان به شمار میآید. نخست «قدرت روایت داستان از طریق دوربین» و دیگر «توانایی ایجاد دلهره در تماشاگر» که هردوی آن را در پرندگان به کار گرفت.
فیلم از شاهكارهاى خيلى » سياه « هیچکاک است كه به خاطر بىپاسخ گذاشتن علت حملهى پرندگان بحثهاى بسيارى برمىانگيزد. كار موسيقى ندارد اما برنارد هرمان نقش مشاور صدا را به عهده دارد. هدرن در نقش زن » هيچكاك «ى و پلهشت در تجسم بخشيدن به معصوميتى رو به زوال، درخشان هستند.
با آغاز دوران پيري و نشانههاي بيماري در «هيچكاك»، جديت او در ساخت فيلم كمرنگ شد و در دو دهه پاياني عمر، او تنها چندفيلم تريلر جاسوسي از جمله «مارنی» (1964) و «پرده پاره» (1966) با نقشآفريني «پل نيومن» و فيلم «توپاز» (1969) را ساخت.

(1964) كه مايه هاي روانشناختي مورد علاقه هيچكاك را داشت، پرده پاره (1969) كه يك فيلم جاسوسي با بازي پل نيومن و جولي اندروز بود و نيز توپاز (1969) يك اثر ناموفق جاسوسي ناميده مي شود، از ديگر فيلم هاي مهم هيچكاك در دهه شصت بودند كه نتوانستند موفقيت گذشته او را تكرار كنند. جنون (1972) كه ماجراي يك قاتل زنجيره اي مبتلا به جنون جنسي است، موفق شد تا حدي انتظارات هواداران سينماي هيچكاك را برآورده كند.
پس از بازگشت به انگليس، او آخرين فيلم موفق خود با نام «جنون» را در سال (1972) به نمايش درآورد.
فیلم جنون [SIZE=85](Frenzyـ سال ) ، که آنتونی شَفر (Anthony Shaffer) آن را از رمان خداحافظ پیکادیلی، بدورود میدان لیسستر (Goodbye Piccadilly, Farewell Leicester Square) اثر آرتور لِیبرن (Arthur Labern) ماهرانه اقتباس کرده بود، نشانهٔ بازگشتی قدرتمندانه به فیلمهای انگلیسی هیچکاک بود.

جنون ترکیبی از هیجان موجود در تعقیبهای دو جانبه با دروننگری روانکاوانه، خشونت بصری و ذوق تکنیکی موجود در فیلم روح است و توسط جیل تیلر [SIZE=85](Gil Taylor) در مکانهای واقعی فیلمبرداری شده است. این فیلم داستان یک منحرف جنسی است که زنان را با کراوات خفه میکند. با آنکه جنون فیلمی عمیقاً ضد زن و حاوی صحنههای خفقانآوری است که با فیلمهای هرزهنگار پهلو میزند یکی از پرفروشترین فیلمهای ۱۹۷۲ شد.
توطئه خانوادگي (1976) پنجاه و چهارمين و آخرين فيلم هيچكاك بود كه باز هم مولفه هاي ثابت آثار وی را به همراه داشت و نتوانست آن چنان كه بايد مورد توجه قرار گيرد. از نكات حاشيه اي و جالب توجه فيلم آخرين حضور هيچكاك در فيلم هايش بود كه به صورت سايه اي بزرگ در پشت دري شيشه اي خودنمايي مي كرد.
از دست رفته هیچکاک با دو عمل قلب و وضع بد آلما که به تازگی سکته مغزی کرده بود، او را از ساخت پروژه بعدی اش با نام شب زودگذر بازداشت. هیچکاک صبح روز 29 آوریل 1980 به خوابی عمیق فرو رفت.
شايد مهم ترين مايه فيلم هاي هيچكاك استحاله شخصيت و خودشناشي باشد. در فيلم هاي هيچكاك ـ غالباً - شخصيت ها ضعف و وسوسه اي دارند كه با پرداختن به اين ضعف و پيمودن نتايج حاصل از اين كار، درمان مي شوند.
گفته "فرانسوا تروفو" هیچکاک یگانه فیلمسازی است که بدون توسل به گفتگوهای اضافی، احساسات نهفتهای چون شک، حسد، هوس و غبطه را میرساند. و این مهارتی است که وی از فیلمسازی در سینمای صامت به دست آورده است.
نظر او هیچکاک کاملترین فیلمساز محسوب میشود. به اعتقاد او اگر برای هیچکاک صفت کامل را به کار ببریم، از آن روست که کار او را هم واجد تجسس میدانیم و هم واجد بدعت گذاری، هم دارای خاصیت مادی و ذاتی و هم دارای جنبههای معنوی و تجریدی و هم درام حاد و آمیخته با لحن نهفتهی طنز. فیلمهای او در عین حال تجاری و تجربی است. عقیده ای راسخ در ساخت فیلمهایی عامه پسند وسرگرم کننده داشت.
در تاریخ یکصد و اندی ساله هنر هفتم تعداد اندکی کارگردان مولف همچون هیچکاک بعنوان استاد مسلم و پایه گذار قواعد یک ژانر شناخته شده اند. کارگردان انگلیسی تباری که در عصر بازیگر سالاری؛ نه تنها به هیچ ستاره ای باج نداد که حتی آنان را در یک اظهار نظر تاریخی و جاودان یک مشت گاو می خواند. با این همه هیچ بازیگر و ستاره سینمایی را قدرت آن نبود که با او هم کلام شود. طرفه اینکه هیچ ستاره ای نیز یافت نمی شد که آرزومند بازیگری در فیلم های این مرد بداخلاق چاق اما کاربلد نباشد.
پایان با دیدگاه برخی از بزرگان سینمای جهان در مورد هیچکاک بحث را به پایان می برم:
[External Link Removed for Guests] او پرتوقع ترین، بی منطق ترین، از خود راضی ترین و مسخره ترین کارگردانی بود که با او همکاری داشتم. با همه این حرف ها او جزو بهترین و خلاقترین کارگردانان سینما بود. هیچکاک با فاصله بسیار نسبت به دیگر کارگردان ها، بهترین فیلمساز دنیا بود.
[External Link Removed for Guests]: او موقعی که از انگلستان به آمریکا آمد و اولین فیلم مهمش ربکا را در سال 1940 ساخت، من یک جوان 24 ساله بودم. سال بعدش که من همشهری کین و یکسال بعد از آن که آمبرسون های باشکوه را ساختم، شنیدم که گفته بود: این پسرک! اورسون ولز چند سری عکس را سرهم می کند و اسمش را فیلم می گذارد. من از فیلم های این پسرک و فیلم های مشابه آن بیزارم. بعد از آن بود که من از هیچکاک به شدت می ترسیدم اگرچه دلم می خواست کلک این مرد مغرور و چاق را بکنم. من تا وقتی او مرد از آلفرد می ترسیدم. اصلا برای همین است که وقتی او مرده اینچنین می توانم در باره اش حرف بزنم.
جمله ی پایانی از [External Link Removed for Guests]:« زیر ظاهر مردی مطمئن به خویش ، هزل گو و نیشزن ، مردی حساس ، صدمه پذیر و عاطفی نهفته است. مردی که عواطفی را که می خواهد به تماشاگران آثارش منتقل سازد ، خود عمیقا و به شدت احساس می کند.
که در تجسم ترس در سینما نظیر ندارد ، خود موجودی است بسیار ترسان و من تصور می کنم که این جنبه از شخصیتش در توفیق او اثر مستقیم داشته است.»

فیلم شناسی:
های برگزیده :
• مستاجر ( 1926- The Lodger )
• حق السکوت ( 1929- Blackmail )
• جنایت ( 1930- Murder )
• مردی که زیاد می دانست ( 1934- The Man Who Knew Too Much)
• 39 پله ( 1935- The Thirty-nine Steps )
• خرابکاری ( 1936- Sabotage )
• خانم ناپدید می شود ( 1938- The Lady Vanishes )
• ربه کا ( 1940- Rebecca )
• سوء ظن ( 1941 – Suspicion )
• سایه یک شک ( 1943- Shadow Of A Doubt )
• قایق نجات ( 1943 – Lifeboat )
• طلسم شده ( 1945 – Spellbound )
• بدنام ( 1946- Notorious )
• طناب ( 1948- Rope )
• بیگانگان در ترن ( 1951- Strangers On A Train )
• پنجره عقبی ( 1954- Rear Window )
• دستگیری دزد ( 1955- To Catch A Thief)
• مردی که زیاد می دانست ( 1955- The Man Who Knew Too Much)
• مرد عوضی ( 1957- The Wrong Man)
• سرگیجه ( 1958- Vertigo)
• شمال از شمال غربی ( 1959- North By Northwest )
• روح (روانی) ( 1960- Psycho )
• پرندگان ( 1963- The Birds)
• مارنی ( 1964- Marnie )
• پرده پاره ( 1966- Torn Curtain )
• جنون ( 1972- Frenzy )
• توطئه خانوادگی ( 1976- Family Plot)
جوایز بین المللی:
• نامزد دریافت جایزه اسکار به عنوان بهترین کارگردان برای فیلم های ربکا در سال1941 ، سوء ظن در سال 1942 ، قایق نجات در سال 1945 ، طلسم شده در سال 1946 ، پنجره عقبی درسال 1955 و روح در سال 1961.
• نامزد دریافت نخل طلای کن به عنوان بهترین کارگردان برای فیلم های مردی که زیاد می دانست در سال 1956 و بدنام در سال 1946.
• نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب برای فیلم جنون در سال 1973.
• نامزد دریافت شیر طلایی از جشنواره ونیز برای فیلم دستگیری دزد در سال 1955.
[FONT=Comic Sans MS]ایسنا، سینما سینماست، دانشنامه رشدrinkworks.com ، oldschoolreviews.com ، booklineandsinker.com ، sanfranciscobookreview.com ، imagesjournal.com
[FONT=Comic Sans MS]کتاب سینما به روایت هیچکاک(فرانسوا تروفو-هلن جی اسکات-ترجه پرویز دوایی)
[FONT=Comic Sans MS]