بانوي نهضت حضرت امام خميني آنتي فمينيسم

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 43
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰, ۴:۰۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 162 بار
سپاس‌های دریافتی: 173 بار

بانوي نهضت حضرت امام خميني آنتي فمينيسم

پست توسط قاسم فرهاد »

بسمه تعالی
بانوی نهضت خمینی (ره)، آنتی فمسم قاسم حیدری سودجانی
مقدمه
ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند
بنواخت زخشم بر فلک مشت آن مشت توئی تو ای دماوند
اگر در حدود یک قرن پیش شاعر سیاست پیشه، ملک الشعرای بهار حرف دل پر درد خود و مردم ستم دیده آن عصر را با شعر « دماوندیه » مرحم گذاشته و کوه استوار و سر به فلک کشیده دماوند را خطاب قرار داده و آن کوه مقاوم و رعنا را به « گنبد گیتی» ، « مشت» ، « مشت درشت روزگار» ، « قلب فسرده زمین» ، « دل زمانه» ، « مادر سر سپید» و ... تشبیه کرده و با زبان ادبیات و شعر به وضع سیاسی موجود زمان خویش اعتراض کرده و آرزو کرده است که این کوه آتش درون خود را همچون آتشفشانی خشمگین برون فرستد تا از شمال تا جنوب را روشنی بخشد، در واقع این «کوه» او، دل پر درد مردم اند که آرزوی شاعر، خروش آن و به زانو در آوردن ظلم و زوال تاریکی است؛ اما در این عصر و زمانه و در عصر انقلاب اسلامی مان، این کوه ها بسیار زیادند بسیار زیاد! کوه هائیکه بلندترین و مقاومترین کوه های عالم در برابر آنان سر تعظیم به زیر کشیده اند! یکی از این کوه های مقاوم و نستوه،یک «زن» است زنی که نه تنها کوه ها را بلکه تمام معنای مقاومت، شجاعت، استواری، پایمردی، ایثار و فداکاری را وادار به تعظیم و کرنش کرده است. زنی که اکنون بخشی از تاریخ انقلاب اسلامی ایران است، بانوی نهضت خمینی و پیرو بانوی نهضت حسینی، نامش نیز همانند کوه ها وزین، سنگین و مقتدر! همان « خواهر طاهره ی» حضرت امام (ره)، آن شیر زن تاریخ انقلاب اسلامی ایران، مرضیه حدیدچی (دباغ) است.
حضور و ظهور این زن در عرصه های سیاسی و اجتماعی، و نیز پایمردی ، استقامت و ایثار وی همراه با دیانت، ایمان و اعتقاد راسخ به مبانی اسلام ناب و رعایت کامل موازین شرع مقدس اسلام اعم از اصول و فروع دین، عمل انقلابی و زینب وار او، همه عقاید سست و تار عنکبوتی فمینیسم را باطل کرده و پاسخ محکم و دندان شکنی به تفکرات فمینیسم و شبهات آنان داده است. شیرین عبادی مرتد و دیگر زنان یاوه گو و مدعی، اگر فقط یکي از سیلی هائی را که خانم دباغ خورده را تحمل کرده بودند اکنون به کم از ریاست بر سازمان ملل راضی نمی شدند ولی خانم دباغ هیچ ادعائی نداشته و ندارند، هر چند تا توان خدمت به انقلاب را داشتند، دریغ نکردند و خالصانه و بی ریا خدمت کرده اند و سهم بسزائی در پیروزی انقلاب و پس از آن، در موفقیت ها و حفاظت از دستاوردهای آن ایفا کرده است.
سیری بر زندگی نامه مرضیه حدیدچی(دباغ)
مرضیه حدیدچی در آخرین روزهای بهار 1318 ه.ش در شهر تاریخی همدان در خانواده ای مذهبی و فرهنگی متولد و تربیت شد پدرش مرحوم علی پاشا حدیدچی از فضلا و اساتید اخلاق بنام همدان بود. دوران کودکی مرضیه حدیدچی مقارن با اشغال کشور توسط متفقین بود در این دوران ذهن کنجکاو و فعال این دختر پر از پرسش هائی بود که پاسخی برای آنها نمی یافت. او در نزد پدر و در مکتب خانه سواد خواندن و نوشتن آموخت و در سن 15 سالگی در سال 1333 با محمد حسن دباغ ازدواج نمود که این ازدواج سر آغاز تحولات زندگی وی شد چرا که در آغازین روزهای زندگی مشترک به تبعیت از همسر به تهران مهاجرت کرد، در تهران توانست تحصیلات علوم دینی خود را تا سطح شرح لمعه ادامه دهد و از محضر اساتیدی چون شهید آیت الله سید محمدرضا سعیدی، مرحوم حاج آقا کمال مرتضوی، حاج شیخ علی خوانساری و شهید سید مجتبی صالحی خوانساری استفاده نماید فعالیتهای سیاسی ایشان با پخش اعلامیه و تصاویر حضرت امام با همکاری و همراهی همسرش آغاز شد او به بهانه خرید و سرکشی از فامیل، آنها را در مکان معینی به افراد دیگر تحویل می داد یا در مکان های عمومی می گذاشت و حتی برای این کار به شهرستان هم سفر می کرد تا اینکه در صبح روز خونین 15 خرداد سال 1342 جهت خرید نان از خانه بیرون می رود، در نانوائی شاهد درگیری و کشتار مردم توسط رژیم سفاک پهلوی می شود، شاطر دست از کار می کشد و مشتری ها را به داخل مغازه نانوائی برده و کرکره را پائین می کشد. خانم دباغ در این باره می گویند: « ... از سوراخ روی کرکره دیدم که گلوله ای سینه نوجوانی را شکافت ، صحنه فجیعی بود دیدن این منظره سخت تکانم داد، خشم تمام وجودم را فرا گرفت، دندان هایم را بهم می فشردم تا خودم را کنترل کنم» با دیدن وقایع آن روز پاسخ برخی از پرسش های ذهنش را در می یابد و مصمم تر به اقدام علیه رژیم بر می خیزد. چند سالی به همین منوال سپری می شود تا اینکه شهید بزرگوار آیت الله سعیدی به عنوان امام جماعت به تهران و محله سکونت خانم دباغ می روند، خانم دباغ با راهنمائی و کمک همسر با آیت الله سعیدی آشنا می شود و با اصرار و تأکید، ایشان را راضی می کنند که خانم دباغ در نزد ایشان دروس حوزوی را ادامه دهد. در حین تحصیل و یادگیری مباحث حوزوی ، با مسائل سیاسی روز نیز آشنا می شود و با کمک آیت الله سعیدی مستقیماً وارد عرصه فعالیت های سیاسی می شود خانم دباغ: « آیت الله سعیدی از سال 1346 با طرح مسائل سیاسی جامعه و انقلاب ومبارزه و هشدار نسبت به تهدیدات و فشارهای ساواک بر مبارزان و نیز پس از چند بار امتحان مرا مستقیماً به عرصه مبارزه کشاندند.» . با گذشت زمان آیت الله سعیدی کارها و مأموریتهای مختلفی به ایشان واگذار می کنند و کم کم فعالیت هایش تحت مدیریت شهید سعیدی پر رنگ می شود تا اینکه در خردادماه 1349 ساواک آیت الله سعیدی را دستگیر و پس از چند روز ایشان را در زندان به شهادت می رساند. پس از شهادت آیت الله سعیدی خانم دباغ جهت ادامه مبارزات به اشخاص مرتبط با شهید سعیدی از جمله شهید محمد منتظری و شهید آیت الله ربانی شیرازی مراجعه می کند و با جدیت تمام به مبارزات خود ادامه می دهد در این مدت برای تبلیغ و سخنرانی و پخش اعلامیه حتی به شهرستانهای مختلفی با عناوین خانم دکتر، خانم مهندس ، خانم جلسه ای و ... سفر می کند و به روشنگری می پردازد که برخی از این سفرها و برنامه ها با کمک همسرش تدارک می شود و نیز با مراکز دانشگاهی و گروه های دانشجوئی ارتباط برقرار کرده و به توزیع و تکثیر اعلامیه ها ادامه می دهد. بالاخره در سال 1352 با سهل انگاری گروه دانشجوئی که خواهرزاده های همسرش هم از آنها بودند، منزلش لو رفته و باعث دستگیری اش می شود، داستان دستگیری خانم دباغ را در کتاب واقعاً خواندنی « خاطرات مرضیه حدیدچی(دباغ)» که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است بخوانید، چرا که بسیار مفصل است و در این مختصر نمی گنجد و به همین بسنده می کنیم که یکی از خواهر زاده های همسرش کارت عروسی اش را به آدرس منزل دباغ چاپ می کند و منزل لو می رود. ابتدا داماد و برخی از دانشجوها دستگیر می شوند و متأسفانه نمی توانند زیر شکنجه های ساواک تاب بیاورند و خانم دباغ را لو داده و باعث دستگیری اش می شوند.
زندان و شکنجه
در زندان به اشکال مختلف و به شیوه های وحشیانه ای شکنجه می شوند شکنجه هائی که حتی زبان از گفتن آن از حرکت باز می ایستد! شکنجه با سیگار( آن هم بر نقاط حساس بدن)، باتوم برقی، شلاق، کشیدن ناخن های دست و پا، گذاشتن سوزن ته گرد زیر ناخن ها و کوفتن آنها به دیوار، شکنجه با آپولو و ... ولی این شیر زن انقلاب با استقامت و پایمردی وصف ناپذیری لب به سخن باز نکرده و حتی لب و دندانش نیز از شکنجه در امان نبوده و با باتوم برقی به آنها ضربه وارد می شد. آری او یک « زن » است! شیرزنی که مقتدایش دخت شیرخدا، زینب(س) است!
پس از شانزده روز شکنجه های وحشیانه و دردناک و آزار و اذیت روحی و روانی، وقتی ساواک موفق نشد از این زن دلاور و شجاع حرفی بکشد دست به اقدامی کثیف و غیر انسانی می زند و دختر جوانش را که به تازگی به عقد جوانی در آمده بود را دستگیر و به نزد مادر می آورند و در مقابل چشمان مادر، دختر جوان را به شکل وحشیانه ای شکنجه می کنند تا با این روش کثیف مادر را وادار به تسلیم و حرف زدن کنند. دباغ: «... آنها فکر می کردند با چنین اقدامی و ایجاد فشار روحی و روانی می توانند مقاومت مرا در هم شکسته و مرا به حرف درآورند. زهی خیال باطل!» . پس از شکنجه های فراوان آن هم با سخت ترین و دردناک ترین روشها رفته رفته زخمها و جراحات بدن عفونت می کند و بوی مشمئز کننده ای تمام سلول را در برمیگیرد به طوری که مأموران تحمل ایستادن در آن سلول را نداشتند!
بالاخره چهل روز مرگ آور و سراسر شنکجه و پرخاش و فحاشی به پایان می رسد و به دلیل اینکه تمام بدن عفونت کرده بود اورا آزاد می کنند ولی دخترش رضوانه هنوز در زندان می ماند و همین در زندان ماندن دخترش برایش یک معما می شود چرا که سوژه اصلی خود او بوده است ولی آزاد شده و دختر در زندان مانده است! با تیزهوشی در می یابد که آزادی اش توطئه ای بیش نیست و برای این است که می خواهند سایر افراد گروه را شناسائی ودستگیر کنند و رضوانه هم در دست آنها گروگان است. به علت بیماری و عفونت کل بدن به ازای هر روز زندان یک روز هم در بیمارستان بستری می شود و پس از مداوا و درمان و عمل جراحی زخمهای خطرناکش بهبود یافته و حالش بهتر می شود. پس از ترخیص از بیمارستان تازه سرکوفتها وسرزنشها آغاز می شود برخوردها تند و گزنده می شود به هیچ میهمانی و مراسمات فامیلی دعوت نمی شوند و کاملاً طرد و تحقیر می شود. دباغ: « ... آن روزهای حرمان و تنهائی به واقع روزهای سختی بود در زندگیمان مشکلات مالی و اقتصادی و روحی و روانی زیاد بود، قوت غالب بچه هایم نان و ماست و سیب زمینی بود... چهار ماه سوختیم و ساختیم و دم بر نیاوردیم، تنها راه موجود، توکل بر خدا و صبر بود و صبر...» .
وقتی ساواک فهمید که تعقیب و مراقبت بی نتیجه است و خانم دباغ با کسی ارتباط برقرار نمی کند، مجدداً ایشان را دستگیر و شروع به شکنجه و آزار و اذیت می کنند . ضرب و شتم ها وحشیانه تر می شود و این بار بخاطر زنجور بودن بدن تحمل شکنجه واقعاً سخت تر است زخمهای کهنه دهان باز می کند و زخمهای جدید نیز عارض می شود و کل بدن دوباره بصورت مهلک و خطرناک عفونت می کند با عفونت بدن و بی نتیجه بودن این شکنجه ها خانم دباغ را از کمیته مشترک ساواک به زندان قصر منتقل می کنند. در زندان همان روز های اول جگر پاره اش ، رضوانه را می بیند و کمی آرام می شود و پس از ده روز دخترش آزاد می شود که آزادی او خاطر مادر را آسوده تر می کند. در زندان قصر زنان جیب بر ،کلاهبردار، فاسد و شرور، همگی در یک بند قرار داشتند و گاهی زندانیان سیاسی را برای تنبیه و آزار روحی، نزد آنها می بردند. در زندان قصر خانم دباغ به تقابل ایدئولوژیک با گروه های چپ مارکسیستی بر می خیزد و زنان مسلمان زندانی را دور خود جمع کرده و مراقبت می کند که به دام تبلیغات آنان نیافتند چرا که آنها بسیار فعال بوده و زنان و دختران جوان را با اغوا و محبت های مادرانه به سمت خود می کشاندند و بر عقایدشان تأثیر می گذاشتند ولی خانم دباغ با آن حال زار و بیماری با این مسئله مقابله کرده و نمی گذارد زنان جوان به دام آنان گرفتار شوند و حتی یکی دو مورد از چپ ها را نیز ارشاد کرده و موجب هدایتشان می شود که داستان زندان قصر در کتاب خاطرات خانم دباغ بسیار خواندنی است . وجود این زن مجموعه ای از صفات نیکی است که تبلور همه آنها در وجود یک زن، انسان را به شگفتی وا می دارد؛ ایمان راسخ، تدین، شجاعت، استقامت، ایثار و فداکاری ، بصیرت، علم و عمل و اندیشه سالم، احساس مسئولیت و ادای دین نسبت به دین و میهن و وفاداری به همه آرمان های انقلاب و ولایتمداری او، صفات نیکی اند که می تواند الگوی بسیار شایسته ای برای همه اقشار جامعه باشد او صفات تمام اقشار جامعه را در خود جای داده و در عمل به اثبات رسانیده است.پس از یک سال و چهار ماه زندان، وقتی در زندان به شدت بیمار می شود و بدنش عفونت کرده و دچار عوارض پوستی می شود بوی تعفن زخمهایش تمام بند را فرا می گیرد و زنان زندانی (چپ ها)، به ماندنش در زندان معترض شده و نامه ای به رئیس زندان می نویسند که این زن به شدت بیمار است و دارای هشت فرزند است و بودن او در زندان شاید باعث بیماری سایر زندانیان شود، به زودی پزشکانی از خارج و داخل زندان به سراغ خانم دباغ می آیند و پس از معاینات گزارش می کنند که سرطان تمام وجود این زن را در برگرفته و به زودی خواهد مرد و بهتر است در خارج از زندان بمیرد، به زودی دادگاه سوم وی تشکیل و حکم او را که 15 سال حبس بود را به همان مقداری که کشیده بود تقلیل داده و حکم آزادیش صادر می شود چرا که معتقد بودند اگر در زندان بمیرد موجب استفاده تبلیغاتی انقلابیون می شود. پس از آزادی مجدداً در همان بیمارستان آریا بستری می شود و پس از دو ماه درمان و رعایت اصول درمانی بیمارستان کم کم بهبودی نسبی حاصل می شود و توانست بر روی پاهایش بایستد.
هجرت
در سال 1353 پس از ترخیص از بیمارستان هنوز در دوره نقاهت بود که خبر می رسد یکی از برادران را به هنگام ورود به کشور با اتومبیلی پر از مواد منفجره و اسلحه دستگیر می کنند و او نیز به گمان اینکه خانم دباغ هنوز در زندان است، در زیر شکنجه ها و فشار فراوان می گوید اینها را برای خانم دباغ آورده است که در واقع چنین نبود! با وضعیت پیش آمده اگر خانم دباغ دستگیر می شد این بار بطور حتم اعدام در انتظارش بود و لذا فوراً تعدادی از برادران گروه شهید محمد منتظری به سراغ خانم دباغ می روند و ماجرا را برایش تشریح می کنند و پیشنهاد می کنند که تنها را نجات، فرار از کشور است با وجود این که او مادر هشت فرزند بود و از طرفی هم رنجور و بیمار بود ولی بخاطر اینکه مجدد به دست ساواک نیافتد توافق و رضایت همسرش حاصل می شود و با پاسپورت، بلیت و مدارک جعلی با نام خانم « زینت احمدی نیلی»، بعنوان همراه فردی نابینا که جهت درمان به انگلستان می رفت، از کشور خارج شد. در خارج از کشور با گروه ها و انجمنهای انقلابی آشنا می شود و به فعالیت و مبارزه علیه رژیم ادامه می دهد. او در پایگاه های نظامی واقع در مرز لبنان و سوریه آموزش های رزمی و چریکی را طی کرد و توفیق آشنائی با شهید دکتر چمران، امام موسی صدر و شهید اندرزگو را یافت و از محضر آنها استفاده کرد و چندین مرتبه هم در عملیات هائی بر علیه رژیم صهیونیستی دوشا دوش رزمندگان لبنانی و مسلمان شرکت جست او در این مدت سه سال و هفت ماه دوری از وطن، فعالیت ها و خدمات شایسته ای را در جهت پیشبرد اهداف نهضت انقلاب ایفا نمود؛ شرکت در جلسات مختلف، راهپیمائی های اعتراض آمیز، اعتضابات غذا در دانشگاه ها و کلیسای سن ماری پاریس، ارتباط با رسانه ها و افشاگری بر علیه رژیم پهلوی و معرفی نهضت، تردد در کشور های مختلف از جمله فرانسه ، انگلستان، سوریه، لبنان، عراق و عربستان، از جمله فعالیت های او در خارج از کشور است.
تا این که در سال 1357 با رفتن امام(ره) به نوفل لوشاتوی فرانسه، خانم دباغ توفیق حضور در محضر امام را پیدا کرده و مسئولیت امور اندرونی بیت امام، از جمله خرید و سایر امورات خانه داری را به عهده می گیرند و از نزدیک به سیره و سکنات حضرت امام خمینی(ره) آشنا شده و استفاده کافی را می برند و عاشقانه و مشتاقانه به پیر و مراد خویش خدمت می کنند و همچنین با توجه به آموزش های رزمی و نظامی که دیده بودند مسئولیت امنیت و حراست بیت امام را نیز بر عهده داشتند. دباغ: «یک بار میهمانان خانوادگی برای امام رسید و شب ماندند. چون اتاقها محدود بود، من آن شب را در آشپزخانه خوابیدم، صبح وقتی امام مرا دیدند گفتند: « دیشب نگرانتان بودم که مبادا سرما بخورید.» این در حالی بود که من جزو خانواده ایشان نبودم و فقط افتخار کنیزی و خدمتگزاری بیت ایشان را داشتم... در نوفل لوشاتو هوا به شدت سرد شده بود و من هم لباس مناسب و گرم نداشتم. خانم حضرت امام از قول ایشان گفتند : « خواهر طاهره لباس گرم ندارد؟ به نظر می رسد که از سرما خودش را جمع و جور می کند.» عرض کردم: خیر در سوریه مانده است، فردای آن روز امام چند فرانک به من دادند و فرمودند: برای خودت یک لباس گرم بخر، رفتم و یک مانتو برای خودم خریدم ولی خدا می داند از توجه و عنایت حضرت امام با آن همه مسائل و مشغله ای که در اطرافشان بود، ساعتها و روزها به فکر بودم، ریزبینیها و توجه همه جانبه ایشان دقیقاً از اعمال و رفتار ائمه معصومین نشئت گرفته است.» .
پیروزی انقلاب و باز گشت به وطن
در هنگام پیروزی انقلاب و بازگشت حضرت امام خمینی(ره) به وطن، خانم دباغ از پرواز جا می ماند چرا که چند روز قبل از پرواز به دلیل درگیری با یک نفر مشکوک که از دیوار بیت بالا می آمده است در حین درگیری ناگهان درد شدیدی در قفسه سینه احساس می کند و یک طرف بدنش بی حس و فلج می شود و در بیمارستان بستری می شود و همین بستری شدن موجب جا ماندن از پرواز انقلاب می شود پس از بهبودی به اتفاق چند نفر دیگر به انجام کارهای ارتباطی و رسانه ای انقلاب در خارج کشور می پردازند و بالاخره در 16 اسفندماه 1357 به وطن و به آغوش خانواده باز می گردند.
پس از انقلاب
پس از انقلاب خانم دباغ در مصدر بسیاری از امور به ایفای نقش و خدمت به انقلاب و نیز حفاظت از دستاوردهای انقلاب اسلامی، از هیچ تلاش وکوششی دریغ نمی کنند. عضویت در کمیه انقلاب اسلامی و مبارزه با کجروی ها و انحرافات انقلاب، عضویت در شورای تشکیل سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی به منظور حفاظت از دستاوردهای انقلاب، اولین فرمانده سپاه غرب کشور و سپاه همدان، پاکسازی شهر همدان و غرب کشور از وجود توطئه های منافقین ، کوموله و دموکرات، جمع آوری سلاح و مهمات و مواد مخدر و مبارزه با ضد انقلاب، مقابله با اربابانی که هنوز به رعیت ظلم می کردند، شکست حصر شهر پاوه که شهر پاوه کاملاً به اشغال گروهکهای ضد انقلاب در آمده بود ، اولین گروه و سپاهی که به یاری شهید چمران شتافت سپاه همدان به فرماندهی خانم دباغ بود، خواباندن نا آرامی ها و رو کردن دست منافقین در شهر همدان، ایفای نقشی بسیار موثر در شناسائی و دستگیری عوامل کوتای نوژه و بالاخره ایشان پس از سه سال و اندی به دلیل اینکه در یکی از سوء قصد های نافرجام منافقین و ضد انقلاب پایشان تیر می خورد و مجروح می شوند از فرماندهی سپاه همدان و غرب کشور کناره گیری می کنند و پس از آن مسئولیت بسیج خواهران، سه دوره نماینده مجلس( همدان و تهران) ، ریاست زندان های زنان تهران و قائم مقام جمیعت زنان کشور و تدریس در دانشگاه های تهران را بر عهده داشته اند.
سیاحت شرق
در دی ماه سال 1367 خانم دباغ به همراه حضرت آیت الله جوادی آملی و دکتر محمدجواد لاریجانی به شوروی اعزام می شوند تا نامه تاریخی حضرت امام خمینی(ره) را به میخاییل گورباچف ، رهبر(صدر هیئت رئیسه) اتحاد جماهیر شوری ابلاغ نمایند.
به اعتقاد خانم دباغ، دلیل انتخاب حضرت امام و اعزام یک زن به همراه گروه اعزامی، مردود دانستن دیدگاهی است که می گوید زنان نباید در مسائل و عرصه های مختلف حضور و مشارکت داشته باشند و انتخاب یک زن و سفیر قرار دادن او در کنار یک مرد، نشانگر آن است که اعتقاد امام بر این است که برای انجام هر کاری حضور زن و مرد در کنار یکدیگر الزامی است و باید مکمل هم باشند.
دباغ:« موقع خداحافظی ... آقای گورباچف مانند ورودش دوباره شروع به دست دادن با یک یک افراد کرد، وقتی در مقابل من ایستاد آقای جوادی آملی و سایرین همین طور داشتند مرا نگاه می کردند. شرایطی نبود که از حاج آقا بپرسم چکار کنم. دیدم که اگر تو ذوق گورباچف بزنم خیلی بد است، از این رو وقتی او دستش را دراز کرد من چادر را بر روی دستم انداختم و به او دست دادم. این برخورد و این نوع دست دادنم برای گورباچف که رهبری امپراتوری شرق را به عهده داشت، خیلی سخت و گران آمد. سعی کرد به روی خود نیاورد و گفت: « من دستم را برای دست دادن دراز نکردم، بلکه دستم را به سوی این مادر انقلاب دراز کردم که بگویم ما همسایه های خوبی هستیم؛ ما دست بی اسلحه مان را به سوی شما دراز می کنیم، شما هم مردهایتان را تشویق کنید که دست بدون سلاحشان را به سوی ما دراز کنند.» آقای جوادی آملی به آرامی گفت: «ما نیز دوستدار صلح و خواستار آرامش هستیم.» .
این ایمان راسخ و پایبندی به اصول اعتقادی، اخلاقی و ایدئولوژیک اسلام ناب محمدی(ص) و توکل به خداست که استقامت، مقاومت، شجاعت، بصیرت، صبر، ایثار، فداکاری، جانبازی، شهادت، تدبیر و عقلانیت را برای یک انسان معتقد و آزاده به ارمغان می آورد. همه اینها و صفات حمیده دیگری در وجود خانم دباغ متبلور است ، باشد که بتوانیم از ارزشها و دستاوردی انقلاب اسلامی که حاصل زحمات اینان است خوب پاسداری کنیم و فردا مدیونشان نباشیم. انشاءالله تعالی
«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته»
قاسم حيدري سودجاني
[COLOR=#4f6128][COLOR=#1f497d]تصویر   حضرت پيغمبر اكرم (ص ):

[COLOR=#4f6128]ادب نيكو زيور خرد  است.[COLOR=#4f6128][COLOR=#1f497d]  [i
[   
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”