از تبار فاتحان خرمشهر
ارسال شده: دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰, ۴:۰۸ ب.ظ
به مناسبت سالگرد شهادت سردار رشید اسلام شهید محمود شهبازی
شهبازی یکی از سرداران سپاه عشق، در سال 1337 در خانواده ای مذهبی و متدین در شهر شهید پرور اصفهان دیده به جهان گشود.از همان آغاز پنجه در پنجه ی حرمان و استضعاف داشت و فقر را با پینه ی دستان زحمت کش پدرش لمس می کرد. پدری که از صبح تا شام زیر تیغ آفتاب رنج بیل زدن را بر خویش تحمیل می کرد تا فرزندش را برای یاری دین خدا قوت بخشد.شهید محمود شهبازی در همان کودکی قرآن را در دامان مادرش که فرزند یک روحانی بود فرا گرفت و با روح معنوی قرآن مانوس شد. با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه اش در سال 1356 در رشته ی مهندسی صنایع در دانشگاه علم و صنعت تهران پذیرفته شد.روح بلند و فکر باز او در دوران متوسطه به ماهیت پلید رژیم پهلوی پی برده بود و از همان دوران متوسطه با دوستان خود چهره ی ناپاک خانواده ی پهلوی را در هر فرصتی افشا می نمود. با ایثار او و امثال او انقلاب از دریای خون به ساحل پیروزی رسید و این شروعی دوباره بر تلاش های او بود.
از انقلاب و با تاسیس سپاه پاسداران به این نهاد مقدس پیوست و در پادگان سعد آباد مشغول فعالیت شد. محمود در سال 59 برای فرماندهی سپاه همدان ماموریت یافت. او برای سامان دادن به سپاه این شهر همت گماشت. قبل از عملیات فتح المبین مسئولیت معاونت تیپ محمد رسول ا... را بر عهده گرفت و در عملیات بزرگ بیت المقدس با همین عنوان شرکت کرد. قبل از شهادت محمود نیروهای کفر ستیز اسلام به دروازه های خرمشهر رسیده بودند و کار در آستانه ی اتمام بود و هنگامی این فتح عظیم بر گوش فلک پیچید که کبوتر روح محمود به آسمان پر کشیده بود. شهید محمود شهبازی جلوه ای از نور و صفا بود، سردار دلاوری که با اصابت ترکش گلوله های خمپاره یک روز پیش از حماسه ی غرور آفرین خرمشهر و فتح آن به دست لشگر اسلام، به خیل مردان خدا پیوست و به آرزوی دیرینه ی خود رسید.*
*برگرفته از ویژه نامه ی «دروازه ی بهشت» "کنگره ی بزرگداشت شهدای استان همدان" با اندکی
زیر روایتی داستان گونه از آخرین لحظات پیش از شهادت شهید شهبازی است که از کتاب «راز نگین سرخ» نوشته ی "حمید حسام" با اندکی تلخیص نقل می شود:
مارد (از مواضع دفاعی عراقی ها در نزدیکی ) . باران گلوله های سرخ چشم را می زد. عراقی ها از داخل نخلستان های شلمچه لبه ی دژ را بسته بودند به کالیبر. دانه های ریز و درشت کلوخ بود که روی سر و صورت نیرو ها می ریخت. هواپیماهای عراقی در بالاترین سقف پرواز می چرخیدند و صدای ضعیفشان میان کپ کپ انفجار توپ ها گم می شد. یک آن همه جا مثل روز روشن شد. گله به گله ی آسمان منور می سوخت. انگار زیر خیمه ی آسمان را چراغانی کرده بودند. زیر نور منور ها پشت دژ بهتر پیدا بود. میگ های عراقی شروع کردند به بمباران. به جان زمین زلزله افتاد و سنگر تاکتیکی شد مثل گهواره. می رفت و می آمد و خاک را از لابه لای الوار ها می ریخت روی سر و کول بی سیم چی ها. شهبازی و همت بی توجه به بمباران دشمن، نوبت به نوبت می رفتند روی شبکه ی تماس گردان ها. شب که به نیمه رسید سر و صدای بمباران ها افتاد. گه گاه صفیر خمپاره ای در دشت می پیچید. آخرین وضعیت دژ ماراد را فرمانده گردان ها گزارش کردند:« اینجا تثبیت شده ... منتظر دستور بعدی هستیم.»
ذهن شهبازی آمد که سنگر تاکتیکی را بکشد جلو، اما عطر آشنای نماز شب تا رگ و ریشه اش دوید. بلند شد، قمقمه ای برداشت و پتو را از دهانه ی سنگر کنار زد. بوی تند باروت سینه اش را سوزاند. چند سرفه زد. نگاهی به آسمان و مهتاب انداخت. ذکری گفت و آیه ای خواند. وضو گرفت و برگشت داخل سنگر. جایی ایستاد که از نور فانوس بی بهره بود. چفیه ی قرمزش را از گردن باز کرد. آن را انداخت روی سر و صورتش و شروع کرد به خواندن نماز. در میان خش خش بی سیم ها توپ سنگینی روی گرده ی سنگر نشست. نور فانوس لرزید و خاموش شد. بی سیم چی ها رو کردند به همت:« حاجی دکل بی سیم رو زدند، چکار کنیم؟»
سرش را میان سنگر چرخاند چشم چشم را نمی دید.یکی از بی سیم چی ها کبریتی کشید. چشم همت به شهبازی افتاد. روی مهر افتاده بود و می گریست. فانوس که روشن شد همت صدا زد:«حاج محمود...»
چفیه را از صورتش گرفت. همت بی مقدمه گفت:«تا صبح نشده باید بریم جلو. گردان های کمکی دارن می رسن. از جلو بهتر می شه هدایتشون کرد. نظرت چیه؟»
مهر و جانماز کوچکش را گذاشت توی جیب پیراهنش و بلند شد:«فکر خوبیه، ولی اونجا باید سنگرامون جدا بشه.» فاصله هر کدام با چند بی سیم چی و یک تویوتا خودشان را رساندند به پشت دژ. همت در سمت راست دژ سنگری پیدا کرد. شهبازی هم بی سیم چی ها را فرستاد داخل سنگر و خودش میانه ی دژ ایستاد. منوری بالای نخلستان گر گرفت. بسیجی ها به دنبال دشمن می دویدند.سایه هاشان روی زمین قد می کشید و کوتاه می شد.شهبازی چشمی به آسمان انداخت. هلال ماه داشت در انتهای افق پنهان می شد. تمام قد پشت دژ ایستاد. یکی از بی سیم چی ها سرش را از سنگر بیرون آورد. نگاهش که به صورت شهبازی افتاد، یادش رفت چه پیغامی داشت. صورت شهبازی مثل چراغ روشن شده بود و به اطراف خاکریز نور می پاشید....
چرخید به طرف بی سیم چی:«چرا نمی ری تو سنگر؟»
همت می گه یکی از گردان ها رسیده به نهر عرایض.
آسمانی گوشه ی لبان شهبازی نشست... گفت:«به همت پیغام بده گردان های کمکی دارن می رسن، بیا اینجا.»
سیم چی پرید داخل سنگر. شهبازی نفس راحتی کشید. چشمانش را بست؛ در خیالش گلدسته های ترکش خورده ی مسجد جامع خرمشهر نقش بست. احساس آرامش بخشی بود. صدای کامیون هایی که از عقب به سمت دژ نیرو می آوردند گوشش را پر کرد؛ اما نمی خواست گلدسته ها از ذهنش پاک شود. چشم باز کرد و نگاهش را عمق داد تا نخل های بی سر خرمشهر را ببیند که زوزه ی خمپاره ای آسمان را شکافت و بر سینه ی خاکریز نشست. موج انفجار او را از زمین بلند کرد و انداخت آن طرف دژ. بی سیم چی ها از سنگر بیرون زدند. چشمشان دنبال شهبازی بود. هر کدام گوشه ای را وارانداز کردند. نگاه وحشت زده ی یکی شان روی پیکر بی جان او جفت شد. فریاد زد:«یا حسین حاجی شهید شد...» و بلافاصله با بی سیم به همت اطلاع داد. همت محور راست را رها کرد و سراسیمه خود را به دژ رساند. عرق سردی نشست روی پیشانی اش. به یاد آخرین جمله ی شهبازی افتاد:«بریم جلو ولی سنگرامون جدا باشه...» خم شد اما خودش را نگه داشت. دید که همه ی بی سیم چی ها ماتم زده به او نگاه می کنند. داد کشید:« برید تو سنگرتون، بچه ها نباید از این موضوع خبر دار بشن.»
قبل از این که نیروهای کمکی از کامیون ها پایین بیایند و به دژ برسند، بالای جنازه نشست. سر و صورت شهبازی پر بود از ترکش های کوچک و موهای خاک خورده اش میان لایه ای از خون رنگ گرفته بود. آرامش او همت را به یک ساعت قبل برد؛ به سنگر تاکتیکی و آخرین نماز شبی که خوانده بود. سر و صدای گردان های کمکی هر لحظه بیشتر می شد. دستش را زیر سر او گرفت. چفیه ی قرمز را از گردنش باز کرد و روی صورتش انداخت و به این سوی دژ برگشت. نیروها به سمت او آمدند. دقیق تر شد. همدانی (سردار حسین همدانی) سر ستون بود. می لنگید و می آمد و کنارش دو نفر از فرماندهان گردان ها با بی سیم چی هایشان می آمدند.
همت به همدانی که خورد غم تا اعماق جانش پنجه انداخت. می دانست که شهبازی گم شده ی اوست. قبل از اینکه همدانی حرفی بزند گفت:«به نیروها بگو تا آفتاب نزده نمازشان را پشت دژ بخونن. بعد از نماز می رن جلو.»
نیروها را پخش کرد پشت دژ و دوباره آمد پیش همت.
کجاست؟
سرش را چرخاند به سمت خرمشهر:«الحمدلله محاصره ی خرمشهر کامل شده، بچه ها رسیدند به نهر عرایض.»
با دلواپسی بیشتر پرسید:«محمود کو؟»
سرش را انداخت پایین. مانده بود چه بگوید. با صدایی گرفته و خفه گفت:«نپرس ...» صورتش را میان دستانش پنهان کرد.
آن سر همدانی گیج رفت و چشمانش مثل چشمه جوشید. اشک پشت پلک هایش تلنبار شد. همت با اشاره ی دست پشت دژ را نشان داد. همدانی خودش را از دژ بالا کشاند. چشمش به شهبازی افتاد. زانوهایش سست شد. نشست و سر روی عصا گذاشت. پلکی زد و دانه های اشک صورتش را پر کرد...
شهبازی یکی از سرداران سپاه عشق، در سال 1337 در خانواده ای مذهبی و متدین در شهر شهید پرور اصفهان دیده به جهان گشود.از همان آغاز پنجه در پنجه ی حرمان و استضعاف داشت و فقر را با پینه ی دستان زحمت کش پدرش لمس می کرد. پدری که از صبح تا شام زیر تیغ آفتاب رنج بیل زدن را بر خویش تحمیل می کرد تا فرزندش را برای یاری دین خدا قوت بخشد.شهید محمود شهبازی در همان کودکی قرآن را در دامان مادرش که فرزند یک روحانی بود فرا گرفت و با روح معنوی قرآن مانوس شد. با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه اش در سال 1356 در رشته ی مهندسی صنایع در دانشگاه علم و صنعت تهران پذیرفته شد.روح بلند و فکر باز او در دوران متوسطه به ماهیت پلید رژیم پهلوی پی برده بود و از همان دوران متوسطه با دوستان خود چهره ی ناپاک خانواده ی پهلوی را در هر فرصتی افشا می نمود. با ایثار او و امثال او انقلاب از دریای خون به ساحل پیروزی رسید و این شروعی دوباره بر تلاش های او بود.
از انقلاب و با تاسیس سپاه پاسداران به این نهاد مقدس پیوست و در پادگان سعد آباد مشغول فعالیت شد. محمود در سال 59 برای فرماندهی سپاه همدان ماموریت یافت. او برای سامان دادن به سپاه این شهر همت گماشت. قبل از عملیات فتح المبین مسئولیت معاونت تیپ محمد رسول ا... را بر عهده گرفت و در عملیات بزرگ بیت المقدس با همین عنوان شرکت کرد. قبل از شهادت محمود نیروهای کفر ستیز اسلام به دروازه های خرمشهر رسیده بودند و کار در آستانه ی اتمام بود و هنگامی این فتح عظیم بر گوش فلک پیچید که کبوتر روح محمود به آسمان پر کشیده بود. شهید محمود شهبازی جلوه ای از نور و صفا بود، سردار دلاوری که با اصابت ترکش گلوله های خمپاره یک روز پیش از حماسه ی غرور آفرین خرمشهر و فتح آن به دست لشگر اسلام، به خیل مردان خدا پیوست و به آرزوی دیرینه ی خود رسید.*
*برگرفته از ویژه نامه ی «دروازه ی بهشت» "کنگره ی بزرگداشت شهدای استان همدان" با اندکی
زیر روایتی داستان گونه از آخرین لحظات پیش از شهادت شهید شهبازی است که از کتاب «راز نگین سرخ» نوشته ی "حمید حسام" با اندکی تلخیص نقل می شود:
مارد (از مواضع دفاعی عراقی ها در نزدیکی ) . باران گلوله های سرخ چشم را می زد. عراقی ها از داخل نخلستان های شلمچه لبه ی دژ را بسته بودند به کالیبر. دانه های ریز و درشت کلوخ بود که روی سر و صورت نیرو ها می ریخت. هواپیماهای عراقی در بالاترین سقف پرواز می چرخیدند و صدای ضعیفشان میان کپ کپ انفجار توپ ها گم می شد. یک آن همه جا مثل روز روشن شد. گله به گله ی آسمان منور می سوخت. انگار زیر خیمه ی آسمان را چراغانی کرده بودند. زیر نور منور ها پشت دژ بهتر پیدا بود. میگ های عراقی شروع کردند به بمباران. به جان زمین زلزله افتاد و سنگر تاکتیکی شد مثل گهواره. می رفت و می آمد و خاک را از لابه لای الوار ها می ریخت روی سر و کول بی سیم چی ها. شهبازی و همت بی توجه به بمباران دشمن، نوبت به نوبت می رفتند روی شبکه ی تماس گردان ها. شب که به نیمه رسید سر و صدای بمباران ها افتاد. گه گاه صفیر خمپاره ای در دشت می پیچید. آخرین وضعیت دژ ماراد را فرمانده گردان ها گزارش کردند:« اینجا تثبیت شده ... منتظر دستور بعدی هستیم.»
ذهن شهبازی آمد که سنگر تاکتیکی را بکشد جلو، اما عطر آشنای نماز شب تا رگ و ریشه اش دوید. بلند شد، قمقمه ای برداشت و پتو را از دهانه ی سنگر کنار زد. بوی تند باروت سینه اش را سوزاند. چند سرفه زد. نگاهی به آسمان و مهتاب انداخت. ذکری گفت و آیه ای خواند. وضو گرفت و برگشت داخل سنگر. جایی ایستاد که از نور فانوس بی بهره بود. چفیه ی قرمزش را از گردن باز کرد. آن را انداخت روی سر و صورتش و شروع کرد به خواندن نماز. در میان خش خش بی سیم ها توپ سنگینی روی گرده ی سنگر نشست. نور فانوس لرزید و خاموش شد. بی سیم چی ها رو کردند به همت:« حاجی دکل بی سیم رو زدند، چکار کنیم؟»
سرش را میان سنگر چرخاند چشم چشم را نمی دید.یکی از بی سیم چی ها کبریتی کشید. چشم همت به شهبازی افتاد. روی مهر افتاده بود و می گریست. فانوس که روشن شد همت صدا زد:«حاج محمود...»
چفیه را از صورتش گرفت. همت بی مقدمه گفت:«تا صبح نشده باید بریم جلو. گردان های کمکی دارن می رسن. از جلو بهتر می شه هدایتشون کرد. نظرت چیه؟»
مهر و جانماز کوچکش را گذاشت توی جیب پیراهنش و بلند شد:«فکر خوبیه، ولی اونجا باید سنگرامون جدا بشه.» فاصله هر کدام با چند بی سیم چی و یک تویوتا خودشان را رساندند به پشت دژ. همت در سمت راست دژ سنگری پیدا کرد. شهبازی هم بی سیم چی ها را فرستاد داخل سنگر و خودش میانه ی دژ ایستاد. منوری بالای نخلستان گر گرفت. بسیجی ها به دنبال دشمن می دویدند.سایه هاشان روی زمین قد می کشید و کوتاه می شد.شهبازی چشمی به آسمان انداخت. هلال ماه داشت در انتهای افق پنهان می شد. تمام قد پشت دژ ایستاد. یکی از بی سیم چی ها سرش را از سنگر بیرون آورد. نگاهش که به صورت شهبازی افتاد، یادش رفت چه پیغامی داشت. صورت شهبازی مثل چراغ روشن شده بود و به اطراف خاکریز نور می پاشید....
چرخید به طرف بی سیم چی:«چرا نمی ری تو سنگر؟»
همت می گه یکی از گردان ها رسیده به نهر عرایض.
آسمانی گوشه ی لبان شهبازی نشست... گفت:«به همت پیغام بده گردان های کمکی دارن می رسن، بیا اینجا.»
سیم چی پرید داخل سنگر. شهبازی نفس راحتی کشید. چشمانش را بست؛ در خیالش گلدسته های ترکش خورده ی مسجد جامع خرمشهر نقش بست. احساس آرامش بخشی بود. صدای کامیون هایی که از عقب به سمت دژ نیرو می آوردند گوشش را پر کرد؛ اما نمی خواست گلدسته ها از ذهنش پاک شود. چشم باز کرد و نگاهش را عمق داد تا نخل های بی سر خرمشهر را ببیند که زوزه ی خمپاره ای آسمان را شکافت و بر سینه ی خاکریز نشست. موج انفجار او را از زمین بلند کرد و انداخت آن طرف دژ. بی سیم چی ها از سنگر بیرون زدند. چشمشان دنبال شهبازی بود. هر کدام گوشه ای را وارانداز کردند. نگاه وحشت زده ی یکی شان روی پیکر بی جان او جفت شد. فریاد زد:«یا حسین حاجی شهید شد...» و بلافاصله با بی سیم به همت اطلاع داد. همت محور راست را رها کرد و سراسیمه خود را به دژ رساند. عرق سردی نشست روی پیشانی اش. به یاد آخرین جمله ی شهبازی افتاد:«بریم جلو ولی سنگرامون جدا باشه...» خم شد اما خودش را نگه داشت. دید که همه ی بی سیم چی ها ماتم زده به او نگاه می کنند. داد کشید:« برید تو سنگرتون، بچه ها نباید از این موضوع خبر دار بشن.»
قبل از این که نیروهای کمکی از کامیون ها پایین بیایند و به دژ برسند، بالای جنازه نشست. سر و صورت شهبازی پر بود از ترکش های کوچک و موهای خاک خورده اش میان لایه ای از خون رنگ گرفته بود. آرامش او همت را به یک ساعت قبل برد؛ به سنگر تاکتیکی و آخرین نماز شبی که خوانده بود. سر و صدای گردان های کمکی هر لحظه بیشتر می شد. دستش را زیر سر او گرفت. چفیه ی قرمز را از گردنش باز کرد و روی صورتش انداخت و به این سوی دژ برگشت. نیروها به سمت او آمدند. دقیق تر شد. همدانی (سردار حسین همدانی) سر ستون بود. می لنگید و می آمد و کنارش دو نفر از فرماندهان گردان ها با بی سیم چی هایشان می آمدند.
همت به همدانی که خورد غم تا اعماق جانش پنجه انداخت. می دانست که شهبازی گم شده ی اوست. قبل از اینکه همدانی حرفی بزند گفت:«به نیروها بگو تا آفتاب نزده نمازشان را پشت دژ بخونن. بعد از نماز می رن جلو.»
نیروها را پخش کرد پشت دژ و دوباره آمد پیش همت.
کجاست؟
سرش را چرخاند به سمت خرمشهر:«الحمدلله محاصره ی خرمشهر کامل شده، بچه ها رسیدند به نهر عرایض.»
با دلواپسی بیشتر پرسید:«محمود کو؟»
سرش را انداخت پایین. مانده بود چه بگوید. با صدایی گرفته و خفه گفت:«نپرس ...» صورتش را میان دستانش پنهان کرد.
آن سر همدانی گیج رفت و چشمانش مثل چشمه جوشید. اشک پشت پلک هایش تلنبار شد. همت با اشاره ی دست پشت دژ را نشان داد. همدانی خودش را از دژ بالا کشاند. چشمش به شهبازی افتاد. زانوهایش سست شد. نشست و سر روی عصا گذاشت. پلکی زد و دانه های اشک صورتش را پر کرد...