ماجراي ادم و خدا
ارسال شده: دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵, ۲:۲۶ ب.ظ
کوهنورد به سختي بالا ميرفت سنگها را يکي پس از ديگري پشت سر مي گزاشت
در اين کشاکش ناگهان پايش لغزيد
و از طناب جدا شد
کوهنورد هر چه بالا رفته بود داشت بر ميگشت
و تمام لحظات زندگيش را مرور مي کرد
يک لحظه
با تمام وجودش از خدا کمک خواست
ودر همان لحظه طنابش به صخرها گير کرد
و بعد از چند لحظه
از خدا خواست تا در سرما يخ نزند
در همان لحظه صدائي آسماني
ندا داد که طناب را رها کن
ولي چون در آن کولاک جائي را نمي ديد
ترسيد
و به ندا اهميت نداد
ندا دوباره برخواست ولي باز ترسيد
هنگام صبح
وقتي کوهنوردان در آن مسير مي رفتند
جسم يخ زده او را يافتند
در حالي که
با زمين کمتر از يک متر فاصله داشت
پس بيائيد به ندا اعتماد کنيم
در اين کشاکش ناگهان پايش لغزيد
و از طناب جدا شد
کوهنورد هر چه بالا رفته بود داشت بر ميگشت
و تمام لحظات زندگيش را مرور مي کرد
يک لحظه
با تمام وجودش از خدا کمک خواست
ودر همان لحظه طنابش به صخرها گير کرد
و بعد از چند لحظه
از خدا خواست تا در سرما يخ نزند
در همان لحظه صدائي آسماني
ندا داد که طناب را رها کن
ولي چون در آن کولاک جائي را نمي ديد
ترسيد
و به ندا اهميت نداد
ندا دوباره برخواست ولي باز ترسيد
هنگام صبح
وقتي کوهنوردان در آن مسير مي رفتند
جسم يخ زده او را يافتند
در حالي که
با زمين کمتر از يک متر فاصله داشت
پس بيائيد به ندا اعتماد کنيم
من كه ديگه بهش اعتماد ندارم