صفحه 1 از 1

ماجراي ادم و خدا

ارسال شده: دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵, ۲:۲۶ ب.ظ
توسط Admiral
کوهنورد به سختي بالا ميرفت سنگها را يکي پس از ديگري پشت سر مي گزاشت
در اين کشاکش ناگهان پايش لغزيد
و از طناب جدا شد
کوهنورد هر چه بالا رفته بود داشت بر ميگشت
و تمام لحظات زندگيش را مرور مي کرد
يک لحظه
با تمام وجودش از خدا کمک خواست
ودر همان لحظه طنابش به صخرها گير کرد
و بعد از چند لحظه
از خدا خواست تا در سرما يخ نزند
در همان لحظه صدائي آسماني
ندا داد که طناب را رها کن
ولي چون در آن کولاک جائي را نمي ديد
ترسيد
و به ندا اهميت نداد
ندا دوباره برخواست ولي باز ترسيد
هنگام صبح
وقتي کوهنوردان در آن مسير مي رفتند
جسم يخ زده او را يافتند
در حالي که
با زمين کمتر از يک متر فاصله داشت

پس بيائيد به ندا اعتماد کنيم

ارسال شده: دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵, ۷:۰۲ ب.ظ
توسط pejman
خيلي قديمي بود ولي از ياد اورييه دوباره اين داستان متشكرم ديگه اين كه خدا ميتونه اين جا نمود اراده انسان اعتماد انسان به خودش باشه

ارسال شده: دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۵۱ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
من که نشنيده بودم . واقعا حرفت رو قبول دارم هميشه بايد به ندا اعتماد کنيم.

ارسال شده: دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۰۰ ب.ظ
توسط su34
قصه ي قشنگي بود ولي...ندا يه بار به من خيانت كرد :-? من كه ديگه بهش اعتماد ندارم