صفحه 1 از 2
مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: سهشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ ب.ظ
توسط nima-rad
[External Link Removed for Guests]
مگسی را کشتم
[COLOR=#000000]نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است!
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم.
یا که چون اغذیه مشهورش، تا به آن حد، گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود.
به این جرم که از یاد توام بیرون کرد
[COLOR=#000000]مگسی را کشتم
[COLOR=#000000]مرحوم حسین پناهی
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۸:۰۰ ق.ظ
توسط shafagh
مرحوم حسین پناهی علاوه بر انکه بازیگری توانا اما بی ادعا درعرصه سینما و تلوزیون بود بلکه همین قطعه شعر گویای احساس لطیف و اندیشه ظریف او می باشد گاهی او چنان نقش خود را بخوبی ایفا می کرد که انسان گمان می کرد خود ان شخصیت موجود در فیلم است
در دو دهه ی اخیر واقعا هنرمندان خوب و قابلی از این دنیا رخت بر بستند از جمله مرحوم پناهی که سبب تاسف هنر دوستان شد - روحشان شاد

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۹:۴۰ ق.ظ
توسط GHAZALAK88
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۹:۵۶ ق.ظ
توسط airplane
دوستان کسی صوتی این رو نداره
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۶:۴۹ ب.ظ
توسط آزیتا
به نام خداوند شعر و سرود خداوند خورشید , خداوند رود
تشکر از دوست عزیز برای شعر زیبای مرحوم پناهی
شعر غریبیست و آشنا
غریب از آن جهت که کمتر کسی شاید بدونه که پناهی که بود و چه افکاری داشت
و آشنا از این بابت که به نوعی درد مردم را می رساند که به جرم دیگری,دیگرکشی می کنند!!!!!!!!!!!
این درد را به جز خود, با کس نمی توان گفت
در موسم شکفتن ,ما بی بهار ماندیم
میخانه بود و خم بود, می بود و جام و ساقی
ما در کنار آنها عمری خمار ماندیم
(استاد مرحوم علی مظاهری)
{آزیتا(دریا)}
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۸:۲۴ ب.ظ
توسط آزیتا
به نام خداوند شعر و سرود
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.
(مرحوم حسین پناهی )
{آزیتا(دریا)}
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۶ ق.ظ
توسط airplane
نازی
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا کجا من اومدم
چطوری برگردم؟
چه درازه سایهام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت؟
من میخواهم برگردم به کودکی
قول میدهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من میخوام برگردم به کودکی
نمیشه، نمیشه
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه نمیشه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن، کی یو باید ببینیم!؟
رویا رو، رویا رو
رویا را کجا زیارت بکنم؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمیآد
بشمار , تا سی بشمار … یک و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۲:۴۵ ق.ظ
توسط KH.I.A.2500
سلام بر همه ؛
یکی از دکلمه ها رو اینجا قرار میدم از سایت [External Link Removed for Guests]
لینک مستقیم دانلود :
[External Link Removed for Guests]
متن دکلمه زیبای “حرمت نگه دار دلم” از زنده یاد حسین پناهی :
حرمت نگه دار دلم
گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
این سرگذشت کودکیست که به سر انگشت پا دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است…
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب
با همکلاسیها
در یازده سالگی پایش را به دنیای شگفت کفش نهاد
با سر تراشیده و کتی بلند که از سر زانوانش میگذشت
با بوی بد سوز کنده درخت و عرق های کهنه
آری
گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مست و محسورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم ..
به وار وا نهاده ام مهر مادریم را
و گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد سگ سفید امنیتم
دو فراموشی
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم و میرفتم و میرفتم
تا بدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یکی همه را به حرمت چشمانت
مهر و موم شده با با آتش سیگار متبرک ملعون…
که یکی یکی میترکاند حفره های ریه ام را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد…
از کلامی به کلامی
که یکی یکی مردم بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مراسمبل و آویشن حرمت چشمان تو بود
نبود؟؟؟؟؟
پس دل گره زدم به فرع هر اندیشه ای که آویشن را میسرود..
مسیح به جلجتا بر صلیب نمیشد
و تیر باران نمیشد لورکا در گراندا در شبهای سبز کاج ها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری
تا دل گره بزنم به فرع هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کرده ام با جیب های پر از سنگ به ته رود خانه اوز همراه با ویرجینیا ولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
داد خود به بیداد گاه خود آورده ام
همین…
نه نه
نترس
کافر نمیشوم هرگز
زیرا به نمیدانم های خود ایمان دارم
انسان بی تضاد
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند
پس ادامه میدهم سر گذشت مردی را که هیچ کس نبود
که اینطور اگر نمیبود
جهان قادر به حفظ تعادل خویش نمی بود…..
چون آن درخت که ایستاده زیر باران
نگاهش گم
چون آن کلاغ
چون آن سایه
چون آن خانه
گلچین تضاد و تقدیر نیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان و موج ورنگ و نور
در آتشگاه گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگی دیگران را دیوانه شدم
عرفات در استادیوم فوتبال در کابینه شارون!!!از جنون گاوی گفته ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
من در همین پنجره گله به چرا برده ام
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
ظهر به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفته ام با معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کرده ام همه رازهایم را یکجا
دلقک شده ام
با دماق پینوکیو و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها قرنهای عمر رفته من است
سر گذشت انسانی که هیچ کس نبود و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه ها و بغض های خود…..
تا کی مرا گریه کند
و تاکی و به کدام مرام بمیرد
آری گلم دلم ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیاندیش
که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱:۵۶ ب.ظ
توسط soheila2
روحش شاد ؛ همیشه از آدمهای متفاوت خوشم میاد ؛ کسی که بدعتی تازه در کاری داشته باشد . از شما هم تشکرمیکنم . :

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۵:۱۳ ب.ظ
توسط panda64
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۴۹ ب.ظ
توسط nima-rad
داشتم دنبال اشعار این استاد می گشتم که چشم به این سایت افتاد.
[External Link Removed for Guests]
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
ارسال شده: سهشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲, ۶:۲۷ ب.ظ
توسط ehsan-akaberi
سلام دوست عزیز
تا جایی که تحقیق کردم این شعر از حسین پناهی نیست
شاعرش آقای [FONT=arial, sans-serif][External Link Removed for Guests] هست