صفحه 1 از 1

نفسم گرفت ازین شهر

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰, ۹:۱۳ ق.ظ
توسط SAMAN
نفسم گرفت ازین شهر در این حصار بشکن
در این حـــــصار جـــــــــادویی روزگار بشکن


چو[HIGHLIGHT=#ff0000]   از دل سنگ برآر   خون 
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تــــو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

ســــــــر آن ندارد امشــــب که براید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

"بسرای تا که هستی که سرودن است بودن"
"به ترنــــــــــمی دژ وحــــشت این دیار بشکن"



[HIGHLIGHT=#000000][COLOR=#ffffff]شـــــب  غارت تتاران همه سو فکنده سایه 
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن


[External Link Removed for Guests]


ز بـــــــرون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تـــــــــو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن



نفسم گرفت ازین شهر در این حصار بشکن
در این حـــــصار جـــــــــادویی روزگار بشکن

شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی تصویر
[External Link Removed for Guests]

خوانده : حبیب تصویر
[External Link Removed for Guests]

Re: نفسم گرفت ازین شهر

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰, ۹:۳۰ ق.ظ
توسط GHAZALAK88
نکنه حبیب امده ایران؟

Re: نفسم گرفت ازین شهر

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰, ۱:۱۷ ب.ظ
توسط A3eman
GHAZALAK88 نوشته شده:نکنه حبیب امده ایران؟

پ ن پ مونده همونجا تا ما بریم دنبالش...
خیلی وقته که اومده ایران

Re: نفسم گرفت ازین شهر

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰, ۷:۵۱ ب.ظ
توسط SAMAN
[External Link Removed for Guests]

تصویر تصویر تصویر

ضمنا" حبیب یکی 2 سال پیش بود که به ایران آمد تصویر