صفحه 1 از 1

تنها خدا را دوست دارم!

ارسال شده: دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۴۶ ق.ظ
توسط njmh
وقتي سقف خانه مان چکه ميکند از باران بدم مي آيد....
از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد...
از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي ايد....
از وقتي پدرم شبها گريه ميکند از شب بدم مي آيد......
از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد از دستهاي مهربان بدم مي آيد....
از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول ميزند از آفتاب بدم مي آيد...
از وقتي سيل امد و مزرعه را ويران کرد ار آب بدم مي آيد.....
و تنها خدا را دوست ميدارم!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!
چون او شب را مي اورد تا کسي اشکهاي پدرم را نبيند!
چون او هم مادرم را برد پيش خودش تا گريه نکند!
چون او به برادرم کمک کرد تا برود و انجا خوشبخت تر زندگي کند!
چون من دعا کردم و ميدانم دستهاي ان مرد را که به پدرم سيلي زد را فلج خواهد کرد!
چون او افتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!
چون او سيل را فرستاد تا گناه را از زمين بشويد!
و من تنها خدا را دوست دارم.........

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵, ۱۱:۰۹ ق.ظ
توسط pejman
خيلي جالب بود دستت درد نكنه