صفحه 1 از 1
شعر آیینی
ارسال شده: یکشنبه ۶ آذر ۱۳۹۰, ۶:۲۷ ب.ظ
توسط mohsen57
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]نفس بده که نفس پای این علم بزنم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]نفس بده که فقط از حسین دم بزنم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]سرم فدای قدمهات آرزو دارم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]که سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]چه می شود که سری گوشه ی حرم بزنم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]کنار سینه زنان چه می شود ارباب
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]هزار حاجتم اما رسیده ام امشب
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]که چشم بر قدم صاحب علم بزنم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]نفس بده که زشب تا غروب تاسوعا
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]میان نوحه کنانت دوباره دم بزنم
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif][FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif] لطفی
Re: شعر آیینی
ارسال شده: دوشنبه ۷ آذر ۱۳۹۰, ۶:۱۲ ب.ظ
توسط mohsen57
گیر دامن یک بانوی کتک زده را
ببار بوسه چاکِ لبِ تَرَک زده را
به این زمانه که بادش چو بید بود و نبود..
امیدوار کن این طفل قاصدک زده را..
به قیل و قالیِ ماقال های بی من قال..
قضا مکن..! دو سه رکعت.. اگرچه شک زده را ..
بیا بغل کن و دریاب و بوسه ای بفرست..
دلی همیشه شکسته.. دلی که لک زده را..
ز نی تو سر به فلک میکشی و من فریاد...
کنم فدای سرت.. تاول فلک زده را..
بدان بدون تو هفتاد خوان گذر کردم..
به سنگ میکشی این بانوی محک زده را..!؟
به دست.. زجرِ تو در گوش من کند تعریف...
تمام خاطره های زنِ فدک زده را..
****************
مجید لشگری
به چشم خیس خودش خیره شد مقابل را
نزول آیه ی «یا ایّها المزمّل» را
فراگرفت دو دریای سرخ از سر شوق
به وسعت گل رویش کران و ساحل را
لهوف پرپر خود را ورق ورق می خواند
مرور کرد به همراه او مقاتل را
برای اینکه ببوسد تمام هستی خویش
زدود از آینه ی دل غبار حائل را
فقط به پهلو و پایش اشاره کرد و نکرد
حدیث نخوت شلّاق را سلاسل را
هر آنچه را که شنیدند پیش رویش دید
جراحت لب و دندان و زخم قاتل را
چه گیسوان سپید و چه گونه های کبود!
کسی به طفل ندید اینچنین شمایل را
نگاه جاری بابا به حرف آمد و گفت:
سه ساله با چه توان طی کند فواصل را؟!
***************
Re: شعر آیینی
ارسال شده: سهشنبه ۸ آذر ۱۳۹۰, ۶:۰۰ ب.ظ
توسط mohsen57
وحید قاسمی
جــلـوه ی ذات کــبــریــا شــده ای
کعبه ی تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای
زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن
مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای
چقدر نیزه خورده ای! چه شده؟
دم عـصــری پر اشتها شده ای
نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت
مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!
همـه ی مـوی عمه گشـته سپید
خـوب شد خمره حنا شده ای
کــاوش تیــغ هـا برای زر است
تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟
نـقـشه ی ری خطـوط زخـم تنـت
پس برای همین تو تا شده ای؟!
بـا تقــلا و دسـت و پــا زدنــت
بــاعــث گـریــه ی خــدا شـده ای
Re: شعر آیینی
ارسال شده: پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ ق.ظ
توسط mohsen57
یوسف رحیمی
با نور خود سرشت مرا ناب ناب کن
من را برای نوکری ات انتخاب کن
هر چند بد حساب شدم، بی وفا شدم
اما مرا ز گریه کنانت حساب کن
من را به حق مادرت ارباب رد مکن
امشب بیا به خاطر زهرا ثواب کن
اول به دست خالی من یک نگاه ... آه
درمانده را اگر دلت آمد جواب کن
در فتنه خیز غفلت و آفات و ابتلاء
قلبم ز دست می رود آخر، شتاب کن
یک گوشه از تجلی خود را نشان بده
یک شب برای عاشق خود فتح باب کن
در آتش فراق حریم الهی ات
این قلب بیشکیب مرا کم عذاب کن
من را ببر به جنت الاحرار کربلا
با مسلم و حبیب و وهب ، هم رکاب کن
ما تشنهی بصیرت عباس گونه ایم
در قلب های سینه زنان انقلاب کن
شیب الخضیب فاطمه ! من کشتهی توام
این چهره را ز خون گلویم خضاب کن
Re: شعر آیینی
ارسال شده: جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰, ۳:۳۹ ب.ظ
توسط mohsen57
یا ثاسم ابن الحسن
محسن مهدوی
ما را برای کسب شهادت دعا کنید
این کار را برای رضای خدا کنید
مانند مجتبی پدرم غصه می خورم
گر که مرا به واژۀ صبر آشنا کنید
بابای من که کرببلا نیست پس شما
فکری به حال این پسر مجتبی کنید
دل نازکم، چه کار کنم!؟ ارث برده ام
با قاسم امام حسن خوب تا کنید
جای زره برای تنم جان فاطمه
لطفی کنید یک کفنی دست و پا کنید
جا مانده ام ز اکبر لیلا، چه می شود!؟
ای تیغ های تشنه مرا هم صدا کنید
من آمدم که در عوض جنگ نهروان
بغض گلو گرفته یتان را رها کنید
دارم به آرزوی دلم می رسم، چه خوب!
در راه عشق زود سرم را جدا کنید
یا علی اصغر
هادی جانفدا
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خود
Re: شعر آیینی
ارسال شده: یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ ق.ظ
توسط mohsen57
السلام علی اشبه الناس به رسول الله
محسن کاویانی
کوفیان منتظر و در صدد آزارند
نکند داغ تو را روی دلم بگذارند
پسرم خیمه همین جاست مرا گم نکنی
پسرم دور نشو سنگ دلان بسیارند
پسرم دست خودت نیست اگر تنهایی
این جماعت همه از اسم علی بیزارند!
این جماعت همه امروز فقط آمده اند
داغ هفتاد و دو تا گل به دلم بگذارند
سنگ ها... هلهله ها... پیکر تو... یک لشگر...
وای این قوم چرا این همه خنجر دارند؟
آه، پرپر مزن آن قدر دلم می گیرد
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
عصر امروز جوانان حرم جسمت را...
باید از هر طرف دشت بلا بر دارند
دیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرم
باید این بار تو را پیش خودم بسپارند
Re: شعر آیینی
ارسال شده: یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ ق.ظ
توسط mohsen57
خدمت دوستانی که این مطلب رو میخونن عرض کنم که این شعرها مربوط به شاعران معاصر است که غالبا جوون هستند و مستعد و با یه جستجو توی اینترنت میتونید اطلاعات بیشتری نسبت به این عزیزان پیدا کنید . برای روز به روز بهتر شدنشون دعا کنید.
برای حضرت عباس نشد یه شعر انتخاب کنم و دلم نیومد که چند تا شعر ناب نذارم. آخرم به قول بیت معروف : " یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید "
نادر حسینی
از شط خبر رسیده که سقا نیامده
ماه منیر خیمه زصحرا نیامده
هرگز کسی که تیغ کشد بر تو ای عمو
تا این زمان هنوز به دنیا نیامده
تیر سه شعبه ای و عمودی و نیزه ای
با خود ببر که حرمله تنها نیامده
من بی حسین فاطمه آبی نمی خورم
این کارها به بچه ی زهرا نیامده
ای آب اگر رقیه سراغ مرا گرفت
حتما به او بگو که به اینجا نیامده
حتما به او بگو که به این نام واین نشان
شخصی برای آب به دریا نیامده
اصلا بیا و پیشقدم شو خودت برو
برو به سمت خیمه ی او تا نیامده
ای علقمه بگو که چه دیدی که سالهاست
حال شما هنوز سر جا نیامده
بدرود بچه های عطش، بچه های عشق
یک مشک از آب علقمه به ما نیامده
نادر حسینی
اگر چه آب فقط لشگر عدو دارد
هوای دخترکی را ولی عمو دارد
دلش نیامد از این خیمه ها سفر بکند
که با سه ساله ی این خیمه سخت خو دارد
عمود خیمه ی من بعد رفتنم بکشید
وداع آخر سقا چقدر بو دارد
به شط رسید من از دور دست می بینم
نشسته است و با آب گفتگو دارد
که آب ساقی عطشان خیمه ها هستم
به غیر آب مگر ساقی آرزو دارد
همینکه مشک پر از آب شد خدا را شکر
از این به بعد خدا هم هوای او دارد
خلاصه اینکه به سمت حرم به راه افتاد
اگر چه نیم نگاهی به چار سو دارد
من از عبارت نخل و درخت می ترسم
ز پشت آن کسی انگار قصد او دارد
و دختری که به یک خیمه تکیه دارد هم
تمام حادثه را تلخ مو به مو دارد
زمین برای دو دستش به سجده افتاده
فرات نیز ز دستان او وضو دارد
لب سه شعبه به لبهای مشک آب رسید
هنوز جرعه ای از آب در سبو دارد
دهان که دست شود کار سخت خواهد شد
چرا که حرمله را نیز پیش رو دارد
رسید آخر و آبی به خیمه ها نرسید
به جای آب سر نیزه در گلو دارد
محسن عرب خالقی
عطش از خشکی لب های تو سیراب شده
آب از هرم ترک های لبت آب شده
بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جا باب شده
بعد افتادن عکس تو در آیینه ی آب
برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده
این فرات است که از درد غمت ای دریا!
بس که پیچیده به خود یک سره ، گرداب شده
تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده
تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده
صحنه ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده
Re: شعر آیینی
ارسال شده: پنجشنبه ۱ دی ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ ب.ظ
توسط mohsen57
سید حمیدرضا برقعی
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده، پلکی بزن، یا حی یا قیوم
خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی
خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی
تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم
تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد
حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته
بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من
تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود
شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید