جلال ... عطش ... آب
ارسال شده: یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۳:۱۵ ب.ظ
[FONT=Times New Roman]جلال ... عطش ...
- دو ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود که علی (معاونم) وارد سنگر شد و نفسزنان گفت: «حاج اکبر پیامپی را زدند!»
انتظار شنیدن این خبر را نداشتم. شاید به این علت که همه امیدم رسیدن این پیامپی به خط بود. چون دو روز بود که هیچ محموله تدارکاتی به گردان نرسیده بود. تسلط و شدت آتش دشمن بر منطقه مانع از رسیدن تدارکات شده بود. از لحاظ مهمات و غذا کمبود چندانی نداشتیم. حتی روز قبل توانسته بودیم یکی از پاتکهای عراق را دفع کنیم، اما کمبود شدید آب به همراه خستگی و بیخوابی بچهها را سخت تحت فشار قرار داده بود.
حالا بعد از زدن پیامپی مانده بودم که چه کنم. از شدت ناراحتی سرم درد گرفت. مدتی گذشت تا به خودم آمدم: «چه جوری زدنش؟»
- سیصد متر اینجا، گلوله خمپاره درست خورده روی سرش!»
- با نگرانی پرسیدم: «بچهها چی شدند؟»
- سه تا از بچهها داخلش بودند که هر سه شهید شدند!»
بغض گلوی علی را گرفت و گریه امانش نداد. بعد از مکثی ادامه داد: «مقداری هم مهمات داخل پیامپی بوده که آن هم منفجر شده.»
فکر بچههایی که داخل پیامپی سوخته بودند بدجوری عذابم میداد. تو بد مخمصهای گرفتار شده بودیم. هم باید خط را حفظ میکردیم و هم بر مشکلات تدارکاتی غلبه میکردیم. و حالا مشکل بیآبی هم به آن اضافه شده بود. به فکرم رسید مقر تاکتیکی را در جریان بگذارم و دوباره تقاضای آب کنم. نگاهم را به حسین، بیسیمچی گردان که تا این لحظه ناظر گفتوگویم با علی بود انداختم و گفتم: «حسین مقر را بگیر و جریان پیامپی را خبر بده و تقاضای آب کن!»
حسین سریع مقر تاکتیکی را گرفت و با رمز جریان را اطلاع داد. گوشی بیسیم را از گوشش دور کرد و گفت: «حاجی! مقر میگوید فعلاً وسیلهای برای رساندن آب نداریم. اما سعی میکنیم تو اولین فرصت آب بفرستیم.»
حسین وقتی حرفی از من نشنید، پرسید: «حاجی! دیگر کاری نداری؟»
- نه، فقط بگو زودتر آب بفرستند.
به علی گفتم: «سری به سنگر بچهها بزن، ببین اوضاع چطور است؟»
هنوز فکر بچههایی که صبح در داخل پیامپی به شهادت رسیده بودند از سرم نپریده بود که علی وارد سنگر شد:
- حاجی وضع بچهها روی هم رفته خوب است، فقط یکی از بچهها مفقود شده.»
- چند ساعتی است یکی از نیروهای بسیجی گردان غیبش زده.
- کدامشان؟
- جلال، جلال خوشآب.
فوری قیافهاش تو ذهنم نقش بست؛ با جثه لاغر و نحیف که پشت لبش تازه سبز شده بود. همین خصوصیات او را تو گردان نشانه کرده بود. به علی گفتم: «کسی ازش خبر ندارد؟»
- از هم سنگراش سؤال کردم، میگویند بعد از این که متوجه شده پیامپی را زدند و دیگر از آب خبری نیست، غیبش زده.»
- حتماً تحمل تشنگی و سختی را نداشته. برگشته عقب. تو این سن و سال ازش توقعی نیست.
- میترسم با این آتیش دشمن براش اتفاقی بیفتد!
- به دلت بد راه نده. انشاءالله که اتفاقی نمیافتد.
آفتاب در حال غروب بود، اما هنوز از رسیدن آب خبری نبود. تشنگی رمق بچهها را گرفته بود، اما کسی حرفی از تشنگی نمیزد. لبهای خشکیده و جسم بیرمق بچهها خبر از عطش درونیشان میداد. از مظلومیتشان شرمنده بودم. تشنگی و گرما کلافهام کرده بود. از سنگر خارج شدم تا هوایی تازه کنم. به گوشه دنجی رفتم و چشم را به عقبه دوختم. دشمن عقبه را زیر آتش گرفته بود. گلولههای خمپاره با صدای مهیبی به زمین اصابت میکرد و ترکشهای آن به اطراف پراکنده میشد. بیتوجه به آتش دشمن، تنها فکر و ذکرم تهیه آب بود. یک آن آتش دشمن شدت گرفت. بیاختیار جرقهای از امید در دلم زنده شد. تجربه نشان میداد هر وقت که محموله تدارکاتی به طرف خط حرکت میکرد، دشمن خیلی زود متوجه میشد و محموله را زیر آتش میگرفت. از جا بلند شدم و با دقت منطقه را دید زدم، اما اثری از نفربر پیامپی ندیدم. در این حال صدایی به گوشم خورد: «حاجی! یکی دارد به طرف خط میآید!»
گفتم: «کجا؟»
- طرف باتلاق، صد متری جاده!
چشم به طرف باتلاقی که در سمت چپ جاده خاکی قرار داشت چرخاندم. کسی به طرف خط میآمد. زیر لب گفتم: «این دیگر کیست؟» نگرانش شدم. این راه را فقط با پیامپی میشد طی کرد. با آتش دشمن بعید به نظر میرسید بتواند خود را به خط برساند. او همچنان به حرکتش ادامه میداد. وقتی گلوله خمپارهای در اطرافش میخورد، روی زمین دراز میکشید و دوباره بلند میشد. به نظر میرسید بارسنگینی با خود حمل میکند. وقتی نزدیکتر شد انگشت به دهان ماندم! جسم نحیف و لاغری داشت اما قمقمههای دور کمر و کوله پشتیاش او را درشت جلوه میداد.
صدای علی به گوشم رسید: «حاجی این جلال است، جلال خوشآب!»
صدای دیگری بلند شد: «بچهها جلال با خودش آب آورده!»
صدای تکبیر بچهها در خاکریز پیچید. سرم را که برگرداندم تازه متوجه شدم به غیر از من تعدادی از بچهها خاکریز را رها کرده و چشم به جلال دوختهاند. به طرف جلال رفتم و او را در آغوش کشیدم. قمقمهها را یکی – یکی از دور کمرش باز کردم. بریده بریده به حرف آمد: «حاجی... از این که... بیخبر رفتم حلالم کن...»
لبخندی زدم و پیشانیش را بوسیدم. پس از باز کردن قمقمههای دور کمرش گفت: «چند تا قمقمه هم توی کوله پشتی است.» وقتی کوله پشتی را باز کردم، دیدم ترکشی از میان کوله پشتی عبور کرده و کمرش را شکافته است. آرام دستم را روی زخم گذاشتم. روی جایی که خون از آنجا بیرون میزد.
راوی: برادر اکبر صحرایی
- دو ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود که علی (معاونم) وارد سنگر شد و نفسزنان گفت: «حاج اکبر پیامپی را زدند!»
انتظار شنیدن این خبر را نداشتم. شاید به این علت که همه امیدم رسیدن این پیامپی به خط بود. چون دو روز بود که هیچ محموله تدارکاتی به گردان نرسیده بود. تسلط و شدت آتش دشمن بر منطقه مانع از رسیدن تدارکات شده بود. از لحاظ مهمات و غذا کمبود چندانی نداشتیم. حتی روز قبل توانسته بودیم یکی از پاتکهای عراق را دفع کنیم، اما کمبود شدید آب به همراه خستگی و بیخوابی بچهها را سخت تحت فشار قرار داده بود.
حالا بعد از زدن پیامپی مانده بودم که چه کنم. از شدت ناراحتی سرم درد گرفت. مدتی گذشت تا به خودم آمدم: «چه جوری زدنش؟»
- سیصد متر اینجا، گلوله خمپاره درست خورده روی سرش!»
- با نگرانی پرسیدم: «بچهها چی شدند؟»
- سه تا از بچهها داخلش بودند که هر سه شهید شدند!»
بغض گلوی علی را گرفت و گریه امانش نداد. بعد از مکثی ادامه داد: «مقداری هم مهمات داخل پیامپی بوده که آن هم منفجر شده.»
فکر بچههایی که داخل پیامپی سوخته بودند بدجوری عذابم میداد. تو بد مخمصهای گرفتار شده بودیم. هم باید خط را حفظ میکردیم و هم بر مشکلات تدارکاتی غلبه میکردیم. و حالا مشکل بیآبی هم به آن اضافه شده بود. به فکرم رسید مقر تاکتیکی را در جریان بگذارم و دوباره تقاضای آب کنم. نگاهم را به حسین، بیسیمچی گردان که تا این لحظه ناظر گفتوگویم با علی بود انداختم و گفتم: «حسین مقر را بگیر و جریان پیامپی را خبر بده و تقاضای آب کن!»
حسین سریع مقر تاکتیکی را گرفت و با رمز جریان را اطلاع داد. گوشی بیسیم را از گوشش دور کرد و گفت: «حاجی! مقر میگوید فعلاً وسیلهای برای رساندن آب نداریم. اما سعی میکنیم تو اولین فرصت آب بفرستیم.»
حسین وقتی حرفی از من نشنید، پرسید: «حاجی! دیگر کاری نداری؟»
- نه، فقط بگو زودتر آب بفرستند.
به علی گفتم: «سری به سنگر بچهها بزن، ببین اوضاع چطور است؟»
هنوز فکر بچههایی که صبح در داخل پیامپی به شهادت رسیده بودند از سرم نپریده بود که علی وارد سنگر شد:
- حاجی وضع بچهها روی هم رفته خوب است، فقط یکی از بچهها مفقود شده.»
- چند ساعتی است یکی از نیروهای بسیجی گردان غیبش زده.
- کدامشان؟
- جلال، جلال خوشآب.
فوری قیافهاش تو ذهنم نقش بست؛ با جثه لاغر و نحیف که پشت لبش تازه سبز شده بود. همین خصوصیات او را تو گردان نشانه کرده بود. به علی گفتم: «کسی ازش خبر ندارد؟»
- از هم سنگراش سؤال کردم، میگویند بعد از این که متوجه شده پیامپی را زدند و دیگر از آب خبری نیست، غیبش زده.»
- حتماً تحمل تشنگی و سختی را نداشته. برگشته عقب. تو این سن و سال ازش توقعی نیست.
- میترسم با این آتیش دشمن براش اتفاقی بیفتد!
- به دلت بد راه نده. انشاءالله که اتفاقی نمیافتد.
آفتاب در حال غروب بود، اما هنوز از رسیدن آب خبری نبود. تشنگی رمق بچهها را گرفته بود، اما کسی حرفی از تشنگی نمیزد. لبهای خشکیده و جسم بیرمق بچهها خبر از عطش درونیشان میداد. از مظلومیتشان شرمنده بودم. تشنگی و گرما کلافهام کرده بود. از سنگر خارج شدم تا هوایی تازه کنم. به گوشه دنجی رفتم و چشم را به عقبه دوختم. دشمن عقبه را زیر آتش گرفته بود. گلولههای خمپاره با صدای مهیبی به زمین اصابت میکرد و ترکشهای آن به اطراف پراکنده میشد. بیتوجه به آتش دشمن، تنها فکر و ذکرم تهیه آب بود. یک آن آتش دشمن شدت گرفت. بیاختیار جرقهای از امید در دلم زنده شد. تجربه نشان میداد هر وقت که محموله تدارکاتی به طرف خط حرکت میکرد، دشمن خیلی زود متوجه میشد و محموله را زیر آتش میگرفت. از جا بلند شدم و با دقت منطقه را دید زدم، اما اثری از نفربر پیامپی ندیدم. در این حال صدایی به گوشم خورد: «حاجی! یکی دارد به طرف خط میآید!»
گفتم: «کجا؟»
- طرف باتلاق، صد متری جاده!
چشم به طرف باتلاقی که در سمت چپ جاده خاکی قرار داشت چرخاندم. کسی به طرف خط میآمد. زیر لب گفتم: «این دیگر کیست؟» نگرانش شدم. این راه را فقط با پیامپی میشد طی کرد. با آتش دشمن بعید به نظر میرسید بتواند خود را به خط برساند. او همچنان به حرکتش ادامه میداد. وقتی گلوله خمپارهای در اطرافش میخورد، روی زمین دراز میکشید و دوباره بلند میشد. به نظر میرسید بارسنگینی با خود حمل میکند. وقتی نزدیکتر شد انگشت به دهان ماندم! جسم نحیف و لاغری داشت اما قمقمههای دور کمر و کوله پشتیاش او را درشت جلوه میداد.
صدای علی به گوشم رسید: «حاجی این جلال است، جلال خوشآب!»
صدای دیگری بلند شد: «بچهها جلال با خودش آب آورده!»
صدای تکبیر بچهها در خاکریز پیچید. سرم را که برگرداندم تازه متوجه شدم به غیر از من تعدادی از بچهها خاکریز را رها کرده و چشم به جلال دوختهاند. به طرف جلال رفتم و او را در آغوش کشیدم. قمقمهها را یکی – یکی از دور کمرش باز کردم. بریده بریده به حرف آمد: «حاجی... از این که... بیخبر رفتم حلالم کن...»
لبخندی زدم و پیشانیش را بوسیدم. پس از باز کردن قمقمههای دور کمرش گفت: «چند تا قمقمه هم توی کوله پشتی است.» وقتی کوله پشتی را باز کردم، دیدم ترکشی از میان کوله پشتی عبور کرده و کمرش را شکافته است. آرام دستم را روی زخم گذاشتم. روی جایی که خون از آنجا بیرون میزد.
راوی: برادر اکبر صحرایی