۴۳ دلیل من برای نرفتن به خارج!
ارسال شده: دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۰, ۱:۰۱ ب.ظ
بسم الله الرحمان الرحيم
قبل از اینکه دلایل را بگویم دو حاشیهنویسی کوچک دارم:
اول: آنهایی که به اجبار از ایران رفتهاند شامل حرفهای من نیستند.پناهندگان سیاسی بیشتر منظور نظر است،چرا که زندگی در خانه
بهتر از زندگی در زندان است.
دوم: افرادی صرفن به ضرورت کار یا تحصیل دروسی که در ایران تدریس نمیشود مهاجرت نمودهاند که این بزرگواران هم منظور نظر من
نیستند.
ورودی میدان هفتحوض
[External Link Removed for Guests]
ورودی میدان هفتحوض
و اما دلایل:
یک: اینجا کشور من است. دیگرانی باید از اینجا بروند که جای مرا تنگ کردهاند.کسانی که فکر نمیکنم اینجا خانه و کشورشان باشد وقتی به راحتی آب دهانشان را از ماشین بیرون پرتاب می کنند. اینها ایران و هلند و کانادا برایشان یکسان است وقتی دلشان برای چمن های پارک ملت یا شاخه های درختان سرخه حصار و چیتگر نمیسوزد. اینها راحت میتوانند پول نفت را بگذارند در جیبشان و بروند از جیوردانوی ایتالیا یا دیتودی دبی خرید کنند. حتی زبان فارسی هم برایشان مهم نیست، شاید اگر عربی یا فرانسه،زبان اینجا بود برایشان فرق نمی کرد. این دوستان که خودشان هم نمیدانند دقیقن کجایی هستند و پول، کشورشان را تعیین میکند از آلودگی و خشک شدن رودخانهها و دریاها باکی ندارند. اینها باید بروند.
دو: من نانی که از آب و خاک و گندم این سرزمین و زحمت کشاورزان روستاهای دور ایران زمین بدست آمده است را خوردهام و بزرگ شدهام. سرزمین مادریام سالهاست که برای رشد فرزندانش هر چه دارد در اختیار گذارده اما هنوز بستری برای پیشرفتش مهیا نیست. میمانم تا نواقص را به پاس خاک مهربان این سرزمین برطرف کنم. و شاید برای فرهنگِ خُردی سالها مبارزه کنم و خون دلها بخورم.
سه: اگر ایرانی باشید باید برای آبادانی آن بکوشید. به همین سادگی. مخاطبم از کودک دو ساله است تا پیرمرد ۱۰۰ ساله. هیچ کشوری بدون زحمت نسلی آباد نشده است. طبق عادت ایرانی، هیچ نسلی هم حاضر نیست برای آیندگان زحمت بکشد حتی برای فرزندانش! که اگر فرزندانمان مهم بودند ماشینهای تک سرنشین را روانه خیابان نمیکردیم و مواظب مصرف آب و برق بودیم. اما من میمانم و تلاش میکنم برای نسل بعدی. با این که ممکن است در آن آینده وجود نداشته باشم.
(پاورقی: همیشه فکر می کردم این صاف نشستن خانمهای کرهای مربوط به نیاکان آنها میشود که خودشان را با آن کمربندهای عجیب زجر دادند تا صاف بایستند و بنشینند و حالا نسلهای جدید همه صاف هستند. و اضافه کنید قد بلندی اروپاییهایی که حتی آفتاب ندارند اما با تغذیه و ورزش نسل جدیدی را رقم زدهاند.)
چهار: من هم مثل شما خودخواه هستم ولی نه به آن اندازه که سرزمینم را برای یک مشت غریبه رها کنم و خودم روی یک قایق بادی در ینگه دنیا بنشینم، آبجو بخورم و آروغ روشنفکری بزنم و حتی برای آنها که مرا انگل میدانند خرحمالی مفت بکنم اما حاضر نشوم سالی حداقل یکبار به روستاهای ایران سر بزنم و کاری از پیش ببرم.
اهل نوستالژی و دلتنگی هستم اما نه تا به آن حد که چشم بروی سواحل زیبای اروپا و شهرهای بزرگ امریکا و امکانات دنیای توسعهیافته ببندم و از آنها لذت نبرم. حتمن در لحظهی ورود به مالزی و سنگاپور و دبی به یاد کیش و قشم آهی میکشم.
پنج: رفتن و درس خواندن در بهترین دانشگاههای دنیا و کارکردن در گوگل و ناسا کار شاقی برای نوابغ فراوان این سرزمین نیست. کار بزرگ برای بشریت زور زدن تا حل معادلات صد مجهولی است در سرزمین مادری. کار سخت پوشیدن کفش ملی و و خرید چیت بهشهر است. کار بزرگ تولید و آموزش است در این قطعه زمین.
شش: فرزندم برای آیندهاش باید خود با دستاوردهایی که من برای او گذاردهام تلاش کند. اینکه بردارم بروم و رفاه روز دنیا را یه شبه به او هدیه کنم مثل این است که میلیاردها دلار پول را به دستش بدهم بدون آنکه بداند کیست. بهانهی فرزند برای رفتن اصلن بهانهی خوبی نیست چرا که اکثریت همانها که امروز در خارج هستند خودشان تصمیم گرفتهاند بروند نه به اجبار پدر و مادرشان.
هفت: مسالهی آزادی، امنیت، ترس از ابراز عقیده، آیندهای واهی، ترس از جنگ، امکانات و رفاه، ساختار اداری ناکارآمد و شلخته، و نبودن امید از مشکلات بزرگ و همیشگی ایران بوده و هست. اما آیا پاک کردن صورت مساله و عوض کردن ملیت دردی را از ما درمان کرده؟ چند میلیون استعداد ایرانی خارج از مرزها هستند؟ آیا گامی در جهت بهبود شرایط برداشتن و خستگیناپذیر تلاش کردن بدتر از شستن ظرف در رستوران های اروپاست؟ مگر تلاش و مبارزه جزیی از رسالت انسان بودن ما نیست؟
هشت: درک می کنم همهی آنهایی که بیمهری این سرزمین نثارشان شده. برای استقلال و آزادی این خاک،جوانانشان را دادهاند.اعضای بدنشان را هدیه کردهاند. و فحش هم خوردهاند. کارخانهی تولیدیشان با واردات زمینگیر شده است. همه جور هزینهای را تحمل کردهاند و حتی کوچکترین روزنهی امیدی ندیدهاند. شاید من اندازهی آن ها قدر این سرزمین را ندانم. اما به آیندهی آباد ایران سخت امیدوارم. چرا که این بیمهری،بیمهری دولت مردان است نه سرزمین ایران.
پنجرهی خانهی من
[External Link Removed for Guests]
پنجرهی خانهی من
نه: میتوانم بروم و جوانیام را در دیسکوها و شهربازیهای دنیا بگذرانم. مک دونالد سق بزنم و برای مجلههای روز دنیا مقالهای در پایمال شدن حقوق زنان در ایران بنویسم، آن هم به زبان بیگانه. اما بهتر است این را بدانم که آیندهی ایران را در نبود من، همین کرهای ها و چینیها تعیین خواهند کرد. و من مجبورم دوباره برای از دست رفتن یک وجب خاک یا هویت، صفحهها مقاله بنویسم.
ده: صبح با سوپری سر کوچه کلی خندیدم سر بالا رفتن قیمت تخممرغ. جوانی است که با کلی سختی این سوپر امروزی (بقالی دیروزی) را بر پا کرده. هر چقدر تلاش کردم تا بتوانم دیالوگ امروزمان را در ذهنم به زبان دیگری ترجمه کنم نشد. گفتم این هم از عجایب زبان فارسی است دیگر. وقتی سوار مترو بودم درویشی بلندبلند میخواند و سوز صدایش برایم کمتر از بلوز و جاز نبود. عصری هم موقع برگشتن از سرکار با رانندهی میانسال راجع به قیمت گاز صحبت شد. همان مسالهی تخممرغ پیشآمد و بلندتر خندیدیم. سر راه خانه به دوست دوران دبیرستان برخوردم. همدیگر را در آغوش کشیدیم و روی صندلی های میدان نشستیم و گپ زدیم. شب دلم یک دفعه هوای مادربزرگ را کرد. ماشین را استارت زدیم و با شهرزاد سرزده به خانهاش رفتیم. صورتش را غرق بوسه کردم. آش رشته با سبزی تازه داشت. با پیاز داغ و نان سنگگ.
برای هفته ی بعد قرار داریم چند شهر جنوبی را بگردیم. عید هم اگر خدا بخواهد سفری به ایلام و لرستان داریم و زیباییهایی که تمام نمیشود.
یکی از اینها را حتی اگر کوچک باشد به زندگی ماجراجویانه در غرب وحشی ترجیح میدهم. حتی اگر بگویند قدرت ریسکت پایین است پسر جان!
میتوانید این تجربه را از یک پزشک که سالها اروپا بوده است هم بپرسید. جناب فرزین خان!
یازده: تعصب بد است از هر طرفی که بخواهید حساب کنید. این ناسیونالیسم شبه راسیسم(!) که به مدد اینترنت پررنگ شده حتی از جنبش سیاهان امریکا سالها عقبتر است. و جالب اینکه دستهای سنگ ایران را به سینه میزنند که حاضر نیستند برای یک روز حتی برگردند. این دوستان هم همان بهتر که برنگردند و دنبال واژههای بیگانه در زبان باشند تا برایش کمپینی راهاندازی کنند.
و دستهای دیگر آنقدر فرهنگ اعراب برایشان مهم شده که حتی ظاهرشان را شبیه آنها میکنند و در کلامشان واژه های بیگانه موج میزند. مخاطبم همهی آنهاییست که حقیقت را نمیبینند. حقیقت کشتی ایران است که همهی ایرانیها در آن نشستهاند. پس این دو دسته ایرانی نیستند که بخواهند بمانند یا بروند.
و من جزو هیچکدام نیستم.
دو دلیل از این دلایل ۴۳ گانه کاملن خصوصی است.میماند ۳۰ دلیل دیگر. قول میدهم در پستهای آینده یکییکی با هم بی حساب شویم. فعلن این ۱۱ تا نقد باشد تا بعد.
افق تاریک٬
دنیا تنگ٬
نومیدی توان فرساست
می دانم !
ولیکن ره سپردن در سیاهی٬
رو به سوی روشنی٬ زیباست
می دانی ؟
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار٬ دل مسپار !
که مرغانِ گلستان زاد٬
ــ که سرشارند از آواز آزادی ــ
نمی دانند هرگز٬ لذت و ذوق رهایی را
و رعنایانِ تن در نور پرورده٬
نمی دانند در پایانِ تاریکی٬ شکوه روشنایی را !
( این شعر را دوستی زحمت کشیده و ارسال کرده بودند به نام دلربا والا. از ایشان سپاسگزارم)
[External Link Removed for Guests]
قبل از اینکه دلایل را بگویم دو حاشیهنویسی کوچک دارم:
اول: آنهایی که به اجبار از ایران رفتهاند شامل حرفهای من نیستند.پناهندگان سیاسی بیشتر منظور نظر است،چرا که زندگی در خانه
بهتر از زندگی در زندان است.
دوم: افرادی صرفن به ضرورت کار یا تحصیل دروسی که در ایران تدریس نمیشود مهاجرت نمودهاند که این بزرگواران هم منظور نظر من
نیستند.
ورودی میدان هفتحوض
[External Link Removed for Guests]
ورودی میدان هفتحوض
و اما دلایل:
یک: اینجا کشور من است. دیگرانی باید از اینجا بروند که جای مرا تنگ کردهاند.کسانی که فکر نمیکنم اینجا خانه و کشورشان باشد وقتی به راحتی آب دهانشان را از ماشین بیرون پرتاب می کنند. اینها ایران و هلند و کانادا برایشان یکسان است وقتی دلشان برای چمن های پارک ملت یا شاخه های درختان سرخه حصار و چیتگر نمیسوزد. اینها راحت میتوانند پول نفت را بگذارند در جیبشان و بروند از جیوردانوی ایتالیا یا دیتودی دبی خرید کنند. حتی زبان فارسی هم برایشان مهم نیست، شاید اگر عربی یا فرانسه،زبان اینجا بود برایشان فرق نمی کرد. این دوستان که خودشان هم نمیدانند دقیقن کجایی هستند و پول، کشورشان را تعیین میکند از آلودگی و خشک شدن رودخانهها و دریاها باکی ندارند. اینها باید بروند.
دو: من نانی که از آب و خاک و گندم این سرزمین و زحمت کشاورزان روستاهای دور ایران زمین بدست آمده است را خوردهام و بزرگ شدهام. سرزمین مادریام سالهاست که برای رشد فرزندانش هر چه دارد در اختیار گذارده اما هنوز بستری برای پیشرفتش مهیا نیست. میمانم تا نواقص را به پاس خاک مهربان این سرزمین برطرف کنم. و شاید برای فرهنگِ خُردی سالها مبارزه کنم و خون دلها بخورم.
سه: اگر ایرانی باشید باید برای آبادانی آن بکوشید. به همین سادگی. مخاطبم از کودک دو ساله است تا پیرمرد ۱۰۰ ساله. هیچ کشوری بدون زحمت نسلی آباد نشده است. طبق عادت ایرانی، هیچ نسلی هم حاضر نیست برای آیندگان زحمت بکشد حتی برای فرزندانش! که اگر فرزندانمان مهم بودند ماشینهای تک سرنشین را روانه خیابان نمیکردیم و مواظب مصرف آب و برق بودیم. اما من میمانم و تلاش میکنم برای نسل بعدی. با این که ممکن است در آن آینده وجود نداشته باشم.
(پاورقی: همیشه فکر می کردم این صاف نشستن خانمهای کرهای مربوط به نیاکان آنها میشود که خودشان را با آن کمربندهای عجیب زجر دادند تا صاف بایستند و بنشینند و حالا نسلهای جدید همه صاف هستند. و اضافه کنید قد بلندی اروپاییهایی که حتی آفتاب ندارند اما با تغذیه و ورزش نسل جدیدی را رقم زدهاند.)
چهار: من هم مثل شما خودخواه هستم ولی نه به آن اندازه که سرزمینم را برای یک مشت غریبه رها کنم و خودم روی یک قایق بادی در ینگه دنیا بنشینم، آبجو بخورم و آروغ روشنفکری بزنم و حتی برای آنها که مرا انگل میدانند خرحمالی مفت بکنم اما حاضر نشوم سالی حداقل یکبار به روستاهای ایران سر بزنم و کاری از پیش ببرم.
اهل نوستالژی و دلتنگی هستم اما نه تا به آن حد که چشم بروی سواحل زیبای اروپا و شهرهای بزرگ امریکا و امکانات دنیای توسعهیافته ببندم و از آنها لذت نبرم. حتمن در لحظهی ورود به مالزی و سنگاپور و دبی به یاد کیش و قشم آهی میکشم.
پنج: رفتن و درس خواندن در بهترین دانشگاههای دنیا و کارکردن در گوگل و ناسا کار شاقی برای نوابغ فراوان این سرزمین نیست. کار بزرگ برای بشریت زور زدن تا حل معادلات صد مجهولی است در سرزمین مادری. کار سخت پوشیدن کفش ملی و و خرید چیت بهشهر است. کار بزرگ تولید و آموزش است در این قطعه زمین.
شش: فرزندم برای آیندهاش باید خود با دستاوردهایی که من برای او گذاردهام تلاش کند. اینکه بردارم بروم و رفاه روز دنیا را یه شبه به او هدیه کنم مثل این است که میلیاردها دلار پول را به دستش بدهم بدون آنکه بداند کیست. بهانهی فرزند برای رفتن اصلن بهانهی خوبی نیست چرا که اکثریت همانها که امروز در خارج هستند خودشان تصمیم گرفتهاند بروند نه به اجبار پدر و مادرشان.
هفت: مسالهی آزادی، امنیت، ترس از ابراز عقیده، آیندهای واهی، ترس از جنگ، امکانات و رفاه، ساختار اداری ناکارآمد و شلخته، و نبودن امید از مشکلات بزرگ و همیشگی ایران بوده و هست. اما آیا پاک کردن صورت مساله و عوض کردن ملیت دردی را از ما درمان کرده؟ چند میلیون استعداد ایرانی خارج از مرزها هستند؟ آیا گامی در جهت بهبود شرایط برداشتن و خستگیناپذیر تلاش کردن بدتر از شستن ظرف در رستوران های اروپاست؟ مگر تلاش و مبارزه جزیی از رسالت انسان بودن ما نیست؟
هشت: درک می کنم همهی آنهایی که بیمهری این سرزمین نثارشان شده. برای استقلال و آزادی این خاک،جوانانشان را دادهاند.اعضای بدنشان را هدیه کردهاند. و فحش هم خوردهاند. کارخانهی تولیدیشان با واردات زمینگیر شده است. همه جور هزینهای را تحمل کردهاند و حتی کوچکترین روزنهی امیدی ندیدهاند. شاید من اندازهی آن ها قدر این سرزمین را ندانم. اما به آیندهی آباد ایران سخت امیدوارم. چرا که این بیمهری،بیمهری دولت مردان است نه سرزمین ایران.
پنجرهی خانهی من
[External Link Removed for Guests]
پنجرهی خانهی من
نه: میتوانم بروم و جوانیام را در دیسکوها و شهربازیهای دنیا بگذرانم. مک دونالد سق بزنم و برای مجلههای روز دنیا مقالهای در پایمال شدن حقوق زنان در ایران بنویسم، آن هم به زبان بیگانه. اما بهتر است این را بدانم که آیندهی ایران را در نبود من، همین کرهای ها و چینیها تعیین خواهند کرد. و من مجبورم دوباره برای از دست رفتن یک وجب خاک یا هویت، صفحهها مقاله بنویسم.
ده: صبح با سوپری سر کوچه کلی خندیدم سر بالا رفتن قیمت تخممرغ. جوانی است که با کلی سختی این سوپر امروزی (بقالی دیروزی) را بر پا کرده. هر چقدر تلاش کردم تا بتوانم دیالوگ امروزمان را در ذهنم به زبان دیگری ترجمه کنم نشد. گفتم این هم از عجایب زبان فارسی است دیگر. وقتی سوار مترو بودم درویشی بلندبلند میخواند و سوز صدایش برایم کمتر از بلوز و جاز نبود. عصری هم موقع برگشتن از سرکار با رانندهی میانسال راجع به قیمت گاز صحبت شد. همان مسالهی تخممرغ پیشآمد و بلندتر خندیدیم. سر راه خانه به دوست دوران دبیرستان برخوردم. همدیگر را در آغوش کشیدیم و روی صندلی های میدان نشستیم و گپ زدیم. شب دلم یک دفعه هوای مادربزرگ را کرد. ماشین را استارت زدیم و با شهرزاد سرزده به خانهاش رفتیم. صورتش را غرق بوسه کردم. آش رشته با سبزی تازه داشت. با پیاز داغ و نان سنگگ.
برای هفته ی بعد قرار داریم چند شهر جنوبی را بگردیم. عید هم اگر خدا بخواهد سفری به ایلام و لرستان داریم و زیباییهایی که تمام نمیشود.
یکی از اینها را حتی اگر کوچک باشد به زندگی ماجراجویانه در غرب وحشی ترجیح میدهم. حتی اگر بگویند قدرت ریسکت پایین است پسر جان!
میتوانید این تجربه را از یک پزشک که سالها اروپا بوده است هم بپرسید. جناب فرزین خان!
یازده: تعصب بد است از هر طرفی که بخواهید حساب کنید. این ناسیونالیسم شبه راسیسم(!) که به مدد اینترنت پررنگ شده حتی از جنبش سیاهان امریکا سالها عقبتر است. و جالب اینکه دستهای سنگ ایران را به سینه میزنند که حاضر نیستند برای یک روز حتی برگردند. این دوستان هم همان بهتر که برنگردند و دنبال واژههای بیگانه در زبان باشند تا برایش کمپینی راهاندازی کنند.
و دستهای دیگر آنقدر فرهنگ اعراب برایشان مهم شده که حتی ظاهرشان را شبیه آنها میکنند و در کلامشان واژه های بیگانه موج میزند. مخاطبم همهی آنهاییست که حقیقت را نمیبینند. حقیقت کشتی ایران است که همهی ایرانیها در آن نشستهاند. پس این دو دسته ایرانی نیستند که بخواهند بمانند یا بروند.
و من جزو هیچکدام نیستم.
دو دلیل از این دلایل ۴۳ گانه کاملن خصوصی است.میماند ۳۰ دلیل دیگر. قول میدهم در پستهای آینده یکییکی با هم بی حساب شویم. فعلن این ۱۱ تا نقد باشد تا بعد.
افق تاریک٬
دنیا تنگ٬
نومیدی توان فرساست
می دانم !
ولیکن ره سپردن در سیاهی٬
رو به سوی روشنی٬ زیباست
می دانی ؟
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار٬ دل مسپار !
که مرغانِ گلستان زاد٬
ــ که سرشارند از آواز آزادی ــ
نمی دانند هرگز٬ لذت و ذوق رهایی را
و رعنایانِ تن در نور پرورده٬
نمی دانند در پایانِ تاریکی٬ شکوه روشنایی را !
( این شعر را دوستی زحمت کشیده و ارسال کرده بودند به نام دلربا والا. از ایشان سپاسگزارم)
[External Link Removed for Guests]