صفحه 1 از 4

شعر نوين

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۵۱ ق.ظ
توسط njmh
[color=red]فروغ فرخ  

نگاه كن غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه ي سياه سركشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا
به كام مي كشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي كشد

نگاه كن

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود

تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

ز عاج ها،ز ابرها،بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره مي كشانيم

فراتر از ستاره مي نشانيم

نگاه کن

من از ستاره سوختم


لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چينِ
بركه هاي شب شدم

چه دور بود

پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي آسمان


كنون

به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان...

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۱۴ ق.ظ
توسط sohrab_poet
دستتون درد نکنه
فوق العاده بود.

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
توسط iii_gate_crasher_iii
سهراب سپهری (واحه ای در لحظه)


به سراغ من اگر می ایید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدک هایی اس که خبر می ارند
از گل واشده
دورترین بوته ی خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ
باران به صدا می اید
ادم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۲۳ ق.ظ
توسط Kingman_62
من دنبال يک شعر ميگردم که احتمالا اسمش دريچه است و از اخوان ثالث ممنون ميشم يکي از دوستان متن اين شعر را براي من بزاره :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۲:۱۷ ق.ظ
توسط iii_gate_crasher_iii
kingman یه شعر پیدا کردم که اسمش دریچه ها هست نه دریچه
به هر حال ادرسشو می دم بهبت
[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۳:۱۴ ق.ظ
توسط Kingman_62
iii_gate_crasher_iii نوشته شده:kingman یه شعر پیدا کردم که اسمش دریچه ها هست نه دریچه
به هر حال ادرسشو می دم بهبت
[External Link Removed for Guests]


دستت درد نکنه همین بود ممنون از لطف شما :) :)

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۵۷ ق.ظ
توسط njmh
اخوان ثالث

از تهي سرشار

جويبار لحظه ها جاريست

چون سبوي تشنه


كاندر خواب بيند آب

واندر آب بيند سنگ

دوستان و دشمنان را

مي شناسم من

زندگی را دوست مي دارم


مرگ را دشمن

واي اما-با كه بايد گفت اين؟- من دوستي دارم

كه به دشمن خواهم از التجا بردن

جویبار لحظه ها جاري

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۴۸ ق.ظ
توسط iii_gate_crasher_iii
خواهش می کنم kingman وظیفه است :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۵۱ ق.ظ
توسط iii_gate_crasher_iii
سهراب سپهری(غمي غمناك)


شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.



مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.



فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.



نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!



خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟



مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۶:۱۲ ب.ظ
توسط Kingman_62
دوستاني من يکي از طرفدار هاي اين تاپيک هستم و از شعر هايي که مينويسيد ممنونم فقط اگر ممکن براي زيبايي کار شعر ها را وسط چين کنيد چون اين شکلي جلو ه اش بيشتر ميشه :razz:
موفق باشيد

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۶:۲۸ ب.ظ
توسط sohrab_poet
فريدون مشيری(كوچه)


بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۵۴ ب.ظ
توسط iii_gate_crasher_iii
kingman
وسط چین چجوریه؟
یه نمونشو نشون بده لطفا