خرابتم آقا رضا
ارسال شده: سهشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۵۴ ب.ظ
آقا
روز پیش اواخر جلسهی هیئت نشسته بودیم که یکدفعه جانباز عزیز آقای رضا برجی آمد و برای چندمین بار خیلی صمیمانه اول با بچهها یک
احوالپرسی گرم کرد و بعد پیش ما نشست.
قبلتر این را بگویم که آقای رضا برجی هنرمند جانبازی است که از سالهای اول شروع جنگ تحمیلی به جبههها رفت و در عملیاتهای مختلف شرکت کرده و بارها مجروحیتها شدیدی دارد. غیر از تیر و ترکش و مجروحیت شیمیایی که
به قول خودش هر سال سر موقع به سراغش میآید چند بار موج گرفتگی شدید دارد به حدی که در حال حاضر اصلاً نمیتواند رانندگی کند و...
نکته جالب او اینجاست که از انقلاب تا حال حاضر جنگی میان مسلمانان رخ نداده که آقا رضا به آنجا نرفته و عکاسی نکرده باشد و قشنگتر آن اینجاست که با این همه درد هر موقع او را میبینی در حال تعریف کردن خاطرات جبهه
خندهدار و اشکی است.
این نکته را هم بگویم که او از دوستان صمیمی سید شهیدان اهل قلم آقا سید مرتضی آوینی است که هر موقع خاطرات او را تعریف میکند با یک عشقی از آقا مرتضی میگوید.
علی ایحال هفته پیش که آقا رضا به هیئت آمد موقع شام مثلاً یک غذا گرفت که بخورد اما باز رفت توی فاز خاطرات و شروع کرد با بچهها صحبت کردن، از هر دری هم یک خاطره داشت یک خاطره میگفت جنگی، یک خاطره میگفت
بچهها را میخنداند اما این وسطها یکدفعه یک خاطره میگفت هم خودش گریه میکرد هم بچهها، حتی یکی از خاطراتش در مورد عملیات والفجر8 آنقدر زیبا و اشکی بود که همه بلند بلند گریه میکردند.
در میان این خاطرات نکتهای گفت که سالها این نوع حرفها را شنیده بودم اما نه به این شکل طوری که آه از نهادم بلند شد:
میگفت این مطلب را هم محضر حضرت آیت الله بهجت (رحمه الله) و هم محضر مقام معظم رهبری گفتهام و هر دوی این عزیزان هم از این حرف من خندیدند.
یک بار قبل از اینکه محضر حضرت آقا برسم محضر حضرت آیت الله بهجت رسیدم، بعد از نماز جلو رفتم و سرم را روی دستان ایشان گذاشتم و همانطور هم توضیحاتی برای ایشان از مجروحیتها و دردهای خودم گفتم و از ایشان هم
خواستم برایم دعا کنند.
بعد از حرفهای من آیت الله بهجت آرام در گوش من گفتند: از من که نمیخواهی برایت دعا کنم دردهایت کم شود چون این کار خوب نیست؟
گفتم: نه حاج آقا اصلاً بحث درد نیست اما یک مشکلی سر راهم هست و آن اینکه ما جانبازان وقتی درد میکشیم خدا درد ما را مثلاً روی 20 قرار میدهد و صبر و طاقت ما را مثلاً روی 28 که بتوانیم هر چه هست تحمل کنیم اما بعضی
مواقع شیطان این عددها را برعکس میکند و آن وقت است که دیگر نمیتوانم تحمل کنم از خدا بخواهید دست این شیطان را ببندد که من تا آخر راه بمانم و رو سفید باشم.
بعد از این حرف من آیت الله بهجت لبخندی زدند و گفتند: چشم برایت دعا میکنم.
الآن که دارم این مطلب را مینویسم دردهای آقا رضا دوباره سر باز کرده و در بیمارستان بقیهاللهالاعظم(عج) بستری است یادمان باشد روزگاری همین ها بودند که برای دفاع از اسلام و مردم جان عزیزشان را در مقابل دشمن قرار دادند و
امروز بدن هایشان آماج دردهای آن روزهاست خیلی برای او و تمام جانبازان دعا کنید.
[COLOR=#4F6128]
این هم عکسهایی از آقا رضا برجی در بیمارستان
[External Link Removed for Guests]
لازم به ذکر است که امشب، شب شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) آقا رضا هر طور بوده برای اینکه بتواند در هیأت شرکت کند از بیمارستان مرخصی گرفت و به هیأت آل طه آمد ولی با بدنی رنجور و صدایی که به دلیل
عوارض شیمیایی به زور شنیده می شد.
روز پیش اواخر جلسهی هیئت نشسته بودیم که یکدفعه جانباز عزیز آقای رضا برجی آمد و برای چندمین بار خیلی صمیمانه اول با بچهها یک
احوالپرسی گرم کرد و بعد پیش ما نشست.
قبلتر این را بگویم که آقای رضا برجی هنرمند جانبازی است که از سالهای اول شروع جنگ تحمیلی به جبههها رفت و در عملیاتهای مختلف شرکت کرده و بارها مجروحیتها شدیدی دارد. غیر از تیر و ترکش و مجروحیت شیمیایی که
به قول خودش هر سال سر موقع به سراغش میآید چند بار موج گرفتگی شدید دارد به حدی که در حال حاضر اصلاً نمیتواند رانندگی کند و...
نکته جالب او اینجاست که از انقلاب تا حال حاضر جنگی میان مسلمانان رخ نداده که آقا رضا به آنجا نرفته و عکاسی نکرده باشد و قشنگتر آن اینجاست که با این همه درد هر موقع او را میبینی در حال تعریف کردن خاطرات جبهه
خندهدار و اشکی است.
این نکته را هم بگویم که او از دوستان صمیمی سید شهیدان اهل قلم آقا سید مرتضی آوینی است که هر موقع خاطرات او را تعریف میکند با یک عشقی از آقا مرتضی میگوید.
علی ایحال هفته پیش که آقا رضا به هیئت آمد موقع شام مثلاً یک غذا گرفت که بخورد اما باز رفت توی فاز خاطرات و شروع کرد با بچهها صحبت کردن، از هر دری هم یک خاطره داشت یک خاطره میگفت جنگی، یک خاطره میگفت
بچهها را میخنداند اما این وسطها یکدفعه یک خاطره میگفت هم خودش گریه میکرد هم بچهها، حتی یکی از خاطراتش در مورد عملیات والفجر8 آنقدر زیبا و اشکی بود که همه بلند بلند گریه میکردند.
در میان این خاطرات نکتهای گفت که سالها این نوع حرفها را شنیده بودم اما نه به این شکل طوری که آه از نهادم بلند شد:
میگفت این مطلب را هم محضر حضرت آیت الله بهجت (رحمه الله) و هم محضر مقام معظم رهبری گفتهام و هر دوی این عزیزان هم از این حرف من خندیدند.
یک بار قبل از اینکه محضر حضرت آقا برسم محضر حضرت آیت الله بهجت رسیدم، بعد از نماز جلو رفتم و سرم را روی دستان ایشان گذاشتم و همانطور هم توضیحاتی برای ایشان از مجروحیتها و دردهای خودم گفتم و از ایشان هم
خواستم برایم دعا کنند.
بعد از حرفهای من آیت الله بهجت آرام در گوش من گفتند: از من که نمیخواهی برایت دعا کنم دردهایت کم شود چون این کار خوب نیست؟
گفتم: نه حاج آقا اصلاً بحث درد نیست اما یک مشکلی سر راهم هست و آن اینکه ما جانبازان وقتی درد میکشیم خدا درد ما را مثلاً روی 20 قرار میدهد و صبر و طاقت ما را مثلاً روی 28 که بتوانیم هر چه هست تحمل کنیم اما بعضی
مواقع شیطان این عددها را برعکس میکند و آن وقت است که دیگر نمیتوانم تحمل کنم از خدا بخواهید دست این شیطان را ببندد که من تا آخر راه بمانم و رو سفید باشم.
بعد از این حرف من آیت الله بهجت لبخندی زدند و گفتند: چشم برایت دعا میکنم.
الآن که دارم این مطلب را مینویسم دردهای آقا رضا دوباره سر باز کرده و در بیمارستان بقیهاللهالاعظم(عج) بستری است یادمان باشد روزگاری همین ها بودند که برای دفاع از اسلام و مردم جان عزیزشان را در مقابل دشمن قرار دادند و
امروز بدن هایشان آماج دردهای آن روزهاست خیلی برای او و تمام جانبازان دعا کنید.
[COLOR=#4F6128]
این هم عکسهایی از آقا رضا برجی در بیمارستان
[External Link Removed for Guests]
لازم به ذکر است که امشب، شب شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) آقا رضا هر طور بوده برای اینکه بتواند در هیأت شرکت کند از بیمارستان مرخصی گرفت و به هیأت آل طه آمد ولی با بدنی رنجور و صدایی که به دلیل
عوارض شیمیایی به زور شنیده می شد.