صفحه 1 از 1

حماسه آزاد سازی جنگل آلواتان از دست ضدانقلاب سال1362

ارسال شده: شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۸:۴۰ ب.ظ
توسط ali1371
این متن ها از کتاب نبردالواتان نوشته سعیدموسوی می باشد


آتش سنگين رزمندگان و تعداد زياد آنها توانست به زودي نيروي ضد انقلاب را از داخل روستا و اطراف آن فراري دهد . نفرات گردان فاتح ، که در پيشاپيش آنها نيروهاي شناسايي در دسته هاي کوچک هفت نفره در حرکت بودند راه روستا را در پيش گرفتند . راه باريک روستايي رزمندگان را مجبور مي کرد که به ستون يک و يکي پشت سر ديگري حرکت کنند و همين مسئله تعداد آنها را بيشتر از آنچه واقعا" بودند نشان ميداد . فرمانده گردان مجبور بود با قدمهاي بلند ، بارها و بارها ابتدا و انتهاي اين سف طويل را مورد بازديد قرار دهد و از امنيت نيروهاي خود مطمئن شود . دسته تامين که پشت سر نيروها حرکت مي کرد مسئوليت خطرناک جلوگيري از کمين دشمن را به عهده داشت ، نفرات اين دسته که معمولا" از چابکترين افراد گردان انتخاب مي شدند ، يک لحظه آرام و قرار نداشتند .
بوته ها و چمن زارهاي اطراف جاده ، درختان متفرق اطراف و تخته سنگهاي بزرگي که هر کدام مي توانست براي نفرات گردان خطر خيز باشد ا زچشم اين رزمندگان پنهان نبود . فرمانده وقتي ابتداي گردان را در آستانه ورود به روستا ديد ، فرمان توقف داد ، همه افراد درجاهاي خود ايستادند محمود بلافاصه با چالاکي از تخته سنگ نسبتا" بلندي بالا رفت . نگاهي به نفرات گردان انداخت و دستش را بالا برد ، وقتي دستش را پايين آورد همه نيروها بر زمين نشستند و منتظر دستور بعدي شدند . فرمانده در حالي که با دست راست اسلحه کلاشينکف را به ران پايش مي فشرد با دست چپ گوشي بي سيم را از دست بي سيم چي گرفت و تماس کوتاهي با نيروباشدوهاي پشتيباني برقرار ساخت . لحظه اي بعد لبخندي زد و به نفرات دستور بلند شدن و حرکت داد و خود نيز با عجله پيشاپيش گردان حرکت به سمت روستا را آغاز کرد . تعداد زيادي از مردم روستا از زن و مرد و کودک که صداي تيراندازي آنها را به خانه ها کشانده بود حالا با ورود رزمندگان به استقبال آمده بودند . صداي ساز و دهل از هر سو به گوش ميرسيد و هلهله و شادي تمامي روستا را پر کرد . زنها از روي پشت بامها نظاره گر صف طويل رزمندگان بودند و بچه ها هم براي آنها دست تکان مي دادند . با اشاره فرمانده تمامي نيروها به سرعت در کوچه هاي تنگ و باريک دهکده پراکنده شدند و چند دقيقه بعد که از امنيت روستا مطمئن شدند در زمين بزرگي جمع شدند . همگي از اينکه توانسته بودند بدون تلفات روستا را فتح کنند خوشحال بودند .
اهالي روستا براي اينکه خاطره اين پيروزي را جاودانه سازند دست به کار شدند ، گوسفنده ها را سر بريدند و اجاقها بلافاصله بر پا گرديد و ديگهاي بزرگ پلو بر روي آنها قرار گرفت . وقتي شب تاريکي را بر سر روستا کشيد ، شعله سرخ هيزم زير اجاقها تنها روشنايي شب بود که به چشم مي آمد . به دستور فرمانده ،نوجواني بر تخته سنگي قرار گرفت و کلمات اذان را در تمامي روستا فرياد زد . تعدادي از رزمندگان براي نگهباني از نيروها انتخاب شدند و سپس فرمانده به همراه روستاييان و رزمندگان ديگر به نماز ايستاد . پس از نماز پيرمردي جلو آمد و آماده شدن غذا را به اطلاع رساند ، با اشاره او سيني هاي بزرگ غذا به حرکت در آمد و حالا بعد از اين پيروزي شيرينت هيچ چيز به اندازه يک غذاي گرم با گوشت تازه به دل نمي چسبيد . بار ديگر صداي ساز و دهل . هلهله و شادي فضاي روستا را دربرگرفت و همه اهالي از کوچک و بزرگ در اين شايد سهيم شدند . اين شور و هيجان و اين شادي را ناگهان صداي شيهه اسباني که در تاريکي پاي بر زمين مي کوبيدند و هر لحظه نزديک ونزديکتر مي آمدند قطع کرد . نگهابانان بلافاصله سنگر گرفتند و اسلحه ها را به سمت تاريکي نشانه رفتند . سکوت همه جا را فرا گرفت ، همه نيروها به مقابل خود خيره شده بودند ولي هيچ چيز در تاريکي ديده نمي شد . حالا صداي سم اسبها که آرامتر به زمين کوبيده مي شد واضح تر به گوش مي رسيد ، فرمانده از جايش بلند شد کمي جلو آمد و به تاريکي چشم دوخت اسبي قهوه اي و در پشت سر او اسبي سياه مانند اشباحي سرگردان کم کم بيرون آمدند .
- ايست ! توقف کنيد .
اسبها از حرکت باز ايستادند ، هوا را همراه با سر و صداي زياد از بينتيهايشان بيرون دادند و چند بار سمهايشان را به زمين کوبيدند.
-کيستيد و از کجا مي آييد ؟ نگهبان بود که از آنها بازخواست مي کرد .
مردي که بر اسب قهوه اي سوار بود از روي اسب پايين آمد دستار قرمزي به سر داشت و قسمتي از آن را به صورتش کشيده بود ، دهانه اسب را به دست گرفت و چند قدم جلو آمد ، وقتي مقابل نگهبان که اسلحه را به طرفش گرفته بود قرار گرفت ، دستار را از روي صورتش کنا زد :
- آشنا هستم .
اهالي روستا بلافاصله او را شناختند ، يکي از آنها به طرف او دويد و کنارش ايستاد او بزرگ دهکده بود و در ميان اهالي از نفوذ و احترام خاصي برخوردار بود .
جواني که بر اسب سياه سوار بود هم جلوتر آمد او هم آدم غريبه اي نبود ، جواني بلند بالا با هيکلي تنومند و يکي از اهالي روستا . هر دو جلو آمدند و وقتي مقابل فرمانده قرار گرفتند ؛ ملا محمد گفت : «دخترم را بردند با سه دختر ديگر .»
و جوان با نفرت لبش را گزيد .
فرمانده نگاهي به جوان انداخت و بعد نگاهش روي پيرمرد متوقف ماند . ملا محمد سرش را پايين انداخت و گفت :«قرار بود زنش بشه».
با شنيدن اين حرف فرمانده لحظه اي چشم بر زمين دوخت و ناگهان از تاريکي و محيط کوچک روستا فاصله گرفت . مراسم عروسي خود ر ا به ياد آورد و همسرش را که کيلومتر ها دورتر از ميدان نبرد بي صبرانه منتظر او بود . اما او خيلي زود از عالم خيال بيرون آمد و دوباره به همان روستاي کوچک و دور افتاده برگشت ، هنگامي که ناراحتي اين جوان کرد را ديد نتوانست با خاطراتش لحظاتي را به شيريني و لذت بگذراند . بلافاصله به سمت جوان آمد ف او را در آغوش گرفت و گفت «غم مخور کاک .»
جوان کرد دستهاي فرمانده را که به پشت او گره خورده بودند ا زخود جدا کرد دست بر سينه او گذاشت و او را به عقب راند با خشم د رچشمان فرمانده نگاه کرد و گفت :«سمن گل را بردند ، زن من را »
محمود ساکت ماند و جوان کرد ادامه داد :«نبايد مي آمديد نبايد به روستا حمله مي کرديد !» «گل محمد » بعد از گفتن اين کلمات از فرمانده فاصله گرفت به طرف اسبش دويد . با دور شدن او ، محمود به ياد آخرين ملاقاتش با «کاک حاتم» ، افتاد و حالا حرفهاي او را به ياد مي آورد :«جناب فرمانده ناموس ما در خطره ، روستا امنيت نداره ، دخترها را مي برند ، گله ها را هم محصولاتمان را ، بايد کاري کرد !»

فصل دوم

گل محمد کنار چشمه نشسته بود و آخرين ملاقاتش را با سمن گل به ياد مي آورد . از وقتي ملا محمد او را به عقدش درآورده بود تقريبا" هر روز همين جا به ديدارش مي شتافت . با اسب به کنار چشمه مي آمد ، پياده مي شد و کوزه را از آب پر مي کرد و بعد به سمن گل کمک مي کرد که آن را به خانه برساند . هنوز تصوير سمن گل را با آن لباس زيباي محلي در ذهن داشت و وقتي دلش مي گرفت اين تصوير را بارها و بارها در ذهن مرور مي کرد و با خيال او وقتش را مي گذراند . ملا محمد آنها را در مجلسي ساده به عقد يکديگر در آورده بود و گل محمد هم قول داده بود به زودي مجلس عروسي بزرگي به راه بياندازد و تمامي روستا را وليمه دهد ولي با ورود آدمهايي که او آنها را نمي شناخت به روستا ، مراسم ازدواج روز به روز عقب افتاده بود ، آدمهايي که از شهرهاي مختلف به آنجا آمده بودند ، چند خانه را در اختيار گرفته بودند و با اسحله ، و ماشين هايشان در روستا رفت و آمد مي کردند . گاه گاه مردم روستا را در ميدان گاهي جمع مي کردند ؛ به سخنراني مي پرداختند و مي گفتند که براي نجات خلق کرد به اين روستا آمده اند . ميگفتند :«براي آرامش ، امنيت ، رفاه و سعادت خلق کرد به اينجا آمده ايم و به زودي کردها را نجات خواهيم داد .»
گل محمد معني حرفهاي آنها را نمي فهميد ، او احساس مي کرد قبل از اينکه آنها به روستا بيايند آرامش داشته و هر وقت دوست مي داشت به ملاقات سمن گل به کنار چشمه مي آمد ولي بعد از اينکه اين آدمها در روستا پيدايشان شده بود او مجبور بود که سمن گل را در خانه پدرش پنهان کند و مسئوليت آوردن آب را هم بپذيرد «از کلمات رفاه و سعادت هم چيز زيادي نمي فهميد ». او خودش را کاملا" مرفه و سعادتمند مي دانست صبح زود بر سر زمين حاضر مي شد و به کار مي پرداخت و هنگام غروب هم به خانه باز مي گشت ، خوب غذا مي خورد و وقتي صداي زنگوله بزها را همراه گله مي شنيد لذت مي برد ، سعادتش مي توانست هنگام ازدواج با سمن گل کامل شود و ديگر کمبودي احساس نکند . سمن گل بارها به او وعده داده بود که برايش بچه هايي قوي به دنيا بياورد که او را خوشحال کنند و وقتي بزرگ شدند بر روي زمين کمک کارش باشند ولي ورود غريبه ها به روستا همه چيز را خراب کرده بود .
گل محمد از کنار چشمه بلند شد ، سوار اسبش شد و قبل از اينکه حرکت کند به فرمانده و نيروهايش فکر کرد .
چضربه اي به پشت اسب زد و راه افتاد . وقتي به خانه رسيد مستقيما" به آغل گوسفندها رفت . فضاي داخل آغل تاريک بود لحظه اي ايستاد تا چشمهايش به تاريکي عادت کنند . گوسفندها دور او را گرفتند . از ميان آنها گذشت و به انتهاي آغل رفت . کنار ديوار زانو زد تکه چوبي به دست گرفت و با آن خاکهاي کف زمين را زد . چوب را به کناري انداخت و با دستهايش کار را ادامه داد . دقايقي گذشت عرق پيشاني اش را با پشت دست پاک کرد باز هم به کندن ادامه داد . حالا چيزي را که به دنبالش بود در زير خاک ديده مي شد . اسلحه برنو قديمي که با دقت در پارچه اي پيچيده شده بود و نايلوني بر روي آن قرار داشت . نايلون را کنار زد و پارچه ها را باز کرد . دستي به اسلحه کشيد و گرد و غبار را از آن پاک کرد . گلنگدن را کشيد و آن را امتحان کرد . وقتي از روي زمين بلند مي شد با خود گفت :«گل محمد تنهات نمي ذاره ، سمن گل ».

فصل سوم

- بايد اول خبردار شويم که دخترها را به کجا برده اند ، اين و اولين کار ماست .
محمود بعد از اينکه اين را گفت به سمت نقشه بزرگي که بر روي ديوار در اتاق فرماندهي نصب بود ، حرکت کرد . نفرات واحد اطلاعات و عمليات ، چشم به دهان فرمانده دوخته بودند و با دقت به حرفهاي او گوش مي کردند . او چوب بلندي را که به دست گرفته بود ، بر روي نقشه به حرکت در آورد و ادامه داد : اينجا و محور بانه به سردشت را به روي نقشه نشان داد و يا اينجا در مرز عراق ؟»
- هيچکس دقيقا" نمي داند . آنها بايد جاي امني براي مخفي کردن اسرا داشته باشند ، مخفيگاهي که ما از بيخبريم ، ما همچنين از سرنوشت ده پاسداري که در عملياتهاي قبل اسير داده ايم هم بي خبريم ، من از شما سئوال مي کنم اين جاي امن دشمن کجاست ؟ از سال 58 که درگيريها شروع شده تا امروز ، نيروهاي ما نقاط امن زيادي را براي آنها ناامن کرده اند ، ضد انقلاب فشار زيادي را متحمل شده و از شهرها دور شده و همچنين از خيلي از روستاها ، ما آنها را مجبور کرده ايم به سمت مرز حرکت کنند و در خيلي از جاها به خاک عراق پناه ببرند ولي آنها هنوز جاي امني دارند که ما از آن بي خبريم .
جوان قد بلندي که مسئوليت نيروهاي اطلاعات عمليات را به عهده داشت از ميان جمع بيرون آمد ، مقابل آنها قرار گرفت و در ادامه سخنان فرمانده گفت :« هيچکس تا حالا نتوانسته اطلاعات مفيدياز مخفيگاه ضد انقلاب به ما بدهد ، حتي نيروهاي پيش مرگ هم که به تمام مناطق آشنا هستند ، نتوانسته اند به ما کمکي بکنند و ضد انقلاب هم کاملا" سکوت کرده است و اين سکوت بسيار مرموز به نظر مي رسد .
محمود بار ديگر رشته سخن را به دست گرفت :«ما بايد هر چه زودتر اطلاعات کافي درباره مخفيگاههاي ناشناخته ضد انقلاب به دست بياوريم ، جان دوستان ما و همچنين دختران روستايي ربوده شده است در خطر است . ما بايد هر چه زودتر بر اساس اطلاعات صحيح عملياتي را براي نجات آنها طرح ريزي کنيم .»
سخنان فرمانده هنوز به پايان نرسيده بود که در اتاق فرماندهي چند بار محکم کوبيده شد . کسي که به در مي کوبيد ، جواني بود بسيجي از نيروهاي مخابرات گردان . در حاليکه نفس نفس مي زد ، مقابل فرمانده قرار گرفت و با عجله گفت : «خوب ... خبر مهمي دارم ، ب ... برادر کاوه».
فرمانده به طرفش آمد . دستش را گرفت و او را به آرامش دعوت کرد . چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت : «خالا خبرت را بگو.»
جوان بسيجي که حالا کمي آرامش پيدا کرده بود ، شروع به صحبت کرد :«بالاخره ارتباط برقرار شد ، آنها پيامشان را دادند ، چيزي که منتظرش بوديد .»
محمود تبسم کرد و به نيروها نگاهي انداخت ، نيروهاي اطلاعات و عمليات هم از اين خبر خوشحال به نظر مي رسيدند .
فرمانده نگاهش را از نيروها گرفت ، رو به جوان بسيجي کرد و گفت : «ادامه بده »
-لحظاتي قبل راديو ضد انقلاب اطلاعيه آنها را پخش کرد ، آنها جشن بزرگي را در پيش دارند !
-جشن ! چه جشني ؟
-آنها مي خواهند عروسي راه بيندازند .
-عروسي ؟
گفتند که از روستاي «شبيه» غنيمت گرفته اندو مي خواهند عروسي راه بيندازند ، رئيس آنها مي خواهد ، چهار دختر روستا را يکجا به زني بگيرد و د راين مراسم مي خواهد ، مي خواهد ...
و جوان بسيجي به گريه افتاد ، او نتوانست به سخنان خود ادامه دهد . باران اشک تمام صورتش را پر کرد . تعدادي از نيروهاي داخل اتاق فرماندهي با تعجب به چهره او نگاه مي کردند و تعدادي ديگر سرها را پايين انداخته بودند . نگاهي به اين جوان رزمنده انداخت ، آهي کشيد و دستور داد براي او ليوان آبي بياورند . يکي از نيروها بلافاصله با ليوان آب بالاي سر جوان حاضر شد . فرمانده آب را به دست اي رزمنده داد و گفت : «آب را بخور و با نام خدا ادامه بده »
جوان بسيجي ليوان را از دست فرمانده گرفت ، چند جرعه نوشيد و بعد در چشمان کاوه نگاه کرد ، محمود گفت :خوب حالا ادامه بده ، ديگه چي گفتند ؟
جوان سعي کرد آرامش خود را حفظ کند ، سرش را پايين انداخت و ادامه داد : «گفتند که مي خواهند ... مي خواهند ده پاسدار اسير را در اين جشن سر ببرند .»
وقتي کاوه اين حرف را نشيد سنگيني عجيبي را در خود احساس کرد ، احساس کرد پاهايش تحمل نگهداري بدنش را ندارند ، به طرف ديوار حرکت کرد و سرش را به آن تکيه داد . براي اينکه قطرات اشکي را که در چشمانش جمع شده بودند پنهان سازد ، سرش را به پايين انداخت و به آرامش دستهايش را به چشمهايش کشيد .
او خود از نزديک با اجساد پاسداراني روبرو شده بود که در نهرهاي آب يا ميان جنگل بدون سر رها شده بودند . شنيدن اين خبر باعث شد که تمامي آن خاطرات تلخي که کاوه ، سعي مي کرد آنها را فراموش کند ، به يکباره بياد بياورد ، از وقتي به کردستان وارد شده بو د صحنه هاي فجيع زيادي ديده بود ، جسدهايي که با گلوله سوراخ سوراخ شده بودند يا بر روي درختان به دار آويخته شده بودند و يا زنده زنده دفن شده بودند ولي بريدن سر انسان صحنه اي بود که کاوه تحمل ديدن ديدن آن را نداشت . وقتي نام ده پاسدار را شنيد ، چهره تک تک آنها را به ياد آورد و لحظاتي را که در سختيهاي نبرد با آنها گذرانده بود و حالا آنها مي رفتند که در يک مجلس جشن و سرور به دست مرگ سپرده شوند . فرمانده اشکهايش را پاک کرد و به طرف دوستانش برگشت . نيروهاي اطلاعات براي اينکه مجبور نباشند چهره غمگين فرمانده خود را ببينند ، همگي سرها را پايين انداختند .
محمود نگاهش را از آنها گرفت و به طرف بي سيم چي جوان آمد ، دستش را روي شانه او گذاشت و گفت :«آيا خبر ديگري هم داري ؟»
بي سيم چي سرش را پايين انداخت :«ديگر خبري ندارم فرمانده ».و از جايش بلند شد ، قبل از اينکه از در خارج بشود ، برگشت ، مقابل فرمانده قرار گرفت و گفت :«گفتند در ارتباط بعدي محل جشن را اعلام خواهند کرد ».
با شنيدن اين سخن برقي از خوشحالي در چشمان فرمانده پديدار شد ، نگاهي به نيروها انداخت ، رزمندگان هم از شنيدن اين خبر خوشحال به نظر مي رسيدند ، به طرف جوان رزمنده آمد ، او را در آغوش کشيد و پيشاني محل جشن را بگويند !» به طرف دوستانش برگشت و در حالي که لبخند مي زد ، گفت :«مي شنويد دوستان آنها مي خواهند محل جشن را به ما بگويند ، يعني آنها شهامت اين کار را خواهند داشت ؟».

فصل چهارم

فرمانده بعد از اقامه نماز صبح ، شخصا" به اتاق مخابرات آمد . اکيپي که براي شنود مکالمات ضد انقلاب مامور کرده بود ، تمام شب گذشته را بيدار بوده و به کار مشغول بوده اند . آنها پشت دستگاههاي بي سيم نشسته بودند و دائما" خطوط تماس ضد انقلاب را که گاهي با رمز و گاهي بدون رمز با هم صحبت مي کردند ، کنترل مي کردند و يک گيرنده حساس هم ماموريت دريافت خبر از راديوي آنها را بر عهده داشت .
به محض ورود فرمانده ، مسئول اکيپ مخابرات از جايش بلند شد .
-خبري نشده است ؟
-هنوزر نه .
-فرکانس آنها را داريد ؟
-بله فرمانده .
-خط آنها را بگيريد و به بلند گو وصل کنيد .
-مسئول اکيپ بلافاصله ، گوشي بزرگي که به دستگاه وصل بود از آن جدا کرد و پيچ صدا را گرداند ، ابتدا صداي خش خشي بلند شد . چند لحظه بعد صداي دو نفر که با زبان کردي با هم صحبت مي کردند بگوش رسيد .
-مترجم را صدا کنيد .
-بلافاصله يکي از پيشمرگان کرد در اتاق مخابرات حاضر شد .
-چه مي گويند ؟
-جوان کرد با دقت به حرفهاي آنها گوش مي کرد و بعد از چند لحظه گفت :«براي نيرويشان پيام فرستادند .»
-پيام آنها چيست ؟
-جوان کرد بار ديگر با دقت به حرفهاي آنها گوش داد ، سعي کرد از حرفهاي آنها چيزي بفهمد ولي بي فايده بود .
-من چيزي نمي فهمم کاک ، صحبتشان رمزيه .
-محمود او را مرخص کرد ، يکبار طول اتاق را طي کرد ، دستها را از پشت به هم گره زد ، برگشت مقابل بي سيم ايستاد ، صداي خش و خش و مکالمه نامفهوم دو نفر به گوش مي رسيد ، چند بار ديگر طول و عرض اتاق را طي کرد ، نيروهاي مخابرات د رسکوت به او مي نگريستند ، به طرف در خروجي حرکت کرد ، ناگهان ايستاد ، به مسئول اکيپ نگاهي انداخت :
-اگر خبري شد بلافاصله مرا با خبر کن .
-بله
از اتاق مخابرات بيرون آمد ، با گامهاي سريع خودش را به سنگر فرماندهي رساند ، ايستاد ، به منبع آبي که در کنار سنگر قرار داشت نزديک شد ، آستينها را بالا زد و به آسمان نگاهي انداخت ، محل استقرار نيروهاي تيپ ويژه دره اي بود که با کوههاي بلند محصور شده بود ولي سنگر فرماندهي و اتاق مخابرات بر روي تپه اي واقع بود که فرمانده مي توانست ا زبالاي آن محل استقرار نيروها را زير نظر داشته باشد .
محمود دستهايش را زير شير آب گرفت ، آنها را شست و مشتي آب به صورتش پاشيد ، در همين لحظه يک نفر دوان دوان به طرف او آمد او کسي نبود جز مسئول اکيپ مخابرات ، در حالي که نفس نفس مي زد گفت :تماس گرفتند فرمانده تماس گرفتند !»
کاوه با خوشحالي پرسيد پيامشان را گرفتي ؟»
-بله .
-خوب بگو .
-آنها شما را هم به جشن دعوت کرده اند !
-محمود لبهايش را از هم گشود و تبسمي کرد :«خوب اين ميهماني کجا هست ؟»
-مسئول اکيپ مخابرات سرش را پايين انداخت و در سکوت به پاهاي فرمانده خيره شد .
-پرسيدم محل اين ميهماني کجاست ؟
اما بي سيم چي جوان تمايلي نداشت که به اين سئوال فرمانده پاسخي بدهد .
فرمانده با تعجب به او نگاه کرد ، اين رفتار به نظرش غيرعادي مي آمد ، دست او را گرفت لبخندي زد و منتظر ماند .
جوان کم کم سرش را بالا آورد و در چشمهاي کاوه نگاه کرد ، چشمان فرمانده هنوز مي خنديدند ، دوباره سرش را پايين انداخت و با صدايي که به زحمت شنيده مي شد گفت :«جن ... جنگل آلواتان !»
با صداي آلواتان خنده ناگهان از صورت فرمانده محو شد ، بلافاصله رويش را برگرداند و به دور دست خيره شد ، نفس عميقي کشيد ، و چند لحظه بعد در حاليکه ناراحتي تمام چهره او را فراگرفته بود ، پرسيد : «گفتي کجا؟»
و بي سيم چي جوان دوباره حرف قبلي خود را تکرار کرد . آري فرمانده درست شنيده بود ، دخترها را به جنگل آلواتان برده بودند و همچنين ده پاسداري که قرار بود سر ببرند ، محمود بي هدف شروع به راه رفتن کرد ، ايستاد ، يکبار ديگر به دور دست خيره شد ،احساس کرد سرش گيج مي رود و چشمانش تار شده اند . «جنگل آلواتان» دژ نفوذ ناپذير دشمن بود ، جنگلي بود سياه و تاريک با درختان تنومند و بوته زارهاي در هم ، جنگلي که دسترسي به اعماق آن غير ممکن بود ، جنگلي بود مرموز که سخنان اهالي آن را مرموزتر مي کرد و ترس را به انسان تحميل مي نمود و حالا ضد انقلاب مي رفت که جشن و عروسي را در اعماق اين جنگل مخوف برپا کند .

فصل پنجم

جنگل آلواتان اين جنگل سياه و اسرار آميز د رواقع جزء آخرين سنگرهاي دفاعي دشمن به حساب مي آمد ، سنگري که نيروهاي انقلاب عليرغم برتري که در بيشتر جاها کسب کرده بودند ، هنوز نتوانسته بودند به آن دسترسي پيدا بکنند . محمود خود بارها به اين منطقه از نبرد فکر کرده بود ولي هيچگاه راه حل مفيدي براي اين مسئله نيافته بود . اين جنگل به علت درختان بي شمار و تو در تو و همچنين وجود صخره ها و کوههاي خطرناک ، دژي طبيعي بود که نفوذ به آن غير قابل تصور بود و همچنين عقبه تدارکاتي آن که در خاک عراق قرار داشت مشکل مهمات و آذوقه ان را حل مي کرد .
دشمن به حدي از اين سنگر مطمئن بود که «حسن خان» فرمانده ضد انقلاب بارها اعلام کرده بود :«جنگل آلواتان سدي نفوذ ناپذير است و اگر پاسداران وديگر نيروهاي انقلاب بخواهند براي مقابله با ما به اين جنگل قدم بگذارند همه آنها را از بين خواهيم برد» و همچنين گفته بود :«اگر جمهوري اسلامي بتواند جاده بانهبه سردشت و اين جنگل را بگيرد ، اسلحه هايمان را زمين مي گذاريم وزن هايمان را طلاق مي دهيم .»
«آلواتان» مهمترين قسمت نبرد با گروههاي ضد انقلاب بود اين گروهها در اين جنگل و در پناه درختان کوهستاني آن ، مخفي گاههاي امني براي خود ساخته بودند و همين مسئله باعث مي شد که «حسن خان» اين طور با اطمينان از اين سنگر سخن بگويد.
ولي فرمانده به خوبي مي دانست که دير يا زود زماني فرا خواهد رسيد که او بايد در آخرين سنگر يعني در آلواتان با دشمن روبرو شود و نبرد آلواتان نبرد سهل و ساده اي نبود .
شايد اگر فرمانده فرصت بيشتري مي داشت مي توانست با آرامش خاطر نسبت به اين مسئله فکر کند و راههاي مختلفي را براي دسترسي به اين دژ نفوذ ناپذير بررسي کند . ولي اسارت ده پاسدار و دختران روستايي و در خطر بودن جان آنها او را مجبور مي کرد که سريعا" راه حل مناسبي راپيدا کند .
اما اين فرمانده جوان چگونه بايد اين مسئله را حل مي کرد ؟ مسئله اي که ديگران از حل ان عاجز بودند ؟ آلواتان و درختان بي شمارش در ذهن فرمانده رژه مي رفتند و او را به مبارزه مي طلبيدند و اوحالا تمام وقتش را به فکر کردن درباره اين جنگل نفرين شده مي گذراند .
شب که از نيمه گذشته بود سنگر فرماندهي را ترک کرد . همه جا تاريک بود ، به آسمان نگاهي انداخت ، ستاره ها د رفضايي غبارآلود به او چشمک مي زدند ، حرکت کرد ، چند قدم که دور شد ، ايستاد به پشت سر نگاهي کرد ، هيچ چيز در تاريکي ديده نمي شد ، اين بار قدمها را سريعتر برداشت ، مسافت زيادي را طي کرد ، دوباره ايستاد ، عرق پيشاني اش را با دست پاک کرد صورت سفيد و ريش کم پشت او زير نور ماه مي درخشيدند ، موهاي سياهش را به يک طرف مرتب کرد ، فانسقه را محکم کرد و دوباره حرکت کرد . وقتي به شکاف کوه رسيد بار ديگر ايستاد و به پشت سر نگاه کرد ، تمامي نيروها به جز نگهبانان ، درون سنگرها و استحکامات خود به خواب رفته بودند ، دستش را به صخره بزرگي گرفت و وارد شکاف کوه شد ، چند لحظه بي حرکت ايستاد تا چشمانش به تاريکي عادت کند ، حالا محل گودال را تشخيص مي داد ، گودالي بود که به شکل گور ، درون زمين ايجاد شده بود . وارد قبر شد يک جانماز کوچک ، يک مهر نماز يک قرآن نه خيلي بزرگ و يک شمع نيم سوخته همه آن چيزي بود که در اطراف گور ديده مي شد ، خم شد، با دو دست مقداري از خاکهاي درون قبر را کشيد و بعد وارد آن شد .
داخل گور خوابيد ، بعد چرخيد و سمت راست صورتش را بر روي خاک قرار داد و بي حرکت ماند ، حالا به مرده اي شبيه شده بود که اطرافيانش او را درون قر قرار داده و سپس تنهايش گذاشته اند و رفته اند .
قطره اشکي از گوشه چشمش سرازير شد لغزيد و زير سرش را مرطوب کرد ، کمي بيشتر خودش را به ديوار گور فشرد مقداري خاک از بالا به سر و رويش ريخت ، چشمانش را بست و زمزمه کرد :«راهي است که همه دير يا زود بايد برويم ».
نيم خيز شد ، درون قبر نشست چشمانش را بست ، سر و رويش را خاک فرا گرفته بود و به همان حالت رو به قبله نشست و شمع کوچک رادر بالاي قبر قرار داد و آن را روشن کرد ، فضاي داخل شکاف ناگهان روشن شد سجاده را پهن کرد و به نماز ايستاد ، چند دقيقه بعد نماز را به پايان برد و قرآن کوچک را در دست گرفت ف چشمانش را بست و زير لب چيزي زمزمه کرد . بعد قرآن را باز کرد ، اين آيه د رمقابل چشمانش قرار گرفت :«آنانکه گفتند که پروردگار ما خداست و در اين راه استقامت ورزيدند ، فرشتگان رحمت بر آنها فرود مي آيند و به آنان مژده مي دهند که از اين پس هيچ غم و اندوهي نداشته باشيدو شما را به بهشت موعود بشارت باد».
نگاهش را از آيات قرآن گرفت ، به شمعي که بالاي قبر قرار داشت چشم دوخت ، شعله شمع در برابر چشمان او مي رقصيد ، لبخند زد ، قرآن را بست و سجاد را جمع کرد ، به شمع نزديک شد و آن را خاموش کرد ، چند لحظه ديگر در قبر به همان حالت نشست ،وقتي چشمانش به تاريکي عادت کرد از آنجا بيرون آمد به آسمان نگاهي انداخت ، ستاره ها همچنان در آسمان مي درخشيدند ، دوباره لبخند زد ، نگاهش را از آسمان گرفت واز کوه سرازير شد .
ادامه دارد .....

Re: حماسه آزاد سازی جنگل آلواتان از دست ضدانقلاب سال1362

ارسال شده: سه‌شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۵:۵۳ ب.ظ
توسط ali1371
فصل ششم
صبح که از راه رسيد ، فرمانده بلافاصله نيروهاي واحد اطلاعات و عمليات را در اتاق خود جمع کرد و خطاب به آنها گفت :« من فکر مي کنم زمان رويارويي نهايي با دشمن فرا رسيده است و حالا زماني است که بايد غائله کردستان ختم شود . تا زماني که ضد انقلاب يک پايگاه امن در اينجا داشته باشد ، تمام کردستان ناامن است و وقتي آخرين سنگر آنها فرو بريزد ، امنيت به کردستان باز خواهد گشت ، ما نبرد سرنوشت سازي د رپيش رو داريم . نبردي که با جنگهاي گذشته فرق دارد ، جنگي است تمام عيار در جايي اسرار آميز و د رعين حال ترسناک !»
لحظه اي ساکت شد ، در چشمان تک تک نيروها نگاه کرد و بعد ادامه داد :«اگر بخواهيم تعبير درستي بکنم بايد بگويم دهان شير است ، ولي ما مجبوريم به اين دهان وارد شويم ، يا دندانهايش را مي شکنيم و يا درون آرواره هايش سخت جان خواهيم داد . اين راهي است که بايد برويم و بيش از اين درنگ جايز نيست ».
يک از نيروهاي جوان که نمي توانست احساسا ت خود را پنهان کند ، ناگهان از ميان جمعيت بلند شد و فرياد زد «ما با شما هستيم فرمانده ، دستور بدهيد تا حرکت کنيم ».
محمود لحظاتي را به سکوت گذراند و بعد به اين جوان بسيجي گفت که بنشينيد. جوان اطاعت کرد وسر جايش نشست . فرمانده به آرامي به نقشه اي که بر روي ديوار قرار داشت نزديک شد وقتي مقابل آن قرار گرفت پرسيد :«آيا مي دانيد موقعيت نبرد کجاست؟»
همه نيروها در سکوت به او نگاه مي کردند . هيچکس ، هيچ چيز نمي دانست همه بي صبرانه منتظر بودند .
فرمانده وقتي سکوت آنها را ديد ، دست راستش را به آهستگي بالا برد و بعد پنجه دستش را روي منطقه اي که سراسر سبز بود قرار داد و گفت :«اينجا .»
نيروهاي شناسايي وقتي کلمه آلوتان را که با خط درشت و سياه روي منطقه سبز خودنمايي مي کرد ، ديدند دچار شگفت زدگي و حيرت شدند و چشمان بهت زده آنان حالا به اين منطقه دوخته شده بود .
آنها مناطق زيادي را شناسايي کرده بودند در ميدانهاي مختلفي جنگيده بودند ، ولي منطقه آلواتان هميشه به نظرشان غير قابل شناسايي و غير قابل دسترس مي نمود ، راهي سخت و ناهموار همراه با پرتگاههاي خطرناک که امکان حرکت هيچ گونه وسيله نقيله به طرف آن نبود .
فرمانده وقتي بهت و حيرت رزمندگان را ديد از نقشه فاصله گرفت و به آنها نزديک شد ، روبروي آنها ايستاد و در حالي که سرش پايين بود گفت :«مي دانم راه دشوار و خطرناکي است . اما راهي است که بايد پيموده شود ، اين مسير را بايد کساني بپيمايند که کاملا" آماده مرگ باشند ، راهي است که اميد بازگشت در آن کم است و علاوه بر سختيهاي راه ، خطراسارت و شکنجه هم وجود دارد ، پس هر کس داوطلب است پيش قدم شود . »
به محض اينکه سخنان فرمانده به پايان رسيد اولين نيروي داوطلب که از جاي خود بلند شد همان جوان بسيحي يعني «مسعود» بود ، به سرعت از جايش بلند شد و به طرف ديوار مقابل آمد ، کنار نقشه درست همان جايي که کلمه آلواتان ديده مي شد ايستاد و گفت : من براي مرگ آماده ام !
بعد از او چهار نفر ديگر هم بلند شدند و به سرعت کنار اوقرار گرفتند ، وقتي نفر ششم اضافه شد کاوه او را از نيمه راه برگرداند .
-پنج نفر کافيست ، فقط پنج نفر .
-نفر ششم که در ينمه رراه متوقف شده بود نگاهي به فرمانده انداخت و با لحني ملتمسانه گفت :«اما من هم براي مرگ آماده ام !
فرمانده بار ديگر حرف قبلي خود را تکرار کرد :«فقط پنج نفر».
جوان از نيمه راه برگشت و سر جاي خود نشست و سرش را پايين انداخت و به اين وسيله قطرات اشکي را در چشمش حلقه زده بودند پنهان ساخت .
فرمانده رو به پنج داوطلب کرد و گفت : «برويد خوب استراحت کنيد ، بعداز آن تجهيزات لازم را تحويل بگيريد ، غروب که از راه رسيد حرکت خواهيد کرد ، قبل از ميان خودتان فرمانده اي انتخاب کنيد و وصيت نامه هايتان را بنويسيد ، هر کس از شما زودتر به شهادت رسيد ، سلام ما را به دوستانمان برساند و شفاعت ما را فراموش نکند ، مرگ حق است و گريزي از آن نيست ولي مرگ شرافتمندانه و در راه خدا بهتر است ، شما براي شناسايي مواضعي مي رويد که تاکنون براي ما ناشناخته بوده است ولي در پشت اين مواضع کساني پناه گرفته اند که راحتي و آسايش را از اين مردم گرفته اند ، اگر شما بتوانيد با موفقيت به آنها نزديک شويد و از آنها اطلاعاتي بدست بياوريد ، در نابودي آنها کمک زيادي کرده ايد ولي اگر موفق نشويد ، ديگراني هستند که راه شما را ادامه مي دهند .»
اين کلمه آخر را فرمانده با قدرت تمام ادا کرد .

فصل هفتم
گل محمد اسبش را آماده کرد و اسلحه رادرون خورجين قرار داد مقداري آذوقه برداشت و پاهايش را با پارچه مخصوص بست و حالا در ابتداي ورود به جنگل آماده بود . او مي دانست دخترها را به کجا برده اند و جنگل آلواتان را به خوبي مي شناخت . مقداري از راه را به کمک اسبش طي کرد ؛ وقتي به اولين کوه رسيد ، اسب را در دامنه آن به درخت کوچکي بست . اسلحه را به دست گرفت و همزمان با غروب آفتاب از کوه بالا آمد ، کوه را به خوبي مي شناخت و با چالاکي از آن بالا رفت ، ساعتي بعد از کوه سرازير ش شد و در مسير رودخانه قرار گرفت ، پاسي از شب گذشته بود که به اطراف جنگل رسيد . به دقت همه جا را بررسي کرد و مواظب بود . لباس سياهي به تن کرده بود او را کاملا" از ديد پنهان مي کرد ، باز هم جلوتر رفت ، آتشي که در وسط قرار گاه افروخته شده بود فضاي داخل آن را روشن مي کرد .
او مرداني را ديد که در حال نگهباني بودند و يکي از آنها هم مسئوليت نگهباني از زندان را بر عهده داشت . وقتي فکر کرد که سمن گل و سه دختر ديگر در همين زندان هستند ، چند قدم به سرعت جلو رفت ولي ناگهان در جاي خود ميخکوب شد . سمن گل را دوست داشت وب ه فکر ازدواج با او بود ولي چگونه مي توانست آزادش کند ؟ افراد زيادي درون قرارگاه در سنگرهاي خود به خواب رفته بودند و در اطراف هم نگهباناني بودند که عبور از حلقه محاصره امکان نداشت . اگر به کمين آنها مي افتاد ، حتما" کشته مي شد و در اين صورت هيچکس نمي توانست سمن گل را آزاد کند .
بايد با احتياط عمل مي کرد ، منطقه را به خوبي مي شناخت و بايد نقشه اي دقيق براي نفوذ به داخل قرارگاه و آزادي سمن گل مي کشيد ، اسلحه را در دست فشرد ، غير از آن به کاردي هم احتياج داشت تا بتواند نگهبان زندان را بي سر و صدا از پاي درآورد يا حداقل طنابي که بوسيله آن او را خفه کند چيزي که بي سر و صدا کار را انجام دهد و به پايان برساند . نبايد عجله مي کرد ، کم کم از اطراف قرارگاه عقب نشست و به آرامي قدم برمي داشت تا صداي خش خش برگها شنيده نشود ، باز هم عقب تر رفت ، حالا به اندازه کافي از قرارگاه دور شده بود او بر مي گشت ولي به شبهاي آينده فکر مي کرد، شبهايي که به زودي از راه مي رسيدند و او ميتوانست در يکي از آن شبها در حالي که دست سمن گل را در دست گرفته به روستايشان بازگردد . وقتي به اين مسئله فکر کرد لبخندي زد و اتاقش را به ياد آورد که همه چيز را براي ورودسمن گل به آن آماده کرده بود ، حتي برنج روغن را نيز از مدتها پيش تهيه کرده و آنها را انبار کرده بود و وقتي به يادآورد که قسمتي از آنها را همين مردان غريبه که به روستا آمده بودند بزور از چنگش خارج کرده اند ، دندانهايش را روي هم فشرد و قنداق تقنگش را محکم به زمين کوبيد ، نه به خاطر مشتي برنج و مقداري روغن .
اومردم دار بود و اهالي روستا اي را خوب مي دانستند او حاضر بود بهترين گوسفندش را پيشکش ميهمان کند ولي اگر با زور از دستش خارج مي کردند ، مسئله فرق مي کرد ، حاضر نبود زير بار زور برود ، کرد بود و به اين مسئله افتخار ميکرد که سالها در دل کوهها و روستاهاي بکر و دست نخورده با سرافرازي و آزادگي زندگي کرده است ، ولي کسي نبود که زير بار زور برود و حالا که سمن گل را به زور از چنگش بيرون آورده بودند به اين مسئله فکر مي کرد که در هر صورت بايد او را آزاد کند و به خانه بازگرداند ، همه بي صبرانه منتظر او بودند هم پدرش و هم مادرش ، حتي گله کوچکش و مرغها و خروسهايش ، بايد او را به خانه برمي گرداند هر چه زودتر .

فصل هشتم
نماز برگزار شد، حسين که از بين پنج نفر به فرماندهي گروه انتخاب شده بود . دستور داد نيروها به خط شوند . چهار جوان که سن هيچ کدام از آنها بالاي بيست و پنج سال نبود ، در يک خط پشت سر يکديگر قرار گرفتند ، حسين در گوشه اي ايستاد و آنها را با دقت نگاه کرد ، آنها لباسهاي مخصوص تکاوران را براي هماهنگي هر چه بيشتر با طبيعت و جنگل پوشيده بودند ، لباسهاي آن ها به رنگ سبز بود که لکه هاي قهوه اي بزرگ اينجا و آنجا روي لباسها ديده مي شد . حسين به آنها نزديک شد ، نيروها سرها را بالا گرفتند مسعود در جلوي گروه ايستاده بود ، حسين مقابلش قرار گرفت و براي اينکه از محکم بودن فانسقه او مطمئن شود ، آن را به دست گرفت و محکم کشيد ، مسعود لبخندي زد و فرمانده به سراغ نفردوم رفت و بدينوسيله چهار نفر را مورد بازديد قرار داد . وقتي از استحکام فانسقه ها مطمئن گرديد به بازديد بقيه وسايل پرداخت ، قمقمه هاي آب ، قطب نما ، نقشه ، خنجري که درست بر بالاي پوتين و زيرزانو بسته شده بود ، چهار نارنجک دو تا در سمت راست ود تاي ديگر در سمت چپ درست بر روي فانسقه و در اطراف شکم . يک اشلحه کلاشينکف تاشو و مقداري ماده رنگي سياه براي استتار در جنگل .
وقتي حسين بازديد را به پايان رساند به کوله پشتي هايي که در گوشه سنگر قرار داشتند اشاره کرد :«هر کس يکي بردارد ، کنسرو ماهي دو قوطي ، لوبيا دو تا و مقداري هم نان .»
وصيت نامه ها را هم به واحد تعاون تحويل دهيد ، تا چند دقيقه ديگر حرکت مي کنيم .
وقتي صداي جيپ فرماندهي شنيده شد ، حسين فهميد که زمان حرکت فرا رسيده است .
محمود وارد سنگر شد به تک تک نفرات گروه نگاهي انداخت ، با خود انديشيد که شايد اين آخرين باري باشد که آنها را مي بيند به آنها نزديک شد ، اول مسعود را محکم در آغوش فشرد و پيشانيش را بوسيد و بعد به سراغ نفرات ديگر گروه رفت ، وقتي خداحافظي را به پايان برد گفت :«جيپ آماده است ، شما مقداري از راه را که ماشين رو است با همين جيپ مي رويد و بقيه راه را بايد پياده طي کنيد ، اطلاعاتي را که شما از مواضع و مخفيگاههاي دشمن به دست مي آوريد بريا ما فوق العاده مهم است .»
بنابراين به اهميت کاري که انجام مي دهيد و اجري که از اين کار نصيب شما خواهد شد توجه داشته باشيد .
جيپ سبز فرماندهي که حالا در تاريکي شب رنگش به سياهي مي زد ، محل پادگان را ترک کرد و به سرعت از ديدها محو گرديد، حسين در قسمت جلو کنار راننده نشسته بود و چهار نفر بعدي هم بر روي چهار صندلي در قسمت عقب روبروي هم نشسته بودند ، اينها حالت مسافراني راداشتند که به سفري نامعلوم مي روند ، مسافرتي که بوي خطر مي داد ، هر چند کاملا" از خطرات اين راه با خبر بودند و شايد سختي هاي آن را بارها د رپيش رو مجسم کرده بودند ، اما از طي اين مسير ابدا" ناراحت به نظر نمي رسيد ، چرا که خود داوطلبانه آن را پذيرفته بودند و حالا همگي به هم نگاه مي کردند و مي خنديدند .
ورود ماشين حامل نيروها به جاده خاکي و بالا رفتن و پايين آمدن آن از روي سنگريزه ها باعث شد که وسايل همراه نيروها به صدا در آيند به دستور فرمانده ماشين چند لحظه توقف کرد :«وسائلتان را محکم کنيد .»
بندهاي کوله پشتي محکم گرديد و نارنجکها با کش به فانسقه هامحکم شدند ، خشابهاي اضافي هم براي جلوگيري از ايجاد سروصدا موقتا" درون کوله پشتي ها قرار گرفتند و همه آنها با بند به يکديگر بسته شدند . ماشين بار ديگر به دستور فرمانده به حرکت در آمد . در خلوت و تاريکي شب ، نيروها به سرعت چندين روستاي بزرگ و کوچک را پشت سر گذاشتند . کشتزارهاي گندم روستاييان زير نور ضعيف اتومبيل ديده مي شد ، رودخانه کم عرضي که از کنار جاده مي گذشت حالادر فضاي آرام شب مي خروشيد و جلو مي رفت ، وقتي رودخانه به اولين درختها در انتهاي يک روستاي کوچک رسيد ، راننده اتومبيل را متوقف کرد .«ديگر نمي توانم جلوتر بروم موفق باشيد .»
پنج رزمنده با چالاکي تمام از جيپ پايين پريدند و ناگهان در ميان درختان جنگل گم شدند ، چند لحظه بعد حسين دستور توقف داد ، نيروهاي شناسايي در پناه يک تخته سنگ نسبتا" بزرگ ، به صورت دايره وار کنار همديگر نشستند ، حسين نقشه را از جيب خود بيرون آورد و آن را روي زمين پهن کرد.
چراغ قوه کوچکي را روشن کرد و آن را بر روي نقشه به حرکت در آورد ، خنجرش را از غلاف بيرون کشيد و رودخانه اي که از کنارشان مي گذشت بر روي نقشه نشان داد :« اين رودخانه به جنگل آلواتان مي رود .»
قطب نمايي از جيب شلوارش بيرون کشيد :
-قطب نماهايتان را تنظيم کنيد ، وعده ديدار ما همين جاست قبل از طلوع خورشيد .
-به همراه رودخانه جلو خواهيم رفت ؟
جعفر بود که از فرمانده سئوال مي کرد . حسين نگاهي به او انداخت .
-ما نمي توانيم با رودخانه جلو برويم .
-پس چکار بايد بکنيم ؟
- از همين تپه بالا مي رويم و از طريق کوهستان به جنگل سرازير مي شويم . راه کوتاه و کم خطر همين است ، در امتداد رودخانه تا جنگل دشمن هميشه آماده است .
نيروها بلافاصله حرکت کردند ، اولين تپه را که پشت سرگذاشتند ، کوه بلندي با سنگهاي لايه لايه در مقابلشان پديدار شد . حسين نگاهي به کوه

فصل نهم
گروه سه نفره جعفر در اولين قدم به كمين دشمن افتاد . موقعيت آنها ‌‌، هنگام برخورد آنها با يك مين منور لو رفت و رگباري كه به سوي آنها گرفته شد مسعود را در جا به شهادت رساند ‌‌ ،جعفر و امين هم به اسارت در آمدند ‌‌، آنها بدون اينكه بتوانند ميزان پيشرفت خود را به دوستانشان خبر دهند به چنگ دشمن افتاده بودند و ماموريت آنها شكست خورده بود .
حسين و محمد بارها سعي كرده بودند كه به وسيله بي سيم با آنها تماس بگيرند ولي موفق نشده بودند ‌‌، حسين از راهي ديگر به سمت قرارگاه حركت كرده بود و او هم توانسته بود به اتفاق محمد ا زچند سنگر دشمن عبور كند ولي وقتي صداي رگبار را شنيد و نور سفيدي كه منطقه را روشن كرده بود را ديد ‌‌، متوجه شد كه بايد احتياط بيشتري به خرج دهد و از سوي ديگر احتمال داد كه دوستانش به كمين دشمن افتاده باشند . با محاسباتي كه انجام داد به اين حقيقت پي برد كه تنها بايد بروي خود و دوستش محمد حساب كند ‌‌، با توجه به اينكه بي سيم جعفر جواب نمي داد ‌‌، اين ذهنيت در او قوت گرفت ، كه جعفر و دوستانش دچار دردسر شده اند .
وقتي او و دوستش به اطراف قرارگاه رسيدند ‌‌ پشت تپه اي سنگر گرفتند ‌‌ وضعيت قرارگاه غير عادي به نظر مي رسيد ، نيروهاي دشمن در درون قرارگاه با عجله به اين طرف و آن طرف مي رفتند و در چندين جا آتش افروخته شده بود . آتش درون ، قرارگاه را كاملا" روشن كرده بود . حسين توانست بدون استفاده از دوربين ‌‌، محل قرارگاه رابه خوبي بررسي كند ‌‌، محل استقرار ضد هواي ها ، سنگرهاي انفرادي و اجتماعي دشمن و تعداد ماشين ها به خوبي قابل رويت بود ‌، محل ورود و خروج به اردوگاه و وقعيت آن كه درون گودي قرارگرفته بود و اطرافش كه با درختان تنومندي محاصره شده بود ‌‌، همه اين موارد را توانست يادداشت كند ، ولي نمي توانست بفهمد وضعيت غير عادي اردوگاه ناشي از چيست ‌، به آسمان نگاهي انداخت ، وقت زيادي تا دمين سپيده نمانده بود ، به محمد نگاهي انداخت ، از اينكه مي توانست اين اطلاعات را به فرمانده منتقل كند ، بسيار خوشحال بود ولي اين خوشحالي دوام زيادي نداشت ، چرا كه ناگهان احساس كرد كه به محاصره دشمن افتاده است .
نفراتي از دشمن در جلو و پشت سر او با دقت در حال جستجوي جنگل بودند ‌‌، يكي از آنها فرياد زد :<< همه جا را خوب بگرديد ، بايد نفرات ديگري هم باشند ، يكي از آنها كشته شده و دو نفر ديگر هم اسير شده اند ولي احتمالا" افراد ديگري هم هستند >>.
حسين و محمد حالا به سرنوشت دوستان خود پي برده اند ولي نمي دانستند كدام يك از دوستان آنها شهيد شده و همچنين از اسراء هم خبري نداشتند ‌‌، ولي در اين شرايط تنها به فكر حفظ جان خود بودند ، اگر آنها هم به اسارت در مي آمدند ، تمام اطلاعات لو مي رفت و ماموريت آنها كاملا" شكست مي خورد .
حسين و محمد همچنان در ميان درختان جنگل مخفي شده بودند و اين درختان آنها را از ديد دشمن محفوظ مي داشت . چند نفر در حاليكه اسلحه ها را به طرف جلو گرفته بودند و برق سر نيزه هاي آنها در زير نور ماه مي درخشيد با فاصله ي كمي از جلوي آنها گذشتند ‌، بايد به سرعت تصميم مي گرفتند ‌، نمي توانستند زمان زيادي آنجا بمانند ، اگر آفتاب بيرون مي آمد ، بدون شك به اسارت در مي آمدند ، پس بايد قبل زا سر زدن خورشيد از اطراف قرارگاه دور مي شدند .
حسين گفت :<<هر چه زودتر بايد از اينجا دور شويم ، آنها به منطقه كاملا" آشنا هستند . ما بايد مراقب باشيم ممكن است از هم جدا بيفتيم ، هر كس بايد سعي كند جان خود را نجات دهد و خود را به عقب برساند حالا تنها اميد فرمانده به من و توست .>>
آنها مجبور شدند راهي كه از آن بسوي قرارگاه آمده بودند تغيير دهند و از راه ديگري به عقب برگرداند . به سرعت هر چه تمامتر به طرف عقب حركت مي كردند ، ناگهان خمپاره منوري درست بالاي سر آنها منفجر شد و تمام جنگل را مانند روز روشن كرد ، آنها بلافاصله بروي زمين دراز كشيدند و در روشنايي افرادي را ديدند كه درون جنگل را جستجو مي كردندو سر نيزه ها را درون علفزارها و درختچه ها فرو مي كردند .
يكي فرياد زد همه جا را خوب بگرديد .
حسين و محمد مجبور شدند باز هم مسير خود را تغيير دهند و در همين تغيير مسير بود كه تله اي انفجاري درست جلوي پاي محمد منفجر شد ‌‌، وقتي حسين بالاي سرش حاضر شد او آخرين نفسهايش را مي كشيد يكي از پاها قطع شده و بدن غرق به خون بود ، حسين هم كه زخمهاي عميقي برداشته بود كم كم توانش را از دست مي داد .
به كنار دوستش آمد ديگر محمد نفس نمي كشيد ‌‌، چشمهايش را بست و كنار او دراز كشيد ، خوني كه از بدنش خارج مي شد او را دچار ضعف كرده بود ، ناگهان صداي پايي شنيد ، مطمئن شد كه براي دستگيري او آمده اند كمي سر را بلند كرد ، كسي كه به او نزديك مي شد ازافراد دشمن نبود و حسين بلافاصله او را شناخت ‌‌، مي خواست او را به كمك بطلبد ، اما صداي پاهاي افراد دشمن كه به سرعت به او نزديك مي شدند او را از تصميمش منصرف كرد .

فصل دهم
جعفر و امين كه به اسارت در آمده بودند به زندان منتقل شدند . يك اتاق براي نگهداري ده پاسدار كوچك بود و با ورود جعفر و امين جاي آنها تنگ تر هم شد ، به محض ورود آنها ده پاسدار اسير به دور آنها حلقه زدند و يكي يكي آنها را در آغوش فشردند احوالپرسي كه به پايان رسيد ، يكي از ميان ده نفر به طرف جعفر آمد ريش پر پشت وابروهاي كشيده اي داشت دست جعفر را گرفت و گفت : شما ديگه چرا اومدين توي اين جنگل نفرين شده ؟
جعفر ر ا سرش پايين انداخت و لحظاتي را به سكوت گذراند ‌، بعد سزش را بلند كرد بريا نجات شما نيروها آماده عملياتن
دست جعفر را رها كرد و كمي عقب رفت بعد برگشت و دوباره در مقابلش ايستاد ، در چشمهاي او نگاه كرد و گفت ولي اطلاعات هيچ وقت از اين جنگل سياه بيرون نمي ره
جعفر ساكت شد و لحظاتي را به حسين و محمد فكر كرد اگر براستي آنها هم به چنگ دشمن مي افتادند اگر نمي توانسنتد ماموريت خود را بخوبي به پايان ببرند لحظاتي را به كاوه انديشيد لحظه خداحافظي و وداع با او را به ياد آورد و ناگهان به اين حقيقت پي برد كه فرمانده بي صبرانه منتظر اطلاعاتي است كه از جنگل براي او نيروهايش برسد.
شربات محكمي كه به در اتاق وارد شد . جعفر را از افكارش بيرون كشيد ، مردي قوي هيكل در حاليكه با پا به در مي كوبيد وارد اتاق شد و پشت سر او مرد مسلح ديگري وارد اتاق شد آنها به جعفر و امين نزديك شدند و درحالي كه آنها را از روي زمين بلند مي كردند گفتند : شما دوتا زود باشيد
و آنها را از زندان بيرون بردند سپيده هنوز دز نيامده بود جعفر به آسمان نگاهي انداخت اميدوار بود كه محمد و حسين به سلامت به عقب برگشته باشند و در اين صورت او ديگر مي توانست تسليم اتفاقاتي باشد كه براي او و دوستش مي افتاد .
آنها را از لابه لاي درختان عبور دادند ، و بعد از طي مسافتي مقابل يك در بسته ايستادند ، يكي از مردها جلو رفت ودر را باز كرد كه داخل شوند . اتاق بزرگي بود با فرشهاي بسيار زيباي محلي ومبلهايي كه در دو طرف اتاق كنار ديوار قرار داشتند ولي هيچكس درون اتاق نبود جعفر و امين نمي دانست كه چرا آنها را به اينجا آورده اند ، همچنان منتظر بودند گاهي به ديوارهاي سفيد نگاه مي كردند و گاهي به فرشهايي كه بر روي زمين قرار داده شده بودند و مبلهايي كه در دو طرف قرار داشتند .
صداي پايي كه از پشت سر آمد آنها را متوجه كرد ‌،مردي بود با قدي متوسط و شكمي برآمده و سبيلي سياه كه به طرف بالا مرتب شده بود بر خلاف اهالي محلي اين مرد كت و شلوار مرتبي به رنگ زرد به تن داشت . چند قدم جلو آمد مقابل آنها قرار گرفت لبخندي بر لب داشت كه سبيلش را درازتر از آنچه بود نشان ميداد پرسيد : مرا مي شناسيد ؟
جعفر و امين چيزي نگفتند
و ادامه داد حسين خان هستم حتما" نام مرا شنيده ايد .
جعفر و امين در سكوت به او نگاه مي كردند چشمهاي درشت و سياه مرد كه سفيدي اطراف آن را رگه هايي از خون فرا گرفته بود ، حالت تهديد آميزي داشت آنها اسم او را نشنيده بودند رادي ضد انقلاب بارها اسم او را به مناسبتهاي مختلف اعلام كرده بود و او حالا درست مقابل آنها ايستاده بود و تنها اشاره اي از طرف او كافي بود تا عواملش آنها را به دست مرگ بسپارند .
جعفر سكوت را شكست آره مي شناسيم
مرد قهقهه بلندي سر داد دهانش كه باز شد دندانهاي بزرگش نمايان شدند ناگهان خنده اش را قطع كرد و ابروها در هم كشيده شد بايد به من بگوييد چرا به جنگل آلواتان آمديد و چند نفر بوديد ؟
جعفر نگاهي به امين انداخت او نتوانست د رچشمان جعفر نگاه كند و سرش را پايين انداخت و ناگهان حرفهاي فرمانده را به ياد آورد اين مسيررا بايد كساني بپيمايند كه كاملا" آماده مرگ باشند راهي است كه اميد بازگشت در آن كم است و علاوه بر سختي هاي راه خطر اسارت و شكنجه هم وجود دارد .
-جوابم را نداديد !
فرياد حسين خان بود كه امين را از فكر فرمانده بيرون آورد.
نكند نمي خواهيد حرف بزنيد ؟
نگهباني اسلحه در دست وارد شد .
- ببين گرگي اينها نمي خواهند حرف بزنند .
نگهبان خنده اي كرد و دو رديف دندانهاي بزرگش ديده شدند ‌،‌ دستي به سبيلش كشيد و گفت :
- به حرفشان مي يارم ، حسين خان .
جلو آمد و با قنداق تقنگ ضربه اي به شكم جعفر زد ، جعفر نقش بر زمين شد و از درد به خود پيچيد ، امين به جعفر نگاه مي كرد ، مي خواست به طرفش برود كه ضربه اي از پشت به گردنش وارد شد و او را در كنار جعفر نقش بر زمين كرد .
مرد قوي هيكل ‌‌، ناگهان خنجر بزرگي را كه زير لباسش مخفي كرده بود ‌، بيرون كشيد و به طرف جعفر حمله ور شد . با يك دست موهاي جعفر را گرفت و با دست ديگر خنجر را به گلويش نزديك كرد ، امين چشمهايش را بست و رويش را برگرداند .
حسن خان ناگهان به صدا در آمد : خشونت نكن عمو .
و مرد خنجر به دست در همان حال بي حرك باقي ماند .
- بلند شو عمو ، بلند شو عمو ، ما را اذيت نكن .
گرگي از جاي خود بلند شد و كنار حسن خان قرار گرفت .
حالا حرف بزنيد چرا به جنگل آمده بوديد ما كه شما را دعوت نكرده بوديم ، كرده بوديم ؟
و خنده بلندي سر داد ساكت شد و با دقت به آنها نگاه كرد :
-كاوه كجاست چرا خودش نيامد ؟
امين از جايش بلند شد دست جعفر را گرفت و او را هم از روي زمين بلند كرد .
يا شايد براي آزادي دخترها و پاسدارها آمده بوديد ؟ هان ؟
جعفر و امين چيزي نگفتند .
-شما نمي دانيد هر كس به جنگل بياد ديگه بيرون رفتنش دست خودش نيست يك ياز شما مرده دو تا هم اسير شدن ديگه كسي مانده ؟ هان ؟
ضرباتي كه به در كوبيده شد جلسه بازجويي حسن خان را به هم زد مردي با عجله به درون اتاق آمد به حسن خان نزديك شد و در گوش او چيزي گفت جعفر و امين با ناراحتي به همديگر نگاه كردند وقتي چهره حسن خان را ديدند كه دارد مي خندد و سرش را تكان مي دهد فهميدند كه خبرهاي خوشي را برايش آورده اند مرد را مرخص كرد و فرياد زد :او را به داخل اتاق بياوريد .
جعفر و امين نگاهشان را به طرف در اتاق برگرداندند ‌، ناگهان با تعجب حسين را ديدند كه پيكر زخمي و نيمه جانش را دو مرد كشان كشان به درون اتاق آوردند .
وقتي وارد اتاق شد نگاهي به جعفر و بعد به امين انداخت و لبخند زد دو مرد دستان او را رها كردند و او روي زمين افتاد امين و جعفر به طرفش دويدند ولي دومرد با قنداق تفنگ به آنها حمله كردند حسين بار ديگر خنده بلندي كرد و گفت حالا ديگر لازم نيست حرف بزنيد همه شما به دام افتاديد يادداشتهاي شما هم به دست ما افتاده است حالا ما مي دانيم شما براي چه به جنگل آمده بوديد دو تا كشته سه تا هم اسير ديگر كسي نمانده اما شما هم مي ميريد كسي كه حرف نزند مي ميرد كسي كه به جنگل آلواتان وارد شود بايد كشته شود و ناگهان عربده اي كشيد . دو مامور مسلح وارد اتاق شدند جعفر و امين را جلو انداختند و حسين را هم كشان كشان به دنبال آنها از اتاق بيرون بردند
آنها را به طرف ميدانگاهي مي بردند كه در وسط قرارگاه قرار داشت ، در اين ميدانگاه تيرهاي چوبي بصورت عمودي در زمين قرار داشت ، آنها را به طرف تيرها بردند و هر يك را به چوبي بستند ، حسن خان در گوشه ميدان ايستاده بود و در حالي كه مي خنديد با بقيه افرادش به اين صحنه نگاه مي كرد جعفر به آسمان نگاهي انداخت سياهي شب كم كم بر طرف مي شد و جاي آن را سفيدي فجر مي گرفت .
حالا درست زماني بود كه اين سربازان با هم وعده كرده بودند كه در جاي موعود همديگر را ببينند ولي درست در همين زمان در وسط ميدان به چوبهايي بسته شده بودند كه چوبهاي مرگ ناميده مي شدند .
امين و جعفر به حسين نگاه مي كردند ، جعفر گفت : ماموريت ما شكست خورد تمام اطلاعات لو رفت ! حسين پيكر زخمي اش را كمي جابه جا كرد به آنها نگاهي انداخت و لبخند زد اما اطلاعات به قرارگاه مي رسه ما موفق شديم عمليات بزودي شروع مي شه .
اين دو سرباز قبل از مرگ به دنبال آرامش خاطري بودند كه حسين توانست اين آرامش را به آنها بدهد. سه مرد مسلح در مقابل آنها قرار گرفتند و آماده دستور شدند حسن خان دستش را بالا برد وقتي آن را پايين آورد صداي رگبار مسلسلها فضاي مخوف آلواتان را به هم زد . سه رزمنده در حالي كه به چوبهاي مرگ بسته شده بودند با زندگي وداع كردند.
ادامه دارد .....